لطفاً به من رأی بدهید !

لطفاَ به من رأی بدهید ، من طرحهای خوبی برایتان دارم ، می­ خواهم بین فرومد و منیدر « تله ­کابین » نصب کنم ، آن وقت شما با تله­ کابین بر فرازِ کوهها سفر خواهید کرد ، در مرحلۀ بعدی می ­توانید بر بلندترین قُلّه یعنی « کوه گَر » صعود کنید . شما به من رأی بدهید . تا رؤیاهایتان محقّق شود .

اگر به من رأی دهید از این به بعد فاصلۀ فرومد تا کلاته­ سادات و استربند و بعد از آن تا جادۀ ترانزیتی « تهران ـ مشهد » را با منوریل طیّ خواهید کرد و لذّت سفر را خواهید چشید . این مهمّ فقط با رأی دادنِ شما میسّر خواهد شد .

رأی شما به من در حقیقت رأی به ایجادِ خطّ  آهن بینِ فرومد و ایستگاهِ جاجرم است . رأی شما به من در حقیقت رأی به مسافرتِ ارزان و مطمئن است .

جادّۀ فرومد ـ علی ­آباد را دو بانده خواهم کرد و اتوبوسهای تُندرو شما را به مقصد خواهند رساند . کایت خواهم آورد تا کلاته­ ها و دامنه­ های کوهها را به تماشا بنشینید .

به جای گُذر از گردنه ­های گُدارِ کاهک ، هلیکوپتر راهِ شما را کوتاه خواهد کرد . رأی شما خواسته ­هایتان را تأمین خواهد کرد .

آبهایی که در زمستان هَدَر می ­رود  را  با پمپ به داخلِ سدّ هدایت خواهم کرد تا قایق سواری در شبهای آرام را تجربه کنید .

خواسته ­های بشر ، دست نیافتنی نیست ، پنجاه سال بعد اینها را پیش پا افتاده خواهید یافت .

ولی فعلاً به من رأی بدهید حتماً چند تخت برای نشستن و استراحت برایتان می­ سازم .

پیاده­ روِ کنارِ قبرستان را درست می­ کنم که دانش ­آموزان از قبرستان عبور نکنند .

جلوِ ریختنِ کودبارِ حیوانی در گُذرِ مردم را خواهم گرفت .

چند سرویسِ بهداشتی خواهم ساخت که مردم و مسافران اذیّت نشوند .

مکانی برای بازارِ روز با امکانات خواهم ساخت تا مردم روستاهای اطراف هم برای خرید به فرومد بیایند .

پیاده ­روها را صاف خواهم کرد . سدّ معبرها را برخواهم داشت .

روی جویهای عرضِ کوچه ­باغها پُل خواهم زد تا رفت و آمد مردم راحت باشد .

چند خانه برای سرِ استخرها می ­سازم تا دغدغۀ آبیاری کم­تر شود .

و ...

اوّل احساس کردم رئیس­ جمهورِ روستا شوم ! وعده ­های بزرگ تری دادم بعد به همین کاندیدای شورا بودن قناعت کردم ! آن طوری دردِسرش هم زیادتر است !

چند خاطره از کار کردنِ پدر

 

از وقتی یادم  می ­آید پدرم کارگر بود ، کار  می­ کرد ، او بیشتر به تهران می ­رفت و چند ماه نبود ، وقتی  می ­آمد سفرۀ نانش برای ما بوی خوشی داشت ، نانهای بَربَری خُشک شده را مانندِ کَشک می­ مکیدم .

وقتی پدر از تهران  می ­آمد خانۀ ما چراغان بود ، تا صبح چراغِ خورخوری [ پریموس بزرگ ] روشن بود و دُنبه­ هایی را که آورده بود تبدیل به روغن می­ کردند و مقداری جیزله باقی می­ ماند که برای نانِ روغنی یا جیزله ­ای کاربُرد داشت .

سیب و پرتقال و نانِ برنجی و دفتر و خودکار و ... از سوغاتی های پدر بود . فردایش به مغازه مرحوم غلامرضا جعفری می­ رفت و آنچه در این ماهها مادرم نسیه خریده بود ، تسویه می­ کرد و یک کیسۀ دیگر هم چیزهای لازم خرید می­ کرد و به خانه می­ آورد .

پدر در تهران به بنایی و چاه ­کَنی و آب  حوضی و برف پاروکُنی و گاهی کارِ خدماتی منازل می ­رفت ، برای پدر مسائلِ اخلاقی اهمّیت داشت ، درستکاری و امین بودن لازمۀ کارش بود ، چند بار برای من تعریف کرده بود که یک وقت در تهران در حیاطی کار می کردم ، برای آوردنِ وسیله ­ای از پلّه ­ها وارد زیرزمین ­شدم ، دخترِ صاحبخانه برهنه از حمّام بیرون آمد ، من فوری سرم را این جوری برگرداندم . ( وقتی این قصّه را تعریف می ­کرد ، سرش را بر می­ گرداند و با دستش هم جلو چشمش را می ­گرفت . )

یک بار که از تهران آمد ، سرش باندپیچی بود ، مادرم ترسید که چه شده است ؟

پدرم گفت : شب از خیابان ردّ  می ­شدم یک موتوری به من زد و خودش هم افتاد . آن موقع پدرم در تهران برای مرحوم جعفر یزدانی کار  می ­کرد ، یادم هست که او به عیادتش آمده بود .   

در فرومد کار سخت بود ، خیلیها زورشان می ­آمد مُزدِ کارگر را بدهند . مادرم تعریف می ­کند : پدرت برای فلانی رفته بود کارگری ، علی را فرستادم که پول کارگری را بگیرد .

صاحبکار گفته بود : کارگرهای ما مجّانی بوده ­اند ، پولی نبوده ­اند .

بعد علی را فرستادم که برو سر سنگ ، بی ­بی برای اسماعیل نجّاری لحاف می ­دوزد ، بگو برود پولِ کارگری بابا را بگیرد .

بی ­بی رفته بود گفته بود : چرا پولِ دامادِ مرا نمی ­دهی ، اگر دامادِ من مجّانی کار کند از کجا هزینۀ زندگی­ اش را تأمین کند ؟! آنهایی که برایت مجّانی کار کرده­ اند ، ناهار خورده ­اند بعد هم در خانه ­ات شیره کشیده ­اند ، حسن صفرعلی در خانه ­ات ناهار خورد یا شیره کشید که پولش را نمی ­دهی ؟ این طوری پولِ کارگری را گرفته بود .

باز مادرم می ­گوید : پدرت برای فلانی کار کرده بود آنها چند برادر بودند ، من چندین بار برای گرفتنِ پولِ کارگری رفته بودم که نبودند ، یک روز زنِ یکی از آنها گفت : شما صبحِ زود قبل از اینکه مردهای ما بیرون بروند بیا !

یک روز صبحِ زود رفتم ، تابستان بود و چهار تا برادر در یک حیاط هر کدام در جایی صبحانه می ­خوردند !

یکی از آنها گفت : چرا برای پول آمده ­ای ؟ شوهرِ شما که پولِ قدیمی زیاد قایم کرده ؟

گفتم : اگر پولِ قدیمی می ­­داشت چرا برای شما کار کند که من چندین بار باید برای پولش بیایم ؟!

این برادر به آن حواله کرد و آن یکی به دیگری ، یکمرتبه دعوایشان شد این کفش به طرفِ آن پَرت می ­کرد آن هم به طرفِ دیگری ،

عاقبت مادرشان آمد پول را داد گفت : اوّل پول این بندۀ خدا را بدهید برود بعد دعوا کنید همدیگر را بکُشید !

یک نفر از مزینان پدرم را برای کار بُرد ، یک ماه برایش کار کرد و پولش را نداد .

وقتی یک نفر در فرومد فوت کرده بود ، پدرم گفته بود : یک روز برایش کار کردم ، هم می ­خواست یک روز مُزد مرا بدهد و یک روز کرایه برای خرم که بُرده بودم ، هیچ کدامش را نداد !

در این میان دو نفر با دیگران فرق داشتند مرحوم محمّد یاقوتی و مرحوم ملّا علیجان ، آنها شب که برای خبر کردنِ کارگر  می ­آمدند اوّل پولش را می ­دادند بعد می ­گفتند : فردا ، نه صبحِ زود ، وقتی خورشید بالا آمد و کمی گرم شد برو خَویر / جالیزِ ما را با بیل زیر و رو کُن تا چیزی بکاریم ! از حاجی امیر هم برای مُزد دادن به خوبی یاد می ­کند . ولی بیشتریها در مُزد دادن خِسّت به خرج  می ­دادند .

چند مدّت با پدرم در شاهرود با هم کار می ­کردیم ، بنّایی و میوه­ چینی و هر کاری که جور می ­شد . یک بار  یک ماشین چند پاکت سیمان داشت ، باید آنها را پایین می ­آوردیم .

پدرم گفت : تو که قوّتت نمی ­رسد سیمانها را برداری ، آنها را بکِش بیار جلو ، تا من روی کولم بگذارم و جایی که صاحبکار می ­گوید بگذارم .

یکی از افرادی که آنجا بود ­گفت : چرا همۀ سیمانها را بارِ دوشِ پیرمرد می کنی و خودت که جوانی بر نمی­ داری ؟!

من آن موقع دانش ­آموز راهنمایی بودم و توانِ برداشتنِ یک پاکتِ پنجاه کیلویی را نداشتم .

پدرم کارش آهسته امّا تمییز بود ، یک بار کارگرِ دیگر اعتراض کرده بود که تو چرا آرام کار می ­کنی ؟!

صاحبکار به آن فرد گفته بود : تو چکار داری ؟ ایشان که نیامده اینجا کار کند ، آمده اینجا تا بعد از ظهر باشد ، مُزدش را بگیرد و برود ، ایشان برای کارکردن نیامده است ! و با این مطلب زبانِ آن معترض را بسته بود .

یک بار مرحوم حاج محمّد نصیری سر چهار راه همان جای پُل با صدای بلند تعریف می ­کرده : نانِ حلال یعنی اینکه حسنِ صفرعلی آمده به من می ­گوید : ما که در کلاتۀ شما باشتباز کار می­ کنیم ، اسمش این است که کار  می ­کنیم ، دورِ خودمان می ­چرخیم و مقّنی فقط روز را شب می ­کند ، این پول برای ما حلال نیست . بعد رفتیم نگاه کردیم ، دیدیم بله ، کار نشده وقت گذرانی شده ، کار را تعطیل کردیم و حسن صفرعلی هم بیکار شد ! گفت : من نانِ حلال می­ خواهم .

موقعه ­ای که مسجد نبیّ  ­اکرم را درست می ­کردند افراد برای ساختِ آن پول می ­دادند ، پدرم گفته بود : من پول ندارم چند روز مجّانی برای مسجد کار می ­کنم و کار کرده بود .

بعضی وقتها که فصلِ فِلفِل ­کُوبی بود ، آسیابان پدرم را می ­گفت که به کمکش برود ، این کارِ سختی بود ، پدرم یک لباس که شلوار و بُلیزش سر هم بود می ­پوشید و به فلفل­ کوبی می­رفت .

مواردی هم پیش می ­آمد که به چوپانی می ­رفت امّا بیشتر در کارِ بنّایی و کشاورزی بود . این اواخِر که دیگر به تهران نمی­ رفت ، باغ را آباد کرد و آبیاری یکی دو باغ دیگر را به عُهده گرفته بود . مثلاً یک بار در جای باغ به حاج حسین همّتی انار تعارف کردم گفت : از این انارهای شیرین ما هم داریم ، وقتی پدرت باغِ ما را آبیاری می ­کرد برای ما چند درختِ انار کاشته ، از آن به بعد که در باغِ ما درختی کاشته نشده است !

شبی به دربِ حیاط آمدند و گفتند : یک گریدر در کالِ شهرستان کار  می­ کرده ، خراب شده و شب باید همانجا باشد از پدرم خواستند که شب برود همانجا بخوابد و پولِ یک روز کارگری را بگیرد .

پدرم به من گفت : مهدی من تنها هستم بیا با هم برویم . من هم با پدرم رفتم . به آنجا که رفتیم طوفانِ شِن بود ، شِن به سر و صورتمان می ­خورد . من که کوچک بودم جای راننده خوابیدم و پدرم کنارِ گریدر خوابید و صبح با هم برگشتیم .

پدرم وقتی می ­خواست زمینِ باغ را بعد از شیار ، تخت کند ، باید ماله می ­کرد ، مرا  می ­گفت : بیا برویم ماله سواری کنی ! این کار برایم دشوار بود ، چون پدرم بسیار خسته می ­شد ، باید کسی روی ماله می ­نشست تا سنگین شود و کُلوخها نَرم شود ولی ریسمانی که در دوشِ پدر بود و با آن ماله را می ­کشید ، عرق از سر و روی پدر سرازیر می­ کرد و من اندوهگین می ­شدم .

مدّتی پدر در چاهِ خیرآباد کار  می ­کرد ، بعد از ظهرها مادرم دربِ حیاط  می­ نشست ، همین که آنها کار را تعطیل می ­کردند چون از دربِ حیاط دیده می­ شد ، مادرم چایی را دَم می ­کرد .

قبل از آنکه جمع ­کردنِ هیزم منع شود ، به هیزم هم می ­رفت ، چند دستۀ بزرگ هیزُم یا سَره را می بَست با پشتش تا خانه حَمل می ­کرد .

ما با همین زحمتکشی ­ها و عرق­ ریختن ها بزرگ شدیم و درس خواندیم .

یک بار با پدرم دیوارِ باغ را درست می ­کردیم ،

پدرم گفت : مهدی تو که داری کار می ­کنی و این مردم می ­آیند و می ­روند و می ­بینند تو کار می­ کنی تعجّب می­ کنند که با لیسانس و فوق لیسانس داری گِلکاری می­ کنی و ادّعا نداری !

گاهی پدر به سودا هم می­ رفت . شرح یکی از این سوداها را در « سفر به کَهنه » که همراهش بودم نوشته ­ام .

پدرم نقل می­ کرد از باغ می ­آمدم ، وسطِ راه نشسته بودم و استراحت می­ کردم که دختری به سمتِ کوچۀ « باغِ حاجی محنعلیها » می ­رفت ، بعد دو سه پسر هم دنبالش رفتند ، صدای دختر می ­آمد که آن پسرها را قسم می ­داد کاری به من نداشته باشید ، با آبروی من بازی نکنید .

خونم به جوش آمد جیغ کشیدم که من از عُمر خودم سیر شده­ ام ، می­ بینید که مریض هستم ( پدر بیماری قلبی داشت ) همین جا بلایی سرِ خودم می ­آورم تا گردنِ شما بیفتد ،

یکی از آن پسرها گفت : چیه ؟ به شما چه ربط داره ؟ ما به شما کار نداریم ؟

گفتم : اگر به من کار ندارید ، بگذارید آن دختر راهش را بگیرد و برود . آن جوانها ترسیدند و آن دختر هم از آن کوچه آمد و به طرفِ خانه­ شان رفت .

پدرم در این اواخِر توانِ کار کردن برای دیگران را نداشت ، در باغِ خودش کار می ­کرد ، من دو طویله در باغ برای گاوها ساختم ، تا علف از باغ نیاورند و کودبار را از حیاط به باغ نبرند و کارشان راحت باشد . در تابستانی که طویله در دستِ ساخت بود یک تخت هم سفارش دادم درست کردند و در زیرِ درختهای توت گذاشتم ، پدر شبها روی همان تخت در باغ می ­خوابید .

گر چه نبودِ پدر گاهی مرا می ­آزارد و دلتنگ می ­کند امّا رضایتِ او از من ، کمی از این آزار می ­کاهد و این دلتنگی را تلطیف می­ کند .

در این روز که به نامِ پدر نامیده شده ، از خدا برای پدرم مغفرت و رحمت درخواست می­ کنم . خداوند همۀ پدران و مادرانِ زحمتکش را روی تختهای بهشت به آرامش برساند .

« رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوَالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ . » ، ( ابراهیم ، 14 / ٤١ )

درخواست کتاب

باسمه تعالی

                                                                                           شماره : 95 / م / 631

تاریخ :  13 /  12  /  1395

مدیر عامل محترم به نشر ـ جناب سعیدی

سلامٌ علیکم

موضوع : درخواستِ کتاب                                             

کتابخانۀ ابن­ یمین فرومد با خبر شد آن مؤسّسۀ محترم در نظر دارد کتابهایی را به کتابخانه ­های روستاهای محروم هدیه نماید .

     کتابخانۀ ابن ­یمین روستای فرومد از توابعِ شهرستانِ میامی استانِ سمنان که روستای مرزی استانِ سمنان و خراسانِ رضوی است درخواست دارد با توجّه به جمعیّت دو هزار نفری ( که در ایّام عید و عاشورا و شهریور بالغ بر ده هزار نفر هم می­ شود ) همچُنین مرکزِ دهستان برای روستاهای اطراف واقع شده ، از این هدایا بهره­ مند شود .

     فریومد در قرنِ هشتم مرکزِ ایالتِ خُراسانِ بزرگ بوده و سیّدبن طاووس در کتابِ « فَرَحَة الغری ، ص 105 » گزارش داده که علی بن موسی الرّضا (ع) بعد از قُم به فَریومد آمده است : ... ثُمَّ مِنها اِلی فریومد و قالَ فی حالِهِم الخَبَرَ المشهور .

     اِن شاء الله از طرفِ آن موسّسۀ محترم هم خبرِ خوشحال کننده­ ای مردم این روستا را مسرور کند .

     ضمناً آقای مهدی یاقوتیان ( شماره تلفن 09151211770 ) از فرهنگیانِ روستا که ساکنِ مشهد است جهتِ دریافتِ هدایا معرّفی می ­شود .

با احترام

کتابخانۀ ابن­ یمین فرومد

  

در تاریخ 15 / 1 / 1396 تعداد 1276 مجلّد کتابِ اهدایی از مؤسّسۀ « به نشر » برای کتابخانۀ ابن یمین فرومد دریافت شد .

قلعۀ بالا

قلعۀ بالا

در مورد « قلعۀ بالا » یکی از روستاهای بیارجمند و جذبِ گردشگر حرف و حدیث زیاد است . سوم فروردین 1396 با دو ماشین سواری از فرومد راهی آنجا شدیم . ابتدا به کاروانسرای میاندشت رفتیم بعد به ابتدای جادّۀ بیارجمند و با گُذر از بیارجمند به « قعلعۀ بالا » رسیدیم .

منطقه کویری است امّا این روستا در پای کوه قرار دارد . وجه تسمیۀ آن هم همین موقعیّت جغرافیایی آن است که در بلندی واقع شده است . جاذبۀ طبیعی آن کوه و صحراست . جادّۀ روستا آسفالت است . کنارۀ خیابانِ اصلی روستا سنگفرش شده ، بعضی از دیوارهای باغها و خانه ها را کاهگل کرده اند . تپّه ای در وسطِ روستاست که مسیری برای رفتن به بالای آن ساخته اند . مردم محصولاتِ خود را در مغازه ها به فروش گذاشته اند و بعضی ها مهمانان را در خانه های خود پذیرایی می کنند . ورودی شهر بیارجمند هم بسیار زیباست . این زیبایی مرهون درختانِ سرو یا کاج است که در وسطِ بلوار و دو طرفِ آن سر به آسمان بُرده اند . بعد از بیارجمند قسمتی از راه را در میانِ گرد و خاک طیّ کردیم . قلعۀ بالا دهانۀ کویر خارتوران است که زیستگاه گورخر آسیایی است .

ادامۀ جادّه به کاشمر و بردسکن منتهی می شود . شاید از همین مسیر جهازیّۀ دختر علاء الدین محمّد را به فریومد می آورده اند که موردِ دستبُرد واقع شده است .

وقتی در بالای تپّۀ قلعۀ بالا بودم دو چیز در من تقویت شد و مصمم شدم که ان شاء الله زودتر دو کار را انجام دهم . یکی ساختن باغ که برای گردشگری جاذبه داشته باشد و دیگری چاپِ سریع تر کتابها

امسال خبرهای خوشی در راه است !

دعای روز سه شنبه

در اوّلین سه شنبه و اولین روز سال 1396 با دعای امام سجّاد علیه السّلام به استقبال بهار می رویم .

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ


به نام خدا که رحمتش بسیار و مهربانی‌اش همیشگى است‏


الْحَمْدُ للهِ وَ الْحَمْدُ حَقُّهُ کَمَا یَسْتَحِقُّهُ حَمْدا کَثِیرا وَ أَعُوذُ بِهِ مِنْ شَرِّ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ اِلّا مَا رَحِمَ رَبِّی وَ أَعُوذُ بِهِ مِنْ شَرِّ الشَّیْطَانِ الَّذِی یَزِیدُنِی ذَنْبا إِلَى ذَنْبِی وَ أَحْتَرِزُ بِهِ مِنْ کُلِّ جَبَّارٍ فَاجِرٍ وَ سُلْطَانٍ جَائِرٍ وَ عَدُوٍّ قَاهِرٍ

ستایش خداراست و سپاس برازنده او آنچنان‏که شایسته حضرت اوست، ستایشى بسیار و به او پناه می‌برم از شر نفسم چه نفس همانا به زشتى بسیار فرمان مى دهد جز آنکه پروردگارم رحم کند، و به خدا پناه می‌برم از گزند شیطانى که گناه بر گناهم‏ می‌افزاید، و به قدرت او از هر گردنکش نابکار و پادشاه ستمکار و دشمن قهّار، دورى می‌جویم،

اللهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ جُنْدِکَ فَإِنَّ جُنْدَکَ هُمُ الْغَالِبُونَ وَ اجْعَلْنِی مِنْ حِزْبِکَ فَإِنَّ حِزْبَکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، وَ اجْعَلْنِی مِنْ أَوْلِیَائِکَ فَإِنَّ أَوْلِیَاءَکَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ

خدایا مرا از سپاهیانت قرار ده، چرا که همانا تنها سپاه تو پیروز است، و مرا از حزب خود قرار ده که تنها حزب تو رستگار است و هم از دوستانت قرارم ده که بر دوستانت ترسى نیست و اندوهگین نمی‌شوند،

اللهُمَّ أَصْلِحْ لِی دِینِی فَإِنَّهُ عِصْمَةُ أَمْرِی وَ أَصْلِحْ لِی آخِرَتِی فَإِنَّهَا دَارُ مَقَرِّی وَ إِلَیْهَا مِنْ مُجَاوَرَةِ اللِّئَامِ مَفَرِّی وَ اجْعَلِ الْحَیَاةَ زِیَادَةً لِی فِی کُلِّ خَیْرٍ وَ الْوَفَاةَ رَاحَةً لِی مِنْ کُلِّ شَرٍ

خدایا دینم را برایم سامان ده که آن وسیله در امان بودن و دورى من از گناه است و آخرتم را آباد ساز که آنجا خانه پایدار من و گریزگاهم‏ از همسایگى دون‏صفتان است و زندگى را برایم زمینه افزونى در هر خیر و مرگم را برایم آرامش از هر گزندى قرار ده،

اللهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ، وَ تَمَامِ عِدَّةِ الْمُرْسَلِینَ وَ عَلَى آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ أَصْحَابِهِ الْمُنْتَجَبِینَ

بار خدایا بر محمّد خاتم پیامبران و کامل‏ کننده شمار رسولان و بر خاندان‏ پاک و پاکیزه او و بر یاران برگزیده‏اش درود فرست

وَ هَبْ لِی فِی الثُّلَثَاءِ ثَلاثا لا تَدَعْ لِی ذَنْبا اِلّا غَفَرْتَهُ وَ لا غَمّا اِلّا أَذْهَبْتَهُ وَ لا عَدُوّا اِلّا دَفَعْتَهُ

و در روز سه ‏شنبه سه حاجتم را روا کن: گناهى برایم مگذار جز آنکه بیامرزى و نه اندوهى جز آنکه را برطرف سازى و نه دشمنى جز آنکه دور گردانى،

بِبِسْمِ اللهِ خَیْرِ الْأَسْمَاءِ بِسْمِ اللهِ رَبِّ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ أَسْتَدْفِعُ کُلَّ مَکْرُوهٍ أَوَّلُهُ سَخَطُهُ وَ أَسْتَجْلِبُ کُلَّ مَحْبُوبٍ أَوَّلُهُ رِضَاهُ فَاخْتِمْ لِی مِنْکَ بِالْغُفْرَانِ یَا وَلِیَّ الْإِحْسَانِ


با بِسْمِ اللهِ که بهترین‏ نامهاست، به نام خدا پروردگار زمین و آسمان، دورى هر ناخوشایندى را که ابتدایش خشم خداست، و نیل به هر محبوبى را که آغازش رضاى اوست خواستارم، پس از سوى خود سرانجام را به آمرزش پایان ده اى سرچشمه نیکى

 

شادکامی  و خرّمی و بَرَکَت و بندگیِ خدا و استجابتِ دعا برایتان آرزو می کنم .