آیاتِ رحمانی یا آیاتِ شیطانی ؟

اوّل متنِ درج شده را بخوانید ، بعد اصلِ آن را از « اصول کافی » مرور کنید . و بعد « نقدِ » مرا « نسیه » نگذارید بلکه دیدگاهتان را بنویسید .

.................................................................................................

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ (ع) قَالَ ؛ قَالَ رَسُولُ اللهِ (ص)‏ : بَيْنَمَا مُوسَى (ع) جَالِساً إِذْ أَقْبَلَ إِبْلِيسُ وَ عَلَيْهِ بُرْنُسٌ ذُو أَلْوَانٍ فَلَمَّا دَنَا مِنْ مُوسَى (ع) خَلَعَ الْبُرْنُسَ وَ قَامَ إِلَى مُوسَى فَسَلَّمَ عَلَيْهِ .

فَقَالَ لَهُ مُوسَى : مَنْ أَنْتَ ؟

 فَقَالَ : أَنَا إِبْلِيسُ .

قَالَ : أَنْتَ فَلَا قَرَّبَ اللهُ دَارَكَ‏

قَالَ : إِنِّي إِنَّمَا جِئْتُ لِأُسَلِّمَ عَلَيْكَ لِمَكَانِكَ مِنَ اللهِ .

قَالَ : فَقَالَ لَهُ مُوسَى (ع) فَمَا هَذَا الْبُرْنُسُ ؟

قَالَ : بِهِ أَخْتَطِفُ قُلُوبَ بَنِي آدَمَ‏

فَقَالَ مُوسَى : فَأَخْبِرْنِي بِالذَّنْبِ الَّذِي إِذَا أَذْنَبَهُ ابْنُ آدَمَ اسْتَحْوَذْتَ عَلَيْهِ‏

قَالَ : إِذَا أَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ وَ اسْتَكْثَرَ عَمَلَهُ وَ صَغُرَ فِي عَيْنِهِ ذَنْبُهُ .

وَ قَالَ : قَالَ اللَّهُ ( عَزَّ وَ جَلَّ ) لِدَاوُدَ (ع) : يَا دَاوُدُ بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ وَ أَنْذِرِ الصِّدِّيقِينَ .

قَالَ : كَيْفَ أُبَشِّرُ الْمُذْنِبِينَ وَ أُنْذِرُ الصِّدِّيقِينَ ؟!

قَالَ : يَا دَاوُدُ بَشِّرِ الْمُذْنِبِينَ أَنِّي أَقْبَلُ التَّوْبَةَ وَ أَعْفُو عَنِ الذَّنْبِ وَ أَنْذِرِ الصِّدِّيقِينَ أَلَّا يُعْجَبُوا بِأَعْمَالِهِمْ فَإِنَّهُ لَيْسَ عَبْدٌ أَنْصِبُهُ لِلْحِسَابِ إِلَّا هَلَكَ .

الكافي ( ط ـ الإسلاميّة ) ؛ ج‏2 ؛ ص314

رسولِ خدا ( صلّى اللهُ عليه و آله ) فرمود : زمانى موسى ( عليه السّلام ) نشسته بود كه ناگاه شيطان سوى او آمد و كُلاهِ درازِ رنگارنگى به سر داشت ، چون نزديكِ موسى ( عليه السّلام ) رسيد ، كُلاهش را برداشت و خدمتِ موسى بايستاد و به او سلام كرد .

موسى گفت : تو كيستى ؟

گفت : من شيطانم .

موسى گفت : شيطان تویى ؟! ( خدا آواره ‏ات كند )

شيطان گفت : من آمده‏ ام به تو سلام كنم به خاطرِ منزلتى كه نزدِ خدا دارى .

موسى ( عليه السّلام ) به او فرمود : اين كُلاه چيست ؟

گفت : به وسيلۀ اين كُلاه دلِ آدميزاد را مي ­رُبايم ( گويا رنگهاى مختلفِ كُلاه نمودارِ شهوات و زينتهاى دنيا و عقايدِ فاسد و اديانِ باطل بوده است ) .

موسى گفت : به من خبر ده از گناهى كه چون آدميزاد مرتكب شود بر او مسلّط شوى ؟

شيطان گفت : هنگامى كه او را از خود خوش آيد و عملش را زياد شُمارد و گناهش در نظرش كوچك شود .

و فرمود : خداى ( عزَّ و جلَّ ) به داود ( عليه السّلام ) فرمود : اى داود ! گُنهكاران را مُژده بده و صدّيقان ( راستگويان و درست كرداران ) را بترسان .

داود عرض كرد : چگونه گُنهكاران را مُژده دهم و صدّيقان را بترسانم ؟!

فرمود : اى داود ! گُنهكاران را مُژده بده كه من توبه را مي ­پذيرم و از گناه در مي ­گذرم و صدّيقان را بترسان كه به اعمالِ خويش خودبين نشوند ، زيرا بنده ­ای نيست كه به پاى حسابش كشم جُز آنكه هلاك باشد ( و سزاوارِ عذاب ، زيرا از نظرِ عدالت و حساب عبادات بنده با شُكر يكى از نعمتهاى او برابرى نكند ) .

أصول الكافي ، ترجمۀ مصطفوى ، ج‏3 ، ص 430

 

آیاتِ الهی یا آیاتِ شیطانی ؟

نقدِ یک حدیث

یک حدیث را از دو جهت می ­توان نقد کرد .

ـ از جهتِ سند و سلسلۀ افرادِ آن که مرتبط با علمِ رِجال است .

ـ از جهتِ متن و محتوای آن

بررسی سند خیلی حایزِ اهمّیّت نیست چون اگر سلسلۀ سند اِشکالی نداشته باشد و محتوای حدیث اِشکال داشته باشد باز هم پذیرفته نیست وانگهی کسانی که حدیث جعل کرده ­اند ، سعی کرده ­اند با سلسلۀ سندی حدیث جعل کنند که موردِ پذیرش قرار گیرد ، یعنی علاوه بر جعلِ متن و محتوا ، جعلِ سند هم کرده ­اند .

علّآمۀ طباطبایی در تفسیر المیزان گفتگوهایی از شیطان با پیامبران نقل کرده از جمله نوشته است : « و نيز در حديثى آمده كه موسى (عليه السّلام ) شيطان را ديد كه كُلاه بلندى بر سر دارد ، علّت آن را سؤال كرد گفت : با اين كُلاه دلهاى بنى ­آدم را صيد مى ­كنم ...   

البتّه اين روايات طورى نيست كه بتوان به يك يك آنها اعتماد نمود ، زيرا

اوّلا ؛ سندِ همۀ آنها صحيح نيست .

و ثانياً ؛ آن رواياتى هم كه سندشان صحيح است رواياتى آحادند كه نمى ­توان در مثلِ اين مسئله كه يك مسئلۀ اعتقادى و اصولى است به آن تمسّك جُست . »

تفسير الميزان ، طباطبايي ـ سيّدمحمّدحسين ، برگردان ؛ موسوي همداني ـ سيّدمحمّدباقر ، دفتر انتشارات اسلامي ، چاپ پنجم ، 1374 . مجلّد 8 ، ص 79 و 81

.................................................................................................

در اینجا حدیثِ موردِ نظر از جنبۀ متن و محتوا موردِ بررسی قرار می ­گیرد .

1ـ کلمۀ ابلیس در قرآن 11 مورد بیان شده ، 9 موردِ آن مرتبط به داستانِ آفرینشِ آدم و دو موردِ آن مرتبط با قیامت است پس در قرآن از کلمۀ « ابلیس » برای دنیا استفاده نشده است .

ـ آنچه در دنیا مطرح شده ، کلمۀ « شیطان » و « شیاطین » است .

ـ بنا بر این به کار بُردنِ کلمۀ ابلیس در این متن ، اعتبارِ حدیث را زایل می ­کند . چون پیامبر با کاربُردِ واژۀ « ابلیس » و « شیطان » در مکانِ خود آشناست .

2ـ در متنِ حدیث ابلیس به موسی می ­گوید : من آمده ­ام به خاطرِ مقامي كه در پيشگاهِ خدا داري بر تو سلام كنم .

ـ امّا حدیث تقطیع شده به گونه ­ای که گُمان می ­رود هیچ سلامی نکرده فقط به پرسشِ موسی پاسخ داده است .

3ـ ابلیس می ­گوید : به جهتِ قُرب و منزلتی که در پیشگاهِ خدا داری آمده ­ام به تو سلام کنم ! در صورتی که خدا او را امر به سجده کرد امّا برای آدم سجده نکرد . تکبّر ورزید و کافر گردید . هیچ گزارشی از توبۀ ابلیس به ما نرسیده که او از کارش پشیمان شده و دست به هدایتگری زده است . پس این مطلب با آیاتِ قرآن سازگاری ندارد .

4 ـ در متن علّت سؤال کردنِ موسی از ابلیس بیان نشده است .

ـ اگر موسی از ابلیس سؤال کرده تا اطمینان حاصل کند او ابلیس است که متن گویای این نیست چون ابلیس راهنمایی کرده ، در صورتی که کارِ ابلیس گُمراهی است نه راهنمایی !

ـ در متن هم آمده که گفته با این کُلاه ، فریب می ­دهم یعنی کارش گُمراهی است نه هدایت !

ـ و چرا در این صورت که موسی نمی ­دانسته او کیست ، پاسخِ سلامِ ابلیس را نداده است .

ـ و اگر موسی از ابلیس سؤال کرده تا بر معلوماتش افزوده شود و در واقع ابلیس معلّم موسی شده است ، باید گفت : پس اینها آیاتِ شیطانی است چون پیامبرِ خدا باید از طریقِ خدا و ملائکه آموزش ببیند نه از طریقِ ابلیس و شیطان !

ـ آیا امام صادق (ع) و حضرت محمّد (ص) و حضرت موسی (ع) باید سخنِ خدا را برای هدایت به مردم بگویند یا سخنِ ابلیس ؟

5 ـ در پی ­نوشت آمده آست :  الکافی ، ج 2 ، ص 314 .

سلسله سند و متنِ اصلی حدیث که عربی است حذف شده و فقط ترجمۀ آن آمده است ، پس باید به کتابی که ترجمه شده ارجاع داد تا معلوم شود مترجم چه کسی بوده است . وانگهی این متن در فضای مجازی به وفور هست به همین صورت ، این نشان می ­دهد که مطلب از کتاب گرفته نشده بلکه از روی هم کُپی شده است . خصوصاً که در « اصول کافی » قسمتِ « سلام کردنِ ابلیس بر موسی » آمده ولی در این متن حذف شده است .

6ـ موسی به ابلیس می ­گوید : خدا تو را از ما و ديگران دور گرداند .

امّا به جای آنکه ابلیس دور شود با موسی به گفتگو می ­پردازد و موسی هم از ابلیس مطلبی می ­پرسد .

7 ـ ابلیس به موسی می ­گوید : من آمده ­ام که به تو سلام کنم .

یعنی حدیث می ­گوید : موسی در پیشگاهِ خدا چُنان مقامی دارد که ابلیس آمده تا به او سلام بکند و حدیث در واقع از فضیلتِ موسی سخن می گوید . در قرآن آمده است که : « إِنَّ اللهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيمًا . » ، ( احزاب ، 33 / ٥٦ ) همانا خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند . ای کسانی که ایمان آورده ­اید ، بر او درود بفرستید و چُنان که شایسته است [ بر او ] سلام کنید یا چُنانکه شایسته است تسلیمِ فروانِ او باشید .

این آیه در بارۀ خاتم النّبین است امّا سؤال این است که موسی به عنوانِ پیامبرِ خدا شایستۀ صلوات یا درود و سلام خدا و مؤمنان است یا شایستۀ سلامِ ابلیس ؟

8 ـ قرآن شیطان را « عَدُوٌّ مُبِين » برای انسانها و « كَفُور » برای خدا معرّفی کرده است ، آیا اَخبار و اِخبار قرآن صادق نیست ؟

« ... وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ . » ، ( بقره ، 2 / ١٦٨ و 208 ) ... و از گامهای شیطان پیروی نکنید ، چرا که او برای شما دشمنی آشکار است .

« قَالَ : يَا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْيَاكَ عَلَى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْدًا . إِنَّ الشَّيْطَانَ لِلإنْسَانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ . » ، ( یوسف ، 12 / ٥ ) [ یعقوب ] گفت : ای پسرکِ من ، خوابِ خود را برای برادرانت حکایت نکن که در بارۀ تو نیرنگی [ خطرناک ] به کار می ­بَرند . بی ­گُمان ، شیطان برای انسان دشمنی آشکار است . 

« ... وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا * إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُوا إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَ كَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا . » ، ( اسراء ، 17 /  26 ـ ٢٧ ) ... و هیچ گونه ریخت و پاشی [ در مالِ خود ] مکن ، چرا که ریخت و پاش ­کنندگان همزادانِ شیطان ­اند و شیطان به پروردگارش پیوسته ناسپاس است .

« وَ قُلْ لِعِبَـادِي : يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَـنُ . إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنْـزَغُ بَيْنَهُمْ . إِنَّ الشَّيْطَانَ كَـانَ لِلإنْسَانِ عَدُوًّا مُبِينًا . » ، ( اسراء ، 17 / 53 ) و به بندگانم بگو : آنچه را که بهترین سخن است بگویند زیرا شیطان میانِ آنان وسوسه و آشوب می­ اندازد ، زیرا شیطان برای انسان دشمنی آشکار است .

« يَا بَنِي آدَمَ ! لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُمَا لِبَاسَهُمَا لِيُرِيَهُمَا سَوْآتِهِمَا إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَ قَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ . إِنَّا جَعَلْنَا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ . » ، ( اعراف ، 7 / ٢٧ ) ای فرزندانِ آدم ، مبادا شیطان شما را فریب دهد چُنانکه پدر و مادرتان را از آن بوستان بیرون کرد ، در حالی که لباسهایشان را از آنها بر می ­کَند تا شرمگاههایشان را به آنها نشان دهد . همانا او و کسانش شما را از جایی که آنها را نمی­ بینید می ­بینند . بی ­گُمان ما شیاطین را یار و یاورِ کسانی قرار دادیم که ایمان نمی ­آورند .

قرآن می­ گوید : شیطان به پیامبران هم القا می ­کند .

« وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍّ إِلّا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّيْطَانُ فِي أُمْنِيَّتِهِ فَيَنْسَخُ اللَّهُ مَا يُلْقِي الشَّيْطَانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللهُُ آيَاتِهِ وَ اللهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ . » ، ( حجّ ، 22 / ٥٢ ) و پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر اینکه وقتی آرزو می ­کرد [ که دینش را پیش ببرد ] شیطان در آرزویش [ مطالبی نادرست را ] القا می ­کرد ولی خدا آنچه را شیطان القا می ­کند از بین می ­بَرد . سپس آیاتِ خود را استوار می ­دارد و خدا دانای حکیم است .

موسی کُشته شدنِ یکی از فرعونیان را از عملِ شیطان که « عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ » است می ­داند و در پاسخ فرعون می ­گوید : من آن موقع که آن فرد را کُشتم از گُمراهان بودم ، در واقع اشاره به همان کارِ شیطان که گُمراهی است می ­کند .

« وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هَذَا مِنْ شِيعَتِهِ وَ هَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَـوَكَـزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ : هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ . » ، ( قَصص ، 28 / ١٥ ) و [ موسی ] وارد شهر شد در حالی که مردم آن بی­ خبر [ و در استراحت ] بودند . پس دو مرد را در آنجا یافت که با هم پیکار می ­کردند ، این یک از پیروانش و آن یک از دشمنانش بود . آن که از پیروانش بود بر ضدِّ آن که از دشمنانش بود از وی یاری خواست . پس موسی با مُشت به او زد و کارش را ساخت ، گفت : این از عمل شیطان است . به راستی که او دشمنی گُمراه ­کننده و آشکار است . 

« قَالَ : أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًا وَ لَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ * وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَ أَنْتَ مِنَ الْكَافِرِينَ * قَالَ : فَعَلْتُهَا إِذًا وَ أَنَا مِنَ الضَّـالِّينَ * فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْمًا وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ . » ، ( شعراء ، 26 / 18 ـ ٢١ ) [ فرعون به موسی ] گفت : آیا ما تو را در کودکی نپروراندیم ؟ حال آنکه چند سالی از عُمرت را در میانِ ما درنگ کردی . و کردی آن کاری را که از تو صورت گرفت و تو از ناسپـاسـانی ! [ موسی ] گفت : آن را در حالی انجـام دادم که از گُمـراهـان بودم [ نتیجۀ کـار را نمی­دانستم ] . پس چون از شما ترسیدم ، از دستتان گُریختم ، پس [ از آن ] پروردگارم به من حِکمت بخشید و مرا از پیامبران قرار داد .

ترجمۀ آیات از ؛ مرحوم آیت الله صالحی نجف آبادی

پس اینکه ابلیس یا شیطان موسی را راهنمایی کرده ، بر خلافِ قرآن است و احادیث هم باید بر قرآن عَرضه شود اگر موافقِ قرآن بود و مخالفِ قرآن نبود موردِ پذیرش قرار گیرد . آیا موردی در قرآن هست که شیطان کسی را راهنمایی کرده باشد ؟

مرحوم سیّدمرتضی عسکری می­ گوید : « در میانِ احادیث ، چه تفسیری و چه غیرِ آن روایاتِ مخدوش و غیرِصحیح زیاد است و متأسّفانه پیروانِ مکتبِ اصول فقط بررسیِ متن و سندِ احادیث را در محدودۀ احادیثِ فقهی پیاده کردند و در موردِ سایرِ احادیث ، ابزارِ علمی ­شان را فروگذاردند و با احادیثِ تفسیری همانندِ اخباریها عمل کردند ! هیچ بررسی نکردند و نمی ­کنند که آیا این حدیث صحیح است یا خیر ؟ مُعارض با قرآن است یا خیر ؟ با کمالِ تأسّف علمِ قرآن و علمِ سیره در حوزه بی ­آبرو است .»

کیهان اندیشه ، ( ویژه­ نامۀ قرآن ـ بهمن و اسفند 1368 ) شمارۀ 28 ، ص 45 .  

مرحوم آیت الله خویی دلایلِ زیادی آورده که نمی ­توان همۀ احادیثِ کُتب اربعه را قابلِ اعتبار و اعتماد دانست بلکه باید موردِ ارزیابی قرار گیرد ، یکی از دلایلِ او این است : شیخ صدوق « کتاب مَن لا یحضُرُهُ الفقیه » را در پاسخ به درخواستِ سیّد شریف ابوعبدالله معروف به « نعمت ­الله » نگاشته است . او از شیخ می ­طلبد که در فقه کتابی بنگارد که مرجع و تکیه ­گاهِ او باشد و در مقولۀ خود [ احادیثِ فقهی ] چون کتابِ مَن لا یحضُرُهُ الطّبیب اثرِ « محمّد بن زکریای رازی » در طبّ رسا و گویا باشد .

بی ­شکّ « کافی » از « مَن لا یحضُرُهُ الفقیه » گُسترده و فراگیرتر است پس اگر شیخِ صدوق تمامِ روایاتِ کافی را صحیح می ­دانست تا چه رسد که قاطع و معتقد به قطعیّت صدورِ همۀ روایاتِ کافی از معصومان (ع) باشد دیگر نیازی نمی ­دید که خود « مَن لا یحضُرُهُ الفقیه » را به رشتۀ تألیف کشد بلکه می ­بایست « ابوعبدالله » را به کافی رهنمون می ­کرد و می ­گفت : کتابِ « کافی » در بابِ خود ، با « مَن لا یحضُرُهُ الطّبیب » در طبّ همپایه است و هم در معنای خود ، کافی و بَسنده . »     

در آمدی بر علم رجال ( ترجمۀ مقدمۀ معجم رجال الحدیث ) ، آیت الله العظمی ابوالقاسم خویی ، ترجمۀ عبدالهادی فقهی زاده ، انتشارات امیر کبیر ، چاپ اوّل ، 1376 ، ص 35 ـ 36 

شهيد مطهّري مي ­گويد :‌ در همين كتابِ كافي و كتابهاي ديگر روايتها هست كه اگر به مضمونِ اينها نگاه بكنيم ، مي ­فهميم كه مُزَخرَف است ، بعضيها هم سندشان ضعيف است .

( اسلام و مقـتضيات زمان ، انتشارات صدرا ، چاپ اوّل ،1362 . ص 81 )

حالا چه ضرورتی دارد که بدونِ ارزیابی از کتابهای حدیث ، نقلِ قول کنیم ؟

برگردیم سر خطّ !

آقای شیخ محمّد رحمانیان ادّعا کرده است که : من طلبۀ حوزۀ علمیّۀ قم هستم ، بیست و چهار سال نون حوزه رو خوردم که وقتی دیدم جایی داره به دین توهین میشه ، مردم رو روشن کنم . »

سؤال ما از آقای رحمانیان این است ، قرآن می ­گوید : ابلیس یا شیطان گُمراه ­کننده است « ... وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ . » ، ( بقره ، 2 / ١٦٨ و 208 ) و حضرت موسی کُشتنِ یک نفر را از گُمراهی « فَعَلْتُهَا إِذًا وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ . » ، ( شُعراء ، 26 / 20 ) و کـارِ شیطـان « هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ . » ، ( قَصص ، 28 / ١٥ ) می ­داند ولی حدیثی که شما نقـل کرده ­اید بر خلافِ قرآن می ­گوید : شیطان حضرت موسی را راهنمایی کرد و امام صادق و پیامبر گرامی به جای آنکه آیاتِ رحمانی را بر مردم تلاوت کنند آیاتِ شیطانی را بیان کرده­ اند ، شما که به قولِ خودتان 24 سال نانِ حوزه را خورده ­اید چرا حدیثی را که مخالفِ قرآن است بیان کرده ­اید ؟ آیا بیانِ این گونه احادیث توهین به قرآن و دین نیست ؟ آیا با بیانِ احادیثِ مخالفِ قرآن مردم روشن می ­شوند ؟   

توجّه : هر گونه پاسخِ علمی و مستند که با نام و نشانِ واقعی نویسنده باشد در اینجا درج می ­شود .

روش شهید مطهّری و مرحوم علامۀ طباطبایی

از دیدگاه من دو مزار فرومد ( در کوچۀ بالا و کوچۀ پشند ) چندان فرقی با هم ندارند ، برای همین هر دو را در کتاب « مزارات ایران » و وبلاگ خطّۀ فریومد / فرومد معرّفی کرده ام . یک بار که راهنمای گردشگران بودم ، آنها را برای بازدید هر دو مزار بردم ، صد نسخه کتاب « خداخوانی » که هدیه کردم ، به هر مزار ده نسخه دادم ، کتابهایی که قابل منگنه خوردن بود از هر دو مزار را منگنه زدم و ... در اینجا بابت بعضی حرفهایی که طرح می شود یک بحث علمی را پی می گیریم .   

وقتی با یک حدیث جعلی مواجه می شویم که مردم آن را باور دارند چه باید کرد ؟

با مزار یا قدمگاه یا ... که مورد اعتماد مردم است امّا ساختگی است چه باید کرد ؟

آیا باید به جهتِ رعایتِ مصلحت ، حقیقت را کتمان کرد ؟

روش شهید مطهّری و مرحوم علامۀ طباطبایی در این موارد چگونه بوده است ؟

 

[ نقد جمله ای منسوب به امام حسین علیه السّلام  ]

شهيد مرتضي مطهّري

مطلبی می خواهم بگویم [ كه شاید برای برخی ناراحت كننده باشد ، چون ] بعضی از جوانان از شنیدنِ چیزی كه برخلاف میلشان باشد ناراحت می شوند.

جمله ای به امام حسین علیه السّلام منسوب شده است كه نه معنایش درست است و نه در هیچ كتابی گفته شده كه این جمله از امام حسین علیه السّلام است و چهل ، پنجاه سال هم بیشتر نیست كه در دهانها افتاده است . می گویند امام حسین علیه السّلام فرموده است:

اِنَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهادٌ حیات یعنی داشتن یك عقیده و در راه آن عقیده جهاد كردن.

نه ، این با فكر فرنگیها جور در می آید كه می گویند : انسان باید یك عقیده ای داشته باشد و در راه آن عقیده بجنگد .

قرآن از « حقّ » سخن به میان می آورد . حیات از نظر قرآن یعنی حقّ پرستی و جهاد در راه حقّ ، نه عقیده و جهاد در راه عقیده . عقیده ممكن است حقّ باشد و ممكن است باطل باشد . « عقیده » انعقاد است . هزاران انعقاد در ذهن انسان پیدا می شود . این ، مكتب دیگری [ غیر از اسلام ] است كه می گوید : انسان باید بالاخره یك عقیده و آرمان و ایده ای داشته باشد و باید در راه آن آرمان هم جهاد و كوشش كند . حال آن عقیده چیست ؟ می گویند : هرچه می خواهد باشد.

قرآن حرفهایش خیلی حساب شده است ؛ همیشه می گوید : حقّ و جهاد در راه حقّ ، نمی گوید : عقیده و جهاد در راه عقیده . می گوید : اوّل عقیده ات را باید اصلاح كنی.

بسا هست كه اوّلین جهاد تو جهاد با خود عقیده ات است . اوّل باید با عقیده ات جهاد كنی و عقیدۀ درست و صحیح و حقّ را به دست بیاوری . بعد كه حقّ را كشف كردی ، باید در راه حقّ جهاد كنی .

[ انسان كامل ، شهيد مرتضي مطهّري ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، تابستان 1364 ، ص 130 تا 131 ]

توصيه اي به جوانان

من مطلبی را در مسجد جاوید گفتم كه برای توضیح باز در اینجا تكرار می كنم . در یكی از آن جلسات درباره این جمله ای كه اخیراً به نام امام حسین علیه السّلام معروف شده كه : اِنَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهاد عرض كردم كه در هیچ مدركی از مدارك اسلامی چُنین جمله ای از امام حسین علیه السّلام نقل نشده است ، بنابراین سند ندارد . این جمله معنایش هم درست نیست و با منطق امام حسین جور در نمی آید . منطق اسلام این نیست كه زندگی این است كه انسان یك عقیده ای داشته باشد و در راه عقیده اش جهاد كند . در اسلام صحبت عقیده نیست ، صحبت « حقّ » است . زندگی این است كه انسان حقّ را پیدا كند و در راه حقّ جهاد كند . این مسئله كه در راه عقیده باید جهاد كرد ، یك فكر فرنگی است كه بعدها در میانِ مسلمین به صورت این شعر آمده است:

قِفْ دونَ رَأْیِكَ فِی الْحَیاةِ مُجاهِداً .......... اِنَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهادٌ

من می خواهم این مطلب را عرض كنم ـ چون دیدم چند نفر از جوانان دلشان می خواهد كه این جمله از امام حسین باشد و خوششان نیامده است كه من گفتم این جمله از امام حسین نیست ـ كه ما برای نسل جوان این احترام را نسبت به نسل گذشته قائل هستیم كه آنان را حقیقت جو می دانیم ، نه متعصّب در عقیده ای كه ـ ولو بدون دلیل ـ پیدا كرده است .

اوّلا ؛ اگر بنا شود نسل جوان این طور باشد كه اگر یك چیزی در كلّه اش رفت ، نشود آن را بیرون آورد و اگر بدون هیچ دلیل و منطقی چیزی را گفت ، نشود با او درباره عقیده اش حرف زد ، این نسل هم مانند نسل كهن می شود ؛ منتها شما از این جمله خوشت آمده و او از جمله دیگری خوشش آمده ؛ او بی دلیل به عقیده خودش چسبیده ، شما هم بی دلیل به عقیده خودت چسبیده ای.

ثانیاً ؛ شما عجالتاً از زبانِ دوست خودتان می شنوید كه این جمله نه منطقاً با اسلام تطبیق می كند و نه در هیچ كتابی مدرك و سندی دارد . حال فرض كنیم یك آدمی از مخالفان و دشمنان شما ، یك آدم غیر مسلمان كه انسانِ واردی باشد ، به شما كه دائماً می گویید : جمله اِنَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهادٌ را امام حسین گفته است ، بگوید:  هرچه كه امام حسین گفته است ، لابُد مدرك و سندی در كتابی دارد ؛ امام حسین در كجا این سخن را گفته است ؟ شما كه پیدا نمی كنید .

بعد می آیید سراغ من ، می گویید:  این جمله اِنَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهادٌ در كجاست ؟ زود به من نشان بده ، می خواهم مَدركش را به یك آدم مخالفی كه با او مباحثه كرده ام نشان دهم .

آن وقت من به شما می گویم : این جمله در هیچ كتابی وجود ندارد .

به من خواهید گفت : پس چرا تا به حال به من نگفتید ؟ شما كه همیشه می دیدی ما این حرفها را می زنیم ، چرا یك بار به ما نگفتی این جمله از كلمات امام حسین نیست كه ما این اشتباه را نكنیم ؟

همان وقت ، مثل شمایی به مثل منی حمله خواهید كرد كه شما چرا اینقدر سكوت كردید ، نگفتید و نگفتید تا وقتی كه ما در مقابل دشمن گرفتار شدیم و محكومش شدیم ؟ حالا داری به ما می گویی كه چُنین جمله ای نیست ؟!

ثالثاً ؛ اگر شما از جَنبه حماسی شیفته این جمله هستید ، امام حسین علیه السّلام جمله هایی صد درجه بالاتر از این جمله دارد . آیا اِنَّ الْحَیاةَ عَقیدَةٌ وَ جِهاد بالاتر است یا همین جمله ای كه خواندم : مَوْتٌ فی عِزٍّ خَیْرٌ مِنْ حیاةٍ فی ذُلٍّ ؛ كدام یك بهتر است ؟ آیا این جمله بهتر است یا جمله روز عاشورای امام حسین علیه السّلام كه فرمود:

اَلْمَوْتُ اَوْلی مِنْ رُكوبِ الْعارِ .......... وَ الْعارُ اَوْلی مِنْ دُخولِ النّارِ

[ نفس المهموم ، ص 128 و بحار الانوار ، ج / 78 ص 219 ]

آیا این جمله بالاتر است یا همان جمله دیگر روز عاشورای امام حسین علیه السّلام كه فرمود:

اَلا وَ اِنَّ الدَّعِیَّ ابْنَ الدَّعِیِّ قَدْ رَكَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ بَیْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ ، یَأْبَی اللّهُ ذلِكَ لَنا وَ رَسولُهُ وَ الْمُؤْمِنونَ وَ حُجورٌ طابَتْ وَ طَهُرَتْ  .

آیا آن جمله بالاتر است یا جمله ای كه در خطبه اش فرمود : مَنْ كانَ باذِلاً فینا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلی لِقاءِ اللّهِ نَفْسَهُ فَلْیَرْحَلْ مَعَنا فَاِنّی راحِلٌ مُصْبِحاً اِنْ شاءَ اللّهُ تَعالی [ لهوف ، ص 53 و كشف الغمّه ، ص 184 ] و دهها جمله دیگر ؟

ما كه در فقر شعار نیستیم . اگر ما مردمی بودیم كه در فقر این جور شعارها بودیم ، یعنی شعارهای زنده حماسی نداشتیم ، اگر می گفتند جمله ای از امام حسین است می گفتیم حال كه ما از خودمان چیزی نداریم ، یك جمله ی دیگر را ـ العیاذباللّه ـ به نام امام حسین می گوییم . ما هیچ دچار فقر شعار نیستیم . آنقدر از خود امام حسین ، از پدر امام حسین ، از برادر امام حسین ، از مادر امام حسین ، از فرزندانِ امام حسین شعارهای زنده داریم كه دنیا باید بیاید از ما قرض كند . ما چرا برویم شعار مردم ، آن هم شعار نادرستِ مردم را قرض كنیم ؟! شایسته نیست نسل جوان تعصّب بورزد.

باز هم می گویم : اگر واقعاً كسی این جمله را پیدا كرد [ من به احتمال نود و نُه درصد می دانم كه پیدا نمی شود . اینكه صددرصد نمی گویم برای این است كه ادّعا نكرده باشم.  ] من قول می دهم كه بالای همین منبر بیایم و بگویم كه من اشتباه كردم . ولی ما باید مستند حرف بزنیم ، نه همین طور غیر مستند یك چیزی را بگوییم .

[ انسان كامل ، شهيد مرتضي مطهّري ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، تابستان 1364 ، ص 240 تا 244 ]

 

[ مرقد آدم و همسرش و قدمگاه ]

مرحوم علامۀ طباطبایی

« و در دُرّالمنثور است كه ابنِ عساكر از على (عليه ­السّلام ) روايت كرده كه گفت : رسولِ خدا ( صلّى الله عليه و آله ) فرمود : در دمشق كوهى است كه آن را ( قاسيون ) مى ­گويند در آنجا بود كه پسرِ آدم برادرش را به قتل رسانيد . [ الدّرّالمنثور ، ج 2 ، ص 275 ]

مؤلّف : اِشكالى در اين روايت نيست ، به جز اينكه ابنِ عساكر آن را به طريقِ كَعبُ الاَحبار نقل كرده ، و در اين نقل گفته آن خونى كه بر بالاىِ قاسيون ديده مى ­شود خونِ پسرِ آدم است [ همان ] ، و به طريقه ديگر از عَمرو بن خَبير شَعبانى نقل كرده كه گفت : من با كعبُ الاَحبار به بالاى كوهِ ديرالمران بوديم كه ناگهان چشمِ كَعب به درّه ­اى در كوهى افتاد كه آب در تَهِ آن جارى بود ، كَعب گفت : در اينجا بود كه پسرِ آدم برادرش را به قتل رسانيد و اين آب اثرِ خونِ اوست كه خدا آن را آيت قرار داده براى همه عالَميان . [ همان ]

( احتمال مى­ رود عبارتِ ( لُجّة سائلة ) كه در حديث آمده به معناى آن باشد كه شنِ روان از كوه سرازير مى شده ، و چون سرخ­ رنگ بوده كَعب آن را اثرِ خونِ هابيل تعبير كرده است . « مترجم » )

اين دو روايت دلالت دارد بر اينكه در آن نقطه اثرى ثابت بوده كه ادّعا شده اثرِ خونِ هابيلِ مقتول است و اين سخن به سخنان خُرافى شبيه است ، گويا رِندى اين سخن را از پيشِ خود انتشار داده تا توجّه مردم را به آن نقطه جَلب كند ، و مردم به زيارتش بروند ، و نذوراتى و هدايایى براى آن كوه ببرند ، نظيرِ جاى پایى كه در سنگ درست مى­ كنند و نامش را قدمگاه مى ­گُذارند ، و از آن جمله است قبرى كه در بندرِ جَدّه در عربستانِ سعودى قرار دارد ، بر سرِ زبانها افتاده كه اينجا قبرِ حَوّا همسر آدم و جدّه بَنى نوعِ بشر است ، و چيزهایى ديگر نظيرِ آن . »

[ تفسیرالمیزان ، سیّد محمّدحسین طباطبایی ، مترجم ؛ سیّد محمّدباقر موسوی همدانی ، دفتر انتشارات اسلامی ، چاپ پنجم ، زمستان 1374 ، صص 524 ـ 525 ] 

پیشنهاد ششم

از وقتی سنگ سر سنگ را بُرده اند ، گاه گاهی در فضای مجازی یا حقیقی سخن از آن به میان می آید که دزدیدند و بُردند و عجب سنگی بود و ... به هر حال روضه ای برای آن سنگ خوانده می شود . سنگ « دهان شیر » را هم در کلاتۀ امجدیّۀ فرومد با مواد منفجرۀ تکّه تکّه کرده اند ولی چون در دید مردم نیست از آن خبر ندارند یا نمی بینند که برایش روضه بخوانند ، مطالب زیر را بخوانید :

* * * * * * * *

1ـ ظاهر احوال این طور حُکم می کند که وجودِ این سنگهای غیرمتناسب نسبت به سنگهای دیگر در آن بیابان ، موجبِ عُجب مردمِ روزگاران پیش بوده . شاید به مناسبتِ نوعی تقدّس که برای سنگها قایل بوده اند نقوشِ انسان و بُزِکوهی و بعضی علایمِ متخیّلۀ خود را بر آنها نَقر و نَقش کرده اند . افسوس که مردمِ نادان به تصوّر اینکه در میانِ این سنگها گنجی نهفته است چند تایی را با پُتک شکسته اند .

گُلگشت در وطن ، دکتر ایرج افشار ، نشرِ اختران ، چاپ اوّل ، 1384 ، ص 82

* * * * * * * *

2ـ از ساختمانهای دیرینه سال و دیدنی جاجرم بقایای قلعۀ ویرانۀ آبادی است نزدیک به مسجد جامع ... از روی تپّه به سمتِ جنوب و غرب دو بنای بلند دیده می شود که از میانِ خانه ها سر برافراخته اند . نامِ آنها کوشک است و خانه های خانی و اَعیانی بوده است .

نام یکی ؛ کوشک محلّۀ سر سنگ است

و نام دیگری ؛ کوشک محلّۀ بازار .

اصطلاح « سر سنگ » که در بسیاری از شهرها بوده هنوز برایم مفهوم درستی ندارد . نمی دانم در سر سنگ چه می کرده اند که همه جا مرکزیّت داشته است . شاید آنجا آب تقسیم می کرده اند . شاید سنگ گازری در آنجا بوده است .

 گُلگشت در وطن ، دکتر ایرج افشار ، نشرِ اختران ، چاپ اوّل ، 1384 ، ص 210

* * * * * * * *

3ـ تفریحِ جوانان سر سنگ است ابرقو

بعد از همه جا شوخ و قشنگ است ابرقو

گُلگشت در وطن ، دکتر ایرج افشار ، نشرِ اختران ، چاپ اوّل ، 1384 ، ص 391

* * * * * * * *

4ـ در کتاب سبزوار شهر سربدار ، صفحه 73 در بارۀ حسین خسروجردی نوشته شده است :

حسین خسروجردی : کوچه ­ای که من در آن به دنیا آمده ­ام ، جایی است که اکنون آن را خیابانِ رضوی می ­نامند که با کوچۀ حمّامِ قدیم و نقابشک و کوچۀ سر سنگ که به آن می ­پیوسته محدودۀ زادگاه و دورانِ کودکی من را می ­ساختند .

در این کتاب در صفحه 327 در بارۀ « محلّات و گذرهای قدیمی » نوشته شده است :

محلّۀ گود انبار ، محلّۀ غربتها ( غرشمارها ) [ قریشمال ـ قریه شمار ]

محلّۀ سبریز ، محلّۀ دروازه عراق ،

محلّۀ سرسنگ : این محلّه ، محلّ دهانه یا مظهرِ قنات سر سنگ بوده و به لحاظِ اینکه تخته سنگ بزرگی بر دهانه قرار داشته ، نامِ سرِ سنگ به خود گرفته است . ص 327

محلّۀ دروازۀ نیشابور ، محلّۀ سروستان ، محلّۀ پادرخت ، محلّۀ حمّام حکیم ، محلّۀ سردیه ، کوچۀ قنبر سیاه

سبزوار شهر سربدار ، رضا مطیعی ، انتشارات کامیاب ، مشهد ، چاپ اوّل ، 1395

* * * * * * * *

5ـ در هشت ذیحجه سال 317 ه قرمطیان به صورتِ ناگهانی به مکّه حمله کردند و ضمنِ تصرّف شهرِ مکّه و غارتِ آن چندین هزار نفر از زوّار و ساکنانِ شهر را کُشته و یا برای بَردگی با خود بُردند .
همچُنین حجرالاسود را از دیوارِ کعبه کَنده و به دونیم شکستند و با خود به لَحسا بردند .
که بیست سال بعد ، با وساطتِ خلیفۀ فاطمی حجرالاسود را به مکّه باز گرداندند .
ابن اثیر ، کامل ، در صفحه 65 و آثار باقیه صفحه 277 و سیوطی تاریخ الخلافا صفحه 383 می ­نویسند : در سال 317 هجری قمری (930 میلادی ) ، در زمانِ خلافتِ « مقتدر » خلیفۀ عبّاسی ، ابوطاهر قرمطی که در فارس ، بحرین و یمامه حکومت می­ کرد ، به شهرِ مکّه حمله بُرد و حُجّاجی را که مشغولِ برگزاری مراسمِ حجّ بودند به قتل رساند و 11روز در مکّه ماند و حجرالاسود را با گُرز شکست و چند پاره آن را به انضمامِ اشیاء گرانبهای درونِ خانۀ کعبه با خود به بحرین بُرد .

درسالِ 339 هجری قمری ( 951میلادی ) پس از 22 سال ، مطیع لله فضل بن جعفر بن مقتدر عبّاسی ) بیست و سومین خلیفۀ عبّاسی ، آن قسمتهایی از حجرالاسود را که قرمطیان با خود به بحرین بُرده بودند به مبلغِ پنجاه هزار زرِ سُرخ بازخرید کرد و به مکّه بازگردانید . [ اخبارالطّوال/ ترجمه ، ص66 ]

* * * * * * * *

6ـ می بینید که حجر الاسود را هم دزدیده اند تا چه رسد به سنگ سر سنگ ، ما تا چیزی را داریم قدرش را نمی دانیم ، بعد که از بین می رود تازه متوجّه می شویم ! مثل افرادی که تا زنده اند قدرشان را نمی دانیم وقتی می میرند تازه بیدار می شویم که کار از کار گذشته است !

* * * * * * * *

7ـ به شورای اسلامی و دهیاری محترم پیشنهاد می شود اگر امکان دارد آن سنگ را هر چند سارقان شکسته اند دوباره به جای اوّلش برگردانند و اگر نمی شود سنگ دیگری که بشود طرحی از مسجد جامع رویش حکّ کرد جایگزین آن سنگ نمایند .

هر چه باشد قدمت و دیرینگی آن سنگ به گونه ای بود که آن محلّ با وجود مسجد جامع و مظهر قنات بازار ، سر سنگ خوانده می شد .

امروز نهم آذر ماه 1397

قضاوت با شما

هفتۀ پیش موضوعی تحتِ عنوانِ « جانم به فدات » درج کردم و در بارۀ مطلبی که یکی از طلبه­ های فرومدی گفته بود توضیحاتی دادم .

 

 ایشان پاسخهایی نوشته است که در اینجا به ارزیابی آنها می ­پردازیم ( یا طبقِ گفتۀ خودش که : اگر جواب رو قبول نداری دلیلت رو می­ گفتی ) دلیلهایم را می ­نویسم . لطفاً حرفهای مرا تا انتها بخوانید .

 

 ایشان گفته است : فرد متخصّص نقد می ­کند و غیرمتخصّص سؤال می ­کند .

ولی به نظر من فرد متخصص هم سؤال می­ کند و هم نقد کند . فرد غیرمتخصّص هم سؤال می­ کند و هم نقد ، وقتی مطلبی برای کسی تضاد یا تناقض داشته باشد می ­تواند آن را نقد کند یا در بارۀ آن سؤال کند .

ایشان پرسیده : آیا شما در این بحث متخصّصی ؟ یعنی متخصّص نیستی ! چون در ادامه گفته : اگر مایل بودید برای اثباتِ دلالتِ حدیث سؤال کنید تا پاسخ وافی و کافی تقدیم شود .

پس خودش را هم در این بحث متخصّص می ­داند ! چون سؤال را باید از متخصّص کرد !

 

ـ شهید مطهّری به استناد قسمتی از خطبۀ 214 نهج البلاغه می­ گوید : « امام علی ع گفته است : مرا نقد کنید . »

کسانی که بخواهند امام علی ع را نقد کنند ، نه در امرِ حکومتداری تجربه­ شان از امام بیشتر است ، نه در درک و دریافتِ آیاتِ قرآن از آن امام که هَمپای وحی بوده ، درک و دریافتِ بهتری دارند ، یعنی غیرمتخصّص هستند . حالا چرا امام می­ گوید : این غیرمتخصّص­ ها حقّ دارند امام را نقد کنند امّا این طلبۀ فرومدی می­ گوید : شما متخصّص نیستید و حقّ ندارید مرا نقد کنید ؟!

 

ـ امام خمینی گفته است : نباید ماها گُمان کنیم که هر چه می­ گوییم و می ­کنیم کسی را حقّ اِشکال نیست ، اشکال بلکه تخطئه یک هدیۀ الهی برای رُشد انسانهاست .

چرا امام خمینی می­ گوید : اگر ما چیزی گفتیم ، حقّ مردم است که اِشکال بگیرند ، نقد کنند و بلکه بگویند خطا و اشتباه گفتید و این را یک هدیۀ الهی برای رُشد انسانها می ­داند امّا این طلبۀ فرومدی می ­گوید : چون متخصّص نیستی حقّ نداری نقد کنی ؟

 

ـ چرا شهید مطهّری بیش از پنجاه سال پیش گفته است : کسی که تا حدودِ کلاس 10 و 12 درس خوانده باشد ، پای منبر یک واعظ گاهی ده تا « ایراد » به نظرش می­ رسد و این را بیانگر رُشد مردم می ­داند و می ­گوید نباید جلو این را گرفت .

امّا این طلبۀ فرومدی می ­گوید : چون شما متخصّص نیستی حقّ « ایراد » نداری ، فقط باید سؤال کنی ؟!

ـ آیا بحثی که این طلبۀ فرومدی روی منبر در حسینیّه برای مردم بیان کرده تخصّصی است یا غیر تخصّصی ؟ و مردمی که پای منبر هستند متخصّص هستند یا غیرمتخصّص ؟ آیا کسانی که پای منبر بوده ­اند یا آن مطلب را به نحوی شنیده­ اند حقّ دارند آن را نقد کنند یا حقّ ندارند ؟!

ـ مطلب دیگر اینکه ، این طلبۀ فرومدی که خودش را متخصّص می ­داند چون گفته پاسخ وافی و کافی تقدیم می شود ، از کجا دریافته که من در این بحثی که چند بار از ایشان شنیده ­ام تخصّص ندارم ؟ و برای من نوشته : اگر مایل بودید سؤال کنید تا پاسخ وافی و کافی تقدیم شود ؟

به نظر شما مخاطبانِ محترم ، پاسخِ این طلبۀ فرومدی علمی و اخلاقی است ؟

 

 

همان طور که ملاحظه می ­کنید این طلبۀ فرومدی نام چند کتاب و شماره صفحاتِ آنها را نوشته ، بعد گفته است : « پس مطلب بی ­سند نبوده . »

مخاطبان محترم دقّت کنند ؛ متنی که من نوشته­ ام این است :

ـ در ابتدا باید گفت : مأخذ این حدیث کجاست ؟ یعنی این حدیث در کجا ثبت شده است ؟ تا اعتبار کتاب و حدیث سنجیده شود .

ـ مطلب بعد آن است که به فرضِ صحّت حدیث معنای واقعی آن چیست ؟

و در انتها نوشته ­ام : باید ابتدا در سند و بعد در محتوایش تأمّل کرد .

پس من ادّعا نکرده­ ام که این حدیث بی­ سند است . فرق است بین اینکه کسی بگوید : این حدیث بی سند است تا اینکه بگوید : گوینده یا نویسنده سندِ حدیث را نگفته یا ننوشته است !

ـ سند در اینجا به دو معناست . یکی به معنای عامّ یعنی مدرک و مأخذ که معمولاً نامِ کتاب است . دیگری به معنای سلسله و زنجیرۀ حدیث است یعنی راویانِ حدیث .

کتابهایی که به عنوانِ مأخذ و منبع این حدیث یا داستان ذکر شده ، باید اعتبارسنجی شود .

مثلاً یکی از آنها کتابِ « اسرار الشهادة ملّا آقای دربندی » است . مرحوم محدّث نوری در بارۀ این کتاب می­ گوید : « این کتاب در نزدِ علماء فنّ و نقّادین احادیث و سِیَر ، بی ­وَقع و بی ­اعتبار ، و اعتمادِ بر آن کاشف از خرابی کارِ ناقل و قلّتِ بصیرتِ او است در امور . »  

لؤلؤ و مرجان ، میرزا حسین نوری طبرسی ، ( محدّث نوری ) ، انتشارات فراهانی ، چاپ اوّل ، 1391 ، ص 168 ـ 170

یا شهید مطهّری در بارۀ این کتاب می ­گوید : « در شصت هفتاد سال پیش ، مرحوم ملّا آقای دربندی پیدا شد . تمامِ حرفهای روضة الشّهداء را به اضافۀ یك چیزهای دیگری ، پیدا کرد و همه را یكجا جمع كرد كه دیگر واویلاست ! واقعاً به اسلام باید گریست . و کتابی نوشت به نامِ اسرار الشّهادة ، واقعاً مطالبِ این کتاب انسان را وادار می­ کند که به اسلام بگرید . »

حماسۀ حسینی ، مجلّد اوّل ، شهید آیت­ الله مرتضی مطهّری ، انتشارات صدرا ، چاپ 16 ، 1369 ، ص 55

یا کتاب دیگری که به عنوان مأخذ ذکر شده ، کتاب « الارشاد » شیخ مفید است . شیخ مفید از بزرگانِ شیعه و موردِ اعتماد است ولی در بحثِ علمی و بررسی حدیث باید سندِ حدیث مشخّص باشد . چون این مطلب که امام حسین ع به ابوالفضل ع گفته باشد « جانم به فدایت » مربوط به سالِ 61 هجری قمری است و مرحوم شیخ مفید در سال 336 یا 338 هجری قمری به دنیا آمده است و حدودِ 300 سال فاصلۀ زمانی بینِ وقوع این داستان و شیخ مفید است ، در اینجا سند حدیث لازم می­ آید یعنی ؛ چه کسانی این حدیث را روایت کرده­ اند که به شیخ مفید رسیده است ؟ یا اینکه شیخ مفید این مطلب را از چه کتابی نقل کرده است ؟ این مطالب و بررسی رجال و راویانِ حدیث همان « تأمّلی » است که گفته ­ام .

پس به این معنای خاصّ « سندِ حدیث » بیان نشده بلکه « مأخذِ حدیث » بیان شده است .

ما البتّه وارد این فضا نشده و احتمال داده­ ایم که این حدیث بیان شده باشد و گفته ­ایم در صورتی که این حدیث بیان شده باشد معنای آن چیست ؟ آیا همان معنای ظاهری است یا معنای دیگری دارد ؟

مثلاً وقتی ما قبل از آب خوردن ، لیوانِ پُر آب را به سمتِ بزرگ ­تر از خودمان دراز می ­کنیم و می­ گوییم : « بسم الله » در اینجا « بسم الله » به معنای « به نام خدا » نیست بلکه به معنای « بفرما » است .  

همچُنین اگر امام حسین ع به ابوالفضل ع گفته باشد : « جانم به فدایت » جای تأمّل است و می ­تواند حکایتگر صمیمیّت بینِ این دو نفر باشد و الزاماً به معنای این نیست که من حاضرم جانم را فدایت کنم .

مخاطبان محترم دقّت دارید که من گفته بودم :

ـ در ابتدا باید گفت : مأخذ این حدیث کجاست ؟ یعنی این حدیث در کجا ثبت شده است ؟ تا اعتبار کتاب و حدیث سنجیده شود .

ـ مطلب بعد آن است که به فرضِ صحّت حدیث معنای واقعی آن چیست ؟

و در انتها نوشته­ام : باید ابتدا در سند و بعد در محتوایش تأمّل کرد .

ایشان قسمتِ اوّل را « سؤال » تشخیص داده و نامِ کتابها و صفحه ­های موردِ نظر را نوشته است . قسمتِ دوم را « سؤال » تشخیص نداده بلکه « نقد » دانسته و مرا متخصّص در این بحث ندانسته ، گفته است : « اگر مایل بودید سؤال کنید تا پاسخِ وافی و کافی تقدیم شما شود . »

 

 ـ مخاطبان محترم اینکه این طلبۀ فرومدی گفته است : « انگار من در سه­ شنبه مطلب نداشته ­ام » و « انگار ایشان بدونِ مطالعه چیزی را گفته » ، انگار نه انگار که اینها را گفته است چون فقط « انگار یا انگاره » است .

 

ـ بزرگواران ملاحظه می­ کنید که این طلبۀ فرومدی ادّعا کرده من حُکم صادر کرده­ ام .

در صورتی که من گفته ­ام : جای تأمّل است ! یعنی جای بررسی است . پس هیچ حُکمی صادر نکردم . هر چند اگر نظر قطعی هم بدهم اشکالی ندارد .

به نظر شما مخاطبانِ محترم ، اینکه من گفته ­ام : یک طلبۀ فرومدی حدیثی بیان کرده امّا سندش را بیان نکرده تا ما بتوانیم بررسی کنیم یا برداشتی که ایشان داشته ، برداشتِ ما هم جای تأمّل دارد ، مشکلی در دینداری ما به وجود آورده است ؟ و این فهم و معرفت و انصافِ ما را زیر سؤال بُرده و با اینکه از شُهدا و قرآن حرف می ­زنیم همخوانی ندارد ؟!

 

خوانندگان بزرگوار تکرار می ­کنم ، نوشتۀ مرا ملاحظه کردید که من نگفته ­ام : سندش معلوم نیست ، بلکه گفته ­ام : سندش را بیان نکرده است . و باز ملاحظه کردید که من حُکمی صادر نکرده ­ام .

به نظر شما بزرگواران ، اینکه این طلبۀ فرومدی از قولِ من گفته است : « سندش معلوم نیست » یا گفته :  حدیثی که بیان کرده « بی ­سند نیست » یعنی من گفته ­ام : « بی­ سند است . » یا گفته : « حُکم صادر کرده » ، اینها خلافِ واقع نیست ؟

 

 در اینجا این طلبۀ فرومدی گفته است : « لااقل وقتی جوابت رو تو گروه دادم ، معذرت خواهی می­ کردی . »

ملاحظه می­ کنید که ما حقّ نقد که نداریم ، فقط باید سؤال کنیم وقتی سؤال کردیم و پاسخ شنیدیم باید معذرت خواهی هم بکنیم !

یعنی بابت اینکه من پرسیده­ ام : مأخذِ این حدیث کجاست ؟ و ایشان پاسخ داده است : « ارشاد شیخ مفید » یا « تاریخ طبری » یا ... حالا نوبتِ معذرت خواهی کردن از ایشان است !

بعد ادامه داده : « یا حدّاقل بدونِ معذرت خواهی می­ گفتی که اشتباه کردی . »

یعنی من بابت سؤالی که کرده ­ام و پرسیده­ ام : مأخذ این حدیث کجاست ؟ باید بگویم : اشتباه کردم ؟!

و باز ادامه داده : و اگر جواب رو قبول نداری ، دلیلت رو می­ گفتی . »

پس اگر سؤال کردی بعد گرفتار می ­شوی ! یا معذرت خواهی یا اعتراف به اشتباه یا آوردنِ دلیل !

اگر از همان اوّل می ­گفت : نقد نکنید ، سؤال هم نپرسید ، بهتر نبود ؟

و مطلب دیگری که گفته است : « اگرم برای خود نشان دادن یا دلیلِ دیگری گفته ­ای ، ادّعای دین نکن » ؟!

خوانندگان گرامی ، کدامِ ما از اینکه خودی نشان بدهیم مُبرّاییم ؟ پس باید ادّعای دین نکنیم ؟!

این مرتبۀ دوم است که در همین بحث ، این طلبۀ فرومدی دینداری مرا قبول ندارد ، خدا عاقبتِ مرا به خیر کند !

ـ مخاطبان محترم من از شما یک سؤالی بپرسم ؟ فقط سؤال ! نقد نه ! آخر جمله ­ام هم علامتِ سؤال قرار می ­دهم که ببینید فقط سؤال کرده ­ام .

به نظر شما من باید بابتِ یک سؤالِ معمولی که گفته ­ام : مأخذِ این حدیث کجاست ؟ از این طلبۀ فرومدی معذرت خواهی کنم یا ایشان باید بابتِ اینکه ساعت یازدۀ شب با پخشِ صدایش از بلندگو مزاحمت برای مطالعه و استراحت مردم به وجود آورده ، معذرت خواهی کند ؟

خلاصۀ تمامِ این حرفها چیست ؟ خودش « خلاصه » کرده است :

« خلاصه آقای یاقوتیان ، اگر یه بار دیگه ، با کنایه و تیکه بخوای حرفِ بی ­ربط بزنی ، چیزایی از عقاید و کارهات به مردم میگم که فرومد راهت ندن . »

مخاطبان محترم ، به نظر شما این طلبۀ فرومدی اهلِ تحقیق است یا اهلِ تهدید ؟

به نظر شما خلاصه ­ای که این طلبۀ فرومدی بیان کرده ، علمی است یا اخلاقی ؟

آیا ایشان که بحثِ دین و قرآن و شُهدا و ... را به من گوشزد کرده ، آن صحبتهای مفصّلش و این خلاصه ­اش با دین و قرآن و شُهدا همخوانی دارد ؟

آیا ایشان که مدّعی است مردم را با خُلقِ پیامبر گرامی و خُویِ حسینی آشنا می­ کند ، صحبتهایش چه نسبتی با آن بزرگواران دارد ؟

آیا شما وقتی این « خلاصه » را می­ خوانید با خودتان زمزمه نمی ­کنید :

دلایل قوی باید و معنوی

نه رگهای گردن به حُجّت قوی ؟

آیا شما با خودتان نمی ­گویید : این طلبۀ فرومدی با یک « محقّق » و « نویسنده » و « معلّم بازنشسته » و « رزمنده » و « جانباز » و « پژوهشگر و کارشناس ارشد علوم قرآن و حدیث » و ... که چُنین برخوردی دارد و خطّ و نشان می ­کشد با دیگران چه رفتاری می ­کند ؟

ممنون که حرفهای مرا خواندید .

امروز پنجم آذر ماه 1397

تولّد پیامبر گرامی ص و امام جعفر صادق ع

 کتاب « الحکمة للادعیّة و الموعظة للامّة » نوشتۀ حکیم الدّین فریومدی با شعر زیر آغاز شده است :

صلّى الاله على ابن آمنة التى‏

 

جاءت به سبط البنان كريما

قل للذين رجوا شفاعة احمد

 

صلّوا عليه و سلّموا تسليما

خداوند بر پسر آمنه يعنى همو كه فرزند خويش را گُشاده‏ دست و بزرگوار زاد درود فرستاد.

به آنان كه به شفاعت احمد اميد دارند بگو: بر او درود فرستيد و يكسره تسليم او شويد.

اللهم صلِّ علی محمّدٍ و آلِ محمّدٍ

تولّد پیامبر گرامی ص و امام جعفر صادق ع مبارک باد .

امروز دوم آذر 1397

سالروز تولّد دکتر علی شریعتی مزینانی

امروز یکم آذر ماه 1397