دانش آموزان کلاس پنجم دبستان ابن یمین 1355

 

فرار از مدرسه

فرار از مدرسه

شیخ حسن نهضتی 

تسمه پروانۀ لکوموتیوران را چند منظوره ساخته اند !!


دو ماه اول سال تحصیلی ( مهر و آبان ۱۳۵۲ ) پدر و مادرم در فرومد نبودند بنا بر این کلاس اول ابتدایی در معدن عبّاس آباد ، مدرسه چند پایه می رفتم به غیر از من همه دانش آموزان آذری زبان آذربایجانی بودند که فرزندان کارکنان معدن بودند، بنا بر این من به هیچ وجه نمی توانستم ارتباط کلامی با بچّه ها برقرار کنم‌ تمام سخنان آنها برایم کاملاً گُنگ و نامفهوم بود کلاس اولی ها و دومی ها یا فارسی نمی فهمیدند یا به اندازه کتاب و آن هم از معلم آشنا به دو زبان، مدرسه ای که یک کودک با سایر بچه ها و هم کلاسیها نتواند کلمه ای ارتباط بر قرار کند جهنّم می شود ( حالا به یاد حدیثی می افتم که می فرماید : زبان اهل جهنّم عَجَمی است یعنی از شدّت سختی ، اهل جهنّم گویا گُنگ و لال هستند ، و چیزی نمی فهمند. عربها زبان غیر عربی ( از جُمله فارسی ) را عَجَمی می گویند زیرا که لغت غیر عربی برای آنها گُنگ و نامفهوم است .

به پدرم گفتم مدرسه نمی روم بعد از اصرار و پافشاری مرحوم پدر که می گفت فعلاً برو بزودی می رویم و در مدرسه فرومد نام نویسی می کنیم ، چند روزی رفتم اما دیدم مدرسه مثل جهنّم است و سخت می گذرد چاره ای جدید اندیشیدم ، فرار نامحسوس از مدرسه ، صبح کتابها را بر می داشتم دور از چشم پدرم به عنوان مدرسه در بیرون بازی می کردم و همزمان با تعطیلی مدرسه به خانه بر می گشتم و خوشحال که پدرم نمی داند ، غافل از رفاقت معلم مدرسه با مرحوم پدرم که او گزارش غیبتم را مخفیانه به ایشان می دهد .

یک روز در حال بازی ( به اصطلاح فرومدی کَل کَل بازی، یا آب بازی ) بودم پدرم آمد گفت : حسن !

گفتم : بله !

گفت : چرا مدرسه نرفتی ؟

 از سر استیصال ( درماندگی ) گفتم : امروز نرفتم ( بالا رفتن دستِ پدرم هنوز یادم مانده است ) که ناگهان در ناحیه رانم ( به قول قدیمیهای فرومد کپلم ) درد حسّ کردم اینجا بود که فهمیدم تسمۀ پروانه لکوموتیوران را چند منظوره ساخته اند .

مرحوم پدر در معدن لکوموتیوران بود . مرحوم حسین خانجانی با پدرم همکار بودند آن مرحوم تا زنده بود همیشه برایم نقل می کرد ، می فرمود:  بعد از این ماجرا به من گفتی : تسمه پروانه را از کابین لکوموتیو بردار ؛

من ( مرحوم خانجانی ) گفتم : نمی توانم او راننده است و من شاگرد و او متوجه می شود .

بعد به من گفتی : پنچ قرون پول به شما ( مرحوم خانجانی ) می دهم تسمۀ پروانه را بردار . ( نوع گفتن و بیان شیرین مرحوم حسین خانجانی همراه با خنده آن مرحوم در خاطرم همیشه زنده است ) .

حدود ۴۷ سال از آن واقعه سپری می شود هیچ گاه مدرسه و مطالعه و کتاب را تَرک نکردم ، هفته ای حداقل یکی یا دو روز مدرسه می روم ، اما دوباره از نیمۀ اسفند ماه ۹۸ مدرسه را ترک کرده ام ، این مرتبه به اجبار جناب کرونا راهم نداده اند ، و کمتر روزی هم پیش آمده که به یادِ مرحوم پدرم نباشم . یا لَیتَنی کُنتُ طَبیباً وَ کانَ فِی البَغداد لیلا مریضاً .مجنون شنید که لیلا در بغداد مریض شده است ،گفت : ای کاش طبیب می بودم که به بهانۀ طبابت دیدار حاصل می شد . گاهی تُندی از سر شدّت محبّت مادرانه و پدرانه است گر چه برای کودک و نوجوان ناپسند افتد .

حسن نهضتی ، ردیف جلو ، نفر چهارم از سمت راست

( دانش آموزان مدرسه راهنمایی حکمت فرومد )
 

ردیف جلو نشسته از راست
1ـ حسین یاوری 2ـ محسن شبیهی 3ـ مقداد مرادی 4ـ حسن نهضتی 5ـ محمدیوسف شهنما 6ـ سیداحمد هاشمیانپور

ردیف وسط نشسته از راست
1ـ حاجی سلیمی 2ـ شهرام لطفیان 3ـ علی اکبر معینی 4ـ ذهبی 5ـ مرحوم مصطفی برزگر 6ـ شهید سیّد محمد هاشمی 7ـ اصغر یارمحمدی 8ـ پهلوان / مهدی نژاد

ردیف آخر ایستاده از راست
1ـ محمدرضا مشتاقی 2ـ سیّد محمد هاشمی ( فرزند آقا ضیاء ) 3ـ رضا ولیان ( فرزند آقا ولی ) 4ـ علی اوسط رحمانیان 5ـ عباس شریعتی 6ـ علی اکبر عبادی 7ـ شهید عباس محمدپور 8ـ علی رضا قانعی 9ـ مرحوم رضا اسلامی 10ـ علی شریعتی ( فرزند طه ) 

.....................................................................................................


مهدی عزیزم عکس تاریخی سال ۵۸ را در کانال خطّۀ فرومد دیدم خیلی خوشحال شدم و به یاد گذشته ها افتادم چه عزیزانی که به درجه رفیع شهادت نایل گشته اند و یا عزیزانی که دیگر در جمع ما نیستند خداوند همۀ آنها را رحمت کند ، روحشان شاد .

چه خوب شد در این لیالی قدر به یاد آنها افتادم ، اما عزیزان بسیاری هستند که ارائه خدمت می کنند ، خداوند به همۀ آنها عزّت و سر بلندی عنایت فرماید و اینجانب را در این شبهای عزیز دعا نمایند و اگر از آن سالها کدورتی از این حقیر دارند به بزرگواری خودشان ببخشند .

                                                                          معلم ریاضی سالهای دور فرومد ـ یارمحمدی

...................................................................................................

کتابهای آیت الله صالحی که من خوانده ام .

 

پشت دریاها شهری است قایقی باید ساخت !

امروز سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ماه مصادف است با درگذشت آیت الله نعمت الله صالحی نجف آبادی ( 1302 ـ 1385 ) من کتابهای ذیل را که از ایشان است خوانده ام ، بعضی را دو یا سه بار خوانده ام . پیشنهادم به شما این است که خواندن این کتابها را مغتنم بدانید .

شهید جاوید

ترجمه قرآن

نگاهی به حماسهٔ حسینی استاد مطهّری

حدیث‌های خیالی در تفسیر مجمع البیان به همراه چهار مقاله تفسیری

ولایت فقیه، حکومت صالحان

غُلُو، درآمدی بر افکار و عقاید غالیان در دین

جمال انسانیّت، یا، تفسیر سوره یوسف

قضاوت زن در فقه اسلامی همراه چند مقاله دیگر

جهاد در اسلام

مجموعه مقالات سیاسی، تاریخی، اجتماعی

پژوهشی جدید در چند مبحث فقهی

عصای موسی، یا، درمان بیماری غُلُو

تأثیر روایات در تفسیر و فهم قرآن

نامۀ سرگشاده در بارۀ کنفرانس طائف

پژوهشهای قرآنی

پژوهشهای تاریخی و حدیثی

نقد و نظر

شوکران اندیشه ( خاطرات و اندیشه ها )

یادنامۀ حضرت آیت الله صالحی نجف آبادی

خاطرات ماندگار از دو نواندیش دینی

...................................................................................

بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

محقّق محترم و دانشمند ارجمند جناب صالحی نجف ­آبادی

سلام علیکم

جنابعالی در کتابهای « حدیثهای خیالی » صفحه ­های 94 تا 96 و « مجموعه مقالات » صفحه ­های 75 تا 95 حدیث کساء را مورد ارزیابی قرار داده ، یک حدیث را به جهت انشای ضعیف و تأیید هیئت بطلمیوسی در متن آن ، جعلی و حدیث دیگر را قطعی و غیرقابل تردید دانسته ­اید .

در جعلی بودن آن یکی با توضیحات قانع کننده ­ای که داده­ اید شکّی نمی ­ماند که چنان کسایی تا کنون بافته نشده است امّا آنچه برای قطعی بودن حدیث دیگر آورده شده ، از نظر این جانب قابل نقد بوده که پیوست است .

قلم مسئول چونان « عصای موسی » سِحر « حدیثهای خیالی » را باطل می­ کند و اندیشۀ ژرف در « نگاهی به حماسۀ حسینی » ، « شهید جاوید » شدن را در درک « جمال انسانیّت » و فهم « جهاد در اسلام » می ­داند .

تصعید رشحاتِ قلمهای مسئول و تراوش ِ افکار محقّقان ژرف اندیش از خداوند است . از او می ­خواهیم که « شجره­ های طیّبه » ای را که محصولشان « کلمات طیّبه » است ، تنومندتر و پربارتر کند تا بیشتر از سایه ، میوه و زیبایی­شان بهره­ مند شویم .

24 / 5 / 1383

 نگارنده در مرداد 1383 طیّ تماس تلفنی با مرحوم صالحی نجف ­آبادی مطالبی را بیان کردم ، ایشان فرمود مطالب خود را نوشته برایش بفرستم و البتّه تأکید کرد که به جهت مریضی قادر به پاسخگویی نیست . تاریخ ارسال این نامه 26 / 5 / 1383 بوده است .

پیشواز

پيشواز

سه­ شنبه 18 / 4 / 1392

سالهاي كودكي كه در روستا بوديم ، ايّام عيد كه مي­ شد و فرومديهاي ساكنِ تهران ، بنا بود با دو ـ سه اتوبوس به فرومد بيايند از قبل خبردار و راهي جلو « بهداري / درمانگاه بهداشت و درمان » مي ­شديم . آنجا دو اصله درختِ چنار و توت بود . بچّه ­هاي بزرگتر بر بالاي شاخه ­هاي آن دو درخت مي ­رفتند تا آمدنِ ماشينهاي تهرانيها را نَويد دهند . بعضي بچّه­ ها هم ، تا نيمه­ هاي راه با دوچرخه به سمتِ كاهك مي­ رفتند . گاهي يكي از بچّه ­ها فرياد مي­ زد كه ماشين آمد ، ما هيجان زده مي ­شديم ، كم ­كم متوجّه مي ­شديم اين ماشين تهرانيها نيست . او فقط ديده كه يك ماشين از گدارِ كاهك بالا آمد امّا از دور نتوانسته بود خوب ببيند . به هر حال اتوبوس­هاي تهرانيها مي ­آمد ، ابتدا به سمتِ امامزاده سلطان سيّد احمد مي ­رفت ، سلام مي ­دادند و ماشين بر مي گشت پايين ­تر از حياطِ پدري من ، نزديكِ دروازه مي ­ايستاد و تهرانيها پياده مي ­شدند .

بچّه­ ها همه خوشحال مي ­شدند كه برادري ، خواهري ، يك خويشاوندي دارند از ماشين پياده مي ­شود ، برايشان سوغاتي مي ­آورد ، با مسافر تهراني ­شان احوال­پُرسي و ديده ­بوسي مي ­كنند و با شادي به خانه هايشان مي ­روند . من امّا كسي را نداشتم . دماغ­ سوخته به خانه مي ­آمدم . تهراني­ها « لباسهاي نو » داشتند ، با « نوك قَلَم » صحبت مي ­كردند . آنها به جاي « هُيْ » ، « آره » مي ­گفتند .

در عروسي­ها باد و بروت داشتند ، يكي ­شان پول صدتوماني در هوا « گيشتُوْ / پرتاب » مي ­كرد يكي اِسكناس­هاي دو توماني­ / بيست ريالي را نصف مي ­كرد و روي سرِ داماد مي­ ريخت تا پولِ بيشتري ديده شود . من با بچّه ­هاي هم سنّ خودم دنبالِ پول خُرد در ميانِ خاكها مي ­گشتيم . گاهي چيزي گيرمان مي ­آمد و گاهي فقط دستمان خاكي شده بود .

خيلي از آن تهرانيها پاتوق­ شان « چاله ­هاي قمار » بود . ما بچّه­ ها هم ، تابعِ بزرگترها بوديم امّا پولي در جيب نبود ، جيبهاي ما پُر « پوستِ شُكلات » بود و هر پوستي مطابقِ رنگش با اسكناس­ها ، ارزش داشت . « چوبِ كبريت » هم سرگرمي ديگري در اين بازي­ها بود .

« مسعود زارع » كه آن سالها به فرومد مي ­آمد در منزلِ عمّه­ اش ( رو به روي حياطِ پدري من ) ساكن مي ­شد . او با برادرم دوست بود و يك سال يك كشتي كوچك كه روشن مي ­شد ، آورده بود . ما باورمان نمي ­شد . با هم رفتيم از « غالي خي ­يَوو / غار خيابان » با آفتابه و دَبّه آب آورديم و در « لِگن / تَشت » ريختم . مقداري نفت هم مي­ خواست . بعد با يك كبريت روشن شد و دوْرِ تَشت حَرَكَت مي ­كرد . واقعاً حَرَكَت مي­ كرد ، كشتي داخلِ تَشت ، روي آب مي ­چرخيد . تازه كشتي صدا هم داشت .

مادرم را صدا زديم : « نَنَه بيا نگا كو ! » بعد هم « مسعود » آن كشتي را به برادرم داد و گفت : « براي خودت » !

خدايا ! پيشواز كه مي­ داني چيست ، من به پيشوازِ ماهِ رمضان آمدم ، براي من هم « تهراني » بفرست ، طوري نباشد كه اين تهراني­هايي كه پايين ­تر از منزلِ پدرم پياده مي ­شوند ، هيچ كدامشان با ما نسبتي نداشته باشند ، طوري باشد از اين تهراني­هايي كه با « نوكِ قَلَم » صحبت مي ­كنند و « لباسِ شيك » دارند به خانۀ ما هم بيايند ، سوغاتي هم داشته باشند . پولهايي كه در شبِ قدر  « گيشتُوْ / پرتاب » مي ­كنند به دستِ من هم برسد .

خدايا هَوَس قماربازي كرده ­ام ، تو كه دستِ مرا خوانده ­اي ، سر و تَهِ چوبِ كبريت را در مُشتِ من مي­ داني ، سكّه ­اي را كه به هوا پَرت مي ­كنم ، شير و خطّش را مي­ داني . در هنگامۀ افطار و لحظاتِ سَحَر « پوستهاي شُكلاتِ » مرا ، هم­ قيمتِ اسكناسها كُن .

خدايا كشتي وجودِ مرا روشن كُن و از مواجهه با صخره­ ها برحَذَر دار . نگذار من دَماغ سوخته به خانه بروم .

خدايا يك « هُيْ گفتن تو » به « همۀ آره گفتن ­ها » مي ­ارزد ، چقدر دلم هوايِ « هُيْ گفتنِ تو » را دارد !

گر كه يك بار گويي : « بنده ­ام » !

بُگذرد از عَرشِ اَعظم خنده­ ام

سهم دیوارنوشته های فرومد از اشعار ابن یمین