چند تن از مشاهیر و شاعران فریومد

لطفاً نسخه مصوّر و pdf را از اینجا دریافت کنید .

چند تن از مشاهیر و شاعران فریومد

ابوالحسن علیّ بن زید بیهقی ( ابن فُندُق ) ـ درگذشته به سال 565 هجری قمری

ابوحامد محمّد بن جعفر بن الحسين الحنيفى البيهقى‏

ولادت او در ديه فريومد بوده است ، و او را آنجا اولاد و اَحفاد بودند ، و حاكم امام محمّد حنفى از فرزندان او بود ، و مردى عالم و ورع و متّقى و حافظ مذهب .

و العَقَبُ منه الحسن و الفقيه ابوصالح و الحسين . حسن حاكم و خطيب فريومد بود ، و ابوصالح در سمنان در راه حجّ در وقت انصراف فرمان يافت فى شهور سنة ستّ و اربعين و خمسمائة ، و حسين در مَرو مدرّس و مفتى بود مدّتى ، و آنجا فرمان حقّ تعالى به وى رسيد .

و جدّ ايشان ابوحاتم حنفى دبير سلطان آن عهد بود ، و او از افاضل عهد بود ، و او را پسرى بود شعيب نام و نبيره مسعود نام ، و مسعود بن شعيب بن محمّد بن جعفر الحنيفى هم از علما و روات احاديث است ، و وطن ايشان فريومد و مزينان بوده است . و از بيت ايشان بود الحاكم ابوالعلاء صاعد بن محمّد الحنيفى ، و قاضى مزينان بود و محدّث . قال الامام ابوحاتم محمّد بن جعفر الحنيفى فى صفر سنة ثمان و اربعمائة بغزنة قال نا عبداللّه بن على القطان نا احمد بن الحسن بن عبدالجبّار الصّوفى قال نا ابونصر التّمار و هو عبدالمَلِك بن عبدالعزيز قال نا حماد بن سلمة عن سُهَيل عن اَبيه عن ابى هُرَيرَة ، قال كانَ رَسولُ اللّهِ صلّى اللّهُ عليهِ اِذا اَصبَحَ قال : اللّهُمَّ بِكَ اَصبَحنا و بِكَ اَمسَينا و بِكَ نَحيا و بِكَ نَموتُ و اِلَيكَ المَصير .  

الحكيم على بن محمّد الحجازى القائني‏

مَولد او شهر قاين بوده است ، و چون قاين خراب شد با نيشابور انتقال كرد ، و آنجا به امام عُمَر خيّام و غير او اختلاف داشته است در طبّ و غير آن ، پس امير رئيس اجلّ شهيد شمس­المعالى ابوالحسن على بن الحسين بن المظفّر الجشمى ـ رَحِمَهُ اللّهُ ـ او را در ناحيت ارتباط كرد ، و به معالجات او بيماران تشفّى جُستند ، و او از مجالس مُلوك حَظوَت و نواخت و خلعَت بسيار يافت ، و او را تَصانيف است چون كتاب « مَفاخر اَتراك » كه به نام « سلطان اعظم سعيد سنجر » ساخته است ، و در طبّ او را رسايل‏ بسيار است ، و عمر او به صد سال شمسى نزديك رسيد ، و توفّى فى القصبة فى شهور سنة ستّ و اربعين و خمسمائة ، و له عقب بقصبة فريومد من امّ وَلَد تركيّة . 

ناصح ­الدّين ابراهيم بن على النّظام الكاتب البيهقى

او دبير ملكه روى زمين تركان خاتون زوجه السّلطان الاعظم السّعيد سنجر بن ملكشاه ـ رَحِمَهُم اللّهُ ـ بود با تمكين و امكان و جاه عريض ، و او به جوار رحمت حقّ تعالى پيوست بعد از يافتن صحّت از مرض متقدّم يوم السّبت الثانى عشر من صفر سنة اثنتين و اربعين و خمسمائة ، و ولادت او در ديه فريومد بود و مَنشأ در مَرو و لشكرگاه ، و از منظوم او اين ابيات است :

ابوطـاهــر صـدر وَ فى لـعبيـدِه ــــــــــــــــــــــــ وَ ســاداتنــا مـن بين وافٍ و غــادرٍ

وهبك عن مساكِ تعجز معذراً  ــــــــــــــــــــــــ اَلَستُ عَلى تسريحِ مثلى بِقادرٍ ؟

و از وى عقب است امير امام اجلّ مجدالدّين على و علاءالدّين محمود و از اَحفاد اوست صدر اجلّ منتجب­الدّين سيّدالكتّاب على بن احمد الكاتب السّلطانى و از منظوم امام نظام­الدّين اين ابيات است :

دونَ الحلول على الكثيبِ الادعج  ــــــــــــــــــــــــ و خز الصّـدور مع الغـرامِ المزعج‏

تلك الـرّبـوع بـآهـلاتِ رُسـومـهــا  ــــــــــــــــــــــــ لازلـن فى زمـنِ الـرّبيـع المبهـج‏

اللّهُ اَكــرَمَنــــا و اَكــرَمَ سَعيَنـــا  ــــــــــــــــــــــــ و احلّنـا دارَ الكـرامَـةِ فى المجى

ياوى الهـــدى منه الـى مُتَعَبِّــدٍ ـــــــــــــــــــــــــ ماضى العَـزائم فى الامـورِ ملجج

ضخـم الـدّسيعة لا يحـاول رتبـة ـــــــــــــــــــــــــ الا تَنـاولَهـــا كــريـــــم المــــدرج

اللّهُ يكلـؤه لمـــذخـــورِ العـلــى ـــــــــــــــــــــــــ و اراه فـى اولـاده مـــا يـرتجـــى

الحكيم ابوالعلاء حمزه بن على المجيرى‏

او از قصبه فريومد بوده است ، نسبت او به لقب مجيرالدّوله الوزير باشد و او را اَشعار و قصايد بسيار است و از اَشعار او اين دو بيت اثبات افتاد كه‏ :

دايـم زِ جَهــــــان مبــاش با وِلـوِلـه ــــــــــــــــــــــــ و از مِحنَت او مگـوى با كَس گِلِه‏

كو مرحله ­اي است ما در او قافلِه  ــــــــــــــــــــــــ چه نيك و چه بَد ، قافله را مَرحَلِه‏

حكيم تاج­الحكماء الموفّق بن مظفّر القوامى‏

هم از قصبه فريومد است از شاگردان حكيم مجيرى ، و قصايد بسيار است قوامى را ، نسبت او به قوام­الدّين ابوالقاسم الأنسابادى وزير عراق و خراسان باشد و از اشعار او اين ابيات است‏ :

زِ بَهــرِ زينتِ عـالَـم ، همى گـــــــردون كَمَـــر بنــدد

عــروس بـاغ و بُستــان را ، همـى پيـرايه بربنـدد

دُرَخش از دو لب خنــــدان ، همى بيجــاده اَفشـانَد

سَحــاب از ديـده گـريـان ، كنـون عقـد گُهَـر بنـدد

زِ بس كه اين گونه­ گون ديبـا ، همى در يكدگر بافـد

زِ بس كه آن گونه ­گون لُؤلُؤ ، همى بر يكدگر بندد

شكُفته لاله نُعمـان ، كنــــون چــون لُـعبتى گـــردد

كه از بيجـاده جـامى را ، تهى بر فـرقِ سـر بنــدد

الحكيم يحيى بن محمّد الضّيائى الفريومدى‏

از اَشعار او اين قصيده ديدم :

تـا نگـارم زُلف مشكـين بـر چمــن پيچـــان كنــد ـــ مر مرا حالى ز هِجران بى­دل و بى­ جان كند

دل رُبــايـد از بَــرَم هـــــر گَـه كـه رُخ پيــدا كنــد ــــ جان رُبايد از تَنم هر گَه كه زُلف اَفشـان كند

گــــويـم چـــــــو رُخ و زُلـف بُت خــويش ببينـم : ـــ از سنبُله بر سنبُله كَـس ديــد سَـلاسِـل ؟!

ز آن سلسله گشته است غمِ من همه شادى ـــ ز آن سنبله كرده است حق من همه باطل

[ ابوالحسن علیّ بن زید بیهقی ( ابن فُندُق ) ، تاریخ بیهق ، کتابفروشی فروغی/ چاپخانه اسلامیّه ، چاپ دوم . صص 170 ، 242 و 243 ، 252 و 253، 258 تا 260 ]   

تندیس ابوالحسن علیّ بن زید بیهقی ـ ششتمد

سفر به کَهنه

لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

سفر به کَهنه ( سفر به خاطرات مانا )

تابستان 1359 کودکی از فرومد همراه پدرش راهی سفر ­شد ، حدود چهار فرسخ به سمت شمال به دامن رشته کوههای البرز رفت ، از منیدر [ میان درّه ؟! ] و از میان کوهها گذشت تا به کَهنه رسید ، کسی چه می­ دانست 35 سال بعد بنشیند و آن خاطرات را ثبت کند .

عکس مربوط به سال پنجم ابتدایی

* * * * * * *

عموحسین برای سودا / سودآ و فروش فلفل به جُوِین و بجنورد و تا مرز شوروی رفته بود و ما شنیده بودیم : ( عموحسین ام اومد ـــ از راه جوین­ ام اومد ) . پدرم خر عموحسین را گرفت تا به راه جوین برویم . خرِ عموحسین می­ خواست در برود ، تَن به بار نمی­ داد . چند توپ و تَشَر به او زد و نهایت رامَش کرد .  بچّه گنجشکی داشتم ، در جیبم گذاشتم که برای احمد پسر آشنا ببرم . مادرم دم درِ حیاط برای خدا حافظی آمده بود .

حسّ کردن معنا

از منیدر که بُگذری برای رفتن به کَهنه دو راه وجود دارد ؛ یکی راه مال ­رو ، که از مسیر کوه جرینگی است . گویا اکنون پدرم با لبخندی بر لب « انگورهای یاقوت » را بر تاکها به من نشان می­ دهد و ما داریم مسیرمان را به سمت دست راست انتخاب می ­کنیم . و دیگری سمتِ چپ راه پاچنار .

من معنای کوه جرینگی را حسّ می ­کردم ! با راه رفتن ، تخته سنگها زیرِ پایت به هم می­ خورد ، صدایش در کوه می ­پیچید و به سویت برمی ­گشت . یعنی اوّل این شعر برایم معنا شده بود و بعد آن را خوانده بودم . شاید هم شعر را خوانده یا شنیده بودم چون بعضی کلماتش ، کتاب فارسی و آقای شهنما دبیرِ فارسی در حافظه­ ام ورق می ­خوردند فقط نمی­ توانستم آن را به نظم بخوانم امّا می ­دانستم که « اینجا و اکنون » آن بیت شعر که در حافظه ­ام جستجو می­ کنم ولی حفظ نیستم دارد معنا می ­شود .

این جهان کوه است و فعلِ ما ندا ــــــــ سوی ما آید نداها را صدا

مولوی ، مثنوی 1 / 215

خدایا شُکر

در دامنه کوهی از آن کوهستان ، چشمه آبی و اطرافش چمن طبیعی بود ، دست در جیبم کردم که گُنجشک را در بیاورم . دیدم مُرده ، به پدرم گفتم : اینکه مُرده است ؟! پدرم گفت : خُب ؛ در جیبت گذاشته ­ای ، سوار خر شده­ ای ، این همه بالا و پایین رفته ­ای ، فشار و فشورش داده ­ای ، می خواستی زنده بماند ؟! توی جیبت می­ گذاری ، با خودت نمی ­گویی از کُجا می خواهد نَفَس بکشد ؟

نَفَس ؟ تویِ جیب ؟ فِشار ؟ فشور ؟ اینها را بر زبان نیاوردم ، در اندیشه ­ام می ­گذشت . 

ما در دامنه کوه نشسته بودیم و نان خُشکمان را با آبِ خُنَک چشمه می­ خوردیم . نان خشک با آب خُنَک چشمه ، از تولید به مصرف ، پدرم چند بار گفت : خدایا شِکور / شُکر . بعد خندید . گفت : این خدایا شُکر ! از صد تا فحش هم برای خدا بدتر است !! و زد زیر خنده ! من که می ­دانستم پدرم جدّی نمی ­گوید و شوخی می­ کند ، امّا با خودم گفتم : مگر با خدا هم می ­شود شوخی کرد ؟!

پارس کردنِ سگ

بعد از منیدر دو ، سه قلّاده سگ کنار گلّه گوسفندان پارس می­ کردند . پدرم که دنبال­تر بود گفت : مهدی نترسی ، این سگها گیرنده نیستند ، سگی که لایِش/ پارس می­ کند ترسیده ، چون ترسیده با عوعو تهدید می ­کند . سگِ گیرنده ، بدون سر و صدا کردن ، یکمرتبه می ­بینی پاچه­ات را گرفته است .

بعدها دیدم در روانشناسی هم گفته می ­شود : « یکی از نشانه ­های ترسیدن ، تهدید کردن است . »

در یک جا هم که می­ خواستیم بایستیم ، اَفسار خر رها شده بود ، به پدرم گفتم : فرار نکند ! گفت : غلط می­ کند که فرار کند ، صبح که شَتّ و شوت / اَفسارگُسیختگی داشت دَم خورده / استراحت کرده بود . حالا خَسته ­تر از آن است که بخواهد فرار کند .

برای اوّلین بار ، مزرعه آفتابگردان را دیدم ، تا آن موقع در فرومد آفتابگـردان را به صورت مزرعه ندیده بودم . از پدرم پرسیدم : مگر آفتابگـردان را در خَویر [ زمین مسطّح قابل کِشت بین دو مرز ] می ­کارند ؟ در فرومد که در مرزِ خَویر می­ کارند . گفت : اینجا زمین دارند ، آب دارند . در فرومد آب نیست . آب کم است . گفتم : این همه آفتابگردان را چه می­کنند ؟ مگر چقدر می­خواهند تُخمه بخورند ؟ گفت : از اینها روغن نباتی می­گیرند .  مگر اینها را در کتابهای درسی­تان نمی­خوانید ؟ بعد با خود اندیشیدم : پدرِ من چون به تهران می­رود این اطّلاعات را دارد !

* * * * * * *

کَهنه مثلِ کتابهای درسی بود که دشت و مزرعه و گاو و اسب و کودکان و کشاورزان و دختران را بر لب جویبار کشیده بود ، آن عکس از صفحه کتاب بیرون آمده و بر دلِ طبیعت نشسته بود .

دبّه روغن آشنا

پدرم با مرحوم سیّد محمّد فاطمی ­نیا آشنا بود و پدرانشان با هم . مرتبه قبل که آشنا به فرومد آمده بود با خودش « شیره انگور » و « روغن زرد » و ... برای فروش آورده بود . روزِ رفتن ، هنوز یک دبّه روغن مانده بود ، آشنا ناگزیر باید آن را به کَهنه برمی­ گرداند . پدرم گفت : آقا سیّدمحمّد اگر دوست دارید ، بگُذارید ما سرِ فرصت این روغن را به جای 250 برایت به 270 بفروشیم . لبخند بر چهره سیّد شکُفت ، دبّه روغن را با خوشحالی به حیاط برگرداند . اکنون نوبت حساب و کتاب رسیده بود ، آشنا گفت : به هر چقدر فروخته ­اید من با همان 250 راضی هستم .

با آشنا به باغشان رفته بودیم . آشنا به دیگران میوه بخشش می ­کرد ، آشنا شوخی می­ کرد که اینجا باغ من نیست ، به دزدی آمده ­ام ! گویا باغ پدرش بود .

اَذان گفته بودند ، آشنا وضو گرفته بود ، گفت : زودتر نماز بخوانیم به « نمازِ آقا » برسد . چون آقا ، اوّلِ وقت نماز می­ خواند .

آشنا گفت : « مُرغانه » می­ خوری ؟ تعجّب کردم . چِرا به « تُخمِ­­مُرغ » ، « مُرغانه » می ­گوید ؟!

مثلِ پَروانه­

« عفّت » هنوز برای من حکم یک قدّیسه را دارد . ( وقتی می ­خواست دو قاشق از جنسِ برنج و روی را به ما بدهد ) به خواهر یا برادر کوچک­ترش گفت : این قاشق سنگیـن برای مهدی ، این قاشق سبک­تر هم برای تو که کوچک­تری ، و آن بچّه هم پذیرفت . می­ خواست به من احترام بگذارد ، و اعتراض بچّه کوچک­تر هم برانگیخته نشود . بین والدینش دلخوری به وجود آمده بود با خنده به آنها گفت : حالا که آشنا آمده باید با هم آشتی کنید ! بعد رو به پدرم گفت : نگاه ! آشنا ! همین کار درست است برای یک چیز بی­خود اینها با هم قهرند ؟! بچّه­ ها خوابیده بودند و مرا هم به خوابیدن دعوت کردند . من خوابیدم و آنها با صحبت کدورت را حلّ کرده بودند .

دختری که کدبانو بود ، مثلِ پروانه­ ای بود که در منزل روی شانه­ هایِ والدین و کودکان می­ نشست .

آشنا مرا با طریقه نامه خواندن « آشنا » کرد

آن موقع خانه آشنا روی تپّه ای در بلندترین نقطه کَهنه بود و بر همه جای روستا اِشراف داشت . [ وقتی احمد گفت پدرش بر اثر بیماری آسم مُرده . با خود گفتم : آیا تنگی نفس / آسم در انتخابِ آنجا که راحت­تر نَفَس بکشد مؤثّر بوده است ؟ ] برای کاری به خانه قدیمی ­شان در داخل روستا رفتیم . نامه­ ای لبِ طاقچه بود . گفت که من بخوانم ، در حین خواندنِ نامه ، از کلمه ای تکراری ، خنده ام گرفته بود . از اینکه اسامی خیلی افراد در نامه بود و همه را جُدا جُدا گفته بود : « با خانواده سلام برسانید . » شب نامه ­ای جدید از پسرش آمده بود . یکی از همسایگان را آورده بود که نامه را بخواند . گفت : ایشان آمده تا با آقامهدی نامه را با هم بخوانند . آشنا با این کار مرا اَدَب و به طریقه خواندنِ نامه آشنا کرد . بله ؛ نامه را باید خواند نه آنکه خندید .

نوه خاله­ام خواسته بود تا برای همسرش که در سربازی است نامه ­ای بنویسم . طبقِ نامه­ اش به کسانی که سلام رسانده بود باید می نوشتم که آنها هم سلام رسانده­ اند . وقتی نامه را بازخوانی کردم یکی از بچّه ­ها که آنجا بود همه آن خنـده­ های کَهنه را پس داد ، بعد گفت : چِرا اینقدر « بـاری ، بـاری » کرده ­ای ؟ باری فلانی سلام می ­رساند ، باری فلانی سلام می­ رساند . مگـر « ماشین باری » است ؟

واقعاً که کوه به کوه نمی ­رسد ؛ نامه به نامه می ­رسد !

کلاس اوّل

زن آشنا پرسید : کلاس چندی ؟ من جوری که خودم را مهمّ جلوه دهم و برای او پرسش برانگیز باشد گفتم : « کلاس اوّل » .

زن آشنا دوباره پرسید : چرا ؟ هِـی مردود شده ­ای ؟

گفتم : نه ، مردود نشده­ ام .

پدرم گفت : نه ، پنجمش را خوانده ، کلاس هفتم است .

زن آشنا گفت : پس چرا می ­گوید ؛ « کلاس اوّل » ؟

گفتم : خُب ، من کلاس « اوّل راهنمایی » هستم .

من ضمنی گفته بودم که یعنی فرومد « مدرسه راهنمایی » دارد و کَهنه « مدرسه راهنمایی » ندارد ! حقّ هم دارید که « اوّل راهنمایی » به گوشتان نخورده باشد . شاید مثل پُزی که برای دانشگاه تهران نسبت به دانشگاههای دیگر داده می­ شود !  

* * * * * * *

پدرم مقداری لباس آورده بود می­ خواست بفروشد ، مهمّ نبود که در مقابلش پول بدهند یا گِردو یا کَشک یا مَویز یا ... ، از دربِ یک منزل به داخل حیاط رفتیم . خرید و فروشی صورت نگرفت ، برگشتیم و به کوچه دیگری رفتیم ، از دربِ دیگری داخل منزلی شدیم . باز همان حیاط و همان آدمها ! پس این حیاط دو درب دارد !

قریشمال / قریه­شمار

قریشمال / قریه­شمارها ، نزدیک استخر وسطِ آبادی چادُر زده و با پوست گوسفند دفّ درست کرده بودند . پوستها را روی زمین از چهار طرف با نخ به میخ کشیده بودند . پس قریشمالها فقط به فرومد نمی­ آیند ، به کَهنه هم می­ آیند . آنها دفّ هم درست می ­کنند ، مگر دفّ را از پوست گوسفند درست می­ کنند ؟ این را من پرسیده بودم و احمد گفته بود : مگر تو نمی ­دانستی که دفّ را از پوست گوسفند درست می­ کنند ؟ احمد با چابُکیِ تمام سوارِ خر می ­شد و می ­تُرباند ، من امّا جسارت و مهارت چُنان کاری را نداشتم .    

راکت پینگ پنگ

زنگ تفریح تمام شده بود و بچّه ها به کلاس آمده بودند ، آقای یارمحمّدی و آقای عباس­علی احمدی ( دبیران ریاضی و علوم ) پینگ ­پُنگ بازی می ­کردند . بچّه ها خیلی شلوغ کرده بودند ، من به شکایت از اکبر ، همکلاسی ­ام که در یک میز و کنار هم بودیم به پایِ تخته رفته بودم ، آقای احمدی عصبانی از سروصدای بچّه ­ها به کلاس آمد و شروع کرد به تَشَر زدن که ؛ چه خبرتان است ؟! من هم که کنارِ تخته ­سیاه ایستاده بودم و دَمِ دست بودم ، عباسعلی احمدی قدِّ بلندی داشت ، دستش را بالا بُرد و با تیغه راکتِ  پینگ پُنگ محکم به فرقِ سرم کوبید که تو اینجا چه می­ خواهی ؟! چرا سرِ جایت نیستی ؟! تهِ سَرم شاید به اندازه یک گردو وَرقُلمبیده و وَرَم کرده بود . گویا بعد به مدیر مدرسه گفته بودم : مگر این آقای احمدی ابن­ ملجم است که این طوری به سرم کوبید ؟! وقتی مادرم فهمید ، نِفـرین کرد که : « الهـی دستت بشکند که این طوری به سر بچّه­ ام نکوبی . »

خُب حالا اینها چه رَبطی به کَهنه دارد ؟ ربطش این است که پدرم در خانه آشنا از من تعریف کرد و گفت که من آن معلّم را « ابن­ ملجم » خوانده­ ام . آقای احمدی انسانی قد بلند ، مهربان ، از اهالی بسطام بود ! آخرین بار در سال 1372 او را در بنیاد جانبازان شاهرود دیدم ، من آنجا با عصا بودم ، آمد احوالپُرسی کردیم . گفت : مهدی کمک نمی­ خواهی ؟ عباسعلی احمدی در جنگ ، شیمایی شد و سالیانی درد و رنج کشید و عاقبت ­الامر به سوی معبود شتافت . خداوند آمرزش و رحمت خویش را بر او ارزانی دارد . سیّد احمد هاشمیانپور می ­گفت : من مدیر مدرسه بودم و آقای احمدی معلّم ، از اینکه روزی دانش آموزش بودم و حالا مدیر و او اینقدر دقیق و منظّم به مدرسه می ­آید خجالت می کشیدم .  

پدرم ، از پدرش می ­گوید

در برگشت بعد از آنکه از کَهنه گذشتیم ، آهوانی را دیدیم که در کَمَرگاه کوه به سمتِ قُلّه می­ دویدند . حالا به « پاچنار » رسیده بودیم با چنارهای بزرگش ، چشمه آبِ روان در پای آنها و جادّه پر پیچ و خمِ آن که به تازگی با بلدوزر ساخته بودند و خاطرات پدرم که گُل کرده بود : « قبلاً که اینجا اینطور نبود ، جادّه که نبود ، خر هم که سربالایی بارِ گندم را نمی ­کشید . باید دنبال خر می ­بودی که بار گندم نیفتد ، یکمرتبه خر سُر می­ خورد و دُم خر به دهان آدم می­ رفت ! اینجا قبلاً سَرِ گَردَنه بود . خدابیامرز پدرم می ­گفت : یک بار که اینجا رسیده ، دیده دو نفر ، دستهای چند نفر از این بچّه­ های بلوکات را از پُشت بسته­ اند و به او هم می­ ویند : اَشنا خَرِ تِه تو تی towti ، [ سَر خر را به این سمت بچرخان ] او هم با چوب دستی ­اش به آنها حمله می­ کند ، اسلحه دست یک نفر بوده و فشنگها دست دیگری ، دو ، سه تیر به این طرف و آن طرف می­ زنند که بترسد ، کسی که فشنگها به کمرش بوده ، می ­گفته اسلحه را به من بده ، امّا رفیقش گفته ، نه ؛ مسلمان است ، حیف است ، عصبانی است ، نهایت آنها رفته ­اند و این هم برگشته پیشِ بچّه­ های بلوکات و دستهای آنها را باز کرده . پدرم در دامنه این کوهها از رشادتهای پدرش که مثلِ کـوه بوده می ­گوید : « یک بار برادرش با چند نفر به سودآ / سفر تجارتی می­ رود موقـع برگشت در همین پاچنار دل ­درد می گیرد ، رفقـایش می­ خواهند او را بیاورند ، امّـا او می گوید : شما فقط برادرم ( صفرعلی ) را به من برسانید ، در اینجا جوهره ­ای از گریه در صدای پدر نمودار می ­شود ـ گر چه در این سالها که این داستان را بارها و بارها بازگو کرده به اینجای قصّه که رسیده به راحتی گریسته است ـ دَمدَمه­ های غروب بود که رفقایش آمدند و به پدرم خبر دادند که برادرت غلامرضا گفته : « برادرم صفرعلی را به من برسانید » . قصّة عبّاس علمدار و حسین بن علی نیست ، پدرم از پدرش می ­گوید ، نه پدرم می ­گِرید : دَمدَمه­های غروب بود که پدرم سوار اسب شد و راهی اینجا شد و برادرش را با بار گندمش به فرومد آورد . آنها جوانمردیهای خاصّ خودشان را داشتند ، ما در برابر آنها هیچی هستیم . » پس پاچنار برای من علاوه بر کوه و چنار ، نماد جوانمردی پدربزرگم ( صفرعلی یاقوتیان ) برای برادرش ( غلامرضا اَخَوین ) و نماد رشادتش برای بچّه ­های بلوکات هم هست . ما با همین حرفها به بالای کوه رسیده بودیم و خوشحال از اینکه سرازیری است که « إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا . » ، ( شرح ، 94 / ٦ )

به منیدر رسیدیم و در سایه باغی به استراحت و خوردنِ لُقمه­ نانی پرداختیم . زنی از باغ برایمان انگور آورد . این منیدریها چقدر مهربان و مهمان ­نواز و خودمانی اند ! من در میان روستاهای اطراف سادگی و صمیمیّت منیدریها را از همه چیز بیشتر دوست دارم . من دانش ­آموز کلاس اوّل راهنمایی ­ام و می­ دانم که پیامبر وقتی از طائف برگشت و در سایه دیواری به استراحت پرداخت . « عَداس » برایش مقداری انگور آورد و پیامبر به او گفت : تو از شهر برادرم یونُس بن مَتّی هستی ؟! خُب کار همین زن خاطره عَداس را برایم تداعی کرد دیگر .

از کَهنه تا دَهنه

در دهنه ( آن موقع هنوز سدّ شیخ حسن جوری ساخته نشده بود . ) یکی از زنان فرومد کنار چادر ، لبِ جوی آب با پدرم احوالپُرسی کرد و بعد هم حال مرا پرسید ، گفت : پسرت چطور است ؟ حالش خوب است ؟ پدرم پاسخش را داد و بعد به من گفت : باید خودت جوابش را می­ دادی . گفتم : خُب از شما پرسید ، از من که نپرسید . گفت : ولی حالِ شما را پرسید ، شما باید رشته کلام را در دست بگیری و احوالپُرسی کنی .

از دهنه که گذشتیم پدرم گفت : مهدی از کَهنه تا دَهنه تو سوار خَر بودی ، حالا تو پیاده شو تا یک کمی من سوار شوم . من خجالت کشیدم که چرا خودم عقلم نکشیده و گذاشته ­ام تا پدرم چُنین پیشنهادی بدهد ! از خَر پیاده شدم و به راه افتادم ، در حینِ راه رفتن دیدم با خودم نوچ نوچ می­ کنم و بی ­مورد خَر می ­رانم ! حالا هر کار می­ کنم که جلو دهانم را بگیرم و نوچ نوچ نکنم ، باز که یک خُرده می­ روم ، می بینم از اختیار من بیرون است ، یعنی از اختیار همان خرش مانده بود . مولوی می ­گوید :

فُحش می ­شنیدم و خَر می­ راندم ـــــــ ربِّ یَسِّر زیر لب می خواندم

مولوی ، مثنوی ۲ ، بخش ۳۹

ولی من بی­ اختیار زیرِ لب ، خر می ­راندم .

از خِرَد پَر داشت عیسی ، بر فَلَک پَرّید او ـــــــ گر خرش را نیم پَر بودی ، نماندی در خری

مولوی ، فیه ما فیه ، ص 88

کُهنه شدنِ کَهنه

من آن سال دو بار به کَهنه رفتم امّا تا سالها خواب کَهنه را می ­دیدم ، خصوصاً از وقتی که شنیدم آشنایمان مرحوم سیّدمحمّد فاطمی ­نیا مُرده است . برای اینکه این خواب دست از سرِ من بردارد ، شاید سال 1385 بود که با پدرم و آقای عبّاس مهربانی به کَهنه رفتیم ، در ورودی روستا ، بر سر قبر شهدا و شهید سیّدمرتضی فاطمی­ نیا و مرحوم سیّدمحمّد فاطمی ­نیا فاتحه خواندیم ، کنارِ استخر آبادی رفتیم و بعد به دربِ منزل آقای سیّداحمد فاطمی ­نیا ، مادرش برای تعزیه به یکی از روستاهای مجاور رفته بود ، به اصرار و مهمانوازی احمد و همسرش ناهار را ماندیم و بعد هم برگشتیم . گفتم دیگر خواب کَهنه تمام شود ، امّا باز تا مدّتها در رؤیا ، به کَهنه می ­رفتم و می­ دیدم همسرِ آشنا ( مادر شهید سیّدمرتضی فاطمی ­نیا ) نیست ! من در « بیداری » ، سه بار به کَهنه رفته ­ام و در « رؤیا » بارها . من می ­خواهم کَهنه را رها کنم ، کَهنه مرا رها نمی ­کند ، خاطرات کَهنه در وجود من کُهنه و مانا شده است !   

در تاریخ پنجشنیه 8 / 7 / 1391 این خاطرات را برای پدرم خواندم . آنجا که نوشته بودم : « از منیدر که بُگذری برای رفتن به کَهنه دو راه وجود دارد ؛ یکی راه مال ­رو » گفت : « پیاده رو » گفتم : « ما که با خر رفتیم ؟ » گفت : « در برگشت نمی­ شود با خر آمد ، سرازیری است خر سُر می­ خورد . »

در آخر هم باز این حکایت را که من در عدد گردوها شکّ داشتم و ننوشته بودم برای چندمین بار بازگو کرد : آقا سیّدعلی ­اصغر پدر آقا سیّدمحمّد یک سال که به فرومد آمده بود می ­گفت : امسال جوزها/گردوها سرما کرد . ما نتوانستیم جوز جمع کنیم . بعد گفتیم : خُب حالا با همان سرما امسال چقدر جوز جمع کردید ؟ گفت : یک صدهزار تایی !! 

وای خدا ، چقدر مَن مَن کردم ، یک وقت آدم نمی ­تواند حرف بزند مِن مِن می ­کند ، وقتی به سَرِ حرف می ­آید مَن مَن می ­کند . به قول مولوی در دیوان شمس :

تا کی گُریزی از اَجَـل در ارغوان و ارغنـون ؟! ــ نَک کِـش کشـانت می ­بَرند ، اِنّا اِلَیـهِ راجِـعـون

کو آن فضـولی­های تو ؟ کو آن ملولی­های تو ؟ــ کو آن نغولی­های تو ؟ در فعل و مَکر ای ذوفنون

این باغِ مَن ، آن خانِ مَن ، این آنِ من ، آن آنِ مَن ــ ای هر مَنَت هفتـاد مَن ! اکنون کَهی از تو فـزون

در کنارِ پدر ـ 26 شهریور 1390 ـ فرومد

لطف اللّه نيشابورى‏

در این متن لطف الله نیشابوری  از روزگاری که برای بهره مندی از احسان علاءالدّین و تحسین ابن یمین سالی دو سه مرتبه به فریومد می آمده ، به نیکی یاد کرده است .

لطف اللّه نيشابورى‏

دکتر ذبيح الله صفا

مولانا لطف­ اللّه نيشابورى از شاعران قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجري است كه با عمر طولانى خود پايان عهد ايلخانان و دوران طغا تيموريان و آل كرت و سربداران را در خراسان درك كرده و سپس در زمان تسلّط تيمور بر آن سامان ، او و پسرانش اميرانشاه و شاهرخ را مدح گفته و تا قسمتى از عهد سلطنت شاهرخ نيز زنده بوده است . بدين ترتيب او را بايد حقّاً از تربيت ‏يافتگان قرن هشتم هجرى و دوران پيش از تيموريان شمرد چُنانكه از سبك سخن و نوع سخنورى وى نيز همين معنى مشهود است ... اسم اين شاعر همانطور كه در همه مآخذ آمده « لطف اللّه » بوده و نظر به مقامات معنوى كه داشته از وى همه‏ جا با عنوان « مولانا » ياد شده است . هيچ كس از مؤلّفان به تخلّص شعرى او اشاره‏ اى ندارد و تنها با مراجعه به اشعارش مى توان دريافت كه از نام خويش براى لقب شعرى استفاده مى ‏كرده و تخلّص خود را « لطف » مى ‏آورده‏ و در اين راه به بعض گويندگان پيش از خود يا معاصر خود اقتفا مى ‏نموده است .

مولد او را نيشابور نوشته‏ اند و او خود هم در اشعارش اشاراتى بدان شهر دارد ، بدانگونه كه شاعران به شهر و ديار خود دارند ، و از آن جمله دو بيت زيرين نيك نشان دهنده اين معنى است :

بُـوَد مضطـرّ هنـرور در نشـــابـور ــــــــــــــــــــــــ به فضل ار بگذرد از چرخِ تاسع‏

در او اوقـات خـود ضـايع مگردان‏ ــــــــــــــــــــــــ كـــم او ! اِنَّ ارضَ اللّهِ واسِـــع‏

و باز او را در وصف زلزله شديد نيشابور به سال 808  رباعي­ اى است كه نشانه ‏اى از تعلّق خاطر وى بدان شهر مصيبت ديده بود :

شهرى كه در او فرض بُدى نافله ­ها ــــــــــــــــــــــــــ در مَجمَع او جمع شدى قافله ­ها

توقيـع « اِذا زُلزِلَتِ الاَرض » ش كرد ــــــــــــــــــــــــــ در يك دو نفس « عالِيَها سافِلَها­ »

از تاريخ تولّد « لطف » اطّلاعى نداريم ولى چنانكه خواهيم ديد او در اواخر ايّام‏ وزارت خواجه علاءالدّين محمّد فريومدى وزير خراسان ( م 742 هـ ) شاعرى نوجوان بود و از اين روى بايد در حدود اواسط نيمه اوّل قرن هشتم ولادت يافته باشد .

اوايل عمر لطف اللّه ، همچُنانكه از دو بيت منقولش برمى ‏آيد ، در نيشابور به كسب هنرها و فضايل گذشت و بعد از تحصيل قدرت شاعرى به خدمت خواجه علاءالدّين محمّد فريومدى صاحب ديوان خراسان روى آورد . اين خواجه فاضل همان است كه ابن­ يمين فريومدى شاعر در خدمتش سِمَت استيفاء و تحرير طُغراها داشت و در چند قصيده او را مدح گفت‏ . وى در روز چهارشنبه 27 شعبان سال 742 ، هنگامى كه از بيم تطاول سربداران به استراباد مى ‏گريخت كُشته شد . مولانا لطف اللّه چنانكه خود در يكى از قصایدش اشاره كرده ، در دوران جوانى و آغاز شاعرى به خدمت اين وزير دانشمند راه جُسته و سخنش محلّ اعتنا و توجّه او بوده است ، و نيز در خدمت همين وزير بود كه لطف اللّه با ابن ­يمين فريومدى آشنايى يافت و اَشعار خود را بر او عرضه كرد و مورد تشويق و تحسين آن استاد قرار گرفت . لطف قصيده مذكور را در بيان حال دوران شباب ساخته و چنين گفته است :

يادِ شب و روزى كه مـرا يـار قَـرين بود ــــــــــــــــــــــ با يــارِ قـرين كُلبه من خُـلـــد بَـرين بود

با طالعم اَجـرام به تثليث قِـران داشت ـــــــــــــــــــــ تا با رُخ یــارم همه دلخـواه قَـــرين بود

ديـوان عَـرَب چشم مرا مَنظـر و منظــور ـــــــــــــــــــ دوران پدر بَخت مـرا يــار و مُعيــن بود

عيشى به مُرادم بُد و كارى به گُشادم ـــــــــــــــــــ يُسرى به يسارم بُد و يُمنى به يمين بود

بُـرد و قَصَـب من زِ يَمَـن بود و زِ شُشتر ـــــــــــــــــــ داه(1)و رهى(2) از مملكت راى(3)و تَكين بود(4)

در رسته عهدم دُر نطق ارچه بها داشت ــــــــــــــــ در مَخــزن فكـرم گُهَر نظم دَفين بود

نه بيـم تنـم بـود و نه انـدیشـه دل بـود ــــــــــــــــــ نه فكر به دنيا و نه تكليف به دين بود

سالى دو سه در خدمتشان شاد بِبودم ـــــــــــــــــ باقى دلم از دَهر پريشان و حَزین بود

چنـدی ز وقـــوع اَلَــم فُـرقـت ایشــان ــــــــــــــــــــ تـوقیـــــع بلا خطّه من واقعــه بیــن بـود

عُمرى دگر از گَردش چرخ و روش دَهر ــــــــــــــــــــ دل در گِـرو مهـر و مه زُهــره جَبيــن بود

در مُلك دلـم تحفه جـان بُد غـم جانان ــــــــــــــــــــ بر خــاتَـم دل مِهــر بُتــان مُهــر نگين بود

در بَزمگه من کف سـاقی فی طـوبـی ـــــــــــــــــــ در سـاغـر من راوق می مــاء معین بود

بُـد شيفته منطـــق من آن كه عطــارد ــــــــــــــــــ بر منطقه از خـرمن او سنبله‏ چيـن بود

كـردى ز مـديـح و غـزلم رامش و نازش‏ ـــــــــــــــــ گر شــاه زمان بود و گر مـــاه زمين بود

در مجلـس عـالى ، نُكَتِ رَشحِه كِلكم ــــــــــــــــــ صحـف نظــــر ميـر علاء حـق و ديـن بود

در مشعـر مـه زاده بِکـر از یَـم فکــــرم ــــــــــــــــــ تحسيـن اميــرالشُّـعـــرا ابـن ­يميـن بـود

امروز بَرى گشته ز عيش است بر اين سان ـــــــــ آن دل كه رهى را به غم عشق رَهين بود

از دست شد آن مست كه در ميكده عشق ــــــــ از بوده و نابـوده نه خــرّم نه حَــزين بود

چون عمـر گرانمـايه من در سـر دل رفت‏ ــــــــــــــ رفت از دل من آنچه ز دلخـواه گُـزين بود

در چشم من از خدّ صَنَم نقش خُتن بود ــــــــــــــ ور در کفـم از زُلف به خـم نافه چیـن بود

گویی همه آن عیش خیالی بُد و خوابی ــــــــــــــ كه انـدر نظـر چشـم و دل واقعه بين بود

گر در هـوس سیم و زر و وصل و تبع بود ــــــــــــــ ور در طلب مال و مُـل و مَرکب و زین بود

گر میل غزالان سیه چشم و مژه داشت ــــــــــــــ ور یـار نگاران سمن سـاق و سـرین بود

گفتـم زِ رَه تيــر حَــــــــــــوادث بگُــريــزم‏ ــــــــــــــ از شست قضا دَهر كمان‏كش به كمين بود

جز غبـن همه ساله و هر روزه نَبُد هيــچ‏ ـــــــــــــ سودى كه مرا حاصل از ايّام و سنين بود

در قصـــر سپنجى جهـــان خاطــر مــا را ــــــــــــــ يكی ناز و نوا با دو صـد اندوه و اَنين بود

گـــويى اَسَـد طــالـــع من روز ولــــــودم‏ ــــــــــــــ با ثَور فلك در كِشش و كوشش و كين بود

با ما نه چـو اوّل ، فَلَکـا داشتــی آخــــــر ــــــــــــــ  آغـاز چه بود ای فَلَـک انجام چو این بود

بر عهــدی مِهــر تـو گمــــان بـود دلــم را ــــــــــــــ تـا آنچـه گمـان بـود بدیـدم که یقیـن بود

ای دل به یقین دان که مر ارباب خِــرَد را ـــــــــــــــ بهتــر روشـی ، پیــــروی اهــل یقین بود

رأی ار رودم از غم و دل تیره عجب نیست ــــــــــــ نتــوان به دل غمـــزده با رأی رزیــن بـود

در مسند اقبـال تو آن صــدر نشـان گشت ــــــــــــ در کُلبه عُزلت چو توان گوشه ­نشین بود

گويند دل « لطف » جگر خسته و شيداست ــــــــ اكنون نه چُنين است كه تا بود چُنين بود *

... ابيات اين قصيده به سبب اهمّيّتى كه در بيان بدايت حال شاعر دارد نقل شد و نشان مى‏ دهد كه او در خاندانى مرفّه و صاحب مِكنت به دنيا آمد و در ظلّ عنايات پدر در رفاه پرورش يافت و از تحصيل علوم ادبى و مطالعه ديوانهاى شاعران تازى‏گوى ، بنا به رسم روزگار خود ، برخوردار بود . تا آنگاه كه پدر زنده بود به عيش و شادكامى و دانش ­آموزى و تمتّع از همدم و همسر گذراند و هم در آن روزگار ، پس از فراغ از دانش‏ اندوزى و ادب آموزى مديحه‏گويى و غزلسرايى آغازيد و به مجلس عالى صاحب ديوان علاءالدّين محمّد فريومدى راه جُست و از فيض اَنفاس ابن ­يمين فريومدى ( م 769 ه ) مستفيض و از تحسين‏ و تشويق او مستفيد شد و سالى دو سه در خدمت آنان شاد بود و چون فَلَك دور علاءالدّين محمّد را در نوشت و مجلس عالى او را دربَست ، وى رنجوردل و فُرقت ‏زده و از عيش بَرى شده پايان عُمر را چُنانكه از آخرين ابيات قصيده آشكار است در پريشان­حالى گُذراند و اين معنى چُنانكه از اِشارات دولتشاه و ساير تذكره ‏نويسانى كه با اواخر ايّام حياتش آشنا بودند ، نيز به خوبى برمى ‏آيد .

مسلّماً تاريخ ورود « لطف » به دستگاه صدارت علاءالدّين محمّد فريومدى پيش از سال 742 و همچُنانكه از فَحواى قصيده مذكور آشكار است ، در عُنفَوان شَباب بود و بعد از اين زمان ، شاعر در نيشابور و سبزوار و بيهق ، معاصر و مواجه با اُمراى سربدارى بوده و بعضى از آنان را مدح گفته است . از قديم­ترين اين اُمرا كه مدح او را در اشعار مولانا لطف اللّه مى ‏بينيم تاج الدّين على چشمى معروف به « على شمس الدّين **» ( به اضافه ابنى ) است . وى از ممدوحان ابن ­يمين نيز بود و بعد از چندسال سلطنت و كامرانى به سال 752 در سبزوار بر دست سربدارى ديگرى به نام حيدر قَصّاب به قتل آمد و ابن­ يمين اين دو بيت را در مرگ وى سرود :

چون هفتصد و پنجه و دو رفت از سال‏ ــــــــــــــــــــــــــ بيش از دو نمانده بُد زماه شوّال‏

خورشيد لقـای على شمس ­الدّين را ــــــــــــــــــــــــــ از خَنجــر حيـدر انـدر آمـد به زوال

دیوان ابن ­یمین ، ص 571

از ديگر سربداران كه ممدوح لطف اللّه بوده‏ اند سلطان نظام الدّين يحيى كرّابى است كه در سال 759 بر دست برادر زنش كشته شد . او نيز از ممدوحان ابن ­يمين بوده و اين شاعر اخير چندين قصيده در ستايش وى سروده است .

آخرين پادشاه سربدارى خواجه نجم الدّين على مؤيّد ( 766 - 788 ه ) واپسين امير ايرانى است كه مولانا لطف اللّه ستود ... و به مدح پادشاه‏زاده محترم اميرانشاه بن تيمور گوركان قصايد غرّا دارد ... و اميرانشاه ميرزا او را رعايت كردى و زر دادى و مولانا به اندك فرصتى آن مال برانداختى و به فلاكت مى‏ گرويدى و در آخر عمر و نهايت پيرى ، مولانا از شهر نيشابور به ديه اسفريس‏ كه به قدم‏گاه امام رضا عليه التحية و الثناء مشهور است ، نقل فرمود و باغى داشت كه در آنجا به سر بُردى و با مردم كم اختلاط نمودى . روزى جمعى از عزيزان به زيارت مولانا رفتند ، ديدند كه درِ حجره مولانا بسته است ، چندانكه در بزدند كسى جواب نداد ، گمان بردند كه مولانا عمداً جواب نمى ‏دهد ، يكى از آن مردم بر بام سرا آمد ، ديد كه مولانا سر به سجده نهاده ، فرود آمد و درِ سَرا بگُشود تا عزيزان درآمدند ، و مولانا سر برنمى‏ داشت ، شخصى سر مولانا را برداشت ، ديد كه مرغ روح بزرگوارش از قفس بدن پرواز كرده ، ياران همچون باران اشك خونين در فراق آن دُرّ درياى وحدت ريختند ، و مولانا را بعد از شرايط اسلام در قدمگاه امام معصوم رضا دفن كردند و در دست مبارك مولانا اين رباعى نوشته يافتند :

ديشب ز سرِ صـدق و صفـاى دل من‏ ــــــــــــــــــــــــــ در مـيـكـــــده آن روح ‏فــــزاى دل من‏

جامى به من آورد كه بستان و بنوش ــــــــــــــــــــــــــ گفتم : نخورم ، گفت : براى دل من !

و كان ذلك فى شهور سنة ست عشر و ثمانمائة (816 ) و مولانا به نهايت پيرى رسيده بود .

لطف اللّه شاعرى است قصيده‏ گوى و در اين نوع از شعر توانا و جانشين قصيده‏ سرايان بزرگ خراسان است با تفاوتهايى كه نتيجه گذشت ايّام و تحوّلات تدريجى زبان مى ‏تواند بود . اگر قصايد او را با قصايد ابن­ يمين مقايسه كنيم آنها را در بُنياد به هم بسيار نزديك مى ‏يابيم ، و او هم مانند آن استاد مقدّم و مشوّق خود در قصايد سخنى سهل و روان دارد كه خلاف قصيده ‏گويان قرن هفتم و هشتم و متابعان خاقانى و سلمان از بلاى تكلّفات و تصنّعات دور است چُنانكه او خود را براى ساختن اَشعار مصنوع و قصایدى كه حاوى صنايع گوناگون و منشأ استخراج ابيات به اوزان جديد و امثال اين تكلّف‏ها باشد به رنج نمى ‏افكند بلكه هميشه به شيوه فُصحاى خراسان سخن را روان و مقرون به كمال فخامت مى ‏آورد و در سرودن انواع شعر تواناست . از سخنان اوست :

در بَلــخ پَـريـر لالـه آتـش انگيخت‏ ــــــــــــــــــــــــــ دى نيلــوفـر به مَــــرو در آب گُـريخت‏

در خاك نِشابور گُل امروز شكُفت ــــــــــــــــــــــــــ فردا به هَرى باد سَمَن خواهد بيخت

1- داه : نوكر ، خدمتكار ، خادم‏  2- رهى : چاكر ، غلام‏ 3- مملكت راى : هندوستان‏ 4- مملكت تَكين : تُركستان

[ تاريخ ادبيات در ايران ، ذبيح الله صفا ، انتشارات فردوس‏ ، مجلّد‏ 4 ، ص 201 تا 218 ]

*شعر با دیوان شاعر تطبیق داده شد و پاره­ای از آن بر مبنای دیوان اصلاح شد . [ دیوان لطف الله نیشابوری ، چاپ عکسی از روی دستنویس شماره 2321 کتابخانه ملّی ، به کوشش رسول جعفریان ، ناشر ؛ کتابخانه ، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی ، 1390 ، ص 442 تا 444 ]

** قتلِ على شمس الدّين در متن 755 آمده و شعر ابن­ یمین هم چُنین نوشته شده است : « چون هفتصد و پنجه و پنج رفت از سال‏ » امّا در دیوان ابن یمین 752 نوشته شده است .

نمایشنامه کوتاه : سردار و سرو مینوی

لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

نمایشنامه کوتاه : سردار و سرو مینوی ، مجلّه صحنه  ، بهمن و اسفند 1387 ( دوره جدید ) ، شماره 64 و 65 ، ( 8 صفحه ـ از 138 تا 145 )

                                                                                                   هوشنگ جاوید

ینالتگین ، به خراسان لشکر کشید و در سال 9 ـ 548 ق 1154 م واحد بیهق را نَهب و غارت کرد ، ابن فُندُق‌ می گوید که : « با گذشت چهارده سال ، هنوز آثار خرابی و قلّت مردم بر شهر و نواحی ظاهر بود . » ( تاریخ ایران کمبریج ، جلد پنجم )

سرو فریومد ، عُمر و بقا بیش از آن‌ یافت ... دویست و نود و یک سال پس‌ از سرو کِشمر ، و مدّت بقای این سرو در فریومد هزار و ششصد و نود و یک‌ سال بود ، پس امیر اسفهسالار ینالتگین‌ بن خوارزمشاه فرمود تا آن را بسوختند ... و خاصیّت درخت فریومد آن بود که هر پادشاه که چشم او بر آن اُفتادی او را در آن سال نکبت رسیدی ، و عُمرها این‌ تجربه ، مکرّر گردانیده بود . ( تاریخ بیهق )

نمایشنامه کوتاه‌ سردار و سرو مینوی

بازی اوّل ـ صحنه یک

با صدای خواننده بومی که در مایه‌ های دشتی‌ در دستگاه شور می ‌خواند ، پرده کنار رفته نور می ‌آید :

آواز خواننده :

سر کوه بلند ارغوونُم‌

هَمو سرو بلند دل گرونُم‌

اگر صد سال در آتش بسوزُم‌

هنوزم سکّة صاحب قَرونُم

هیچ چیز در صحنه نیست ، در جلوی صحنه ، سردار ، پوشیده در زِرِه و خُود و سلاح ، میانسال ، با چهره‌ ای کَریه ، زیر نور موضعی که از پایین‌ بر او می‌تابد ، قَهقَهه می‌ زند ، وحشیانه ، در میان‌ قَهقَهه حرف می ‌زند :

سردار : ( قَهقَهه ) از این اَبلهانه‌ تر سخن نشنیده‌ ام‌ ( قَهقَهه ) این درختِ بدهیبتِ زشت ؟! این درخت‌ بهشت ؟! ( قَهقَهه و ریسه ) این دیدنش موجب‌ نِکبتِ امیران و سرداران می‌ شود ؟! ( قَهقَهه ) به‌ راستی که هست ، به راستی که هست ( ناگهان‌ زشت و دُژم می‌گردد ) بسـوزانیدش ، تکّـه ‌تکّـه‌ اش‌ کنیـد ، ( قَهقَهه ) بسوزانیدش تا جفنگیّات به‌ نام بهشت نسازند ( قَهقَهه ) جهنّمی ‌اش کنید ( قَهقَهه و ریسه )

سردار می‌خندد و پرده با صدای آواز خواننده‌ بسته می‌شود . نور به سوی قرمز و نارنجی تمایل‌ پیدا می‌کند ، گویی صحنه آتش گرفته .

آواز خواننده :

قد سروی کُمون شد ، وای بر ما

دلا سخت ناتوون شد ، وای بر ما

همه رنگای گل سیب و گل بار

مثال زعفرون شد ، وای بر ما

بازی اوّل ـ صحنه دوم

کوبِش دُهُل‌ ها و فریاد سُرناها آغاز می ‌شود ، صدای هَمهَمه و فریاد و هَراس و چَکاچک‌ شمشیرها می ‌آید نور که می‌ آید ، سردار به هر سو در صحنه می ‌دَوَد و سپاهیـان گاه‌به‌گاه‌ می ‌آیند و روان می ‌گُذرند .

سردار ( فریاد می‌ کشد ) : بکُشید ، بسوزانید ، نابود کنید ، این خاک زیبِ خلیفه و سلطان نیست ، این‌ خاک ، برادرِ مرا می ‌زیبد . باره بخت من و برادرانم‌ خراسان است . چموشی نشابوریان و بیهقیان‌ چاره‌ اش تیغ است و آتش ، بکُشید . ( در خود و با خود ) روزی پدر مرا گفت : کشوری می‌ یابی . به او گفتم : مگر کشوری مانده که مرا باشد ؟! گفت : آری مانده ، برای تو و برادرانت خاک‌ها مانده که‌ فتح کنید ( ناگهان فریاد می‌ کشد ) سربازان همه با هم فریاد بکشید و پیروزی را نعّاری کنید .

صدای سربازان از پشت صحنه : جاودانه باد پیروزی‌ سردار ما .

سردار : هـا ، همین است ، آن مَردَک گُریزان‌ عباپوش را بکُشید که شمارشان به پنجاه‌ برسد ، (می‌ خندد ) آن‌قدر زَکات گرفته ‌اند که‌ با سه تکّه شدن جبران نمی‌ شود ، هشت تکّه ‌اش‌ کنید ، (شادمان) پنجاه مرد عابد و زاهد که از کار دنیا رَتق و فَتق امور گناهان می ‌پردازند و بعد هم جلـوات در خلـوات ! ( اَدا درمی ‌آورد ) بعد هم دست به دعـا برمی‌ دارند که : خـدایا زیادش‌ کن ، ( جدّی شده ) غمی نیست ، این هم قسمت‌ خدایی است که نصیبتان می ‌شود ، ( با خنده ) راستی روح هشت تکّه چگونه از درهای بهشت‌ می ‌گذرد؟ ( قهقهه )

( صدای فریادها و شمشیرها ، سردار خشمگین‌ دوباره فریاد می ‌کشد . )

آهای ، بدوید ، پا بجُنبانید ، دست برسانید ، روز می‌ خواهد به نیمه برسد ، اگر خوب بکُشید ، پاداش نیکو می‌ گیرید اینجا باید اَمن ‌ترین جای‌ ایران بشود ، در حکومت ما ، ( به سویی ) آهای‌ چه می ‌کنی ؟ خودت بیل نزن ، تو باید فرمانِ‌ کندن بدهی ، بده آن دربندان چاله بکَنند ، بعد هم همه ‌شان را در آن بیفکن ؟ ، ( به سویی دیگر ) آن صندوقچه‌ های یافته را غارت نکنید ، همه را در هودَج مخصـوص بگذارید ، انگـار کرده ‌اید که‌ من فرمـانده ‌ام ؟ چَپـاوُل نکنید ، سرِ فُرصت همه‌ را تقسیم می ‌کنیم (می‌خندد ) خوب است ، هر چه نباشد آموزش‌دیده خودم هستید ، (با فریاد ) بکُشید ، بکُشید که وقت گذشت . ( با صدای دُهُل‌ها فریادها نور می‌ دَوَد )

بازی اوّل ـ صحنه سوم

نور که می ‌آید ، در صحنه اُجاقی سنگی فراهم‌ شده که آتشی نرم در آن قرار دارد ، سردار در کنار آتش اُجاق دراز کشیده ران مرغی بِریان‌ شده را به نیش می ‌کشد ، اِبریق شراب در کنارش ، یک سپاهی در کنارش گزارش می‌ دهد :

سپاهی : هفتصد صندوق سربسته از جماعت‌ طبسیان و کشمریان و نشابوریان ، ده هزار سکّه زر و سیم ...

سردار : هی ، هی ، سیم یافتید ، سیمبَر نیافتید ؟ ( لبخند شوم )

سپاهی : یافتیم امّا ...

سردار : امّا چه ؟ ( خشمگین ) تنها به بر کشیدید ؟

سپاهی : خیر سردار ، یا گروهی خود را کُشته‌ بودند یا گروهی با اسماعیلیه به قَلعه‌ های دور پناه برده ‌اند ، پیرزال‌ها هم که جز نفرین و سنگ‌ پَرت کردن کار دیگری نمی‌ توانند .

سردار : ( زشت می‌خندد ) سنگ و نفرین ، ( می‌خندد ) باز بگو ، می ‌شنوم .

سپاهی : گوسپند و اسب و گاو و گندم فراوان ، مانده ‌ایم چهارپایان چون خر و قاطر را چه‌ کنیم ؟

سردار : رهایشان کنید ، اینجا خر و قاطر بچرند ، بهتر از این همه آدم خودسر و پرشکوه است ، راستی ما اینک کجاییم ؟

سپاهی : در خراسان سردار

سردار : اَبله ، این را که خود می‌ دانم ، کجای‌ خراسان ؟

سپاهی : جایی بین کِشمر و فیروزآباد ، پشت‌ بیهق

سردار : چه نیک ، ابرها هم کنار رفت ، ماه چه‌ خوب می‌ تابد ، گفتی بیهق ( اندیشمند می ‌شود و آرام برمی‌خیزد ) پس چرا مُطربان ساکتند ، ( به‌ سپاهی ) بگو دُهُل‌ها را بکوبند ( از شادی فریاد می ‌کشد ، به هر سو می ‌دود ) چرا پیش‌تر ، من ماه‌ را این‌گونه ندیده بودم ؟! چه بدری ! این همه‌ ستاره یک جا ! ( شادمانه ) آی برادران کجایید ؟ اینجا از ستاره‌ها هم اَلماس می ‌ریزد ، پس پشت‌ روزِ گرم شبِ خُنَک فرا می ‌رسد که ... پهنای بی ‌انتهای دشت را حَریر گونه‌ می‌ سازد ، آتسِز جایت خالی ( تا این دَم نوازندگان‌ و بازیگران به صحنه آمده ‌اند ، سردار برمی ‌گردد و آنان را می ‌بیند ، آنان تعظیم می ‌کنند ) چرا ساکتید ؟! ( فریاد می‌ کشد ) دُهُل‌ها را بکوبید ، از اینک تا آفتاب زنه فردا ، زیبایی شب را ده چندان‌ باید کرد ، بکوبید ، دست و دستمال‌ها را به‌ بازی بگیرید ، زود باشید .

نوازندگان دُهُل و سُرنا کار خود را آغاز می ‌کنند ، بازیگران به دست‌بازی و پابازی و دستمال‌بازی‌ می ‌پردازند ، آتش‌باز و غَربال‌باز و مُعلّق‌باز ، در میانه به بازی درمی‌ آیند ، نور به آرامی به سمت‌ آبی ، نارنجی ، قرمز ، و بنفش تمایل پیدا می ‌کند ، سردار که با شروع کار آنان به پشت صحنه رفته ، در میان شادی سپاهیانی که به تماشا آمده ‌اند ، به ناگهان هراسان و فریادکِشان و عَرَق کرده با لباسی به هم ریخته ، به صحنه می‌ دَوَد و فریاد می کِشد ، همه یکباره ساکت می ‌شوند .

سردار : بس کنید ، بس کنید ، گم شوید .

همه به آرامی از صحنه بیرون می ‌روند ، ترس‌ در وجودشان موج می‌ زند ، سردار می ‌ماند و همان سپاهی که گزارش می ‌خواند .

سردار : دیدم که ریشه‌ های درختی جادویی بر حلقوم من پیچیده بود و مرا خَپه می ‌کرد و شما در آتش شاخه‌های آن می‌ سوختید .

سپاهی : سردار خواب دیده ‌اند ( می‌خندد ) گفته‌ بودند : شراب کشمر رؤیاپرور است .

سردار : ( یقه سپاهی را محکم می ‌گیرد ) شما می ‌سوختید و من خَپه می ‌شدم و شما در میان‌ آتش به من می‌ خندیدید .

سپاهی : ( با تلاشی زیرکانه ) سردار اینجا کمر کوه است ، درخت جادویی ندارد ، ما بیشه‌ زارها را هم به آتش کشیدیم .

سردار : ( پس از نگاه‌هایی چشم در چشم‌ با سپاهی آرام یقه او را ول می ‌کند و هُلَش‌ می ‌دهد ) پس آن بَختک که بر من افتاده بود ؟

سپاهی : سردار آنچه در خواب است بر آب‌ است فریب ذهن است که بر تو می ‌تازد ، باید آن را بتازانی .

سردار : ( با لبخندی به سمت اِبریق می ‌رود ) راست است ، ( جُرعه‌ای می‌نوشد ) دروغ بود ، بَختک شوم ، ( می‌ خندد ) . حال که بیدارم .

سپاهی : اینک که سردار بیدار شده ‌اند ، بیایند تا شیر و مسکه یا جگر بریان بخورند ، حال بگردانند و آماده پیکار شوند .

سردار : آری ( می‌ خندد ) برویم جگر بخوریم تا بهتر بشود جگرآوری کرد و جگر دشمن را از سینه‌ اش بیرون کشید .

( از صحنه که می‌ روند سپاهیان چندی به‌ تاریکنای صحنه وارد شده و باهم به گفت‌وگو می‌ پردازند )

یکی : خدا به خیر کند ، انگار وحشت در جانش‌ ریشه دوانده .

دیگری : خیانت جانش را می ‌سوزاند ، ما هم‌ در آتش خیانت این‌ها به خلیفه و سلطان‌ می‌ سوزیم .

سومی : من سیاست ‌شناس نیستم ، ولی می‌ دانم‌ که حادثه در راه است .

دیگری : پیشگو ، حادثه که همواره در راه است ، یادتان رفته دلاوران یاور ما را چگونه از دَم تیغ‌ گذراند ، خدا می ‌داند با ما چه کند ؟

یکی : او در سفّاکی یگانه است ، خون دیوانه ­اش‌ کرده .

دیگری : ترس من این است که ناگهان یا به‌ لشگر خلیفه بخوریم یا به سربازان سلطان ، یا به‌ تیر و دشنه ناراضیان گرفتار آییم .

یکی : همه می ‌دانیم که کشتار امنیّت نمی ‌آورد ، می‌ ترسم جان ببازیم ، هیچ نباشد ما هم از همین رعایا هستیم .

سومی : رعیّت بوده ‌ایم ، الآن سپاهی هستیم و این ناگریز است ، بگویید چه باید کرد ؟

دیگری : کمی همراهی ، کمی صبر ، کمی‌ پنهان‌کاری و ذخیره مالی ( می ‌خندد ) و بعد ...

همگی باهم : در یک فرصت مناسب می‌ گریزیم‌ ( شادمان و هراسان هرکدام از سویی می‌ روند ، نور می‌ رود ) [ پایان بازی اوّل - پرده بسته می‌ شود ]

بازی دوم ـ صحنه اوّل

نور که می‌آید ، در انتهای صحنه دیواره‌ای فرو ریخته و بی ‌فرم دیده می ‌شود که بقایای آن تا اطراف صحنه رفته است ، چند جنازه کوچک‌ و بزرگ در اطراف و میانه افتاده ، سپاهیان و سردار جام در دست ایستاده ‌اند ، سپاهیان‌ مبهوت یکدیگر و سردار را می‌ نگرند ، سردار در میانه ، خشمگین و گِره در اَبرو فریاد می ‌کشد :

سردار : چرا کسی پاسخ مرا نمی‌ دهد ؟

یک سپاهی : ما اینکاره نداریم .

سردار : ( با فریاد ) یعنی شما هیچ کدامتان نه‌ بازی می ‌دانید ، نه خوشمزگی ، نه مُطربی ؟

یک سپاهی : نه هیچ کدام نمی ‌دانیم .

سردار : پس چرا آن گروه بازیگران و مُطربان‌ را کُشتید ؟

یک سپاهی : به دستور خود شما بود ، چون آنان‌ اهل قریه قَرَه قلی بیهق بودند .

سردار : ( لبخند می ‌زند ) هان ، درست است ، نه‌ اسم قریه‌ شان زیبا بود نه بازی ‌شان به اصول ( به‌ سربازان می ‌نگرد و یقه یکی را می ‌گیرد ) پس تو به میان درآی .

سپاهی : چرا من ، من که چیزی نمی ‌دانم ؟!

سردار : چطور ؛ در کنار بازیگران حرفه‌ ای‌ شلنگ ‌اندازی بلدی ، اینجا ، به تنهایی برای ما نه ؟

یک سپاهی : ما جنگجوییم سردار ، برای رقص‌ که به لباس سپاهی درنیامده ‌ایم .

سردار ( به سرعت به سمت او می‌رود ) پس‌ شما جنگجویید ( شمشیرش را می‌ کشد و روی‌ شکم سپاهی می‌ فشارد ) حالا چه ؟ ( با عصبانیّت‌ تمام ) حساب جانت که پیش بیاید با حُکم‌ شمشیر ، بازی که هیچ ، اَنتربازی هم می ‌کنی ، حرام‌زاده .

سپاهی : ( هراسیده و ترسیده ) هرچه سردار بگوید همان است .

سردار : چیست ؟ سایه شمشیر کَپَل‌هایت را به‌ بازی درآورد ( فریاد ) به میانه میدان برو رقّاص .

سپاهی : ( هراسان با نگاه و اشاره به دیگران ) تنها من ، پس آنان چه ؟

سردار : ( با شمشیر به همه اشاره می‌کند ) نه ، همه شما اَبلهان ، به میدان درآیید ، زود .

یک سپاهی : این‌گونه بهتر شد ، اگر همه به‌ میدان درآییم ، هیچ‌کس حریف ما نمی ‌شود ( می‌ خندد )

سردار : ( به ناگهان جام و شمشیر از دستش‌ می ‌افتد و فریاد می ‌کند ) چه گفتی ؟ که بود که‌ چُنین جمله‌ ای گفت ؟

[ بُهت سپاهیان و خشمگینی سردار در میان‌ آنان ، نگاه‌ها درهم گره می ‌خورد ، یکی از سپاهیان به ناگهان شروع به کف زدن می ‌کند و دیگران هم به تبعیّت از او کف می‌ زنند ، سردار لبخند می‌ زند و شادی در چهره ‌اش نمایان‌ می ‌شود ، همگی سپاهیان باهم ، شروع به‌ شلنگ ‌اندازی و کف زدن و بشکن زدن می ‌کنند ، سردار آرام به کنار می‌ رود و در حین نظاره به‌ حرکات حرف می ‌زند : ]

سردار : همین است ، بازی است ، گرچه به بازی‌ حور و غِلمان نمی ‌رسد .

یک سپاهی : امّا این بازی به اصول نیست .

سردار : بازی به اجبار نمی ‌تواند اصول پذیر باشد ، این رقص ترس است ( می‌خندد )

سپاهی دیگر : اینک ما رقّاص جنگجوییم‌ دوستان .

[سردار به ناگهان می‌ آشوبد ، مردان شلنگ ‌انداز بر جا می ‌خُشکند ، فریادِ خشمِ سردار به هوا بلند شده‌]

سردار : های ، چه گفتی ؟ به من بگویید بیشتر دلتان می ‌خواست رقّاص بودید یا جنگجو ؟

[ همه به یکدیگر می ‌نگرند ، ساکت و هراسیده ، سردار در میان آنان می‌ چرخد و لبخند می ‌زند ]

سردار : چه شد ؟ ( می‌غُرّد ) از درون تمبیدید ( دشنه ‌اش را می کِشد و یقه یکی از سپاهیان را می‌ گیرد و تهدیدش می ‌کند ) تو بگو ، رقّاص یا جنگجو ؟

سپاهی : ( هراسان و با چشمانی وق‌زده ) جنگجوی‌ رقّاص سردار .

سردار : ( او را هُل می دهد تا به زمین بخورد ) بدبخت ، مَفلوک ، ( به جلوی صحنه می‌ رود ) آی‌ برادران کجایید ؟! ببینید چه کسانی سرباز ما هستند ! بر ما چه رفته است ؟! سلطان به همین‌ حماقت‌ها پایدار مانده ، خلیفه به شناخت از این افراد است که نفاق ‌افکنی می‌ کند تا چون‌ امپراتوران خُتَن فرمان براند ، ( به سمت سپاهیان‌ برمی ‌گردد ) رقص را به دانگی از هرکس می‌ شود خرید ، امّا جان را به چه قیمت ؟

یکی از سپاهیان : به شمشیری

سردار : هان ( با تعجّب ) به شمشیری ؟ ( می‌خندد ) پس جانت را بخر ( شمشیری برمی ‌دارد و به سوی‌ او پرت می ‌کند و خود شمشیرش را برمی ‌دارد و به سوی او حمله می‌ کند ، پس از چند حمله‌ و دفاع و مبارزه ، شمشیر سردار به روی گردن‌ سپاهی جای می گیرد ، در خلال مبارزه آن‌ دو ، موسیقی دوسازه بومی را می ‌شنویم ) حالا ، ( سکوت دوسازه ) بگو جان به چه قیمت ؟

سپاهی : ( هراسیده و با تضرّع ) به ارزش‌ در یوزه‌گی برای لقمه ‌ای نان ، به ارزش‌ فرمانبرداری و نزاری .

سردار : ( فریاد می ‌کشد ) اَبله ، جان به بهای‌ شجاعت است ، نه ترس و در یوزه ( با لگد به او می‌ کوبد ) چرا سکوت کرده ‌اید ؟ ( می ‌چرخد و می‌ غُرّد ) حرفی بزنید ، آوازی بخوانید ، از شما بیـزارم ، مشتی ترسو در لباس جنگجو ، حدّاقلّ او حمله ‌ای آورد ، شما چه کردید ؟ ( مسخره‌ کننده‌ ادامه می‌ دهد ) این‌گونه بود که دَم از همگی‌ به میدان درآمدن می ‌زدید ، پس چرا همگی‌ به پشتیبانی او نیامدید ؟ ( به جلوی صحنه‌ برمی ‌گردد ) شماها همه‌ تان اینگونه ‌اید ، شجاعت‌ شما روی زبانتان است ، نه در بازویتان ، و ذهنتان ، ( شمشیرش را به زمین می کوبد و روی آن خم می‌ شود ) بروید ( فریاد می ‌کِشد ) دور شوید ، ( سپاهیان شمشیرهای خود را برمی‌ دارند و آرام می ‌گریزند ، سردار می‌ نشیند و به دور دست می ‌نگرد )

سردار : نمی ‌دانم چرا بیم و هراس به جانم رخنه‌ کرده است ؟ گفتم که خراسان نروم ، چرا سردم‌ شده ؟ چرا می ‌لرزم ؟

( صدای جُغد می ‌آید و زوزه گرگ ، نور می‌ رود ) [ موسیقی تَنبور و دُهُل به صورت مقطّع ‌]

بازی دوم ـ صحنه دوم

( موسیقی تنبور بومی و دُهُل به صورت‌ مقطّع )

[ نور که می ‌آید در حدّ آبی می‌ ماند و همه‌گیر می ‌شود ، مه بر صحنه جاری ، سردار در همان‌ حالت آخرین در صحنة قبل ، آرام برمی ‌خیزد و به اطراف می ‌نگرد ، سپاهیان چونان شَبَه ، گَه‌گاه‌ اثری از آنان، هولناک در رفت‌وآمد ، سردار با تماشاچیان ‌]

سردار : اینها نه جنگجو ، که نوکرند و ترسو ، نه‌ می ‌گریزند ، نه دل به ماندن دارند .

صدایی از پس مه و تاریکنای صحنه : به کجا بگُریزند ؟

سردار : هر جا که می ‌دانند و می ‌خواهند .

[ مردی سپیدجامه در مه ظاهر می‌ شود با چوب‌دستی غریب در دست و چهره ‌ای پیروزمند و باوقار ]

مرد سپیدجامه : گریزگاه را نمی ‌شناسند وگرنه‌ آماده گُریزاند .

سردار : می‌ترسند ، ترس در عُمق وجودشان‌ ریشه کرده .

مرد سپیدجامه : ترس نمی ‌گذارد که بگریزند ، از مرگ نمی ‌ترسند به تیری یا تیغی ناشناس .

سردار : اینکه نکبت یک جنگجو است ، که‌ بخواهد بگریزد و بترسد و بماند و خود را دِلیر نشان دهد .

مرد سپیدجامه : این نکبت در سپاهی ، همان‌ چیزی است که حکمرانان آن را نیک‌بختی‌ می‌ نامند .

سردار : جنگ‌جویی نِکبت نیست .

مرد سپیدجامه : جنگ جویی که همواره هراس‌ دسیسه و دشمن پنهان را دارد ، جرأت در او می ‌میرد و ترس بر او غالب می‌ گردد ترس از اینکه خانمان باخته ‌ای بر او بشورد ، یا گروه‌ پتیارگان گرسنه بر او بتازند ، آدم گرسنه ، از گرگ گرسنه کمتر نیست . ( در مه ناپدید می‌ گردد )

سردار : تو کیستی که این‌گونه با من سخن‌ می‌ گویی ، چرا پَسِ پُشت من پنهان شده‌ ای‌ ؛ آینه هراس ؟! ( فریاد می‌ کشد با شمشیر کشیده‌ شده در دست )  « نور می ‌رود »

بازی دوم ـ صحنه سوم

نور که می ‌آید ، سردار از حالت نشسته به شتاب‌ با شمشیر کشیده برمی ‌خیزد ، هراسان می ‌شود

سردار : ( با فریاد ) آهای سپاهیان ، کجایید ؟ ( با شمشیر به اطراف می‌ دود ) کجا پنهان شدی‌ آینه هراس ؟ [ سپاهیان به شتاب می ‌آیند و گراگرد او را می ‌گیرند ، سردار در میان آنان به اطراف سر می ‌کشد ] کسی اینجا بود ، بیگانه بود ، با حرف‌هایی گُنده ‌تر از دهانش .

یکی از سپاهیان : ما هر گوشه را کاویده ‌ایم ، یک‌ تن زنده نمانده که زبان بجنباند .

سردار : امّا اینجا کسی بود ، یا بهتر بگویم کسی‌ هست ( فریاد خشم ) بروید و همه جا را خوب‌ بگردید ، ( با لگد آن‌ها را می ‌تازاند ) بروید ، هیچ‌ کس را نباید از تیغ آخته خود در اَمان نگه دارید .

[ با صدای ضربات ترکه دُهُل ، همه می روند ، سردار تنها مانده ، نور روی او موضع می‌ گیرد ، لحظاتی بعد سپاهیان همه بازمی‌ گردند ، نَفَس ‌زنان‌ و تن‌ خسته ، نور همدیگر می ‌شود ، صدای ضربات‌ دُهُل قطع می‌ گردد ، سردار منتظر شنیدن ، مبهوت‌ افراد ]

یک سپاهی : ما هیچ ندیدیم ، همه جا را گشتیم ، هیچ چیز از دید ما دور نماند ، هیچ نبود .

سپاهی دیگر : هیچ کومه و کَپَری نماند که در آن‌ سرک نکشیم ، گرداگرد این ده را نیز گشتیم .

یک سپاهی : شاید اوهام بوده سردار ؟

سردار : ( خشمگین می ‌غُرّد ) اوهام ؟

سپاهی دیگر : شاید در اثر نبرد و کُشتار زیاد ، خستگی ، شب نخوابی ، اندیشه به نقشه‌ های‌ جنگی ( با ترس حرف می ‌زند )

سردار : بس است ( فریاد ) اوهام من شمایید احمق‌ها ، حرف می‌ زد ، همین جا ، ( آرام‌تر ) صدایش‌ را می ‌شنیدم ، اوهام که حرف نمی‌ زنند ، می ‌آیند و می ‌روند .

یکی از سپاهیان : ( تلاش می ‌کند جوّ را عوض‌ می ‌کند ) ای بلا به جان این خراسانیان بیافتد ، خداوند این خاک را بگرداند که این‌چُنین‌ مردمانش سردار ما را دچار تشویش کرده ‌اند .

[ سردار که در او و حرف‌هایش می ‌نگرد ، به‌ ناگهان خنده ‌اش می ‌گیرد ، جمع به خنده او می‌ خندند ]

سردار : پس گفتید که چیزی ندیدید ؟

یکی از سپاهیان : چیزی که بخواهد موجبات‌ نگرانی و تشویش خاطر فراهم کند نه ، همه‌ چیز در حال پوسیدن و نابودی است سردار .

یکی از سپاهیان : بیشه ‌زارها و باغ‌ها غارت شده‌ و سوخته .

دیگری : درختان کُهَن بریده و قطع شده .

دیگری : خانه‌ ها چَپاوُل شده و سوخته .

دیگری : کومه‌ ها و کَپَرها خراب شده ، گوسپندان‌ هم کباب شده . ( همه می‌ خندند )

سردار : آدم ندیدید ؟

یکی از سپاهیان : کاش آدمی بود سردار ! بد نبود ( درحالی ‌که با شمشیرش بازی می کند ) سرگرم‌ می‌ شد ، کمی آدم و شمشیربازی می‌ کردیم ، مقداری آه و ناله و زاری می‌ دیدیم .

دیگری : چقدر هم می ‌خندیدیم تا این شب‌ بگذرد .

سردار : پس خوش به حال من ، شادباش بدهید ، دُهُل‌ها را به صدا درآورید ، چرا معطّل مانده‌ اید و مرا می‌ نگرید ( فریاد می ‌کند )

[ همه گویی در دیوانه‌ ای می ‌نگرند ، ضمن آنکه به‌ یکدیگر نگاه می ‌کنند ، این پا و آن پا کرده ، با هراس‌ و آرام پراکنده می‌ شوند ، سکوت وَهم‌ انگیزی آنان‌ را فراگرفته ، سردار به سمت آنان می ‌رود و ناگهان‌ به خود می ‌آید . ]

سردار : یادم آمد ، دُهُل ‌زن‌ها را که گردن زده‌ ایم‌ ( می‌ خندد ) باشد به صدای وَزَغ‌ها گوش می ‌دهیم .

یکی از سپاهیان : اگر سکوت سردار را آزار می ‌دهد ، چطور است فریاد شادی سر می ‌دهیم ، به‌ شادیانه پیروزی ؟

سردار : آری خوب است ، فریاد کنید ، فریاد کنید حرام‌زاده‌ ها .

همه سپاهیان باهم : سروری است افزون باد سردار ـ باد . شمشیرت همواره بُرّنده باد سردار ـ باد . دشمن ما همیشه خوار و زبون باد سردار ـ باد . پیروزی‌است همواره مستدام باد سردار ـ باد .

آواز جمعی : سردار ، سر دشمنان بر سر دار ، همیشه پیروز در پیکار . های ، های ، های ، های

سردار : ( ناگهان می ‌غُرّد ) ( فریاد و نَعره ) مرا چه‌ دیده ‌اید ؟ سفیه ؟ ( آرام‌تر ) این چه بازی است که‌ به راه انداختید ، نعّاری از روی ترس می‌ کنید که‌ من چیزی نگویم ؟ ترسوها ، آشفته ‌ام کردید با این‌ بازی متظاهرانه ، ( فریاد ) هیچ وقت این‌گونه آشفته‌ نبودم ، ( شمشیر کشیده به سویشان می ‌دود ) بروید ترسوهای نکبت ، شده‌ اید بَختک من .

[ سپاهیان با عزمی جَزم می‌ گُریزند ، همه جا خالی می‌ شود ، صدای زوزه گرگ و بانگ جُغد می ‌آید . صدای زوزه باد ، نورکم می ‌شود ، مه‌ برمی ‌خیزد ، سردار یکی دو جنازه را با پا جا به‌ جا می‌ کند ، می ‌نشیند به دیواره مانند ته صحنه‌ تکیه می ‌دهد ، انگار در خود می ‌تکد ، چیزی او را خُرد کرده است . در یک پیچش مه و باد ، مرد سپیدجامه ، مرد سپیدجامه با چوب‌دستی دراز خود از پس دیواره برمی ‌آید و دیده می‌ شود . ]

مرد سپیدجامه : نکبت آنان را دیدی ، امّا نکبت‌ خود را پنهان کردی سردار .

سردار : ( ترسیده ) هان ، ( می‌ چرخد و برمی ‌خیزد ) باز هم تو ، تو کی هستی که این چُنین بر من‌ می‌ تازی ، ( شمشیر می‌کشد ) تو اینجا چه می‌کنی‌ پیرمرد اَبله ؟

مرد سپیدجامه : سردار ، شمشیرت را کنار بگیر ، برای سرداری چون تو ننگ است که شمشیر به روی پیرمردی چون من بکِشی ، گرچه که تو از کُشتن کودکان هم ابایی نداری ( با قدرت در سردار می ‌نگرد )

سردار : ( ترسان ، گویی فشاری سهمگین در خود حسّ می ‌کند ) تو کی هستی ، جنّ ، آدم ، روح‌ یا شیطان ؟ ( مبارزگونه شمشیرش را تهدیدکننده‌ دست به دست می‌ کند ) سخن بگو پیر خِرِف .

مرد سپیدجامه : چرا از من می ‌ترسی ؟ تو که‌ شمشیر داری ، فرض بگیر من از اهالی کُندُرم .

سردار : کُندُر که به توبرِه کشیده شد ، به تیغ‌ سپاهیان من جُنبنده ‌ای در آن نماند ، حال از من‌ چه می ‌خواهی ؟

مرد سپیدجامه : در کار خود و سپاهیانت شکّ‌ نکن ، شنیدم که به سپاهیانت می ‌گفتی بَختَک ؟

سردار : گفتم ؛ که چه ؟ چه می‌ خواهی بگویی ؟

مرد سپیدجامه : با کارهایی که در این سرزمین‌ کرده‌ ای ، کم­تر از بَختک این بوم نیستی ، کابوس‌ خراسانیان و کومشیان تویی سردار ، هنرت چهار میخ کشیدن ، قَناره زدن ، شکنجه ، گردن زدن ،  تجاوز به عُنف حتّی به دخترکان پنج ، شش ساله ، ( عصبی و دگرگون حال ) خَدَم و حَشَم هم که‌ بدتر از تو .

سردار : پیرمرد خَبیث ، چه آدم باشی ، چه اوهام و چه جنّ و روح ، ( شمشیر کشیده که حمله کند در اثر نگاه مرد سپیدجامه ، دستش سنگین می ‌شود ، امّا نمی‌ خواهد خود را از تک و تا بیاندازد ) من از این نبرد هدف دارم ، من به نیابت از برادرم به این‌ دیار یورش آوردم ، ( به سویی می ‌رود ) تا پس از این‌ ترازوی عدل و سُفره برکت برقرار گردد .

مرد سپیدجامه : نیا و نیاکان ما از ده ‌ها سردار پیشین چون تو ، همین افاضات را شنیده بودند و برای ما بازگو کرده ‌اند .

سردار : کلّه نیا و نیاکانت ( عَصَبی ) حرف مرا بشنو ، من سردار دیگری هستم .

مرد سپیدجامه : سردار دیگری در لباسی دیگر امّا در درون چون آنان ، از دوره یورش تازیان و غزنویان و سلجوقیان تا تو .

سردار : حالا چه ؟ ( می‌غُرّد ) می‌ خواهی به جُرم‌ آنان مرا محاکمه کنی ؟ ( طعنه ) تو را چه به این‌ غلطها ؟!

مرد سپیدجامه : مَحکمه ‌داری اساسی درباره تو و کسانی چون تو ، نزدِ کرسی‌ دار جهان است ، مَحکمه ‌ای در کار نیست سردار .

سردار : نمی‌ دانم با چه تَرفندی از زیرِ تیغ آجینِ‌ سپاهِ من جان به در بُرده ‌ای ، حال که دور یافته‌ ای ، خطاشماری می‌ کنی ؟ ( حیران ) ای یاوه ، گرچه این‌ سرزمین به گونه ‌ای شده که در اثر دون‌ همّتی‌ مردان سیاست ، هر سبک سری و خام مغزی جُرأت‌ شِکوِه به خود داده و به صد زبان چِل گَزی ، کنایه‌ و متل صادر می‌ کنند . غافل نباش مرد کُندُری ، ( کنجکاو ) چه‌ خیالی داری ؟ هرچه باشد خام خیالی است ، ( با شمشیر تهدیدش می‌ کند ) راستی ، من به تو اَمان‌ دادم که حرف بزنی یا نه ؟

مرد سپیدجامه : ( با لبخندی موقّر ) اَمان بدهی‌ و ندهی ، من در اینجا هستم ، بی‌سلاح ، درست‌ چون اسیری دست‌باز ، تو هم که هر آن اراده کنی ، می ‌توانی مرا از بند دنیا رها سازی ، جز این است‌ سـردار ؟

سردار : ( بی ‌تفاوت می ‌شود ) نه همین است‌ ( کنجکاوانه ) عجیب است که سپاهیان گفتند همه جا را گَشته‌ ایم و کسی را ندیده‌ ایم ، پس تو چگونه پیدایت شد ؟ ( در خود ) باشد ، نمی‌ دانم ، در جوهره‌ ات چیزی است که اجازه کشتن به من‌ نمی‌ دهد ، چرا ؟ نمی ‌دانم ، شاید شاهین بَخت با تو یار باشد .

مرد سپیدجامه : و به تو پشت کرده ( صدای‌ ضربه‌ های دُهُل و نگاه خشمگین سردار به مرد سپیدجامه )

سردار : ( جَو را به هم می ‌زند ، می‌ خندد ) خوب‌ است ، بامزّه‌گی هم که می‌ دانی ؟

مرد سپیدجامه : به جدّ گفتم ، تو شوخی بگیر .

سردار : ( با فریاد ) مُزخرف نگو ، چگونه بخت به‌ من پشت کرده ؟ من اینک فاتحم .

مرد سپیدجامه : فتح تو سبب واژگونی بخت تو شد ، چرا که تو نه به مردم که به سپاهیانت هم‌ پشت کردی .

سردار : مردم ؟ کدام مردم ؟ ( کنایه‌وار ) این‌ها رعیّت ‌اند ، ( لگدی به جنازه‌ای می‌زند ) نه از سیاست سر در می ‌آورند ، نه از کیاست و تدبیر ، دشمن را ما می ‌تارانیم نه اینان .

مرد سپیدجامه : پس تو به خاطر دشمن این‌ها را قتل عام کردی ؟

سردار : که چه ؟

مرد سپیدجامه : به بدنت غذا نرسد ، شمشیرت را باید بخوری ، رعیت مایه نان تو را فراهم می ‌کند ، پس آنچه که تو رعیّت می ‌پنداری ، بخت تو است .

سردار : ( جنازه‌ ای را می ‌گیرد و تا نیمه بلند می ‌کند ) منظورت همین وامانده‌ هایی است‌ که زیر تیغ ، تسلیم‌ اند و جز التماس هیچ کاری‌ نمی‌ دانند ؟

مرد سپیدجامه : خوش‌خیال ، سپاهیان ، فرزندان‌ همین رعیّت مفلوک ‌اند ، که به دل­ خوش ­کُنَک‌ سیورغال و باج و تاراج به شما پیوسته ‌اند که نانی‌ بیش بیایند ، کوچک‌ترین زخمی از شما ببینند ، خودشان می ‌گُریزند ، تارانده می‌ شوند بی ‌آنکه‌ بدانید ، چون هرچه نباشد دل به خان ‌و مان و راحت دارند ، نه سلطان و سردار .

سردار : ( عصبی و کنجکاو ) منظورت چیست ؟ ( تهدیدآمیز ) گُستاخی را بی ‌اندازه کرده‌ اید ( به‌ اطراف می‌ رود با شتاب و فریاد می ‌زند ) آهای ، کجایید ؟ شما کوران ترسو که گفتید هیچ‌ کس‌ را ندیده ‌اید ، چشم‌هاتان در بیاید که دروغ گفتید ، کجایید ؟

مرد سپیدجامه : ( با لبخندی زیرکانه ) چرا خود را خسته می ‌کنی سردار ؟! اگر منظورت آن چند سربازی است که پیش از آمدن من از روی‌ ترس از تو و برای دلخوشی ‌ات فریاد می ‌کشیدند ، دیدمشان که در پس تاریکی از ترس دیوانگی تو آرام از ویرانه ‌ها خزیدند و به دشت گریختند ( سردار ناباور ) شاید تاکنون فرسخ‌ها دور شده باشند ، کیسه‌ هاشان پُر زَر بود ، اسب‌هاشان هم که تیزرو ، زبانشان هم که چاپلوس ، دیگرچه کم داشتند .

سردار : نه ( می ‌خنددد ) گُریز سپاهیان من ( به‌ اطراف می ‌دَوَد ) کجایید ؟ ( فریاد ) چرا پنهان و مخفیانه ؟ ( پاسخی نمی‌ یابد ، نَفَس ‌زن و هراسان‌ به جای اوّل بازمی ‌گردد ) انگار دُرست می ‌گویی ، رفته‌ اند ، امّا چرا ؟!

مرد سپیدجامه : دوست نداشتی و نداری که چنین‌ آفاتی را ببینی ؟

سردار : امّا چرا ( در خود می ‌پیچد و مانند فَنَر از جا درمی ‌رود و فریاد می ‌کند ) ما که پیروز شده‌ بودیم ، ما که در قدرت قرار داریم ، ما که خار چشم سلطان بی ‌عُرضه ‌ایم و ترسِ دلِ خلیفه ، آنان‌ چگونه زَهره کردند که با من چُنین کنند ؟

مرد سپیدجامه : چون آنان از همین رعایا هستند ، مردم ‌اند ، از مادر زاییده شده‌ اند ، به خانواده‌ می‌ اندیشند و به راحتی .

سردار : بس است ، حالا کار به جایی رسیده که تو آدمِ ناشناسِ نمی‌ دانم کجایی به من درسِ خانواده‌ می‌ دهی ؟ گفتی اهل کجایی ؟ ( عصبی ) هان کُندُری‌ بودی ، یادم آمد ، بگو آنان چرا گریختند ؟ حرف بزن .‌ ( شمشیرش را به سوی پیر پرت می‌ کند )

مرد سپیدجامه : ( پایش را روی شمشیر می ‌گذارد ) از ترسِ تو ، تو که به بهانه ‌ای بر آنان می‌ شوریدی، آنان از پدران خود داستان قتلِ عام سپاهیان به‌ دست سرداران را شنیده بودند و در چند جا در کنار تو نظیر آن را دیده بودند ، در طبس ، در مه ولات ، چشم ترس داشتند ، پس ، از ترسِ آنکه‌ مبادا پس از نبردِ کامل به همان سرنوشت دچار شوند ، گریختند .

سردار : ( خسته و عَصَبی بر سنگی می ‌نشیند ) اَهه ، اَبلهان ،آخِر چرا ؟

مرد سپیدجامه : توان اندیشه انسان را که کوتاه‌ کنید چُنین می‌ شود ، سروران و دبیران را یا کُشتید یا تاراندید ، کار به کاردان نَسپُردید تا جایی که‌ بادنجان ‌فروشی رهبر فرقه عرفانی من درآوردی‌ شد ، اوهام و فال‌گیری و فَلَک‌ چرانی سعد و نَحس جای خِرَد را گرفت ، حال هم که پیش رو ، خلیفه‌ ای است که کاری جز فتنه در بین مسلمین‌ و تباه کردن خون مردم بی‌گناه ندارد ، پشتِ‌ سرتان سلطانی بی ‌تدبیر فرمان می‌ راند و اطرافتان‌ اژدهایی با بزرگی سرزمین خُتَن در حال بیداری‌ است ، با برادرانت به طمع کشوریابی برخاسته‌ اید که چه ؟ همه همّتتان این بود که سرزمین بیابید ، امّا سرزمین خراسان بزرگ را برانداختید .

سردار : تو کی هستی که این چُنین گستاخانه بر ذهن من یورش می ‌آوری مردک ؟

مرد سپیدجامه : سردار ، ( به او نزدیک می‌ شود ) آیا شده با این همه فتوحاتی که انجام داده‌ ای‌ و خون‌هایی که ریخته ‌ای و پیکرهایی که بی‌ سر کرده ‌ای شبی را به راحت و سر بی‌ترس بر بالین‌ نهاده باشی ؟

سردار : ( می ‌اندیشد ) نه ، ننهادم ، ( می‌غُرّد ) از بیم‌ سرکشی ایشان و یا زمزمه ‌های وسوسه قدرت‌ بیشتر یافتن در مخیله ایشان .

مرد سپیدجامه : به همین سبب در فتوحات‌ باج به همه آنها دادی امّا نه آشکار ، که با دست‌ بازگذاشتنِ آنان در چَپاوُل و تاراج .

سردار : هرکه به قدرت می ‌رسد ، هَراسِ دسیسه‌ او را آرام نمی ‌گذارد ، قدرتمند هم اگر دسیسه را نادیده بگیرد ، هنگامی که شمشیر و تهدیدش راه‌ به در رفت ندارد ...

مرد سپیدجامه : خوب است که این همه را می ‌دانی‌ و به نکبت بودن خود اقـرار نداری ؟ ( خشم سردار ، لبخند مرد سپیدجامه ، ضربه دُهُل ) پرسش دیگر ، تو که فاتح می ‌شوی ، چرا یاران خود را به بهانه‌ می ‌کُشی ؟

سردار : ( توجیهی حرف می ‌زند ) برخی ‌شان جای‌ گَنج‌های پنهان را می‌ دانستند ، برخی دیگرشان‌ از نیّات ما درباره سلطان و خلیفه آگاه بودند و به‌ سودای جاه و مقام جاسوسی می ‌کردند ، برخی هم‌ از روی سیاست ...

مرد سپیدجامه : چه سردار پیروزی ؟ بَه ‌بَه ( کنایه‌وار ) فاتح ، این همه جنازه و خون به نام پیروزی ، بر که ؟ بر چه ؟ کدام پیروزی ؟

سردار : پیروزی ؟! ( دست‌پاچه ) پیروزی دیگر ؟! کوتاه شدن دستِ خلیفه ، از میان رفتنِ سلطان‌ ناآگاه و کودن ، که نه سیاست بَلَد است ، نه کیاست‌ به دُرست می ‌داند ، برقرارِ عدالت و ...

مرد سپیدجامه : ( با فریاد ) پس تحویل بگیر سردار ، پیروزی ‌ات بر ویرانه‌ ها مبارک ، پیروزی ‌ات بر اَجساد مُردگان مبارک ، این همه ثروت و مِکنت ، ویرانه شده ، سوخته ، میوه ‌ای بر درختی نمانده ، این‌ها حاصل پیروزی است ، تو بر چه چیز پیروز شدی سردار ؟ ببین با جوی‌های خون به راه افتاده‌ و بوهای مُردگان ، خبر پیروزی تو را تا سال‌ها ، باد به گوش آیندگان این خاک و سرزمین مُژده‌ می ‌دهد ، برای که می ‌خواهی عدالت برقرار کنی ، مشتی آدم مُرده ؟!

سردار : بس کن . مرد کُندُری تو برای من محکمه‌ ساخته ‌ای ؟ دنیا را ببین چه کسی می‌ خواهد مرا محکوم کند و در جایگاه گناهکاران بنشاند از من‌ بترس ، من به این حکم معترضم ، ( با فریاد ) من‌ این خاک را به خون نقش کردم ، تو که ... ( مکث‌ و پشیمانی و سُستی ) من سردارم ، من ... ( تلاش‌ دارد تا جوّ را عوض کند ) اصلاً اینجا کجاست ؟

مرد سپیدجامه : شِگفتا که آن‌قدر گرم خونریزی‌ از بی‌گناهان بوده‌ ای که مکان را ندانسته ‌ای ؟

سردار : ( عصبی و پُرتَنِش ) دهان ببند ( با فریاد ) گفتم : اینجا کجاست ؟ برایم پُرچانگی نکن .

مرد سپیدجامه : فَریومَد ( صدای دوسازه برای‌ لحظاتی برمی ‌خیزد ، سردار حیران به جلوی‌ صحنه می‌ آید ، اندیشناک )

سردار : کجا ؟

مرد سپیدجامه : فَریومَد ، همان جایی که زرتشت‌ پیامبر دومین سروی که از بهشت آورده بود ، در آنجا کاشت .

سردار : ( ذهن خود را می‌کاوَد ) یادم آمد ، همان‌ جا که گفتند نباید به آن درخت بنگرم وگرنه‌ نکبت دامن‌گیرم خواهد شد و من خندیدم ...

مرد سپیدجامه : و تو حکم بر نابودی آن سرو مینوی دادی ، بُریدی ، سوزاندی ، و نشستی تا آن سرو سوخت ( نور به قرمز و نارنجی خفیف‌ بدل می ‌شود ) و تو بر آتش حاصل از آن ، کَباب‌ها ساختی ، اینک نیک بنگر ، بر روی بازمانده آن سرو و ریشه‌ هایش ایستاده ‌ای ( صدای طبل و هراس‌ سردار ) تنها با آن همه نکبت که در وجودت‌ داری .

سردار : ( هراسان ، انگار وجودش آتش گرفته ) : نَه ، نَه ، ( پس می ‌رود و در کنار تندی بازمانده درخت‌ کنار جنازه ‌ای می ‌افتد می ‌هراسد و فریاد می ‌کند ) نَه ، اَه .

مرد سپیدجامه : سردارانی چون تو هیچ گاه به‌ ریشه نیندیشیده‌ اند ، چون خود بی ‌ریشه ‌اید ، همگی‌ سایه­ گستری چنارها و سَروها و بیشه‌ زارهای این‌ خاک را از بین بُرده‌ اند ، امّا ندانسته‌ اند که ریشه‌ می‌ ماند ، خود را می ‌سازد و باز از جایی دیگر جَوانه‌ می ‌زند ، شاخه می‌ کند ... و به سایه ­گُستری می ‌پردازد ، به بالای سرت‌ بنگر ، آنچه که می ‌بینی شاخه‌ های نورسته آن سرو است ، که نِکبت تو را شاهدند و به تو می ‌خندند ، بنگر ، این قدرت ریشه است .

[ سردار هراسان از تنه بازمانده می‌ گیرد و خود را به کنار می ‌کشد ، با هراس به بالای سر می ‌نگرد ]

سردار : چه صدای برخورد بدی از تماس باد با شاخه‌ هایش پدید می ‌آید و به گوش می ‌رسد .

مرد سپیدجامه : درخت دعا می‌ کند .

سردار : ( زمین را می ‌گیرد و چون سگی چهار دست و پا به میانه می ‌دَوَد ) حتماً ، دعا برای نابودی‌ من به دست تو می‌ خوانند ( می‌ خندد )

مرد سپیدجامه : دعای درخت بهشتی ، نفرین‌ نیست ، بلکه آن درخت از خدا می‌ خواهد که‌ امید را در دل تو از بین نبرد ، در کنارش بنشین ، بیاسای و بیاموز .

سردار : ( ترسیده ) درخت برای من دعای امّید می‌ خواند ؟! آن هم به درگاه خدا ( می‌ خندد ) امّید به‌ چه ؟! ( آرام به سوی شمشیرش می ‌خزد )

مرد سپیدجامه : آخرین زمان برای توبه کردن تو [ تا این لحظه او رفته است ، سردار نشان می‌ دهد که مترصّد کاری است ، به ناگهان می ‌پَرد و شمشیر را برمی‌ دارد و برمی‌ خیزد ، می‌ چرخد ]

سردار : توبه از چه ؟ درخت را چه به این حرف‌ها ، مَردَک شوم ( مه پراکنده و درهم می ‌آید و موج‌ می‌ زند ، سردار هَراسیده ؛ به هر سو می دَوَد ، به‌ جلوی صحنه می ‌آید و می ‌نگرد ، به همه اطراف‌ سَرَک می ‌کشد ، فریاد می ‌کند ) کجا رفتی مَردَک‌ شوم کُندُری ؟ ( صدایش گُم می‌ شود ، ضربة دُهُل و آواز دوسازه برای لحظه‌ ای ، سردار کنجکاوانه به‌ سوی بازمانده درخت سرو می ‌رود ) چرا آن مَرد کُندُری به من پاسخ نداد ؟ نکند روح شوم تو بود ، اوّلین ‌بار که دیدمت ، در دور دیدِ من تنها تو قابل‌ دیدن بودی ، تمام اُفُق رو به ‌روی مرا پوشانده بودی ، کسی هیچ اشاره ‌ای برای دنبال کردن تو نکرد ، نیاز نبوده ، دیده می ‌شدی ، فراخی قدرتت تمام‌ دیدِ مرا پر کرده بود ، و من ینالتگین ، پسر محمّد خوارزم‌شاه ، برادر آتسِز سرداری که پُشت دشمن‌ به نامم می ‌لرزید ، با دیدن تو ، مات و گیج در میان‌ راه باقی ماندم ، گویی بَدَل به یک تماشاکننده‌ شدم که با شوق به میدان بازی می ‌نگرد ، ( فریاد می ‌کِشد ) به من بگو ، حرف بزن ، در تو چه چیزی‌ وجود دارد که آن مرد کُندُری در موردت چُنین‌ گفت ؟ ( صدای ضربات دُهُل ) ( تازیانه ‌اش را می ‌کِشد و به بازمانده سَرو می ‌کوبد ) حرف بزن ، در تو چه چیزی وجود دارد که ... ( مکث ، کاوش‌ در ذهن ، عصبیّت ) مَردَک لحن دیگر گونه‌ ای در صدایش بود ... نتوانستم بفهمم که از مِهر بود یا سوزِ دل ، به‌ من گفت : اینجا بنشین و بیاسای و به این درخت‌ بنگر و بیاموز ( تازیانه را پَرت می‌ کند ) اَه ، ( می‌ غُرّد ) درخت شوم ، چه چیز باید از تو فَرابگیرم ، اینکه‌ دشمن در پی من است یا مرگ ؟ ( می ‌خندد امّا نشان می ‌دهد که می ‌ترسد ) خیلی بَد است که‌ دشمن روزهای به مرگ نزدیک شدنت را بشمارد و تو را منتظر ثانیه مرگ نگه دارد ، دنیای شگفتی‌ است ، خیلی‌ها زودتر از رسیدن مرگ مُرده ‌اند ، بسیاری هم با مرگ می ‌زیند ، خیلی‌ها همواره از مرگ می ‌ترسند ( در خود می‌ لَرزد ) چون من ، چرا که مرگ وحشت بزرگی است از ناشناخته‌ ها در ذهن ( می‌ خواهد از آنچه وجودش را فراگرفته‌ بگریزد ، به سر برمی ‌خیزد و شمشیر می ‌کشد و بازی می ‌کند ) داستان وقتی زیبا می ‌شود که تیغ‌ تیزی بر بالای سرشان یا زیر گلویشان ، پیامی‌ یا گوشه کلاهی از مرگ را به نمایش بگذارد ، بی‌ باک‌ترین آدم ، ذلیل یک دم نَفَس کشیدن‌ می‌ شود ، چون تازه می ‌فهمد که چیـزی را از دست‌ می ‌دهد که تاکنـون به آن نیندیشیده ، جـان‌ ! ( صدای ضَرَبات دُهُل ) ( هَراسان به اطراف می ‌دَوَد و فریاد می‌ کشد ) های ، مرد کُندُری ، کجا رفتی ؟ من هنوز یک پرسش دیگر دارم .

( صدای زوزه گرگ و کفتار و شغال‌ و بانگ جغد می ‌آید ، هراس سردار بیشتر شده )

چرا احساس من به ترس تمایل‌ پیدا کرده ، اوهام بسیاری برای‌ یک مرگ وحشتناک در خود دارم ، هوا چرا تاریک مانده ، چرا هرچه فریاد برمی‌ آورم ، هیچ‌ کس نمی ‌شنود ، آیا زندگی به‌ پایان رسیده ؟

( صدای زوزه ‌ها با ضَرَبات‌ طبل لحظه‌ ای درهم‌ می‌ آمیزد و بالا می ‌گیرد )

چرا هرگز این‌ پرسش به مغزم‌ نیامده بود که‌ تغییر حالت در زمان مرگ چگونه‌ پدید می ‌آید ، گُذَر از دنیا به ناکجا ، من که‌ این اندازه به راحتی آدم‌ کُشتم ، این اندازه آماده نَبَرد بودم ، با این همه سلاح‌ و زِرِه ، چرا وحشت‌زده ‌ام ، ( می ‌دَوَد ، پایش به جنازه‌ ها گیر می ‌کند و زمین می ‌خورد ) گرگ‌ها می ‌آیند ، ( فریادی از ضعف ) گرگ‌هایی‌ که بوی اجساد این مرده ‌ها آن‌ها را به این سرکشانده ، تیری در ترکشم نمانده ، ( هراسان ، جنازه‌ ها را به سوی خود می ‌کشد و سنگَرواره‌ ای می ‌سازد ) با شمشیر تنها هم که‌ کاری برنمی ‌آید ، به کجا بگریزم در این بیابان ؟ ( برمی ‌خیزد و به سوی بازمانده سرو می ‌دَوَد ، زمین‌ می‌ خورد و چهار دست و پا می‌ دَوَد ) کاش درختی‌ بود که بشود بالای آن رفت و از شرّ گرگ‌ها آسوده شد ، اَه همه‌ چیز را خودم نابود کردم‌ ( فریاد می‌ کند و می ‌خندد چونان دیوانه ‌ای ) خودم‌ همه‌ چیز را خراب کردم ، خودم همه درخت‌ها را سوزاندم ( آرام به میانه بازمانده سرو سوخته‌ می‌ رود نور قرمز می ‌شود و از درون سرو می ‌تابد گویی هنوز آتش دارد ) به من نفرین باد ، نفرین به‌ من ، نفرین به من ، نفرین به ...

( زوزه گرگ‌ها بالا می ‌گیرد ، موسیقی دُهُل‌ و سُرنا شنیده می ‌شود ، سردار در چهره ‌ای‌ وحشت‌زده نیم ‌تنه ‌اش از بازمانده درخت آویـزان‌ می‌ افتد ، انگار شومی مُرده است ، نور می ‌رود ، پرده‌ بسته می‌ شود ) .