سفر به کَهنه
سفر به کَهنه ( سفر به خاطرات مانا )
تابستان 1359 کودکی از فرومد همراه پدرش راهی سفر شد ، حدود چهار فرسخ به سمت شمال به دامن رشته کوههای البرز رفت ، از منیدر [ میان درّه ؟! ] و از میان کوهها گذشت تا به کَهنه رسید ، کسی چه می دانست 35 سال بعد بنشیند و آن خاطرات را ثبت کند .
|
عکس مربوط به سال پنجم ابتدایی |
* * * * * * *
عموحسین برای سودا / سودآ و فروش فلفل به جُوِین و بجنورد و تا مرز شوروی رفته بود و ما شنیده بودیم : ( عموحسین ام اومد ـــ از راه جوین ام اومد ) . پدرم خر عموحسین را گرفت تا به راه جوین برویم . خرِ عموحسین می خواست در برود ، تَن به بار نمی داد . چند توپ و تَشَر به او زد و نهایت رامَش کرد . بچّه گنجشکی داشتم ، در جیبم گذاشتم که برای احمد پسر آشنا ببرم . مادرم دم درِ حیاط برای خدا حافظی آمده بود .
حسّ کردن معنا
از منیدر که بُگذری برای رفتن به کَهنه دو راه وجود دارد ؛ یکی راه مال رو ، که از مسیر کوه جرینگی است . گویا اکنون پدرم با لبخندی بر لب « انگورهای یاقوت » را بر تاکها به من نشان می دهد و ما داریم مسیرمان را به سمت دست راست انتخاب می کنیم . و دیگری سمتِ چپ راه پاچنار .
من معنای کوه جرینگی را حسّ می کردم ! با راه رفتن ، تخته سنگها زیرِ پایت به هم می خورد ، صدایش در کوه می پیچید و به سویت برمی گشت . یعنی اوّل این شعر برایم معنا شده بود و بعد آن را خوانده بودم . شاید هم شعر را خوانده یا شنیده بودم چون بعضی کلماتش ، کتاب فارسی و آقای شهنما دبیرِ فارسی در حافظه ام ورق می خوردند فقط نمی توانستم آن را به نظم بخوانم امّا می دانستم که « اینجا و اکنون » آن بیت شعر که در حافظه ام جستجو می کنم ولی حفظ نیستم دارد معنا می شود .
این جهان کوه است و فعلِ ما ندا ــــــــ سوی ما آید نداها را صدا
مولوی ، مثنوی 1 / 215
خدایا شُکر
در دامنه کوهی از آن کوهستان ، چشمه آبی و اطرافش چمن طبیعی بود ، دست در جیبم کردم که گُنجشک را در بیاورم . دیدم مُرده ، به پدرم گفتم : اینکه مُرده است ؟! پدرم گفت : خُب ؛ در جیبت گذاشته ای ، سوار خر شده ای ، این همه بالا و پایین رفته ای ، فشار و فشورش داده ای ، می خواستی زنده بماند ؟! توی جیبت می گذاری ، با خودت نمی گویی از کُجا می خواهد نَفَس بکشد ؟
نَفَس ؟ تویِ جیب ؟ فِشار ؟ فشور ؟ اینها را بر زبان نیاوردم ، در اندیشه ام می گذشت .
ما در دامنه کوه نشسته بودیم و نان خُشکمان را با آبِ خُنَک چشمه می خوردیم . نان خشک با آب خُنَک چشمه ، از تولید به مصرف ، پدرم چند بار گفت : خدایا شِکور / شُکر . بعد خندید . گفت : این خدایا شُکر ! از صد تا فحش هم برای خدا بدتر است !! و زد زیر خنده ! من که می دانستم پدرم جدّی نمی گوید و شوخی می کند ، امّا با خودم گفتم : مگر با خدا هم می شود شوخی کرد ؟!
پارس کردنِ سگ
بعد از منیدر دو ، سه قلّاده سگ کنار گلّه گوسفندان پارس می کردند . پدرم که دنبالتر بود گفت : مهدی نترسی ، این سگها گیرنده نیستند ، سگی که لایِش/ پارس می کند ترسیده ، چون ترسیده با عوعو تهدید می کند . سگِ گیرنده ، بدون سر و صدا کردن ، یکمرتبه می بینی پاچهات را گرفته است .
بعدها دیدم در روانشناسی هم گفته می شود : « یکی از نشانه های ترسیدن ، تهدید کردن است . »
در یک جا هم که می خواستیم بایستیم ، اَفسار خر رها شده بود ، به پدرم گفتم : فرار نکند ! گفت : غلط می کند که فرار کند ، صبح که شَتّ و شوت / اَفسارگُسیختگی داشت دَم خورده / استراحت کرده بود . حالا خَسته تر از آن است که بخواهد فرار کند .
برای اوّلین بار ، مزرعه آفتابگردان را دیدم ، تا آن موقع در فرومد آفتابگـردان را به صورت مزرعه ندیده بودم . از پدرم پرسیدم : مگر آفتابگـردان را در خَویر [ زمین مسطّح قابل کِشت بین دو مرز ] می کارند ؟ در فرومد که در مرزِ خَویر می کارند . گفت : اینجا زمین دارند ، آب دارند . در فرومد آب نیست . آب کم است . گفتم : این همه آفتابگردان را چه میکنند ؟ مگر چقدر میخواهند تُخمه بخورند ؟ گفت : از اینها روغن نباتی میگیرند . مگر اینها را در کتابهای درسیتان نمیخوانید ؟ بعد با خود اندیشیدم : پدرِ من چون به تهران میرود این اطّلاعات را دارد !
* * * * * * *
کَهنه مثلِ کتابهای درسی بود که دشت و مزرعه و گاو و اسب و کودکان و کشاورزان و دختران را بر لب جویبار کشیده بود ، آن عکس از صفحه کتاب بیرون آمده و بر دلِ طبیعت نشسته بود .
دبّه روغن آشنا
پدرم با مرحوم سیّد محمّد فاطمی نیا آشنا بود و پدرانشان با هم . مرتبه قبل که آشنا به فرومد آمده بود با خودش « شیره انگور » و « روغن زرد » و ... برای فروش آورده بود . روزِ رفتن ، هنوز یک دبّه روغن مانده بود ، آشنا ناگزیر باید آن را به کَهنه برمی گرداند . پدرم گفت : آقا سیّدمحمّد اگر دوست دارید ، بگُذارید ما سرِ فرصت این روغن را به جای 250 برایت به 270 بفروشیم . لبخند بر چهره سیّد شکُفت ، دبّه روغن را با خوشحالی به حیاط برگرداند . اکنون نوبت حساب و کتاب رسیده بود ، آشنا گفت : به هر چقدر فروخته اید من با همان 250 راضی هستم .
با آشنا به باغشان رفته بودیم . آشنا به دیگران میوه بخشش می کرد ، آشنا شوخی می کرد که اینجا باغ من نیست ، به دزدی آمده ام ! گویا باغ پدرش بود .
اَذان گفته بودند ، آشنا وضو گرفته بود ، گفت : زودتر نماز بخوانیم به « نمازِ آقا » برسد . چون آقا ، اوّلِ وقت نماز می خواند .
آشنا گفت : « مُرغانه » می خوری ؟ تعجّب کردم . چِرا به « تُخمِمُرغ » ، « مُرغانه » می گوید ؟!
مثلِ پَروانه
« عفّت » هنوز برای من حکم یک قدّیسه را دارد . ( وقتی می خواست دو قاشق از جنسِ برنج و روی را به ما بدهد ) به خواهر یا برادر کوچکترش گفت : این قاشق سنگیـن برای مهدی ، این قاشق سبکتر هم برای تو که کوچکتری ، و آن بچّه هم پذیرفت . می خواست به من احترام بگذارد ، و اعتراض بچّه کوچکتر هم برانگیخته نشود . بین والدینش دلخوری به وجود آمده بود با خنده به آنها گفت : حالا که آشنا آمده باید با هم آشتی کنید ! بعد رو به پدرم گفت : نگاه ! آشنا ! همین کار درست است برای یک چیز بیخود اینها با هم قهرند ؟! بچّه ها خوابیده بودند و مرا هم به خوابیدن دعوت کردند . من خوابیدم و آنها با صحبت کدورت را حلّ کرده بودند .
دختری که کدبانو بود ، مثلِ پروانه ای بود که در منزل روی شانه هایِ والدین و کودکان می نشست .
آشنا مرا با طریقه نامه خواندن « آشنا » کرد
آن موقع خانه آشنا روی تپّه ای در بلندترین نقطه کَهنه بود و بر همه جای روستا اِشراف داشت . [ وقتی احمد گفت پدرش بر اثر بیماری آسم مُرده . با خود گفتم : آیا تنگی نفس / آسم در انتخابِ آنجا که راحتتر نَفَس بکشد مؤثّر بوده است ؟ ] برای کاری به خانه قدیمی شان در داخل روستا رفتیم . نامه ای لبِ طاقچه بود . گفت که من بخوانم ، در حین خواندنِ نامه ، از کلمه ای تکراری ، خنده ام گرفته بود . از اینکه اسامی خیلی افراد در نامه بود و همه را جُدا جُدا گفته بود : « با خانواده سلام برسانید . » شب نامه ای جدید از پسرش آمده بود . یکی از همسایگان را آورده بود که نامه را بخواند . گفت : ایشان آمده تا با آقامهدی نامه را با هم بخوانند . آشنا با این کار مرا اَدَب و به طریقه خواندنِ نامه آشنا کرد . بله ؛ نامه را باید خواند نه آنکه خندید .
نوه خالهام خواسته بود تا برای همسرش که در سربازی است نامه ای بنویسم . طبقِ نامه اش به کسانی که سلام رسانده بود باید می نوشتم که آنها هم سلام رسانده اند . وقتی نامه را بازخوانی کردم یکی از بچّه ها که آنجا بود همه آن خنـده های کَهنه را پس داد ، بعد گفت : چِرا اینقدر « بـاری ، بـاری » کرده ای ؟ باری فلانی سلام می رساند ، باری فلانی سلام می رساند . مگـر « ماشین باری » است ؟
واقعاً که کوه به کوه نمی رسد ؛ نامه به نامه می رسد !
کلاس اوّل
زن آشنا پرسید : کلاس چندی ؟ من جوری که خودم را مهمّ جلوه دهم و برای او پرسش برانگیز باشد گفتم : « کلاس اوّل » .
زن آشنا دوباره پرسید : چرا ؟ هِـی مردود شده ای ؟
گفتم : نه ، مردود نشده ام .
پدرم گفت : نه ، پنجمش را خوانده ، کلاس هفتم است .
زن آشنا گفت : پس چرا می گوید ؛ « کلاس اوّل » ؟
گفتم : خُب ، من کلاس « اوّل راهنمایی » هستم .
من ضمنی گفته بودم که یعنی فرومد « مدرسه راهنمایی » دارد و کَهنه « مدرسه راهنمایی » ندارد ! حقّ هم دارید که « اوّل راهنمایی » به گوشتان نخورده باشد . شاید مثل پُزی که برای دانشگاه تهران نسبت به دانشگاههای دیگر داده می شود !
* * * * * * *
پدرم مقداری لباس آورده بود می خواست بفروشد ، مهمّ نبود که در مقابلش پول بدهند یا گِردو یا کَشک یا مَویز یا ... ، از دربِ یک منزل به داخل حیاط رفتیم . خرید و فروشی صورت نگرفت ، برگشتیم و به کوچه دیگری رفتیم ، از دربِ دیگری داخل منزلی شدیم . باز همان حیاط و همان آدمها ! پس این حیاط دو درب دارد !
قریشمال / قریهشمار
قریشمال / قریهشمارها ، نزدیک استخر وسطِ آبادی چادُر زده و با پوست گوسفند دفّ درست کرده بودند . پوستها را روی زمین از چهار طرف با نخ به میخ کشیده بودند . پس قریشمالها فقط به فرومد نمی آیند ، به کَهنه هم می آیند . آنها دفّ هم درست می کنند ، مگر دفّ را از پوست گوسفند درست می کنند ؟ این را من پرسیده بودم و احمد گفته بود : مگر تو نمی دانستی که دفّ را از پوست گوسفند درست می کنند ؟ احمد با چابُکیِ تمام سوارِ خر می شد و می تُرباند ، من امّا جسارت و مهارت چُنان کاری را نداشتم .
راکت پینگ پنگ
زنگ تفریح تمام شده بود و بچّه ها به کلاس آمده بودند ، آقای یارمحمّدی و آقای عباسعلی احمدی ( دبیران ریاضی و علوم ) پینگ پُنگ بازی می کردند . بچّه ها خیلی شلوغ کرده بودند ، من به شکایت از اکبر ، همکلاسی ام که در یک میز و کنار هم بودیم به پایِ تخته رفته بودم ، آقای احمدی عصبانی از سروصدای بچّه ها به کلاس آمد و شروع کرد به تَشَر زدن که ؛ چه خبرتان است ؟! من هم که کنارِ تخته سیاه ایستاده بودم و دَمِ دست بودم ، عباسعلی احمدی قدِّ بلندی داشت ، دستش را بالا بُرد و با تیغه راکتِ پینگ پُنگ محکم به فرقِ سرم کوبید که تو اینجا چه می خواهی ؟! چرا سرِ جایت نیستی ؟! تهِ سَرم شاید به اندازه یک گردو وَرقُلمبیده و وَرَم کرده بود . گویا بعد به مدیر مدرسه گفته بودم : مگر این آقای احمدی ابن ملجم است که این طوری به سرم کوبید ؟! وقتی مادرم فهمید ، نِفـرین کرد که : « الهـی دستت بشکند که این طوری به سر بچّه ام نکوبی . »
خُب حالا اینها چه رَبطی به کَهنه دارد ؟ ربطش این است که پدرم در خانه آشنا از من تعریف کرد و گفت که من آن معلّم را « ابن ملجم » خوانده ام . آقای احمدی انسانی قد بلند ، مهربان ، از اهالی بسطام بود ! آخرین بار در سال 1372 او را در بنیاد جانبازان شاهرود دیدم ، من آنجا با عصا بودم ، آمد احوالپُرسی کردیم . گفت : مهدی کمک نمی خواهی ؟ عباسعلی احمدی در جنگ ، شیمایی شد و سالیانی درد و رنج کشید و عاقبت الامر به سوی معبود شتافت . خداوند آمرزش و رحمت خویش را بر او ارزانی دارد . سیّد احمد هاشمیانپور می گفت : من مدیر مدرسه بودم و آقای احمدی معلّم ، از اینکه روزی دانش آموزش بودم و حالا مدیر و او اینقدر دقیق و منظّم به مدرسه می آید خجالت می کشیدم .
پدرم ، از پدرش می گوید
در برگشت بعد از آنکه از کَهنه گذشتیم ، آهوانی را دیدیم که در کَمَرگاه کوه به سمتِ قُلّه می دویدند . حالا به « پاچنار » رسیده بودیم با چنارهای بزرگش ، چشمه آبِ روان در پای آنها و جادّه پر پیچ و خمِ آن که به تازگی با بلدوزر ساخته بودند و خاطرات پدرم که گُل کرده بود : « قبلاً که اینجا اینطور نبود ، جادّه که نبود ، خر هم که سربالایی بارِ گندم را نمی کشید . باید دنبال خر می بودی که بار گندم نیفتد ، یکمرتبه خر سُر می خورد و دُم خر به دهان آدم می رفت ! اینجا قبلاً سَرِ گَردَنه بود . خدابیامرز پدرم می گفت : یک بار که اینجا رسیده ، دیده دو نفر ، دستهای چند نفر از این بچّه های بلوکات را از پُشت بسته اند و به او هم می ویند : اَشنا خَرِ تِه تو تی towti ، [ سَر خر را به این سمت بچرخان ] او هم با چوب دستی اش به آنها حمله می کند ، اسلحه دست یک نفر بوده و فشنگها دست دیگری ، دو ، سه تیر به این طرف و آن طرف می زنند که بترسد ، کسی که فشنگها به کمرش بوده ، می گفته اسلحه را به من بده ، امّا رفیقش گفته ، نه ؛ مسلمان است ، حیف است ، عصبانی است ، نهایت آنها رفته اند و این هم برگشته پیشِ بچّه های بلوکات و دستهای آنها را باز کرده . پدرم در دامنه این کوهها از رشادتهای پدرش که مثلِ کـوه بوده می گوید : « یک بار برادرش با چند نفر به سودآ / سفر تجارتی می رود موقـع برگشت در همین پاچنار دل درد می گیرد ، رفقـایش می خواهند او را بیاورند ، امّـا او می گوید : شما فقط برادرم ( صفرعلی ) را به من برسانید ، در اینجا جوهره ای از گریه در صدای پدر نمودار می شود ـ گر چه در این سالها که این داستان را بارها و بارها بازگو کرده به اینجای قصّه که رسیده به راحتی گریسته است ـ دَمدَمه های غروب بود که رفقایش آمدند و به پدرم خبر دادند که برادرت غلامرضا گفته : « برادرم صفرعلی را به من برسانید » . قصّة عبّاس علمدار و حسین بن علی نیست ، پدرم از پدرش می گوید ، نه پدرم می گِرید : دَمدَمههای غروب بود که پدرم سوار اسب شد و راهی اینجا شد و برادرش را با بار گندمش به فرومد آورد . آنها جوانمردیهای خاصّ خودشان را داشتند ، ما در برابر آنها هیچی هستیم . » پس پاچنار برای من علاوه بر کوه و چنار ، نماد جوانمردی پدربزرگم ( صفرعلی یاقوتیان ) برای برادرش ( غلامرضا اَخَوین ) و نماد رشادتش برای بچّه های بلوکات هم هست . ما با همین حرفها به بالای کوه رسیده بودیم و خوشحال از اینکه سرازیری است که « إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا . » ، ( شرح ، 94 / ٦ )
به منیدر رسیدیم و در سایه باغی به استراحت و خوردنِ لُقمه نانی پرداختیم . زنی از باغ برایمان انگور آورد . این منیدریها چقدر مهربان و مهمان نواز و خودمانی اند ! من در میان روستاهای اطراف سادگی و صمیمیّت منیدریها را از همه چیز بیشتر دوست دارم . من دانش آموز کلاس اوّل راهنمایی ام و می دانم که پیامبر وقتی از طائف برگشت و در سایه دیواری به استراحت پرداخت . « عَداس » برایش مقداری انگور آورد و پیامبر به او گفت : تو از شهر برادرم یونُس بن مَتّی هستی ؟! خُب کار همین زن خاطره عَداس را برایم تداعی کرد دیگر .
از کَهنه تا دَهنه
در دهنه ( آن موقع هنوز سدّ شیخ حسن جوری ساخته نشده بود . ) یکی از زنان فرومد کنار چادر ، لبِ جوی آب با پدرم احوالپُرسی کرد و بعد هم حال مرا پرسید ، گفت : پسرت چطور است ؟ حالش خوب است ؟ پدرم پاسخش را داد و بعد به من گفت : باید خودت جوابش را می دادی . گفتم : خُب از شما پرسید ، از من که نپرسید . گفت : ولی حالِ شما را پرسید ، شما باید رشته کلام را در دست بگیری و احوالپُرسی کنی .
از دهنه که گذشتیم پدرم گفت : مهدی از کَهنه تا دَهنه تو سوار خَر بودی ، حالا تو پیاده شو تا یک کمی من سوار شوم . من خجالت کشیدم که چرا خودم عقلم نکشیده و گذاشته ام تا پدرم چُنین پیشنهادی بدهد ! از خَر پیاده شدم و به راه افتادم ، در حینِ راه رفتن دیدم با خودم نوچ نوچ می کنم و بی مورد خَر می رانم ! حالا هر کار می کنم که جلو دهانم را بگیرم و نوچ نوچ نکنم ، باز که یک خُرده می روم ، می بینم از اختیار من بیرون است ، یعنی از اختیار همان خرش مانده بود . مولوی می گوید :
فُحش می شنیدم و خَر می راندم ـــــــ ربِّ یَسِّر زیر لب می خواندم
مولوی ، مثنوی ۲ ، بخش ۳۹
ولی من بی اختیار زیرِ لب ، خر می راندم .
از خِرَد پَر داشت عیسی ، بر فَلَک پَرّید او ـــــــ گر خرش را نیم پَر بودی ، نماندی در خری
مولوی ، فیه ما فیه ، ص 88
کُهنه شدنِ کَهنه
من آن سال دو بار به کَهنه رفتم امّا تا سالها خواب کَهنه را می دیدم ، خصوصاً از وقتی که شنیدم آشنایمان مرحوم سیّدمحمّد فاطمی نیا مُرده است . برای اینکه این خواب دست از سرِ من بردارد ، شاید سال 1385 بود که با پدرم و آقای عبّاس مهربانی به کَهنه رفتیم ، در ورودی روستا ، بر سر قبر شهدا و شهید سیّدمرتضی فاطمی نیا و مرحوم سیّدمحمّد فاطمی نیا فاتحه خواندیم ، کنارِ استخر آبادی رفتیم و بعد به دربِ منزل آقای سیّداحمد فاطمی نیا ، مادرش برای تعزیه به یکی از روستاهای مجاور رفته بود ، به اصرار و مهمانوازی احمد و همسرش ناهار را ماندیم و بعد هم برگشتیم . گفتم دیگر خواب کَهنه تمام شود ، امّا باز تا مدّتها در رؤیا ، به کَهنه می رفتم و می دیدم همسرِ آشنا ( مادر شهید سیّدمرتضی فاطمی نیا ) نیست ! من در « بیداری » ، سه بار به کَهنه رفته ام و در « رؤیا » بارها . من می خواهم کَهنه را رها کنم ، کَهنه مرا رها نمی کند ، خاطرات کَهنه در وجود من کُهنه و مانا شده است !
در تاریخ پنجشنیه 8 / 7 / 1391 این خاطرات را برای پدرم خواندم . آنجا که نوشته بودم : « از منیدر که بُگذری برای رفتن به کَهنه دو راه وجود دارد ؛ یکی راه مال رو » گفت : « پیاده رو » گفتم : « ما که با خر رفتیم ؟ » گفت : « در برگشت نمی شود با خر آمد ، سرازیری است خر سُر می خورد . »
در آخر هم باز این حکایت را که من در عدد گردوها شکّ داشتم و ننوشته بودم برای چندمین بار بازگو کرد : آقا سیّدعلی اصغر پدر آقا سیّدمحمّد یک سال که به فرومد آمده بود می گفت : امسال جوزها/گردوها سرما کرد . ما نتوانستیم جوز جمع کنیم . بعد گفتیم : خُب حالا با همان سرما امسال چقدر جوز جمع کردید ؟ گفت : یک صدهزار تایی !!
وای خدا ، چقدر مَن مَن کردم ، یک وقت آدم نمی تواند حرف بزند مِن مِن می کند ، وقتی به سَرِ حرف می آید مَن مَن می کند . به قول مولوی در دیوان شمس :
تا کی گُریزی از اَجَـل در ارغوان و ارغنـون ؟! ــ نَک کِـش کشـانت می بَرند ، اِنّا اِلَیـهِ راجِـعـون
کو آن فضـولیهای تو ؟ کو آن ملولیهای تو ؟ــ کو آن نغولیهای تو ؟ در فعل و مَکر ای ذوفنون
این باغِ مَن ، آن خانِ مَن ، این آنِ من ، آن آنِ مَن ــ ای هر مَنَت هفتـاد مَن ! اکنون کَهی از تو فـزون
|
در کنارِ پدر ـ 26 شهریور 1390 ـ فرومد |
myaghoutian@yahoo.com