تأثیر قرآن و حدیث در شعر ابن یمین فریومدی

لطفاً نسخه pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .
 

تأثیر قرآن و حدیث در شعر ابن ­یمین فریومدی

مجلّه مکتب اسلام ، شماره 7 ( سال 83 ) ، مشتاق مهر ؛ رحمان

ویراستاری و رنگ­ آمیزی و توضیح  ؛ مهدی یاقوتیان

یکی از جلوه­ های زیبای ادبیّات فارسی ، تأثیرپذیری آن از قرآن و حدیث است . تأثیر قرآن و حدیث در ادبیّات فارسی ، هم از نظر محتوایی و هم از نظر بلاغی ، جلوه­ گر است . در این مقاله این تأثیر ، در اَشعار ابن ­یمین مورد بررسی قرار می ­گیرد .

سابقه تأثیر قرآن و حدیث در ادبیّات فارسی

زبان و ادبیّات فارسی ، بعد از زبان و ادبیّات عربی ، مهم­ّ ترین واسطه بیان حقایق و تعالیم دین مبین اسلام بوده است . تجلّی و حضور عناصر و آموزه ­های دین اسلام در شعر و ادب فارسی قِدمتی به دیرینگی زبان و ادبیّات فارسی دَری دارد ؛ بدین معنا که نخستین نمونه­ های تأثیر قرآن و حدیث با قدیمی ­ترین ابیّات به جا مانده از رودکی و شهید بلخی و ابو­شکور بلخی و دیگران ، همزادند حضور عناصر دینی در ادبیّات فارسی از یک سو مایه غنای زبان فارسی شد و به آثار ادبی ، روح و معنا و عمق و جهت داد و از سوی دیگر ، زمینه لازم را برای انتقال و بیان احکام ، تعالیم و حقایق دینی فراهم آورد و اسلام را در دسترس و حوزه فهم فارسی زبانان قرار داد .

تأثیر محتوایی و تأثیر بلاغی

تأثیر قرآن و حدیث یا عناصر دینی در ادبیّات فارسی ، اسباب و نمودهای گوناگونی دارد که به طور خلاصه می توان آنها را در دو نوع متفاوت بررسی کرد : 1. تأثیر محتوایی ؛ 2. تأثیر بلاغی و زیبایی شناختی . منظور از تأثیر محتوایی این است که شاعر یا نویسنده تحت تأثیر پیام و محتوای آیه یا حدیث قرار گرفته ، آن را در اثر خود بیاورد و بر جنبه قُدسی و معنوی و آموزندگی آن تأکید کند . در تأثیر بلاغی ، آنچه تأثیر می ­گذارد ، محتوا و پیام نیست ، بلکه شیوه بلاغی و بیانی آیه یا حدیث است مثل این بیت سعدی :

نه محقّـق بـود نه دانشمنـد .......... چـارپـایی بـر او کتـابـی چنـد

 که متأثّر از شیوه بیان تمثیلی آیه پنجم از سوره جمعه است :

« مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً ... . »

گاهی نیز کلّ آیه یا حدیث دستمایه بیان ادبی و زیبایی شناختی است ؛ یعنی شاعر یا نویسنده برای اینکه سخن خود را به صناعات بدیع یا فنون بلاغی بیاراید ، به آیات و احادیث متوسّل می ­شود و از آنها برای تزیین ادبی و بلاغی سخنِ خود استفاده می­ کند . برای مثال ، ابن ­یمین ـ شاعری که در این مقاله مورد بحث ماست ـ از عناصر آیه

« وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِی السَّماءِ بُرُوجا وَ زَیَّنّاها لِلنّاظِرِینَ وَ حَفِظْناها مِنْ کُلِّ شَیْطانٍ رَجِیمٍ اِلاّ مَنِ اسْترَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِینٌ » ، ( الحجر ، 15 / 16 )

[ مضمون این آیه در آیات دیگر ، از جمله آیه 10 از سوره الصّافات و آیه 9 از سوره الجنّ نیز تکرار شده است . ]

برای ساختن دو تصویر متفاوت استفاده کرده است که در یکی از آنها اندوه به دیو ، و می روشنِ اندوه­ زُدا به شهاب تشبیه شده و در دیگری ، نیزه پادشاه به شهاب و دشمنان او به دیو همانند گشته ­اند .

زِ ابریق از سوی ساغر ، روان گردد می روشن.....زِ بهر دفع دیو غم ، تو پنداری شهاب است این

می ­کنـد با جـــــان خصمـان رُمح او در روز رَزم.....آنچه در شب می­ کنـد با پیکـر دیـوان شِهــــاب

( دیوان ، ص 279 )

در واقع در این نوع کاربردها ، عناصر دینی در خدمت بیان ذوقی و ادبی قرار می­ گیرند و جنبه هنری اثر را تقویت می ­کنند و در هر حال حاکی از میزان اِشراف شاعر بر آموزه­ های دینی هستند .

زندگینامه ابن ­یمین

ابن ­یمین فریومدی یکی از شاعران معروف ایران در قرن هشتم هجری است . پدرش امیر یمین ­الدّین طُغرایی چُنانکه دولتشاه گفته ، مردی فاضل و تُرک ­نژاد بود و به روزگار سلطان محمّد خدابنده ( 703 716 ) در قصبه فریومد اسباب و املاک خریده و همانجا متوطّن شد . دولتشاه اَشعاری از او نقل کرده و نوشته است که « مکاتب نظم و نثر او شُهرتی عظیم دارد » .

ابن­ یمین در سایه عنایت چُنین پدر فاضلی تربیت شد . سالهای نخستین زندگانی ابن­ یمین در خراسان گذشت و هم در دوران جوانی به تبریز رفت و به درگاه غیاث ­الدّین محمّد بن رشید الدّین فضل اللّه وزیر که مَجمع ارباب فضل بود ، پیوست و او را مدح گفت ولی کارش در آن شهر ، سامانی نیافت و به خراسان باز گشت . پس از بازگشت به خراسان ، بیشتر در مولد خود فریومد به سر می برد . اَواخر زندگانی ابن ­یمین در سبزوار و فریومد به قناعت گذشت و اصولاً وی مردی قناعت گر و گوشه ­گیر و دهقان­ پیشه و معتقد به مبانی اخلاقی بود و این معنا از قطعات اخلاقی معروفی که سروده ـ و از این بابت در میان شاعران معاصر خود منفرد شده است ـ به خوبی بر می­ آید .

ابن­ یمین در سال 769 درگذشت و در فریومد در کنـار قبر پدر به خاک سپرده شد ، [ دکتر ذبیح اللّه صفا ، « تاریخ ادبیّات در ایران » ج3 ، بخش دوم ، چ ششم ، انتشارات فردوس ، تهران 1369 ، ص 951 به بعد ]

اینک ؛ نخست نمونه­ هایی از تأثیر قرآن در شعر ابن ­یمین را می ­آوریم و سپس به تأثیر حدیث می ­پردازیم :

الف . تأثیر قرآن در شعر ابن­ یمین

1 . چو ذکر جود تو را روزگار نشر کند .......... حدیث حاتم طیّ ، طیّ کند « کَطَیِّ السِّجِلّ »

( دیوان ، ص 225 )

« کَطَیِّ سِجِلّ » مأخوذ است از آیه 104 سوره انبیا که در آن به درنوردیده شدن آسمان در روز قیامت اشاره شده است :

« یَوْمَ نَطْوِی السَّماء کَطَیِّ السِّجِلّ لِلْکُتُب ... . »

 2 . هر زمان ، حال ما دگرگون است .......... کس چه داند که حال ما چون است ؟!

« کُلّ یــــومٍ هُـو ـ بود ـ فِی شـأن » .......... هست او را قــــــرار در قـــــــــــــــــرآن

خَلق را زندگی گر از جـــــــان است .......... عاشقان را حیـــــات ، جـــانـــان است

( دیوان ، 609 )

عبارت قرآنیِ به کار رفته در بیت دوم ، بخشی از آیه بیست و نهم سوره الرّحمان و در وصف حقّ تعالی است که به نظر می­رسد شاعر آن را در بیان حال عاشقان حقّ ، بدانان نیز تسرّی داده است :

« یَسْأَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الأرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْن . » .

3. تـو زِ مـن بـرتـری اگــر جَستـی .......... گفت آن کو زِ حالت آگـــــــاه است

گرچه فخر است ظنّ مبر که بدین .......... دست عارت ز عرض کــــوتاه است

نه کـــــه « تَبَّتْ یَـدا أَبِـی لَـهَـب » .......... جاش بالای « قُلْ هُوَ اللّهُ » است

( دیوان ، ص 336 )

اشاره است به نخستین آیات دو سوره المَسَد و الإخلاص ؛ شاعر با استناد به نحوه قرار گرفتن دو سوره مذکور در قرآن ، استدلال کرده است که بالانشینی نشانه برتری معنوی و ارزشی نیست همچُنان که صائب تبریزی نیز گفته است :

ز بی مقداریِ خـارِ سرِ دیوار دانستم .......... که ناکس ، کس نمی ­گردد از این بالا نشینی ­ها

4 . از بهر درکشیدن آزادگان به بنـــد .......... گـــــردون زِ « خیط أبیَض و أسوَد » کَمَنــد تافت

( دیوان ، ص 325 )

خیط ابیض و اسود مأخوذ است از آیه 187 سوره بقره : « ... وَ کُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الخَیْطُ الأَبْیَضُ مِنَ الخَیْطِ الأسْوَدِ مِنَ الفَجْرِ ... . » . منظور از ریسمان سفید و سیاه که آزادگان را به بند کشیده ، شب و روز و گذر ایّام است . ابن ­یمین زمانه را با آزادگان و اهل فضل ناسازگار دیده و از دست آن شکایت کرده است که ممکن است با مضمون این حدیث منطبق باشد « اَلدُّنیا سِجنُ المُؤمِنِ وَ جَنَّةُ الکافِرِ » .

5 . مده دل زِ دست ار غمی هست و خوفی ..... کــه آیــد دو چنــــدانت شــــــــــادی و یُســـرا

نه ایـــزد چنیـن گفــت در وحـیِ مُنـــــــــزَل : ..... « مَعَ العُسْرِ یُسْرا » ، « مَعَ الیُسْرِ عُسْرا »؟!

( دیوان ، ص 319 )

مصراع آخر مقتبس است از دو آیه پنجم و ششم سوره الإنشراح:« فَاِنَّ مَعَ العُسْرِ یُسراً ، اِنَّ مَعَ العُسْرِ یُسراً ». چُنانکه معلوم است شاعر برای اَدای مقصود خود و رعایت تقابل دو جمله و مراعات قافیه ، در آیه تصرّف کرده است .

6. چو دونـان در این خــــاکـدان دَنـی .......... مباش از برای دو نان مضطرب

یقین دان که روزی­دهنده قوی است .......... مـدار از طمـع ، طبـع را منقلب

وَ مَـنْ یَـتَّـقِ اللّهَ یَـجْـعَـلْ لَــــــــــــــهُ .......... وَ یَــرْزُقْهُ مِـنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِب

 ( دیوان ، 321 )

بیت آخر برگرفته از آیات دوم و سوم الطّلاق است : « ... وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِب و ... » ، [ از همین آیه در بیت دیگری نیز استفاده شده که متضمّن تعریض و طنزی هنری است و کار کردی زیبایی شناختی دارد . ] 

7. مستم و امید نیست زان که شَـوَم هـوشیـار .......... هـوش نیـاید بلی مستِ صبــــوح أَلَـست

 ( دیوان ، 203 )

« اَلَست » که در فارسی به صورت اسم استعمال می ­شود ، به روز میثاقی اطلاق می ­گردد که بین حقّ تعالی و نطفه ­ها یا جانهای بندگان ( در عالم ذرّ ) بسته شد و در آن خدا از بندگان بر خدایی خود گواهی گرفت و بندگان نیز بدان گواهی دادند . این میثاق را عُرَفا ، به طور تخصیصی برای بیان رابطه بسیار نزدیک حقّ تعالی و جان عاشقان حقّ به کار می ­برند و از لفظ « ... أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ ... » ، ( اعراف ، 7 / 172 ) که بر زبان باری تعالی جاری شده است ، به « شرابِ بی خماری » تعبیر می ­کنند که عاشقان او را از دم صبح اَزَل تا آخر شام اَبَـد مست و سرخوش می­ دارد .

از دَمِ صبـح اَزَل تا آخِــــر شــام اَبَـد .......... دوستی و مِهر بر یک عهد و یک میثاق بود

( حافظ )

در این بیت صبوحِ ( می صبحگاهی ) اَلَست ، اضافه تشبیهی است و منظور از مست صبوح اَلَست ، عاشق حقّ است که سرخوشی جاودانه دارد :

عشق آن زنده گُــــزین کـــــو بــاقـــــی است .......... از شـــراب جانفــــزایت ساقـی است

8 . اگر چه خصم تو را ساخته است ، سوخته بِه .....به آتشی که بود سنگ و آدمیش وَقود

( دیوان ، ص 59 )

آتشی که هیزم آن از سنگها و آدمها باشد ، آتش دوزخ است و در آیات متعدّدی از جمله آیه بیست و چهارم سوره بقره و آیه ششم سوره تحریم توصیف شده که لفظ « وَقُود » در هر دوی آنها به کار رفته است :

« فَاِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُو النّارَ الَّتِی وَقُودُهاَ النّاسُ وَ الحِجارَةُ اُعِدَّتْ لِلْکافِرِینَ » ،  

« یا أَیُّهاَ الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ نارا وَقُودُهاَ النّاسُ وَ الحِجارَةُ ... »

9. حالش بدان رسید که ناگه به گوش هوش .......... « تُوبُوا اِلیَ اللّهِ » از لب کرّوبیان شنود

مُصحَف گُشـــــاد و دولت و اِقبــــــال بهـر فال .......... در خطّ اوّل آیتِ « الصُّلحُ خَیـــــــر » بود

( دیوان ، ص 153 )

« تُوبُوا اِلیَ اللّهِ » مأخوذ است از آیه 31 سوره نور و آیه 66 از سوره تحریم که در آن دو ، خدا مؤمنان را به بازگشت به خود فرا می­ خواند :

« یا أَیُّهاَ الَّذِینَ آمَنُوا تُوبُوا اِلیَ اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً ، عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یُکَفِّرَ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ و ... » .

« الصُّلحُ خَیرٌ » نیز از آیه صد و بیست و هشتم سوره النساء گرفته شده است :

«وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزا أَوْ اِعْراضا فَلا جُناحَ عَلَیْهِما أَنْ یُصْلِحا بَیْنَهُمْ صُلْحا وَالصُّلْحُ خَیْرٌ»

10. ظلمت و نور جهان عکسی ز موی و روی اوست .....

موی او « وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشی » و رویش « وَ الضُّحا » ست

( دیوان ، ص 37 )

مصراع دوم آیات نخست دو سوره « اللّیل » و « الضُّحی » است . بیت در مدح امام رضا علیه ­السّلام و برخاسته از عواطف و اعتقاد دینی است . اقتباس این دو آیه از مطالع دو سوره پیاپی و مناسبت آن با سیاهی موی و سپیدی و درخشش روی ، کاملاً هنرمندانه است .

11. دُرّ دریـای فُتُـوّت ، گـوهـر کـان کَــرَم ..... آن که شرح جود آبای کرامش ، «هَلْ أَتی» است

( دیوان ، ص 37 )

« هَل أتی » مأخوذ است از آیه نخست سوره الإنسان :

« هَلْ أَتی عَلَی الإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً »

آیه ای که از این سوره ، مورد نظر شاعر و نشان ­دهنده جودِ جدِّ بزرگوار امام رضا علیه ­السّلام است ، آیه 8  و 9 است که به قول غالب مفسّران شیعه و سنّی در شأن اهل بیت پیامبر علیهم ­السّلام نازل شده است .

« وَ یُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلی حُبِّهِ مِسْکِیناً وَ یَتَیماً وَ أَسِیراً ، اِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شَکُوراً »

12. هرکه با درگه او داد پناه از حدثان .......... اِیمِن از حادثه چون صید حریم حرم است

( دیوان ، ص 26 )

صید حرم و حُرمت شکار آن ، مأخوذ از آیه نخست سوره المائده است :

« یا أیُّهاَ الَّذِینَ آمَنُ وا أَوْفُوا بِالعَهْدِ اُحِلَّتْ لَکُمْ بَهِیمَةُ الأَنْعامِ اَلاّ ما یُتْلی عَلَیْکُمْ غَیْرَ مُحِلِّی الصَّیْدِ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ اِنَّ اللّهَ یَحْکُمُ ما یُرِیدُ » .

شاعر ، درگاه پادشاه را با حریم خانه خدا یکسان می ­شمارد و پناهنده آن را همانند صید حرم از آفات دَهر اِیمِن می­ شمارد .

13. دوش این مرغ زرّین بال یعنی آفتــــــاب ..... در مغـــــــرب نهــــان « حَتّی تَوارَتْ بِالحِجابِ »

( دیوان ، ص 18 )

آفتاب از عکس جام روشنش بر روزنش کرد ..... خوش خوش رخ نهان « حَتّی تَوارَتْ بِالحِجابِ »

( دیوان ، ص 16 )

« حَتّی تَوارَتْ بِالحِجابِ » مأخوذ است از آیه 32 از سوره « ص » که خداوند در آن از قول حضرت سلیمان نقل می کند که وی سرگرم تماشای اَسبان شد تا آنکه خورشید غروب کرد :

« وَ قالَ اِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتّی تَوارَتْ بِالحِجابِ » .    

  فاعل « تَوارَتْ بِالحِجابِ » در قرآن ، آفتاب است که در این صورت حذف به قرینه معنوی است ( آقای عبدالمحمّد آیتی آیه را چُنین ترجمه کرده است : من دوستی این اسبان را بر یاد پروردگار برگُزیدم ، تا آفتاب در پرده غروب پوشیده شد ) .

توضیح : عَنْ ذِکْرِ رَبِّی که به معنایِ بر یاد پروردگار نیست ، بلکه به معنایِ از یاد پروردگار است . یعنی سلیمان دوستی اسبان جنگی را نشأت گرفته از یاد پروردگار دانسته است . [ با استفاده از ترجمان قرآن مرحوم صادقی تهرانی ] می­ توان در نظر گرفت که سلیمان بعد از نیایش برای تماشای اسبها رفته و تا شبانگاه از دیدن آنها لذّت می ­بُرده است .

در هر دو بیت همانند آیه قرآن ، آیه در توصیف غروب آفتاب به کار گرفته شده است ؛ جز اینکه در بیت دوم ، درخشش جام باده ممدوح ، عامل رخ نهان کردن آفتاب و غروب او دانسته شده است .

14. عروه وُثقی که دایم باد ایمن ز انفصام .......... غیر شرع مصطفی در کلّ عالم هیچ نیست

( دیوان ، ص 23 )

ترکیب « عروه وُثقی » مأخوذ از آیه دویست و پنجاه و ششم سوره بقره است :

« لا اِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الغَیِ فَمَنْ یَکْفُر بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالعُرْوَةِ الوُثْقی لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ »

بیت ، تفسیر گونه ­ای است از عروة الوثقی که شاعر منظور از آن را شرع مصطفی دانسته است .

15. بخش دیگری از آیات مورد اشاره در دیوان ابن­ یمین به داستان پیامبران مربوط است که به علّت تفصیل آنها ، در نوشته جداگانه ­ای به آن پرداخته خواهد شد .

ب.  تأثیر حدیث بر شعر ابن­ یمین

1. فراخ دستی زِ اندازه مگذران چنــدان .......... که آفتاب معاشت بَدَل شود به سُهـــــا

نه نیز پیـــــــــرو امســـاک را زبونی کن .......... چُنان که دامن همّت دهی زِ دست رها

وسط گُزین که گُزیده است سیّد عربی .......... بدین حـدیث که « خیرُ الأُمورِ أوْسَطُها »

( دیوان ، ص 317 )

حدیث به صورتهای دیگری نیز در کُتُب حدیث نقل شده است :

« خَیرُ الأُمورِ أوساطُها » یا « خَیرُ الأعمالِ اَوساطُها »

2. طاعت فرمان ایزد ، شفقتی بر خَلقِ او .......... در همه حال این دو معنا را شعار خویش کن

( دیوان ، ص 500 )

دلا مکارم اخلاق اگر همی خواهی .......... دو کار پیشه کن اینت مکارم اخلاق

مشو مخالف امـــــر خدای عزّوجلّ .......... بکوش تا بود اندر میان خَلق وِفــــاق

( دیوان ، ص 449 )

اشاره است به حدیثی که به صورتهای مختلف از پیامبر اکرم نقل شده و در ضمن حکایتی در چهار مقاله نظامی عروضی نیز آمده است :

« اَلتَّعظیمُ لأمرِ اللّهِ وَ الشَّفَقَةُ عَلی خَلقِ اللّهِ »

3. سائلی حال جهان را زِ یکی کرد سؤال .......... آن شنیدی که چه فرمود حکیمش به جواب ؟

گفت : دنیا و نعیمش چو بیابان و سَـــراب .......... یا خیالی است که صاحبنظری دید به خواب

( دیوان ، ص 321 )

مصرع آخر یادآور احادیثی است مانند :

« اَلدُّنیا حُلُمٌ وَ اَهلُها عَلَیها مُجازونَ وَ مُعاقَبونَ »

و « اَلدُّنیا کَحُلم النّائِم » ، [ احادیث مثنوی ، صص 81 و 141 ]

و « اَلدُّنیا حُلُمٌ والإغترارُ بها ندَمٌ » ، [ میزان الحکمة ، ج3، ص 293 ]

4. خَلــق خدا که خـــدمت دادار می ­کنند .......... هستند بر سه قسم که این کــار می ­کنند

قسمی شدند از پی جنّت خــــداپرست .......... و آن رسم و عادتی است که تجّار می ­کنند

قـــوم دگــــر کننـــد پـرستـش زِ بیـــم او .......... و این کارِ بندگان است که اَحـــرار می ­کنند 

جمعی نظر از این دو جهت قطـع کرده­ اند .......... بر کـــار هـر دو طـــــــایفه انکـــار می ­کنند

این است راه حقّ که سوم فرقه می ­روند .......... سیـــر و سلــوک راه بـه هنجــار می ­کنند

 ( دیوان ، ص 381 )

بیان مفصّلی است از این حدیث :

« اِنَّ قَوماً عَبَدُوا اللّهَ رَغْبَةً فَتِلکَ عِبادَةُ التُّجّارِ

وَ اِنَّ قوماً عَبَدُوا اللّهَ رَهْبَةً فَتِلکَ عِبادَةُ العَبِیدِ

وَ اِنَّ قَوماً عَبَدُوا اللّهَ شُکْراً فَتِلکَ عِبادَةُ الأَحرارِ » ، [ میزان الحکمة ، ج6 ، ص 17 ]

توضیح : در حدیث عبادت از روی ترس ، عبادت بَردگان شمرده شده نه عبادت آزادگان امّا در شعر عبادت ترسوها عبادت اَحرار و آزادگان شمرده شده است ! [ این حدیث در نهج البلاغه حکمت ۲۳۷ هم هست . ]

5. آری میان فکرت ما و قضای حقّ .......... نادر شود گُشاده طریق مصادقت

 ( دیوان ، ص 330 )

یادآوری احادیثی است با این مضمون :

« اِنَّ اللّهَ إذا أَرادَ اِنفاذَ اَمرٍ سَلَبَ کُلَّ ذِی لُبٍّ لُبَّهُ »

و « لَنْ یَنفَعَ حَذَرٌ مِنْ قَدَرٍ » و « العَبْدُ یُدَبِّرُ وَ اللّهُ یُقَدِّرُ » ، [ احادیث مثنوی ، صص 9 و 13 ]

6. ببینی مطلب زان که درست است یقینم .....کان خامه که این نقش نگارید، شکسته است

( دیوان ، ص 326) 

« جَفَّ القَلَمُ بِما هُوَ کائِنٌ » یا « جَفَّ القلمُ بِما أَنتَ لاقٍ » ، [ احادیث مثنوی ، ص 38 ]

7. دنیــــــا پُلی است بر گُـــذرِ رود آخِـــــرت .......... در وی مکن مُقــــــــام که پُل جای رفتن است

 ( دیوان ، ص 326)

مقایسه کنید با این بیت سعدی :

دنیا که جسر آخرتش خواند مصطفی .......... جای نشست نیست بباید گذار کرد

کُلّیّات سعدی ، ص712

« اَلدُّنیا قَنطَرَةٌ فَاعْتَبِرُوها وَ لا یَعْمَرُوها » ، [ تعلیقات حدیقة الحقیقة سنائی ، ص 1549 ]

8 . این جهان مزرعه آخِرت است .......... هرچه خواهد دلت ای دوست بکار

 ( دیوان ، ص 244 )

« الدُّنیا مَزْرَعَةُ الآخِرَةِ » ، [ احادیث مثنوی ، ص 112 ]

9. گرش ابن­ یمین گوید که زانِ مایی ای مَهوَش...چرا رنجد چو پیش از ما نبی«سلمانُ منّا»گفت؟!

( دیوان ، ص 212 )

« سَلمانُ مِنّا أَهلَ البَیتِ » ، ( به نقل از « در قلمرو آفتاب » ، ص 141 )

10. خدای عزّوجلّ ذات او زِ نور سرشت .......... به دست خود چو گِل بوالبشر مُخمَّر کرد

( دیوان ، ص 72 )

« خَمَّرَ طینَةَ آدَمَ بِیَدِهِ أَربَعینَ صَباحاً » ، [ احادیث مثنوی ، ص 198 ]

11. هست مخدوم به حقّ اهل جهان را بهر آنک.....وارث آن است کو را بر جهان حقّ ولاست

وارث شــاهی که از تشریف خـــاصّ مصطفــــی.....کسوت «من کُنتُ مولاهُ» به قدّ اوست راست

( دیوان ، ص 37 ) 

ابیات در توصیف امام علی علیه السّلام و اشاره به حادثه غدیر خمّ است که پیامبر اسلام در آن فرمود :

« مَن کُنتُ مَولاهُ فَعَلِیٌّ مَولاهُ اَللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ » ، [ احادیث مثنوی ، ص 224 ]

12. ای دل ، گرت شناختن راه حقّ هواست .......... خود را بدان که عارف خود ، عارف خداست

( دیوان ، ص20 )

« مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ » ، [ احادیث مثنوی ، ص 167 ]

13. جمعه گر حجّ مساکین است در هر جامعی .......... اندرین جامع زِ راه رُتبه ، حجّ اکبر است

( دیوان ، ص 30 )

« الجُمعَةُ حَجُّ المَساکِینَ » ، [ میزان الحکمة ، ص 427 ]

14. یا ربّ این خرّم نسیم از عالَم جان می ­رسد.....یا زِ بُستان اِرَم یا باغ رضوان می ­رسد

...یا مشـــامِ جـــانِ پـــاک مصطفـــی را از یَمَن.....همدم آه اویس ، اَنفاس رحمان می ­رسد

( دیوان ، ص 80 )

اشاره به گفتار پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله درباره اویس قَرَنی است که فرمود :

« اِنِّی لَاَجِدُ نَفَسَ الرَّحمنِ مِنْ جانِبِ الیَمَنِ » ، [ احادیث مثنوی ، ص 73 ]

از لا به لای خاطرات

لطفاً نسخه pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

از لا به لای خاطرات

از لا به لای خاطرات چند نمونه نوشته شده تا تدریجی بودن آموزش را بنمایاند ، چیدمان خاطرات سیر تکاملی دارد . من کم­ کم می ­آموختم ، تجربه می­ کردم ، می ­فهمیدم ، من پاورچین پاورچین به پای درخت دانایی رفته بودم تا از آن بالا بروم .

دَ جِنجِی

شب بود و برادرم عبّاس در بغل مادرم ، مادرم با زبان بچّه­ گانه می ­گوید : خدایا من چکار کنم که این بچّه­ گریه نکند ؟ این قدر مرا اذیّت نکند ؟! من می­ گویم : نَنَه ، بِبَیِش تِه آل ، دَ جِنجِی ، شِآلا بُخیِنِش ! [ مادر ، عبّاس را ببر داخل کال / مسیل بگذار ، درب حیاط را از داخل زنجیر کن تا شُغالها بیایند او را بخورند ! ]

مادرم می ­گوید : ها نَنَه ! دَ جِنجِی ! ...

[ دربهای چوبی دو لَت / دو لِنگه با یک زنجیر که یک طرف آن به یک لِنگه درب ثابت بود و طرف دیگر آن باید به حلقه ای ثابت در لِنگه دیگر انداخته می­ شد تا بسته شود ، در آن صورت می­ شد آن را قفل هم کرد . ]

عقل گِرد مثل گِردسوز

دور هم نشسته بودیم ، چراغ گِردسوز افتاد ، من بلافاصله بلند شدم و به سمت دربِ خانه دویدم ، دیدم پدر و مادرم نشسته ­اند ، با تعجّب پرسیدم : چرا بلند نمی ­شوید که فرار کنیم ؟ مادرم همانطور که با دستش چراغ گِردسوز را برداشت و لامپ را دوباره رویش گذاشت با خنده گفت : بیا ! بیا بشین ! مگر باید فرار کنیم ؟! پدرم می­ گوید : خوب است ، همین قدر هم اگر عقلشان بکِشد ، که یک وقت اگر ما نباشیم و اتّفاقی بیفتد ، فرار کنند که لااقلّ خودشان طوری نشوند ، حالا خانه به دَرَک ! خودشان نسوزند !    

این بچّه قشنگ !

مادرم مرا به حمّام بُرده بود ، در همین فضای زیرپای آرامگاه ابن­ یمین و مدرسه که فعلاً کتابخانه عمومی فرومد هست قبلاً حمّام عمومی بود . لباس تنم کرده بود و گفته بود : بیرون حمّام منتظر باش تا من بیایم . من به حساب خودم راهی خانه شده بودم . امّا راه را بر عکس رفته بودم . نزدیک مسجد کوچه جنان رسیده بودم چون گُم شده بودم ، گریه می ­کردم زنهایی که برای روضه جلو مسجد نشسته بودند ، می ­گفتند : این بچّه قشنگ از کیه که گریه می­ کند ؟ ها بچّه جان ! تو بچّه کی هستی ؟ من گریه می ­کردم و می ­گفتم : « ما ... رام  ... دِ ... حَ ... مومِه » [ مادرم در حمّام است . ]

یَک

برادرم پرسید : دیکته چند گرفته ­ای ؟ گفتم : دیکته چیه ؟ گفت : املا ، همان املا را می ­گویند : دیکته ، چند گرفته ای ؟ من مانده بودم که چه بگویم ؟! با تأمّل گفتم : « یَک » برادرم دفترم را گرفت و نگاه کرد : دید یک خطّی از گوشه سمتِ چپِ پایینِ صفحه به گوشه سمتِ راستِ بالای صفحه کشیده شده . گفتـم : « نگا کو ، اینجی نوشته یَک » . گفت : ها ! یَک ! این صفر هم نمی­ شده­ ای ، روی دیکته ­ات خطّ کشیده ، اصلاً صحیح نکرده است ! یعنی از صفر هم پایین ­تر می ­شده ! گفتم : « ای یَکِه ، صِفِر نِست . » با خودم اندیشیدم که به هر حال یک از صفر بهتر است ، چون یک یعنی ؛ 19 نمره پایین­ تر یا اینکه 19 اشتباه داشته ­ام امّا صفر معلوم نیست چقدر اشتباه داشته­ ام که صفر شده است . لااقل 20 تا غلط نداشته ­ام !  

سیب سُرخ

خانم معلّم ما ؛ آمد سرِ کلاس ؛ خداحافظی کرد و از فرومد رفت و خانم معلّم دیگری آمد ، اوّلین املایم را 20 گرفتم . برادرم دفتر املایم را از نیمه راه مدرسه از من گرفت و گفت : من بروم به مادر نشان بدهم و شروع کرد به دویدن به سمت خانه ؛ من هم به دنبالش . بعد من شده بودم سَوگلی و دُردانه خانم معلّم ، کسی که محبوب و مورد توجّه است و همه نمراتش عالی است و در صفّ تغذیه که با دانش ­آموزان ایستاده ، صدایش می ­زنند بعد می ­بیند خانم معلّم بزرگ ­ترین « سیب سُرخ » را از جعبه درآورده ، به او می ­دهد . اسم و فامیلش یادم نیست ، ولی بچّه­ ها می ­گفتند : « خانم معصوم » . وقتی تغذیه نان و کَرِه بود ، من جزو کسانی بودم که بعضی لُقمه ­هایم به دهان خانم معلّم می ­رفت ، یعنی جزو دانش ­آموزان تمییز بودم که خانم معلّم دلش می ­آمد از تغذیه من بخورد . بعد فهمیدم که آن دیکته­ ها را که رویش خطّ می ­خورد ، من اشتباه نمی­ نوشتم ، من اصلاً از مرحله پَرت بوده ­ام ، وقتی خانم معلّم از درس « شاه و مردم » دیکته می­ گفته من از درس « ولیعهد » برایش می ­نوشتم . یادم هست که همانجا برایم این پرسش طرح شده بود که ؛ چرا آنچه خانم معلّم می­ گوید با آنچه من می ­نویسم جور در نمی ­آید !

مَشُو / ماشو / آبکش

یک روز قبل از اینکه معلّم سرِ کلاس بیاید « مختار مقیمی » رفت پای تخته تا برایمان داستان بگوید . مختار اهل خنده و خوش­ طَعَبو / خوش ­طبعی بود ، با خنده تعریف کرد که یک دیو چند تا بچّه را گرفته و در جنگل قایم کرده ، بعد بچّه ­ها به دیو گفته ­اند که ما تشنه ­ایم و آب می ­خواهیم ، مادرمان ما را عادت داده که در مَشُو / ماشو / آبکش / صافی آب بخوریم . این را گفتند و اصرار کردند و دیو چاره ای جز پذیرش ندید ، آن قدر سر استخر علّاف شد تا بچّه ها راه فراری پیدا کردند ! با این داستان کلّه من از همان سوراخ آبکش هوا خورد ، باز شد که عجب ! این بچّه ­ها چقدر زرنگ بوده ­اند ! که سرِ دیو را کُلاه گذاشته ­اند ! نه مادر ؟! مادرم گفت : « ها نَنَه ! خیلی زِرِنگ بی­ اند / بوده اند . »

مِهر

وقتی از فرومد به سبزوار می ­روی باید از مِهر بگذری . پس « مِهر » اسم مکان است ، اسم جایی است که باید با ماشین از آنجا بُگذری تا به سبزوار برسی . و من باید این شعر را از بَر کنم :

دست در دست هم دهیم بریم به مِهر .......... میهن خویش را کنیم آباد

و هر وقت می­ خوانم ، بچّه ها می ­خندند و می ­گویند : « دست در دست هم دهیم به مهر » . و من مانده­ ام که این گونه خواندن که معنا ندارد . مثلاً « دست در دست هم دهیم به فرومد » یعنی چه ؟ گرچه این پرسش هم برایم بود که حالا ؛ چرا برای آنکه میهن خویش را آباد کنیم باید به مِهر برویم ؟!

شَهرت یا شُهرت ؟!

سر کلاس آقای یارمحمّدی گفت : ببین ؛ نه شرقی ، نه غربی یعنی ؛ ما نه وابسته به شرق هستیم نه وابسته به غرب ، حالا بگو ببینم : ما وابسته به شرق هستیم یا به غرب ؟

گفت : وابسته به شرق .

آقای یارمحمّدی گفت : وابسته به شرق ؟

گفت : نه آقا ، وابسته به غرب .

آقای یارمحمّدی دوباره گفت : نه شرقی ، نه غربی یعنی ؛ ما نه وابسته به شرق هستیم نه وابسته به غرب ، حالا ما وابسته به شرق هستیم یا به غرب ؟ باز همان پاسخها را داد .

معلّم او را صدا زد ، گفت : چرا به جای نام خانوادگی ، اسم روستا را روی برگ امتحان نوشته ­ای؟ گفت : آقا ! آخِه نوشته ؛ شَهرت ؟!

از « وَ » تا « وَ »

تابستان بود من با او و چند تا از بچّه­ های دیگر به قالی ­بافی می­ رفتیم ، یک روز  به من یاد داد که چطور باید از پسِ نوشتن مشقهای زیاد معلّمان برآمد . گفت : مثلاً از « وَ » در خطّ دوم به « وَ » در خطّ هشتم می ­آیی و ادامه ­اش را می­ نویسی که اگر معلّم متوجّه شد بگویی : آقا این عمداً که نبوده ، من داشتم مشق می­ نوشتم در همین صفحه بودم به همین « وَ » که رسیدم ، مادرم مرا صدا زد که بچّه گریه می ­کند ، من مجبور بودم بروم و مشق نوشتن را رها کنم وقتی برگشتم حواسم نبوده ، ادامه همان « وَ » را نوشتم ، فکر کردم که از همینجاست ، نگو که از آنجا بوده ! و چه ذوقی می ­کرد که این مطلب را به من یاد داد .

آن تابستان به مادرم گفتم : از پول قالی­ بافی من ، برای خودت یک پیراهن بخر . و مادرم بارها گفته من از پول زحمتکشی / قالی­بافی مهدی برای خودم یک پیراهن خریدم .

با خبر بودن از « کوچه حاجی نایب » تا « کره ماه »

یکی از دانش ­آموزان پرسید : آقا جلد دوم این کتابِ سرود چاپ نشده ؟ مصطفی برزگر ( دبیر زبان انگلیسی و ورزش و حرفه و فنّ ) می ­گوید : نمی ­دانم . من می ­گویم : نه چاپ نشده ! بچّه­ ها چپ چپ نگاه می ­کنند که تو هم مثلِ ما ، افتاده در کُنجِ روستا ، از کجا می ­دانی که جلد دوم این کتاب چاپ شده یا نه ؟! این معلّم نمی ­داند ، تو از کجا می ­دانی ؟! من دست به جیبم می ­برم ، نامه ­ای بیرون می ­آورم ، نامه­ ای که به تهران نوشته­ ام ، ( ناصر خسرو ، کوچه حاجی نایب ، پاساژ خاتمی ، انتشارات میثم ) و آنها پاسخ داده­ اند که جلد دوم این کتاب هنوز چاپ نشده است !

تو مهدی را در تاریکی شناخته ­ای ! فکر می ­کنی این بچّه روی نیمکت درکلاس دوم راهنمایی در فرومد نشسته و از دنیا بی­ خبر است ؟! همین است که وقتی در مدرسه اعلام کردم : « امشب ماه می ­گیرد . » از آن حرفها بود . خُب من تقویم نجومی داشتم ، برادرم که در سبزوار درس می­ خواند ، از آنجا خریده بود . البتّه آن شب ( گرچه با دو ساعت تأخیر امّا ) ماه گرفت . حالا صبح که به مدرسه می ­روم ؛ گویا من ماه را گرفتانده ­ام !! اگر ماه نمی­ گرفت که آن روز باید من به جای ماه پنهان می ­شدم !       

باز هم مِهر !

ابتدای سال تحصیلی بود و دبیرستان سربداران / سر به داران داورزن هم تازه تأسیس شده بود و بچّه ­ها کتاب نداشتند ، آقای ایمانی دبیر ادبیّات از بچّه ها خواست که پای تخته بروند و هر کدام یک نامه اداری بنویسند ، یکی از بچّه­ ها تاریخ نامه را 31 / 7 / 1361 نوشت . من گفتم : آقا تاریخ را اشتباه نوشته ، آقای ایمانی گفت : مهمّ نیست ، حالا ما هفته اوّل مهر هستیم ، او آخر مِهر را نوشته ، اِشکال ندارد . می ­گویم : آقا اصلاً ما چُنین تاریخی نداریم ، نگاه کنید . آقای ایمـانـی می ­گوید : اَحسَن ! و برای بچّه ها توضیح می­ دهد که 6 ماه اوّل سال 31 روزی امّا مهرماه 30 روزی است .  

فروزان یا فرزان معلّم ورزش

معلّم ورزشِ مدرسه راهنمایی و دبیرستان سر به­ داران داورزن یک نفر بود آقای فروزان یا فرزان ؟! یادم رفته است ، هر چه بود فَرزانه بود و شعله محبّتش فروزان است . من کلاس اوّل دبیرستان بودم و آن ساعت ورزش داشتیم . در سالن مدرسه راهنمایی پینگ ­پُنگ بازی می­ کردیم . زنگ تفـریح شده بود و بچّه­ ها به سالُن آمده بودند . معلّم ورزش راکت را از دانش آموز مقابلِ من گرفت و با من شروع به بازی کرد . شماره­ ها در مَنظر دانش آموزانِ هر دو مدرسه به نفع من بالا می ­رفت تا اینکه بازی را بُردم . [ یک دانش­ آموز اوّل دبیرستان بازی را از معلّم ورزش هر دو مدرسه در منظر دانش ­آموزان بُرده است ! ] 

معلّم ورزش گفت : یک بار دیگر هم بازی کنیم . بازی دوباره شروع شد . همه دانش ­آموزان نام معلّم ورزش را یکصدا فریاد می ­زدند ( فروزان ، فروزان ) و صدا هم در سالُن می ­پیچید . این بار شماره­ ها به نفع معلّم ورزش بالا رفته بود . وقتی معلّم ورزش بُرد و بچّه ­ها هورا می­ کشیدند ، در حین هورا کشیدنِ بچّه­ ها ، آقـای فروزان آمد درگوشی به من گفت : ناراحت نَشی ، تو بازی­ ات خیلی خوبه ، یه کمی روحیّه ­ات را باختی . من چون معلّم بچّه­ ها هستم ، تشویقم کردند ، بُردم !

خنده

آقای جهانگیری دبیر عربی بود ، پدرش مُرده بود ، یک هفته سرِ کلاس نیامد ، هفته بعد که آمده بود بچّه­ ها برایش روی تخته سیاه ، تسلیت نوشته بودند شاید یکی از دانش ­آموزان هم ، زبانی آن را بیان کرد ، فضای کلاس سنگین بود ، بعد که شروع به تدریس کرد ، یک مطلبی گفت و خودش خندید . بعد هم گفت : قرار نیست پدر من که مُرده ، من نخندم و دانش ­آموزانم ناراحت باشند !

نمره انشا

سرِ کلاس در دبیرستان سر به ­داران داورزن انشایم را خواندم ، معلّم انشا نمره 11 برایم ثبت کرده بود ، مرتبه بعد که انشا خواندم .

پرسیدم : آقا نمره چند برایم گذاشتی ؟  

گفت : 11

بعد گفتم : آقا اینکه گفتی نمره 11 داده­ ای شوخی می ­کنی یا جدّی می­ گویی ؟

گفت : پسرجان ! مگر من با کسی شوخی دارم ؟

گفتم : من الآن دومرتبه است که انشا می­ خوانم . شما نمره 11 می ­گذاری . معلّم قبلی برای یک انشا به من دو تا بیست داد چون در دو جلسه خواندم ، فرصت نشد همه ­اش را در یک جلسه بخوانم . چطور شما به من نمره 11 می ­دهی ؟ من در کلاس بهترین انشا را می ­نویسم ، بچّه­ ها هم شاهدند .

 بچّه­ ها هم گفتند : بله آقا ! همیشه بهترین انشا را ایشان می­ نویسد .

معلّم گفت : خُب ، شاید من هنوز به قِلِق کلاس شما و دانش ­آموزان آشنا نشده ­ام . در آینده بهتر می­ شود .

جلسه بعد به انشایم نمره 16 داده بود .

شیخ سعدی سخت شخصی بود !

کلاس دوم دبیرستان بودم ، طیّ یک داستان یک بیت شعر سعدی را نقد کرده بودم که این شعر همیشه درست در نمی ­آید . معلّم انشا ­گفت : بله ، نقد درست است امّا نه اینکه تو بچّه دوم دبیرستان بیایی شعر یک بزرگی مثل سعدی را نقد کنی ! شاید چون سَرِ کلاس بود ، رعایت کرد و گرنه با یک کلمات و جملات دیگری مرا سَرِ جایم می نشاند !

سال سوم

12 شهریور 1363 برای آموزش نظامی با برادرم به پادگان مالک اشتر زنجان رفتیم و روز 12 بهمن همان سال از جبهه به فرومد برگشتیم ، باز سوم اسفند با بچّه­ های فرومد که در پادگان شهمیرزاد سمنان آموزش می ­دیدند به جبهه رفتم تا پنجم اردیبهشت 1364 . پس وقتی برای دبیرستان نماند . یک نامه از جبهه برای مدرسه خطاب به دانش ­آموزان نوشته بودم . در بهمن ماه که به دبیرستان رفتم تا از مدرسه سر بزنم و همکلاسیهایم را ببینم ، فهمیدم آقای ابراهیم نصیری از بچّه­ های فرومد ، مدیر دبیرستان شده است . یک بار به من گفت : اتّفاقاً ما هر روز سرِ صفّ برنامه داشتیم و آن روز که نامه تو رسیده بود ، هیچ دانش ­آموزی آمادگی برای سخنرانی یا ... نداشت من سر صفّ گفتم : خدا برنامه امروز ما را فرستاده و نامه شما را برای دانش ­آموزان خواندم . اجازه گرفتم که چند روز باقیمانده تا امتحانات را خودم درس بخوانم . موافقت کردند .

حُرمت جبهه

به منزلی که سال قبل آنجا ساکن بودم رفتم ، بچّه­ ها یک تفنگ ساچمه­ ای داشتند ، سکّه ای یک تومانی را بین آجرهای دیوار گذاشته بودند و هدفگیری می ­کردند از من هم خواستند که آن سکّه را هدفگیری کنم . گفتم : نه ، اگر به هدف نخورد فکر می­ کنید بچّه­ های جبهه تیراندازی بلد نیستند . گفتند : مگر قرار است که بچّه ­های جبهه همه تیرهایشان به هدف بخورد ؟ تفنگ را دادند ، نشانه­ گیری کردم و سکّه را با ساچمه زدم . این را گفتم تا بگویم که حُرمت جبهه از حُرمت خودم برایم مهمّ­ تر بود !

برای درس منطق « فلش کارت » درست کرده بودم ، وقتی که راه می ­رفتم ، می­ خواستم به صحرا / باغ یا جایی دیگر بروم یکی از آنها را نگاه می­ کردم و با خودم مرور می­ کردم ، من تا آن موقع « فلش کارت » ندیده بودم ، یک معلّمی به چُنین مطلبی اشاره کرده بود ، من برای خودم درست کردم . سر جلسه امتحان از « محمود » تقلّب گرفتند و رسوایی به بار آورد ، آن سال من و او تنها بچّه ­های جبهه ­ای مدرسه بودیم . یکمرتبه متوجّه شدم که « فلش کارتها » در جیبم مانده و یادم رفته با خودم به جلسه امتحان نیاورم . خدایا اگر به سراغ من بیایند و اینها را در جیبم ببینند ، چه آبروریزی می ­شود ، بچّه­ ها با خودشان می ­گویند دو تا از دانش ­آموزان که به جبهه رفته ­اند ، هر دو تقلّب کرده ­اند ! الحمدلله به خیر گذشت .

نصیحتِ جوانِ مغرور

رفته بودم حمّام عمومی فرومد ، ابراهیم نصیری و چند نفر دیگر حمّامی را صدا می ­زدند که آب خیلی سرد شده . من رفتم زیر دوش ، بعد هم آمدم خودم را شُستم و همین طور که با ابراهیم نصیری می ­آمدیم ، گفت : وقتی تو آمدی حمّام ، من خودم را شُسته بودم ، فقط می­ خواستم خودم را آب بکِشم بیایم . ولی نیامدم تا با تو بیایم و در خلوت بگویم : از راه آمدی ، دیدی ما برای آب کشیدنِ خودمان زیرِ دوشِ آبِ سرد نمی ­رویم ، رفتی زیر دوش آب سرد ! فکر می ­کنی من نمی ­توانم آن آبِ سرد را تحمّل کنم ! شما جوانید و غرور دارید ، با نیروی جوانی زیرِ آبِ سرد می­ روید فردا که پا به سنّ بگذارید اینها کار خودش را می ­کند و زمینگیرتان می­ کند ، آنجا رَمَقِتان گرفته می ­شود .

اِن شاءَ الله « انشاء » تمام نشود !

از سرِ جلسه امتحان آمده­ ایم بیرون ، سال چهارم بود امتحان نهایی در سبزوار ، من که آن سال متفرّقه درس خوانده بودم . یعنی ؛ سرِ کلاس نرفته بودم ، فقط در امتحان خـرداد شرکت کرده بودم . یکی از بچّه­ ها که در داورزن همکلاس بودیم ، نَفَس راحتی می­ کِشد و می ­گوید : اَه ، از شرّ این انشا راحت شدیم، دیگر تمام شد این آخرین انشا بود ، در دانشگاه که دیگر انشا نیست . من با خود فکر می ­کنم که ابتدای برگه انشا از مصحّح خواهش کرده­ ام انشای مرا آهسته بخواند و به جای انتخاب یکی از سه موضوع داده شده ، هر سه موضوع را به هم پیوند داده­ ام . کمی هم دلم می ­گیرد که این آخرین انشا بوده و دیگر انشا نخواهیم داشت !

از سر جلسه امتحان دینی آمده­ ایم بیرون ، باز همان بچّه ­ها می ­گویند : اَه ، چه سؤالهای چَرت و بی­ خودی بود . من از اینکه به سؤالها پاسخ داده ­ام ، احساس لذّت می­ کنم ، تصوّر صفحه­ های کتاب دینی مرا مشعوف می ­کند ، اصلاً این مطالب را من قبلاً پای درسهایی از قرآن قرائتی و کتابهای دستغیب و ... خوانده ­ام .

میدان وُنک

در تهران به میدان وَنَک رسیده بودیم ، « حسین مِهری » می ­گوید : « میدان وُنک » ! من می ­پُرسم : « میدان وُنک » ؟! بعد می­ گوید : مهدی من از اینکه تو در ابتدایی آن شعر را این طور می ­خوانده ­ای که ؛

دست در دست هم دهیم بریم به مِهر .......... میهن خویش را کنیم آباد

چقدر خوشم می ­آید !

پنج تا ناحدیث !

باید برای آزمون کارشناسی ارشد منابعی که معرّفی کرده بودند ، می­ خواندم . منتها من به جای تفسیر معرّفی شده ، تفسیر دیگری می­ خواندم ! باز همان قصّه « شاه و مردم » و « ولیعهد » ! آمدم همه نمونه سؤالها را جمع آوری کردم و به آنها جواب دادم ، دیدم استاد همان نمونه سؤالی را که برای دانشگاه تهران داده بود ، عیناً برای دانشگاه آزاد داده است .  

ـ پنج مورد از کلمات غیرعربی [ فارسی ] که در قرآن است ، را بیان کنید .

ـ پنج حدیث جَعلی بنویسید ؟ یعنی پنج تا ناحدیث !  

من سر عقل آمده بودم ، نه تنها کتاب معرّفی شده را باید خواند ، اصلاً باید پرسشهای قبلی را خواند . کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکتری مثل اتوبوسهای شرکت واحد است ، فقط خودتان را جا کنید یعنی طوری که درب اتوبوس بسته شود ، دَ جِنجِی ! کار تمام است ، هنگام پیاده شدن می­ بینید نصف راه را هم روی صندلی بوده ­اید !

خاندان زنگی فریومدی

لطفاً نسخه pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

ـ در این متن چند جا از « محمّد خواری » نام برده شده ، منظور همان « حکیم ­الدّین محمّد بن علی النّاموس الخواریِّ الفَریومذی » است . ان شاء الله مطلبی در باره زندگی ایشان ، کتابخانه ­اش ، اینکه مشاور علاءالدیّن محمّد بوده و ... خواهید خواند . 

ـ در متن چند جا « علاءالدّین محمّد بن عمادالدّین محمّد » آمده است . به این معنا که نام پدر و پسر هر دو « محمّد » بوده است . « ابن یمین » و « سعدالدّین کالونی » هم از او به عنوان « محمّد بن محمّد » یاد کرده­ اند .

ـ « عمادالدّین محمّد » واقفِ خانقاه سلطانیه زنجان است . طبقِ « وقفنامه خانقاه سلطانیه » ، « علاءالدّین محمّد » پسر صُلبی واقف یعنی « عمادالدّین محمّد » است . و واقف هم خودش و هم پدرش و هم پسرش وزیر بوده ­اند . و احتمالاً « مدرسه عمادیّه فریومد » را او ساخته است .

ـ « جلال ­الدّین ابویزید » برادر « علاء الدّین هندو » واقفِ « خانقاه فریومد » است . در متن آمده است : خبر وزارت ابویزید جلال ­الدّین را هیچ منبع دیگری جز تحفه جلالیّه گزارش نکرده است .  

اینکه ذیل عنوان « ذکر وزرای خراسان و اَعقاب ایشان » آمده : « و خواجه جلال ­الدّین بایزید برادر خواجه علاءالدّین هندو به وقت توجّه به خراسان در سمنان وفات یافت » ( مجمع الانساب ، 326 ) بیانگر آن است که ایشان هم وزیر بوده ، عنوان  « ذکر وزرای خراسان و اَعقاب ایشان » گویای همین مطلب است . در اینکه « علاءالدّین هندو » وزیر بوده که شکّی نیست ، « جلال ­الدّین بایزید » هم برادرش بوده ، پسرش که نبوده که از اَعقاب باشد . ذیل این عنوان از « وجیه ­الدّین زنگی » هم صحبت نشده که بگوییم : « وجیه ­الدّین زنگی » وزیر بوده ، پس پسرانش « جلال ­الدّین بایزید » و « علاءالدّین هندو » اَعقاب اویند .

ـ « رساله جلالیه در علم مکاتبه » یا « تحفه جلاليه » یکی از کتابهای حکیم ­الدّین فریومدی است که « قنبر علی رودگر » در سال 1383 در دانشگاه تهران و « علی جهانشاهی افشار  » در سال 1389 در دانشگاه شهید بهشتی به عنوان رساله / پایان نامه دکتری از آن دفاع کرده­ اند . اکنون مقاله ذیل از دکتر رودگر را در پیش رو دارید .

خاندان زنگی فریومدی

دکتر قنبر علی رودگر ـ تابستان 1384

چکیده

خاندان زنگی فریومدی که به تصریح تاریخ نگار دربارِ اولجایتو ، ابوالقاسم کاشانی به پنج پشت وزیرزاده بودند ، تقریباً در سرتاسر دوره فرمانروایی مغولان ، چه پیش از روی آوردن هلاکوخان به ایران ( سال 654 ) و چه پس از آن ، دست در کار وزارت و استیفا و صاحب قدرت و اقتدار بسیار می ­بوده­اند . اینان در کنار خدمت به دستگاه نوپای ایلخانی در دانش پروری و شاعرنوازی نیز دستی توانا و گُشاده داشته ­اند . بررسی زندگی مشاهیر این خاندان که بر عهده این مقاله است ، تا اندازه ­ای این پاره از تاریخ ایران یعنی عصر ایلخانی ، و نیز نمایی از چهره فرهنگی خراسان آن روزگار را که می­ باید آنجا را پایتخت غیر رسمی ایلخانان مغول به شمار آورد ، تا حدّی تبیین می ­کند .

کلیدواژه­ ها

ایلخانان مغول ، خاندان زنگیِ فریومدی ، عزّالدّین طاهر ، وجیه­ الدّین زنگی ، علاءالدّین محمّد .

مقدّمه

تقریباً هرگاه در جهان اسلام بویژه در ایران اسلامی ، عناصر بیگانه یا جدیدی وارد معادله قدرت شدند و سرنوشت جامعه را به دست خویش گرفتند ، از همراهی­ها و همکاری­های مصلحتیِ رجال بومی با چند و چون سنّت­های فرهنگی و سیاسی و اجتماعی آن سرزمین برخوردار شدند و این برخورداری البتّه نفعی دو سویه داشت ؛ هم فاتحان و حاکمان جدید از دانش و توانش این مردان سیاست و فرهنگ برای تثبیت پایه­ های فرمانروایی خویش بهره می ­بردند و هم این مردان وطن­ خواه و مصلحت ­اندیش می­ توانستند در سایة تقرُّب به دستگاه قدرت ، حدّ یَقِفی در برابر آمال و اَمیال آنان ایجاد کنند و گاه زیرکانه و حتّی به قیمت جان ، امکانات قدرت مسلّط را در خدمت منویّات خود و سرزمین خود درآورند . بی ­سبب نبود که اغلب این رجال تأثیراتی هماهنگ و فَرجامهایی کمابیش همانند داشته ­اند . مطالعه سرگذشت و سرنوشت وزیران و صاحب­ مَنصبان خاندان ایرانیِ آل بَرمَک در خلافت عبّاسی ، و نیز مطالعه احوال خاندان جُوِینی و رشیدالدّین فضل ­الله همدانی در سلطنت ایلخانان مغول فقط دو نمونه از این قبیل خاندانهای علمی و دیوانی ­اند یکی از این خاندانها که در کنـارِ بهره­ مندی از فضـایل علمـی ، قدرت دیـوانی بویـژه وزارت ( نیابت حکومت ) و استیفا را در خراسان عصر ایلخانی در اختیار خویش داشته­ اند ، خاندان تقریباً ناشناخته زنگی فریومدی است که تا حال ، تحقیق جامع و کاملی درباره آنان صورت نگرفته است .

خاندان زنگی / فریومدی در دستگاه حکومتی مغولان چه پس از شروع سلطنت ایلخانان مغول و چه پیش از آن پیوسته از اعتبار و اقتدار و نفوذ فراوانی بهره ­مند می ­بودند ، چُنانکه ابوالقاسم کاشانی نویسنده دربـاری اولجایتو و صاحب کتاب « تاریخ اولجایتو » درباره خواجه علاءالدّین هنـدو ، فرزند دیگـر وجیه­ الدّین زنگی ، می­ نویسد که « به پنج پدر وزیر زاده بود » ( کاشانی ، 154 ) . قدیم­ترین شخصیّت شناخته شده این خاندان ، خواجه عزّالدّین طاهر فریومدی است که پیش از آمدن هلاکو به ایران و در زمان اِمارت امیر ارغون ( حک . 641 ـ 654 ) از جانب او نیابت مطلق حکومت خراسان و مازندران داشته است ( جوینی ،  2 / 256 ، 260 ) . صاحب تاریخ جهانگشای که سلامت نَفس و کفایت عزّالدّین طاهر را ستوده است ، در ضمن بیان حوادث که اندکی بعد از رجب سال 651 روی داده می­نویسد : « و چون امیر ارغون به خراسان رسید... صاحب عزّالدّین طاهر را که نایب مطلق بود در خراسان و مازندران تعیین کرد » ( جوینی ، 2 / 260 ) . با آنکه جوینی ، نسبت « فریومدی » را بر نام او نیفزوده ولی ، چُنانکه علّامه محمّد قزوینی ( قزوینی ، 297 ) تأکید می­ کند ، جای شکّ و شُبهه­ ای نیست که مراد هموست ، چه اوّلاً وصّاف به صراحت و وضوح ، پسر او وجیه ­الدّین زنگی را « صاحب اعظم وجیه ­الدّین زنگی الفریومدی ابن الصّاحب السّعید عزّالدّین طاهر » ( وصّاف ، 73 ) خوانده است و ثانیاً حمدالله مستوفی نیز او را « خواجه عزّالدّین طاهر جوینی » می­ نامد ، و پیداست که فریومد قصبه ناحیه جوین یعنی شهر مرکزی آن بوده است ( حمدالله مستوفی ، تاریخ گزیده ، 599 ؛ همو ، نزهة القلوب ، 184 ) . از یکی از گزارش­های جوینی که خواندمیر هم آن را بازگو کرده است چُنین بر می­ آید که خواجه طاهر تا پایان حکومت ارغون ، یعنی سال 654 مَنصب خویش را حفظ کرده است . در این گزارش آمده است که در سال 654 که هلاکو وارد طوس شد ، خواتین امیر ارغون و همین عزّالدّین طاهر برای او مهمانی مفصّلی ترتیب دادند ( جوینی ، 3 / 104 ؛ خواندمیر ، 3 / 95 ) . در سال 663 که اباقاخان بر جـای هلاکـو نشست ، عزّالدّین طاهر به وزارت خـراســـــان برگُزیده شد ( رشیدالدّین فضل­الله ، 2 / 1061 ؛ خواندمیر ، 5/93 ، نیابت خراسان ) . ظاهراً عزّالدّین طاهر تا پایان زندگی بر مَنصب خود باقی مانده ، چه به نوشته رشیدالدّین فضل­ الله همدانی ، بعد از عزّالدّین سمت وزارت یا نیابت خراسان در 668 به پسرش وجیه­ الدّین زنگی سپرده شد ( رشیدالدین ، همانجا ؛ میرخواند ، همانجا ؛ قس : قزوینی، 298 ـ 299 ) . عزّالدّین مردی با کفایت و سخن ­پرور بود . دهستانی مؤیّدی کتاب جامع الحکایات خود را که ترجمه­ ای است از الفرج بعد الشدّة ، نوشته قاضی تنوخی ، به وی تقدیم داشت ( دهستانی ، 1 / 9 ) . او همچنین ممدوح شاعرانی چون سعید هروی که مذهب شیعه اثنی عشری داشت ( صفا ، 3 / 354 ـ 356 ) و پوربهای جامی ( دولتشاه سمرقندی ، 119 ، 136 ـ 137 ) بود . سعید هروی در یکی از قصاید خویش به مطلعِ

ببُرد روی نگارم ز مـاه تـابـان گـــــــــــــــــوی ..... دلم ربود سر زُلف او چو چـوگــــان گـــــوی

چُنین می ­گوید :

من آن کسم که کسی با من آن سخن گوید ..... که برده­ ام به سخن از همه خراسان گوی

ز شـاعــــــــــران منم امـروز در بسیـط زمین ..... که برده­ ام به فصاحت ز جمله اَقـــران گوی

خیـال پــــــــــــرور و ایهـام گوی و دوراندیش ..... لطیفه ساز و صناعت نمای و آســــان گوی

چُنین که بر گُـل رویت همـی ســـــــــرایانم ..... مرا مگوی که شاعـــــــر هـزار دستـان گوی

کسی که وی برِ قاضی به فضـل دعوی کـرد ..... کجا شده است ؟ بیا گو به نظم برهان گوی

اگر نکرده ز دعــــــــــــوی رجـوع گو پیش آی ..... ثنـای صـدرِ صـــــــــدور جهان ازینسان گوی

ستـوده عـزّ دول آنکه در جهــــــــــــان کمـال ..... ببـرد ذات شریفش ز نـوع انســــــــان گوی

جهـان معدلت و جــــــــــود طاهر آن کز فضل ..... به صَـولَجــــان هنــر می­ برد به پـایـان گوی

ز کاینـات برون بَرَد گـــــــــــــــوی رَفعَت از آن ..... که هست منطقه چـوگانِ او و کیــوان گوی

صفا ، 3 / 359  ـ 360  

از پوربهـا نیز قصیده­ای درباره زلـزله سال 666 در نیشـابور و تجدید بنای آن شهر در 669 به دست وجیه ­الدّین زنگی پسر عزّالدّین طاهر باقی مانده است . دو بیت آخر این قصیده چُنین است :

به دولـت تـو نشـابـورِ کُهنه نـو شد بــــــــــاز ..... بســـان پیر خِــرِف گشته کـــــــو شود بُـرنـا

سه چیز باد و بمـانــاد هر سه تا به اَبَــــــــد ..... بقـاء خواجه ، دگــر شهــر و شعــر پــوربهـــا

صفا ، 3 / 665 ـ 666  

وجیه­ الدّین چُنانکه پیش­تر گفته آمد ، درسال 663 بر جای پدر بر مَسند وزارت خراسان تکیه زد . او در دوره حکومت ارغون نیز در وزارت خراسان باقی بود تا اینکه درسال 680 ق به دلیل سَعایَت بدخواهان متّهم به اختلاس و سپس وادار به بازپرداختِ 500 تومان ، معادل 000/000/5 دینار به ارغون شد ، امّا از مَنصب خود معزول نگشت و در پی تأمین مبلغ درخواستی ارغون حتّی مورد نواخت سلطان هم قرار گرفت ( وصّاف ، 73 ـ 74 ؛ خواند میر5 / 100 ) . امّا سرانجام او نیز مانند اَقران و هَمگِنان خویش به غضب شاه گرفتار آمد . درباره فرجام کار او اغلب منابع سکوت کرده اند . در این میان فقط در جـامـع التّواریخ ( رشیدالدّین ، 2 / 685 ) . به کوتاهی اشاره شده که ارغون در سال 685 با متّهم ساختن وجیه ­الدّین به تلاش برای کُشتن سلطان او را به یاسا رسانید . در تاریخ گزیده ( حمدالله مستوفی ، 413 ) نیز به جای بیان چگونگی و علّت کشته شدن وجیه­ الدّین ، تاریخ قتل او چُنین به نظم کشیده شده است :

وجیه دولت و دین آن فرشته خـــــوی که بود ..... به اصل طاهـر و در فضل و مَکرمَت به کمال

به سال ششصد و هشتاد و پنج از هجـــرت ..... گذشته از مه ذی القعـده بیست وقت زوال

شهیـــــــد گشت به روز سـه شنبـه در ارّان ..... ز گشتِ چــــرخ خسیس و زمانه محتـال ...

از این وجیه ­الدّین زنگی چند فرزند باقی ماند که دانسته ­های ما درباره برخی از ایشان فقط در حدّ نام و یا تاریخ درگذشت آنهاست :

1. نظام­  الدّین یحیی، که در دهم محرّم 702 [ 759  ؟ ] در قریه یوز آغاجِ هشترودِ آذربایجان به قتل رسید . ابن­ یمین در تاریخ قتل او می ­گوید :

به سال هفتصد و پنجاه و نه ز هجـرت نبـوی ..... دهـــم ز مـــــاه محـــرّم سه شنبه از هفته

به یــوز آغـــــــــاج نظـام خجسته پی یحیـی ..... ز تیغ قهــــر اَجَـــل تا به حشــــر شد خفته

ابن یمین فریومدی ، 568 ؛ فصیح خوافی ، 3 / 3

2. وجیه ­الدّین زنگی ، پسری هم به نام عزّالدّین طاهر دارد ، ابن­ یمین تاریخ وفات او را چُنین به نظم کشیده :

وفــات صــــاحب اعظــــــم وجیـه دین زنگـی ..... که چــــرخ پیـر نبیند چـو او جـــــــوان دگـــر

به ســال هفتصـد و نوزده بعد از هجــــــــرت ..... شب دوشنبه و بیست و ســـوم ز ماه صفـر

ابن یمین فریومدی ، 569

3. علاءالدّین هندو که مشهورترین پسر خواجه وجیه ­الدّین زنگی است ، قدیم­ترین تاریخی که در منابع به زندگی او اشاره شده مربوط به حوادث سال 704 است . به نوشته وصّاف ، در این سال غازان خان ، علاء­الدّین هندو پسر وجیه­ الدّین را که یک چند از امور دنیوی روی گردانده و در اندیشه آخِرت می بوده ، به وزارت منصوب کرد ( وصّاف ، 251) . بنا بر نوشته فصیح خوافی در سال 710 علاءالدّین هندو به همراه چند تن از مقامات دستگاه حکومتی ایلخانان به سفارت به نزد مَلِک غیاث ­الدّین محمّد کَرت به هرات فرستاده شد . وی پس از بازگشت از این سفر در گزارشی به اولجایتو پیش­ بینی کرد که به زودی پادشاه آل کَرت بر ایلخان طغیان خواهد کرد( فصیح خوافی ، 3 / 18 ) .

اطّلاع بعدی ما درباره وی مربوط است به انتصاب او به فرمانروایی کرمان و مناطق ساحلی آن در سال 713 ( کاشانی ، 154 ) . از این گزارش می ­توان دریافت که مدّت وزارت او نباید بیش از سه سـال بوده باشد . به نوشته وصّاف (251 ) ، ابوسعید بهادُر ( حک . 716 ـ 736 ) پس از به قدرت رسیدن ، علاءالدّین هندو را که سابقه خدمت در دیوان استیفای خراسان داشت و یک چند از امور دینی کناره گرفته بوده به وزارت منصوب کرد . تاریخ وفات او را فصیح خوافی سال 723 ضبط کرده است ( فصیح خوافی ، 3 / 18 ). عبّاس اقبال هم با درج سال 723 به عنوان سال مرگ هندو آن را نه به مجملِ فصیح خوافی که به دیوان ابن ­یمین فریومدی مستند کرده است ( اقبال ، 128 ) . ژان اوبن هم در شجره­ نامه­ ای که برای این خاندان ترتیب داده سال مرگ هندو را 723 نوشته است ( اوبن ، 89 ) قطعه دو بیتی ابن ­یمین درباره این تاریخ چنین است :

هفتصـــد ســــال و سه و بیست ز هجـــرت ..... بــــا چهــــار آمـــده بودست جمــادی الاولی

چارشنبه به گَــه چـاشت ز حـــــدّ کهـــــــور ..... شــــد علاء دول و دین به جــــوار مـــولــــی

ابن یمین فریومدی ، 569

بر خلاف نوشته اقبال ، خبر وفات علاءالدّین هندو در سال 723 صحیح نمی ­نماید . برای اثبات این نادرستی دست کم دو دلیل در دست است : اوّلاً : در دیوان ابن ­یمین قطعه شعری که اقبال بدان استناد کرده ، درباره « علاءالدّین » سروده شده نه علاءالدّین هندو ؛ ثانیاً : علاءالدّین هندو چنانکه در ذیل مجمع الانساب ( 307 ) آمده ، دست کم در سال 736 زنده بوده است .

در واقع ، لازمه نظر نگارنده بر نادرستی وقوع مرگ علاءالدّین هندو در 723 و تأکید بر زنده بودن او دستِ کم تا سال 736 آن است که نظر غیاث ­الدّین بن علی فریومدی ، صاحب « ذیلِ مجمع الانساب » را بر نظر فصیح خوافی که بر مرگ هندو در سال 723 تصریح دارد ، مرجّح بدانیم . به نظر نگارنده این ترجیح البتّه با مرجّح است ؛ زیرا تاریخ نگارش « ذیلِ مجمع الانساب » دیرتر از سال 783 نیست ، در حالی که نویسنده مجمل فصیحی در این سالها کودکی چند ساله بود . تاریخ تولّد فصیح خوافی 777 و سال مرگ او 845 است ( محمود فرّخ ، « مقدّمه » ، هفده ) . بنا بر این از لحاظ قدمتِ تألیف ، باید نوشته غیاث ­الدین بن علی فریومدی را بر مدّعای فصیح خوافی رُجحان نهاد . وجه دیگر ترجیح هم­شهر بودن غیاث ­الدّین بن علی با فریومدی­ هاست ، چه آگاهیهای نویسنده ­ای اهل فریومد درباره خاندانی « فریومد » ی باید بیشتر و درست­ تر از دانسته­ های نویسنده­ ای از اهل « خواف » باشد درباره مردم « فریومد » .

در اینجا ممکن است خواننده­ ای درباره این وجه ترجیح بر صاحب این قلم خُرده گیرد و بگوید : ابن ­یمین « فریومد » ی هم تاریخ 723 را ضبط کرده است ، بنا بر این چه جای این همه چون و چرا و قلم ­فرسایی است ؟ پاسخ این است که ؛ ابن یمین این سال را تـاریـخ مـرگ شخصـی به نام « علاءالدّین » دانسته نه « علاءالدّین هندو » . این بنده حدس می ­زند که فصیح خوافی نیز این تاریخ ( 723 ) را مثل عبّاس اقبال از ابن ­یمین برگرفته باشد ، بویژه آنکه نمونه­ هایی از استناد و استشهاد فصیح خوافی به اشعار ابن­ یمین ( د 769 ) در تعیین تاریخ مرگ افراد در دست هست ( نک . خوافی ، 3 / 3 ) .

4. تاج ­الدّین محمود ، درباره او اطّلاع خاصّی در منابع تاریخی نیست . فقط در یکی دو جا از پسر و نوه او و سلسله اَنسابشان نام برده شده : عمادالدّین محمّد بن علاءالدّین محمّد بن تاج ­الدّین محمـود بن وجیه ­الدّین زنگی بن طاهر ( اقبال ، 124 ؛ خواری ، تحفه جلالیه ، حاشیه گ 6 پ ) .

عبّاس اقبال در معرفی خاندان زنگی تصریح می ­کند که وجیه ­الدّین چهار پسر داشته و نام آن چهار تن را به ترتیبی که ذکر آن گذشت آورده است . امّا اینک با توجّه به آثار محمّد خواری [1]  نام دو تن دیگر را نیز باید بر پسران وجیه الدّین زنگی بیفزاییم و شمارشان را فعلاً به شش برسانیم :

5. بهاءالدّین زکریّا بن وجیه ­الدّین زنگی، نام او را فقط محمّد خواری در کتاب حدائق ­الوثائق آورده است. خواری این کتاب را به نام بهاءالدّین ساخته و در آن وی را با القابی چون : « صاحب اعظم ، خدایگان جهان ، افاضل وزاری جهان » ستوده است ( حدائق الوثائق ، گ 146 ) . تألیف این کتاب قطعاً زودتر از سال 714 نیست . زیرا تاریخ بیع نامه ­ای که خواری خود آن را تنظیم کرده و در حدائق ­الوثائق آورده مورَّخ 714 است . بنا بر این با اطمینان می ­توان گفت که بهاءالدّین زکریا در سال 714 زنده بوده است .

6. جلال ­الدّین ابو یزید بن وجیه ­الدّین زنگی ، او همان کسی است که محمّد خواری، صاحب تحفه جلالیه، رساله اش را به نام او تألیف کرد . جلال ­الدّین ابویزید بر خلاف پدر و نیایش آوازه­ ای مُناسب مَناصب خویش نیافت ، چُنانکه صرفِ نظر از ذیل مجمع الانساب ، آن هم به صورتی بسیـار گذرا ، با اطمینـان می­ توان گفت در هیچ یک از کتابهای بر جای مانده از سده­های هشتم تا دهم حتّی نامی هم از او نیامده است . این در حالی است که کتابهای تاریخی این دوره ، از جامع التّواریخ رشیدی تا روضة الصّفا پُر است از اسامی صاحب مَنصبان خُرد و کَلان در دستگاه حکومتی ایلخانان . در شجره ­نامه ­ای هم که ژان اوبن برای خاندان فریومدی ترتیب داده ، نامی از این جلال­ الدّین دیده نمی شود ( اوبن ، 89 ) .

چندگانگی و چند گونگیِ نام و لقب و نسب جلال ­الدّین فریومدی در آثار محمّد خواری ، دستیابی به نام اصلی و صحیح وی را دشوار کرده است . در متن هر سه نسخ  موجودِ تحف  جلالیه در صفحات آغازین نام وی این گونه آمده : « جلال­ الدّین ابویزید زنگی بن طاهر الفریومدی » . حال با توجّه به مطالب سطرهای پیش­نوشته ، درباره نسب او این احتمالات را می ­توان پیش کشید :

اوّل ؛ ابویزید پسر وجیه­ الدّین زنگی است و کلمه « ابن » از میان « ابویزید » و « زنگی » در اینجا از قلم افتاده .

دوم ؛ با عدم قائل شدن به حذف « ابن » باز هم ابویزید را فرزند زنگی بدانیم ، در این صورت می­ باید ابویزید را به زنگی اضافه کرده و آن را از نوع اضافه بنوّت بشماریم : مثل رستمِ زال .

احتمال سوم که ابویزید زنگی برادر وجیه­الدّین زنگی و فرزند طاهر باشد ، جای طرح ندارد ، چه همنام بودن دو برادر بسیار مستبعد می ­نماید .

شکل ضبط نام خواری در صفحات پایانی همین کتاب دو احتمال نخستین را که البتّه حاصل هر دو یکی است تصدیق می­ کند . در « فصل خاتمه » کتاب نام و نسب جلال­ الدّین چُنین ضبط شده است : « خواجه جلال ­الدّین ابویزید بن صاحب الشّهید وجیه­ الحقّ و الدّین زنگی بن الصّاحب السّعید خواجه عزّالحقّ و الدّین طاهر الفریومدی » ، و این ضبط گمان ما را کاملاً تأیید و تصدیق می ­کند . در واقع ضبط پایان کتاب رافع ابهام ضبط آغاز آن است . در پایان کتاب این هم آمده که تحفه جلالیه ابتدا به نظر « مخدوم به استحقاق جلال ­الدّین ابویزید » و سپس به رؤیت « مخدومْ زاده » فرزند ابویزید یعنی جَلال الاسلام و المسلمین محمّد بن ابویزید رسیده است .

درباره نام مخدوم و ممدوح محمّد خواری در تحفه جلالیه نکات دیگری هم باقی است . این نکات مبتنی است بر حدائق الوثائق خواری . این کتاب که تاریخ تألیف آن قطعاً پیش­تر از سال 714 و دیرتر از 736 نیست ، به « بهاء الدوله و الدّین وجیه­الاسلام و المسلمین زکریّا بن الصّاحب السّعید وجیه ­الحقّ و الدّین زنگی بن طاهر الفریومدی » تقدیم شده است . خواری وی را نیز چون جلال­ الدّین ابویزید مذکور در تحفه جلالیه با القابی چون « صاحب اعظم ، ناظم مصالح عالم ، خدایگان جهان ، افاضل وزاری زمان » ستوده است ( حدائق الوثائق ، گ 146 ) . پیداست این اوصاف به هیچ رو از تعابیری چون : « مقرِّر قوانین وزارت ، مدبّر ممالک صدارت ، آصفِ صائب تدبیر و ... » که در وصف خواجه جلال ­الدّین ابویزید در تحفه جلالیه ( تحفه جلالیه ، گ 12 ) آورده ، فروتر نیست . در واقع با اتّکا بر این دو کتاب ، منصب این دو شخص را نباید کم­تر از وزارت دانست ؛ امّا نَسَب و منصب زکریّا نیز چون جلال ­الدّین ابویزید در هیچ منبع و از جمله در شجره­ نامه ژان اوبن نیامده است .

به هر حال نام مخدوم خواری در تحفه جلالیه « ابویزید جلال ­الدّین » و نام مخدوم او در حدائق الوثائق ، « بهاءالدّولة وجیه ­الاسلام زکریّا » است . قطعاً نمی ­توان قائل شد که این دو نام متعلّق به یک تن باشد ، مگر آنکه با اندکی تسامح فعلاً از القاب زکریّا یعنی « بهاءالدّولة و وجیه ­الاسلام » چشم بپوشیم و بگوییم زکریّا نام اصلی ابویزید ، و ابویزید کنیه زکریاست . در غیر این صورت باید چنانکه از ظواهر بر می ­آید قائل شد که زکریّا غیر از ابویزید و در واقع برادر ابویزید است .

به جز نام ، سِمَت و مَنصب ابویزیـد هم محلّ گفت و گوست . از تعابیر آثار خـواری چُنانکه دیدیم بر می ­آید که نباید او مَنصبی کم­تر از وزارت داشته باشد ؛ امّا چُنین حکمی به نظر شتاب ­آمیز می ­رسد ، چه خبر وزارت ابویزید جلال  الدّین را هیچ منبع دیگری جز تحفه جلالیّه گزارش نکرده است . اشپولر هم که فهرست بلند بالایی از وزیران و صاحب منصبان حکومتی در عصر ایلخانان تنظیم کرده ، از او حتّی نامی هم نیاورده است . امّا با این همه این واقعیّت که وی وزیر زاده آن هم « به پنج پدر » بوده و برادرش هندو سابقه خدمت در دیوان استیفای خراسان و سپس وزارت در اوایل سلطنت ابوسعید را داشته ، می­ تواند ما را به این نتیجه برساند که جلال ­الدّین نیز در عهد اولجایتو و ابوسعید در دیوان خراسان یا دیوان مرکزی دولت ایلخانی به امور دیوانی می ­پرداخته است . از این رو کاملاً بجاست اگر فرض کنیم که محمّد خواری در سایه خاندان فریومدی که در سرتاسر عصر ایلخانی امور دیوانی خراسان را در اختیار داشتند ، در دیوان رسائل یا انشا و یا در دیوان استیفا صاحبِ منصبی بوده باشد . نمونه­ های متعدّد و متنوّع فرمانهای صادر شده از دیوان استیفا که خواری آنها را در « تحفه جلالیه » گردآورده ، می تواند قرینه ­ای برای درستی این فرض تلقّی شود .

اطّلاع دیگری که با مطالعه حدائق ­الوثائق خواری از زندگی جلال ­الدّین ابویزید حاصل می­ شود ، گرایشهای مذهبی اوست . از این کتاب بر می ­آید که جلال­الدّین بر مذهب شیعه بوده است . وقف ­نامه ­ای که خواری در حدائق « به اشارت مخدوم صاحب اعظم خواجه جلال ­الدّین ابویزید عزّ نصره » نوشته در وصف امام علی و درباره شرط واقف می ­نویسد :

« السَّلامُ عَلی اَخیهِ وَ وَلیِّ عَهدِهِ وَ قـاضی دینِهِ وَ رافِـعِ لِـوائهِ وَ قـامِـعِ اَعدائِهِ وَ سـاقی حَـوضِهِ « یَـومَ التَّنـادِ » ، ( غافر ، 40 / 32 ) اَلمَخصوصُ بِآیَةِ « ... لِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ . » ، ( رعد ، 13 / ٧ ) ، اَلمَنصوصُ فِی الغَدیرِ ، اَلمَحظوظُ بِالفَضلِ الکَبیرِ ، اَسَدُاللهِ الغالِبِ ، عَلیِّ بنِ اَبی طالِبِ وَ عَلی اَولادِهِ اَولادِ الرَّسولِ ، اَنـوارِ عَینی البَتولِ ، نُجـومُ سَماءِ الدِّینِ ، رُجـومُ غَواةِ الشَّیاطینَ ، وَ هُم مِنَ المَسمومِ المُحتَضَرِ اِلَی الوَلیِّ المُنتَظَرِ مِثلُ الَّذی تَعرِفُهُم اِحدی عَشَرَ . اَللّهُمَّ اَنفِعنا بِمَحَبّتِهِ وَ مَحَبَّتِهِم وَ اجعَلنا مِن شیعَتِهِم وَ لا تَجعَلنا مِنَ المَخذولینَ بِخِذلانِهِم وَ انصُرنا بِوَلائِهِم وَ وَلایَتِهِم . ... و چون محبّت اولاد رسول صلّی الله علیه و سلّم سراپای وجود مبارک او را مزیّن گردانیده است و با اجزا و اعضای او کالدّم و اللحم در آمیخته مشروط فرمود که خادم این خانقاه تابع نبی و معتقد شیعه امیرالمؤمنین علی ولیّ علیهم الصّلوة و السّلام باشد ... » ( خواری ، حدائق الوثائق ، گ 170 پ ، 171 پ ) .

چُنانکه گفتیم نام جلال­ الدّین ابویزید قطع نظر از تحفه جلالیه فقط در ذیل مجمع الانساب آمده است . این ذیل در واقع تکمله ­ای است بر مجمع الانساب شبانکاره ­ای ( تألیف 733 ) . صاحب ذیل مجمع الانساب نویسنده ­ای است اهل فریومد به نام غیاث ­الدّین بن علی بن نایب فریومدی که کتابش حاوی مختصری از حوادث تاریخـی است از سال 733 تا حـدود 783 [2]  در این اثر در دو جا از « جـلال ­الـدّین بایزیـد » ( ابایزید / ابویزید ) نام برده شده است :

اوّل : چون ابوسعید بهادر در 736 درگذشت و طغاتیمور ایلخان خراسان و مازندران شد و منازعان و رقیبان چندی برای کسب قدرت سر برآوردند ، امیر حیاطغا از اُمرای ابوسعید بهادر در خراسان ، بی ­اطّلاع طغاتیمور و بی­مشورت با اعضای قوریلتا ( شورا ) ی بزرگی که در روزهای قبل به منظور وحدت رویه میان اُمرا و وزرا و علمای شرکت کننده تشکیل شده بود ، به نزد شیخ حسن بزرگ که پسر خال او بود و ایلخان دیگری را بازیچه گرفته بود رفت ، و از شیخ حسن فرمان اِمارت خراسان برای خود و حکم وزارت برای جلال ­الدّین بایزید و جلال ­الدّین محمود و خواجه علاءالدّین هندو گرفت ( فریومدی ، ذیل مجمع الانساب ، 306 ـ 307 ) . از همین گزارش هم روشن می شود که علاءالـدّین هندو ، فـرزند دیگر وجیه­ الدّین زنگی دست کم تا سال 736 زنده بوده است .

دوم : در ذیل عنوان « ذکر وزرای خراسان و اعقاب ایشان » آمده : « و خواجه جلال­ الدّین بایزید برادر خواجه علاءالدّین هندو به وقت توجّه به خراسان در سمنان وفات یافت » ( همان ، 326 ) . مراد نویسنده از این واقعه ، عزیمت سپاهیان طغاتیمور به خراسان در 737 پس از شکست وی در برابر شیخ حسن بزرگ در تبریز است ( همان ، 309 ) . بنا بر این ، جلال ­الدّین ابویزید باید در سال 737 از دنیا رفته باشد .

اینک ، پس از معرّفی پسران وجیه­ الدّین زنگی ، جای آن است که به سراغ نوادگان وجیه ­الدّین زنگی که شُهرت بسیار یافته ­اند برویم . چُنانکه در ذیل نام تاج­ الدّین محمـود بن وجیه ­الدّین زنگـی گفته آمد ، تـاج ­الدّین محمود شُهرتی در کتابهای تاریخ ندارد ، امّا دو پسرش و نیز برخی از نوادگانش بسیار صاحب­نام شدند . یکی از اینان خواجه نجم­ الدّین خضر بن تاج ­الدّین محمود بوده است که غیاث ­الدّین بن علی به فرمان او ذیل مجمع الانساب را نوشته است . غیاث­ الدّین فریومدی در این کتاب از وی با تعابیری چون « صاحب اعظم ، دستور ممالک عجم ، مَلِک ملوک الوزراء » یاد کرده و جملاتِ دعاییِ « اَعَزَّ اللهُ اَنصارَهُ وَ رَحِمَ آبائَهُ » و « مَتَّعنَا اللهُ بِطولِ حیاته » در حقّ او به کار برده است ( 339  ـ 340 ) . در این کتاب از امیر شاه ولی که در سالهای 754 تا 786 در استرآباد و بخشی از خراسان فرمانروایی داشته ( همان ، 316 ، 319 ، 344 ، 345 ، 347 ) سخن رفته است . حال با توجّه به جملات دعایی یاد شده که در حقّ زندگان به کار می­ رود ، می ­توان گفت که این نجم­ الدّین خضر دست کم تا سال 754 زنده بوده است .

فرزند دیگر تاج­ الدّین محمود ، عماد­الدّین محمّد ، وزیر و مستوفی خراسان بوده . عمادالدّین مردی کاردان بود و در ترسّل فارسی مهارت داشت . به نوشته ابن­ فوطی بنا به نقل عبّاس اقبال وی بر اَدای فرایض مواظب بود و وردی مخصوص داشت که تا آن را نمی­ خواند به دفتر و دیوان نمی ­آمد . ابن­ فوطی وی را در سال 716 دیدار کرد ( ابن فوطی ، 2 / 364 ـ 365 ؛ اقبال ، 129) . این عمادالدّین محمّد پدر علاءالدّین محمّد ، وزیر مشهور ایلخانان است . اینک به تفصیل به معرّفی علاءالدّین محمّد می­ پردازیم :

صرف نظر از اطّلاعاتی که درباره او در منابع قدیم تاریخی پراکنده است ، اوّلین تحقیقات معاصران ما راجع به علاءالدّین محمّد ، از آن علّامه محمّد قزوینی و شادروان عبّاس اقبال است . امّا پیش از اشاره به مباحثی که این دو دانشمند و مورّخ آورده ­اند ، ابتدا نگاهی اجمالی به زندگی علاءالدّین محمّد ، عمدتاً بر اساس منابع قدیم ، می افکنیم :

علاءالدّین محمّد که تاریخ تولّد او دانسته نیست ، در سال 727 وزارت سلطان ابوسعید بهادر را به اتّفاق غیاث ­الدّین محمّد پسر رشیدالدّین فضل ­الله بر عهده گرفت ، امّا شش یا هشت ماه بعد غیاث ­الدّین در وزارت مستقلّ شد و علاءالدّین محمّد ریاست دیـوان استیفـای سرتاسر ممالک ایلخانی را به عهده گرفت ( حمدالله مستوفی ، تاریخ گزیده ، 621 ؛ خواندمیر ، 3 / 216 ) . وی در سال 730 با تنزّل مقام به وزارت خراسان برگزیده شد ( خواندمیر ، 3 / 218 ) . پس از مرگ ابوسعید بهادر در سال 736 و بروز کشمکش میان رقیبان بر سر جانشینی او ، خواجه علاءالدّین محمّد جانب طغاتیمور خان را گرفت و برادرزاده ­اش رضی ­الدّین عبدالحقّ در سال 737 اردوی موسی­ خان ، مدّعی دیگر ایلخانی را مغلوب کرد . قدرت طغاتیمور و علاءالدّین محمّد خیلی زود با قیام سربداران سبزوار مورد تهدید قرار گرفت ( اقبال ، 130 ؛ فصیح خوافی ، 3 / 52 ؛ حافظ ابرو ، 155 ـ 156 ) . در حوادث سال 739 نیز نام علاءالدّین محمّد بارها در کتابهای تاریخ آمده است . در این سال میان شیخ حسن کوچک که ساقی بیگ ، دختر اولجایتو را به ایلخانی برگرفته بود و شیخ حسن بزرگ که محمّدخان بن یول قُتلُغ را نامزد ایلخانی کرده بود ، رقابت و مخاصمه بود . شیخ حسن بزرگ چون کار رقیب را رو به پیشرفت می­ دید ، طغاتیمور را تحریک کرد تا به عراق برود . طغاتیمور به اتّفاق خواجه علاءالدّین محمّد روانه شد و در سال 739 به ساوه رسیدند ( خواندمیر ، 3 / 228 ).

خواندمیر که در ضمن گزارشهای بالا از حضـور علاءالدّین محمّد در وقایع سالهای 737 تا 739 سخن گفته ، در بیان چگونگی شکل­ گیری سربداران و اوایل کار ایشان می ­نویسد : « خواجه علاءالدّین محمّد که در آن اوان وزیر خراسان بود و در قریه فریومد اقامت داشت » ، کسانی را به طلب دو برادر به نام حسن و حسین که از دادن شاهد به ایلچی مغول خودداری کرده بودند ، به باشتین فرستاد تا اینکه سرانجام میان فرستادگان علاءالدّین محمّد و هواخواهان امیر عبدالرّزاق سربداری جنگ درگرفت و خواجه علاءالدّین محمّد در معرکه کشته شد ( سال 738 ) ( همان ، 357 ـ 358 ) .

شناخت اصل و نسب این علاءالدّین محمّد و روشن کردن نسبت او با علاءالدّین محمّد بن عمادالدّین محمّد در واقع یکی از مشکل­ترین مباحث شناخت این خاندان است . اگر این هر دو یکی ­اند چرا در سال مرگشان تفاوت است ؟ اگر یکی نیستند چه نسبتی با یکدیگر دارند؟ و چگونه اخبار مربوط به هر کدام را می­ توان از آن یکِ دیگر جدا کرد ؟ از نوشته ­های علّامه قزوینی چُنین بر می ­آید که ایشان این هر دو را یکی گرفته است ( قزوینی ، 301 ) . امّا اگر روایت خواندمیر را مدّ نظر داشته باشیم می ­باید این دو خواجه  را فقط در نام مشترک بدانیم . صرف نظر از این بحث اختلافی ، علّامه قزوینی و عبّاس اقبال درباره اصل و نسب علاءالدّین محمّد ( مقتول در 742 ) دو گونه بحث کرده­ اند . قزوینی به طور کلّی پیوندی میان این علاءالدّین محمّد و خاندان زنگی نمی­ بیند و معتقد است که فقط اگر نام جدّ او شناخته شود کلید مشکل به دست خواهد آمد و آن وقت است که به درستی معلوم خواهد شد که آیا اَعقاب زنگی و اَعقاب این علاءالدّین محمّد دو خانواده علی ­حدّه بوده ­اند یا یک خانواده ( همو ، 301 ـ 302 ) . امّا اقبال در پی طرح چُنین پرسشی از جانب علّامه قزوینی ، علاءالدّین محمّد بن عمادالدّین محمّد را به صراحت فـرزنـد تـاج­الدّین محمود بن وجیه ­الدّین زنگی می­ داند . تنها منبعی که اقبال را در قائل شدن به ارتباط نَسَبی میان علاءالدّین محمّد با خاندان زنگی یاری کرده ، یکی از کتابهای محمّد بن علی خواری به نام کتاب الحکمة فی الادعیة است که نویسنده آن را به تصریح خود به نام « علاءالملّة و الدّین عماد الاسلام و المسلمین محمّد بن الصّاحب الاعظم السّعید عماد الحقّ و الدّین محمّد بن الصّاحب السّعید تاج الحقّ و الدّین محمود بن زنگی بن طاهر الفریومدی » ساخته است ( اقبال ، 124 ) . در کتاب تحفه جلالیه نیز در حاشیه نسخه A که مربوط به سال 742 است به جای نام جلال ­الدّین ابویزید زنگی بن طاهر فریومدی که نویسنده کتابش را به نام او تألیف کرده ، این نام نوشته شده : « علاءالحقّ و الدّین عماد الاسلام و المسلمین عزّالملوک محمّد بن الصّاحب السّعید عمادالحقّ و الدّین محمّد بن الصّاحب ... محمود بن وجیه ­الدّین زنگی الفریومدی » ( تحفة جلالیه ، گ 6 پ ) . این حاشیه نوشت گر چه نمی تواند گزیده درستی باشد چه اساساً تحفه جلالیه چُنانکه در متن هر سه نسخه آن آمده به نام جلال ­الدّین ابویزید ساخته شده نه عمادالدّین محمّد ؛ امّا با این همه ، این نکته را روشن می ­کند که نسبت عمادالدّین محمّد چنانکه اقبال با استناد به دیگر کتاب محمّد خواری آورده ، به عزّالدّین طاهر فریومدی می­ رسد . در واقع آنچه در این حاشیه آمده مؤیّد دیگری است بر نظری که عبّاس اقبال ارائه کرده است .

* تاریخ وصول : 13 / 3 / 83 ، تاریخ تصویب نهایی : 27 / 7 / 83  . این مقاله مقتبس از پایان نامه دکتری نگارنده است که در دانشگاه تهران به راهنمایی استاد ارجمند دکتر هادی عالم زاده به انجام رسیده است .

[1] . از حکیم­ الدّین محمّد بن علی النّاموس خواری فریومدی دست کم تا کنون چهار کتاب به دست آمده که هیچ کدام هنوز به طبع نرسیده است . وی که از منشیان اوایل قرن هشتم در دستگاه ایلخانان بویژه اولجایتو بود در آثار خود دست کم دو تن از بزرگان خاندان زنگی فریومدی را شناسانده است . آثار خواری اینهاست : تحفه جلالیه ، حدائق الوثائق ، الحکمة فی الادعیة و الموعظة للامّة ، و روضة المتکلّمین .

[2] . کتاب مجمع الانساب و ذیل آن را میرهاشم محدّث تصحیح و چاپ کرده است . در این چاپ ، ذیل در پی کتاب مجمع الانساب و در صفحه 339 تا 349 جای داده شده که قطعاً اشتباه است چه با مطالعه کتاب و دقّت در تاریخ­های ذکر شده معلوم می ­گردد که در واقع باید صفحات 306 تا 349 همه را جزو ذیل مجمع الانساب به شمار آورد . علّت این آشفتگی ظاهراً آن است که صفحات نسخه خطّی مستفاد مصحّح در هم ریخته بوده و مصحّح نیز بی ­توجّه به این آشفتگی آنها را با همان ترتیب نادرست به چاپ رسانیده است .

منابع

ابن فوطی شیبانی ، عبدالرّزاق بن احمد ، مجمع الآداب فی معجم الالقاب ، تصحیح محمّد الکاظم ، طهران : مؤسّسة الطّباعة و النّشر وزارة الثّقافة و الارشاد الاسلامی ، 1416 / 1374 .

ابن یمین فریومدی ، دیوان اشعار ، به تصحیح حسینعلی باستانی راد ، تهران : سنایی ، 1344 .

اقبال آشتیانی ، عبّاس ، « کتاب الحکمة فی الادعیة و الموعظة للامة ... » ، یادگار ، س 5 ، فروردین و اردیبهشت 1328 ، 7 / 8  : 124 ـ 131 .

جوینی ، عطاملک ، تاریخ جهانگشای ، تصحیح محمّد قزوینی ، لیدن : اوقاف گیب ، 1911 ـ 1937 ( افست تهران ، کتابخانه صدر ، بی تا ) .

حافظ ابرو ، ذیل جامع التّواریخ رشیدی ، تصحیح خانبابا بیانی ، تهران ، 1317 .

حمدالله مستوفی ، تاریخ گزیده ، تصحیح عبدالحسین نوایی ، تهران : امیرکبیر ، چ 2 ، 1362 .

حمدالله مستوفی ، نزهة القلوب ، تصحیح محمّد دبیرسیاقی ، تهران : کتابخانة طهوری ، 1336 .

خواری ، محمّد بن علی ، تحفه جلالیه ، نسخه خطّی ، مورَّخ 741 ، توبینگن ، Or.Oct. 2556 .

حدائق الوثائق ، نسخه خطی ، مورَّخ 856 ، مجموعه علی اصغر حکمت ، دانشگاه تهران ، 194 .

خواندمیر ، غیاث الدّین بن همام الدّین ، حبیب السّیر فی اخبار افراد بشر ، زیر نظر محمّد دبیرسیاقی ، تهران: کتابفروشی خیام، چ 2، 1353.

دولتشاه سمرقندی ، تذکرة الشعراء ، تصحیح محمّد رمضانی ، تهران : کلالة خاور ، 1318 .

دهستانی ، حسین بن اسعد (مترجم) ، فرج بعد از شدت ، تصحیح اسماعیل حاکمی ، تهران : انتشارات اطّلاعات ، 1363 .

رشیدالدّین فضل الله همدانی ، جامع التّواریخ ، تصحیح محمّد روشن ، مصطفی موسوی ، تهران : نشر البرز ، 1373 .

شبانکاره ­ای ، محمّد بن علی بن محمّد ، مجمع الانساب ، تصحیح میرهاشم محدّث ، تهران : امیرکبیر ، 1363 .

صفا ، ذبیح الله ، تاریخ ادبیات ایران ، تهران : فردوس ، چ 9 ، 1371 .

فریومدی ، غیاث الدّین بن علی ، ذیل مجمع الانساب شبانکاره­ ای ، تصحیح میرهاشم محدّث شبانکاره ­ای ، مجمع الانساب .

فصیح خوافی ، مجمل فصیحی ، تصحیح محمود فرّخ ، مشهد : کتابفروشی باستان ، 1338 .

قزوینی ، محمّد ، « تاریخ تألیف فرج بعد از شدّت ، فارسی » یغما ، س 7 ، مهر 1333 ، ش 7 : 296 ـ 302 .

کاشانی ، ابوالقاسم عبدالله ، تاریخ اولجایتو ، تصحیح مهین همبلی ، تهران : بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1348 .

وصّاف الحضرة ، شرف الدّین شیرازی ، تحریر تاریخ وصّاف ، به قلم عبدالمحمّد آیتی ، تهران : مؤسّسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی ،1372 .

Aubin, Jean, Émirs mongols et vizirs persans dans les remous de l''''acculturation, Paris: Associaion pour L΄avancement des études Iraniennes, 1995.

 [ فصلنامه علمی ـ پژوهشی « مطالعات اسلامی » ، شماره 68 ، ص 163 ـ 179 ، نشریه دانشکده الهیات و معارف اسلامی ، دانشگاه فردوسی مشهد ، تابستان 1384 ، خاندان زنگی فریومدی ؛ پدیدآورنده : رودگر ، قنبر علی بنیاد دایرة المعارف اسلامی ، تهران ]

سربداران از نگاه شریعتی

لطفاً نسخه pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

چند نکته درباره فریومد و سربداران

1 ـ شیخ حسن جوری در 13 صفر سال 743 در جنگ خواف کُشته شد .

2 ـ در همان جنگ ابن ­یمین اسیر و دیوانش غارت شد .

3 ـ آرامگاه شیخ حسن جوری روی تپّه­ ای ( در ضلع شمالی تپّه / قلعه جور ، کنار زمینهای کشاورزی و کاریز جور ) مُشرف بر فیروزآباد ( میرعَلَم ، فیروزآباد عُلیا ، فیروزآباد سُفلی / دَبَشی ) حدوداً در 6 کیلومتری غرب فریومد / فرومد است.

4 ـ « بحرآباد » در سمت شمال فریومد و « باشتین » و « مزینان » هم در سمت جنوب شرقی فرومد واقع است .

5 ـ به گفته « غياث ­الدّين بن على نايب فريومدى » ، « خواجه علاءالدّین محمّد فریومدی » ( وزیر خراسان ) را سربدالان در قلعه كملى كبودجامه شهيد كردند !  

6 ـ و ... در اینجا « داستان سربداران » را از نگاه « دکتر علی شریعتی مزینانی » که یکی از نامهای مستعارش « علی سربداری » است ، بعد از توضیح ذیل می خوانیم :

« تشيّع سرخ و تشیّع سياه » جزوه مختصری است که معلّم شهید آن را به عنوان توضیح و مقدّمه­ ای بر « نمایشنامه سربداران » که به خاطر خفقان حاکم بر رژیم گذشته ، بیش از یک شب اجرا نشد ، نوشت . این جزوه بعداً با نظر خود وی ، به عنوان مقدّمه ای بر چاپ دوم کتاب « تشیّع علوی و تشیّع صفوی » منظور گردید ... این نوشته به تحلیل تاریخ تشیّع از آغاز تا تبدیل آن به تشیّع صفوی اختصاص دارد . بخش عمده این متن به معرّفی « نهضت سربداران » و رهبران این قیام ؛ « شیخ خلیفه مازندرانی » و « شیخ حسن جوری » اختصاص دارد . [ سیر تحوّل اندیشه دکتر شریعتی و فهرستگان آثار ، قاسم میر آخوری ؛ حیدر شجاعی ، انتشارات قلم ، چاپ اوّل ، 1377 ، ص 81 و فهرست توصیفی آثار دکتر شریعتی ، عبدالرّحیم قنوات ، انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد ، چاپ اوّل ، 1379 ، ص 94 ]

تشيّـع سـرخ و تشيّـع سيـاه  

دکتر علی شریعتی ـ سال 1350

... در نيمه اوّل قرن هشتم ، كه حكومت مغول پس از قتل عام‌هاي وسيع چنگيز و هولاكو مردم ايران را به يأس و ذلّت و ضعف تسليم كرده بود و « ياساي چنگيز » قانون بود و شمشير دژخيمي مجري قانون ، و خان‌هاي مغولي و صحراگردان و افسران و رؤساي طوايف مغولي ، هر يك منطقه ‌اي را به صورت اَقطاع يا تيول در چنگ خود گرفته بودند و با قساوت هولناكي دهقانان را بَرده‌ وار به بند كشيده بودند و در شهرها نيز علماي مذهب يا در خدمت حكّام مغول در آمده بودند و خَلـق را به نـام « مذهب حقّه سنّت و جماعت » ، به تسليم و رضاي در برابر حكّام مسلمان شده‌ اي مي‌ خواندند كه همچُنان چنگيزي مانده بودند و تنها براي ارضاي احساسات ديني مسلمين ! در اِزاي نابودكردن تمدّن و ايمان و اخلاق و جامعه و هستي مسلمين ، ختنه مي‌ كردند ! گروهي نيز كه تقوي آنان را از همدستي با حكّام و ستمكاران مانع شده بود ، به انزواي زُهد و خانقاه‌هاي تصوّف خزيده بودند و غيرمستقيم راه صاف ­كن تجاوز و زمينه‌ ساز جنايت بودند و مردم را در زير تازيانه‌ جلّادان و چپاولگران مغولي و فريبكاران روحاني تنها گذاشته بودند ، در اين هنگام است كه واعظي ، سلمان ‌وار ، در جستجوي حقيقت برمي ‌خيزد و از همه مدّعيان زمان سراغ مي ‌گيرد . نخست ، نزد « بالوي زاهد » می ‌رود تا راه نجات را در مکتب پارسایی و آزادی او بیابد ، زُهد را سكوت در برابر ظلم مي ‌بيند و چه بي ‌شرمي و بي‌ رحمي و خودخواهي زشتي كه انساني ، در جهنّم پيرامونش ضجّه اسيران و نعره‌ جلّادان و فقر گرسنگان و تازيانه‌ هاي ستم را بر گرده‌ بيچارگان ببيند و بشنود و به جاي آنكه به نجات آنان برخيزد ، خود ، به تنهايي ، در طلب نجات خود باشد و كسب بهشت !

از او به نفرت مي ‌گريزد و نزد « ركن ­الدّين عمادالدّوله » به « سمنان » مي‌ رود كه آوازه معرفت و پيشوايي طريقت او در تصوّف همه جا پيچيده بود . تصوّف را نيز چون زُهد ، مذهبِ فرار از واقعيّت‌ها و مسئوليّت‌ها و پشت كردن به سرنوشت خَلق و ناديده گرفتن ستم‌ها و قساوت‌ها مي ‌يابد . او را مي ‌بيند كه دلي نازك و احساسي لطيف و روحي متعال دارد ، امّا چگونه است كه سيل خوني كه مغول بر اين مُلك جاري كرده و زوالي كه اسلام و مردم را تهديد مي كند آرامش روح و صفاي دل او را ‌اندكي مُكَدّر نمي ‌سازد ؟!

از او به نفرت مي ‌گريزد و به خدمت « شيخ الاسلام ، امام غياث ­الدّين هبة الله حَمَوي » به « بحرآباد » مي‌ رود تا نزد او اَحكام شرع مُبين و فقه مذاهب حقّه اهل سنّت را فرا گيرد و به چشمه اصلي حقيقت راه يابد .

فقه را مي ‌بيند كه هزار مسئله در آداب بيت الخلاء طرح و كشف مي‌ كند امّا سرنوشت شوم ملّتي برايش مسئله‌ اي نيست !

« شيخ خليفه » ، بيزار از اين‌ها كه كبّاده مذهب و روحانيّت مي ‌كشند ، و مطمئن به اينكه « اين‌ها همه بافنده جامه تقوي بر ‌اَندام زورند » ، و با جاني لبريز از نفرت به حكومت جبّاران مغول ، و دردمند از سرنوشت شوم توده‌ هاي مسلمان ، به عنوان يك مسلمان مسئول مردم و آگاه از زمان ، و معترض نسبت به وضع ، و بي ‌ايمان به همه اين دكّان‌هاي ايمان ، « اسلام علي » را انتخاب مي‌ كند و مذهب اعتراض و شهادت را .

در جامه يك درويش ساده ، تنها و غريب به « سبزوار » مي ‌آيد . در مسجد جامع شهر خانه مي‌ كند و آنجا به وعظ مي ‌پردازد . واعظي كه در برابر آنچه مردم را به جهل و جور تمكين كرده است سرِ شورش دارد و شورشي كه پشتش يك ايمان ، يك مكتب و يك تاريخ سرخ نهفته است : تشيّع !

توده‌ هاي محروم‌ اندك‌ اندك آگاه مي‌ شوند ، راه مي‌ يابند ، و در نتيجه يك قدرت تهديدكننده را به وجود مي ‌آورند .

ملّاهاي رسمي به كار هميشگي خود آغاز مي ‌كنند ، شايعه‌ سازي و سپس فتوي و در آخر « ذِبح شرعي » .

« اين شيخ در مسجد حرف دنيا مي ‌زند » .

« اين شيخ در مسجد حدث مي ‌زند و به خانه‌ خدا اهانت مي ‌شود » !

« اين شيخ دين مردم را آشفته مي ‌سازد ... » ملّاها كوشيدند تا مردم را به او بدبين كنند و زمينه را براي نابودي­ اش فراهم سازند و دست حاكم مغول را بر جان او باز كنند .

به حاكم مغول نوشتند كه او از مذهب حقّه اهل سنّت و جماعت منحرف است و هرچه مي ‌كوشند متنبّه نمي ‌شود و در مسجد تبليغ دنيا مي‌ كند و افكار رافضيان را نشر مي دهد ، او مهدورالدّم است ، بر « سلطان سعيد » است كه اين مصيبت را از دين بردارد .

دامنه شايعه ­سازي و تحريك مردم بالا مي‌ گيرد ولي دعوت شيخ كه به آگاهي و ايمان و نجات بود هر روز دل‌هاي محروم و دردمند روستاييان را بيشتر به خود جذب مي ‌كند .

تا ناچار ، سَحَرگاهان كه مردم مشتاق وي ، همچون هميشه به سراغ وي مي‌ روند ، او را در مسجد كُشته مي ‌بينند .

پس از او ، بي‌درنگ ، شاگرد وي « شيخ حسن جوري » كارش را ادامه مي‌ دهد .

وي اعلام بسيج مي ‌كند ، سازمان مي‌ دهد و مبارزه را مخفي مي‌ سازد و خود در شهرها مي ‌گردد و همه­ جا بذر آگاهي و انقلاب را بر مبناي تشيّع مي ‌پاشد .

زمينه‌ فكري اكنون آماده است و انقلاب در دل‌ها به بند كشيده شده و در زير پوشش تقيّه انتظار مي‌ كشد .

يك جرقّه كافي است .

خواهرزاده حاكم ، همچون هميشه ، وارد ده « باشتين » مي ‌شود ، دهي در جنوب غربي سبزوار به فاصله شش فرسنگ .

با دسته ‌اي وارد خانه « عبدالرّزاق » مي ‌شود . از روستاييان پاك و غيوري كه هنوز ذلّت حكومت بيگانه و انحطاط تبليغات مذهبي حاكم در آنان اثري تباه كننده ننهاده است ،

از آنان طعام مي‌ خواهند .

طعام مي ‌آورند .

شراب مي ‌طلبند !

بر روستايي مسلمان و شيعي مذهب كه موج سخن « شيخ خليفه » به جانشان رسيده ، شراب آوردن ، آن هم براي چُنين پليداني به زور ، سخت گران مي ‌آيد ، امّا ... مي ‌آورند !

مهمانان مست مي ‌شوند ! شاهد مي‌ خواهند !

انفجار آغاز مي‌ شود ، بسيار سريع و ساده !

ميزبان به سوي مردم مي ‌رود ، روستاييان شيعي را صدا مي ‌زند ، فرياد مي ‌كند كه حاكم مغول زنانتان را مي ‌طلبد ، چه پاسخي مي ‌دهيد ؟ مي ‌گويند : « ما سر بر دار مي‌ نهيم و اين ننگ را نمي­ پذيريم ، و شاهد ما براي دشمن ما ، شمشير است » .

سرنوشت پيداست . مردم تصميم گرفته ‌اند .

آنها را يكجا مي ‌كُشند و چون مي ‌دانند كه ديگر راه بازگشت نيست و مرگ را انتخاب كرده‌ اند ، ترديد ندارند . انتخاب مرگ به آنان قدرتي مي‌ بخشد كه يك ده را در برابر يك رژيم خون آشام به قيام وا مي ‌دارد و پيروز مي ‌كند !

روستاييان به شهر مي‌ ريزند ، جنگ با سپاه مغول و فتواهاي ملّاهاي مذهب حاكم و پيروزي دهقـانـان انقلابي .

شعار : ( نجات و عدالت ! )

نابودي قدرت مغولان حاكم ، نفوذ روحانيون مذهب حاكم و مالكيّت‌هاي بزرگ طبقه حاكم .

قربانيان جهل ملّاها و اسيران جور مغول‌ها به شورشيان مي‌ پيوندند ، « سبزوار » مركز قدرت مي ‌شود و همچون آتشي كه در هيزم خُشك افتد ، انقلاب شيعيان سربداريّه كه شمشير مردان روستايي و قهرمانان توده را داشت و ‌انديشه « شيخ خليفه » و « شيخ حسن جوري » ، علماي آگاه و حقّ‌ پرست و آگاه ­كننده را، سراسر خراسان شمال ايران را فرا مي‌ گيرد و شعله‌ هايش به جنوب نيز مي‌ رود .

و نخستين بار ، نهضتي انقلابي ، بر بنياد تشيّع علوي ، عليه سلطه‌ خارجي ، استحمار داخلي و قدرت فئودال‌ها و سرمايه‌ داران بزرگ و براي نجات ملّت اسير و توده ‌هاي محروم و با شعار عدالت و فرهنگ شهادت و به رهبري دهقانان هفتصد سال پيش از اين ، بر پا مي ‌شود و پيروز مي ‌گردد .

و اين آخرين موج انقلاب تشيّع علوي بود ، « تشيّع سرخ » كه هفتصد سال تجلّي روح انقلابي ، آزادي ‌خواهي ، عدالت و مردم‌ گرايي و مبارزه آشتي‌ ناپذير با جور ، جهل و فقر بود .

يك قرن بعد صفويّه آمد ، و تشيّع ، از « مسجد جامع توده » برخاست و در « مسجدشاه » همسايه ديوار به ديوار « قصر عالي قاپو » شد .

و « تشيّع سرخ » ، « تشيّع سياه » گشت .

و مذهب « شهادت » ، مذهب « عزا » .

[ مجموعه آثار 9 ( تشیّع علوی و تشیّع صفوی ) ، انتشارات چاپخش ، دکتر علی شریعتی ، چاپ دوم ، 1377 ، ص 10 تا 15 ]