لطفاً نسخه pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

از لا به لای خاطرات

از لا به لای خاطرات چند نمونه نوشته شده تا تدریجی بودن آموزش را بنمایاند ، چیدمان خاطرات سیر تکاملی دارد . من کم­ کم می ­آموختم ، تجربه می­ کردم ، می ­فهمیدم ، من پاورچین پاورچین به پای درخت دانایی رفته بودم تا از آن بالا بروم .

دَ جِنجِی

شب بود و برادرم عبّاس در بغل مادرم ، مادرم با زبان بچّه­ گانه می ­گوید : خدایا من چکار کنم که این بچّه­ گریه نکند ؟ این قدر مرا اذیّت نکند ؟! من می­ گویم : نَنَه ، بِبَیِش تِه آل ، دَ جِنجِی ، شِآلا بُخیِنِش ! [ مادر ، عبّاس را ببر داخل کال / مسیل بگذار ، درب حیاط را از داخل زنجیر کن تا شُغالها بیایند او را بخورند ! ]

مادرم می ­گوید : ها نَنَه ! دَ جِنجِی ! ...

[ دربهای چوبی دو لَت / دو لِنگه با یک زنجیر که یک طرف آن به یک لِنگه درب ثابت بود و طرف دیگر آن باید به حلقه ای ثابت در لِنگه دیگر انداخته می­ شد تا بسته شود ، در آن صورت می­ شد آن را قفل هم کرد . ]

عقل گِرد مثل گِردسوز

دور هم نشسته بودیم ، چراغ گِردسوز افتاد ، من بلافاصله بلند شدم و به سمت دربِ خانه دویدم ، دیدم پدر و مادرم نشسته ­اند ، با تعجّب پرسیدم : چرا بلند نمی ­شوید که فرار کنیم ؟ مادرم همانطور که با دستش چراغ گِردسوز را برداشت و لامپ را دوباره رویش گذاشت با خنده گفت : بیا ! بیا بشین ! مگر باید فرار کنیم ؟! پدرم می­ گوید : خوب است ، همین قدر هم اگر عقلشان بکِشد ، که یک وقت اگر ما نباشیم و اتّفاقی بیفتد ، فرار کنند که لااقلّ خودشان طوری نشوند ، حالا خانه به دَرَک ! خودشان نسوزند !    

این بچّه قشنگ !

مادرم مرا به حمّام بُرده بود ، در همین فضای زیرپای آرامگاه ابن­ یمین و مدرسه که فعلاً کتابخانه عمومی فرومد هست قبلاً حمّام عمومی بود . لباس تنم کرده بود و گفته بود : بیرون حمّام منتظر باش تا من بیایم . من به حساب خودم راهی خانه شده بودم . امّا راه را بر عکس رفته بودم . نزدیک مسجد کوچه جنان رسیده بودم چون گُم شده بودم ، گریه می ­کردم زنهایی که برای روضه جلو مسجد نشسته بودند ، می ­گفتند : این بچّه قشنگ از کیه که گریه می­ کند ؟ ها بچّه جان ! تو بچّه کی هستی ؟ من گریه می ­کردم و می ­گفتم : « ما ... رام  ... دِ ... حَ ... مومِه » [ مادرم در حمّام است . ]

یَک

برادرم پرسید : دیکته چند گرفته ­ای ؟ گفتم : دیکته چیه ؟ گفت : املا ، همان املا را می ­گویند : دیکته ، چند گرفته ای ؟ من مانده بودم که چه بگویم ؟! با تأمّل گفتم : « یَک » برادرم دفترم را گرفت و نگاه کرد : دید یک خطّی از گوشه سمتِ چپِ پایینِ صفحه به گوشه سمتِ راستِ بالای صفحه کشیده شده . گفتـم : « نگا کو ، اینجی نوشته یَک » . گفت : ها ! یَک ! این صفر هم نمی­ شده­ ای ، روی دیکته ­ات خطّ کشیده ، اصلاً صحیح نکرده است ! یعنی از صفر هم پایین ­تر می ­شده ! گفتم : « ای یَکِه ، صِفِر نِست . » با خودم اندیشیدم که به هر حال یک از صفر بهتر است ، چون یک یعنی ؛ 19 نمره پایین­ تر یا اینکه 19 اشتباه داشته ­ام امّا صفر معلوم نیست چقدر اشتباه داشته­ ام که صفر شده است . لااقل 20 تا غلط نداشته ­ام !  

سیب سُرخ

خانم معلّم ما ؛ آمد سرِ کلاس ؛ خداحافظی کرد و از فرومد رفت و خانم معلّم دیگری آمد ، اوّلین املایم را 20 گرفتم . برادرم دفتر املایم را از نیمه راه مدرسه از من گرفت و گفت : من بروم به مادر نشان بدهم و شروع کرد به دویدن به سمت خانه ؛ من هم به دنبالش . بعد من شده بودم سَوگلی و دُردانه خانم معلّم ، کسی که محبوب و مورد توجّه است و همه نمراتش عالی است و در صفّ تغذیه که با دانش ­آموزان ایستاده ، صدایش می ­زنند بعد می ­بیند خانم معلّم بزرگ ­ترین « سیب سُرخ » را از جعبه درآورده ، به او می ­دهد . اسم و فامیلش یادم نیست ، ولی بچّه­ ها می ­گفتند : « خانم معصوم » . وقتی تغذیه نان و کَرِه بود ، من جزو کسانی بودم که بعضی لُقمه ­هایم به دهان خانم معلّم می ­رفت ، یعنی جزو دانش ­آموزان تمییز بودم که خانم معلّم دلش می ­آمد از تغذیه من بخورد . بعد فهمیدم که آن دیکته­ ها را که رویش خطّ می ­خورد ، من اشتباه نمی­ نوشتم ، من اصلاً از مرحله پَرت بوده ­ام ، وقتی خانم معلّم از درس « شاه و مردم » دیکته می­ گفته من از درس « ولیعهد » برایش می ­نوشتم . یادم هست که همانجا برایم این پرسش طرح شده بود که ؛ چرا آنچه خانم معلّم می­ گوید با آنچه من می ­نویسم جور در نمی ­آید !

مَشُو / ماشو / آبکش

یک روز قبل از اینکه معلّم سرِ کلاس بیاید « مختار مقیمی » رفت پای تخته تا برایمان داستان بگوید . مختار اهل خنده و خوش­ طَعَبو / خوش ­طبعی بود ، با خنده تعریف کرد که یک دیو چند تا بچّه را گرفته و در جنگل قایم کرده ، بعد بچّه ­ها به دیو گفته ­اند که ما تشنه ­ایم و آب می ­خواهیم ، مادرمان ما را عادت داده که در مَشُو / ماشو / آبکش / صافی آب بخوریم . این را گفتند و اصرار کردند و دیو چاره ای جز پذیرش ندید ، آن قدر سر استخر علّاف شد تا بچّه ها راه فراری پیدا کردند ! با این داستان کلّه من از همان سوراخ آبکش هوا خورد ، باز شد که عجب ! این بچّه ­ها چقدر زرنگ بوده ­اند ! که سرِ دیو را کُلاه گذاشته ­اند ! نه مادر ؟! مادرم گفت : « ها نَنَه ! خیلی زِرِنگ بی­ اند / بوده اند . »

مِهر

وقتی از فرومد به سبزوار می ­روی باید از مِهر بگذری . پس « مِهر » اسم مکان است ، اسم جایی است که باید با ماشین از آنجا بُگذری تا به سبزوار برسی . و من باید این شعر را از بَر کنم :

دست در دست هم دهیم بریم به مِهر .......... میهن خویش را کنیم آباد

و هر وقت می­ خوانم ، بچّه ها می ­خندند و می ­گویند : « دست در دست هم دهیم به مهر » . و من مانده­ ام که این گونه خواندن که معنا ندارد . مثلاً « دست در دست هم دهیم به فرومد » یعنی چه ؟ گرچه این پرسش هم برایم بود که حالا ؛ چرا برای آنکه میهن خویش را آباد کنیم باید به مِهر برویم ؟!

شَهرت یا شُهرت ؟!

سر کلاس آقای یارمحمّدی گفت : ببین ؛ نه شرقی ، نه غربی یعنی ؛ ما نه وابسته به شرق هستیم نه وابسته به غرب ، حالا بگو ببینم : ما وابسته به شرق هستیم یا به غرب ؟

گفت : وابسته به شرق .

آقای یارمحمّدی گفت : وابسته به شرق ؟

گفت : نه آقا ، وابسته به غرب .

آقای یارمحمّدی دوباره گفت : نه شرقی ، نه غربی یعنی ؛ ما نه وابسته به شرق هستیم نه وابسته به غرب ، حالا ما وابسته به شرق هستیم یا به غرب ؟ باز همان پاسخها را داد .

معلّم او را صدا زد ، گفت : چرا به جای نام خانوادگی ، اسم روستا را روی برگ امتحان نوشته ­ای؟ گفت : آقا ! آخِه نوشته ؛ شَهرت ؟!

از « وَ » تا « وَ »

تابستان بود من با او و چند تا از بچّه­ های دیگر به قالی ­بافی می­ رفتیم ، یک روز  به من یاد داد که چطور باید از پسِ نوشتن مشقهای زیاد معلّمان برآمد . گفت : مثلاً از « وَ » در خطّ دوم به « وَ » در خطّ هشتم می ­آیی و ادامه ­اش را می­ نویسی که اگر معلّم متوجّه شد بگویی : آقا این عمداً که نبوده ، من داشتم مشق می­ نوشتم در همین صفحه بودم به همین « وَ » که رسیدم ، مادرم مرا صدا زد که بچّه گریه می ­کند ، من مجبور بودم بروم و مشق نوشتن را رها کنم وقتی برگشتم حواسم نبوده ، ادامه همان « وَ » را نوشتم ، فکر کردم که از همینجاست ، نگو که از آنجا بوده ! و چه ذوقی می ­کرد که این مطلب را به من یاد داد .

آن تابستان به مادرم گفتم : از پول قالی­ بافی من ، برای خودت یک پیراهن بخر . و مادرم بارها گفته من از پول زحمتکشی / قالی­بافی مهدی برای خودم یک پیراهن خریدم .

با خبر بودن از « کوچه حاجی نایب » تا « کره ماه »

یکی از دانش ­آموزان پرسید : آقا جلد دوم این کتابِ سرود چاپ نشده ؟ مصطفی برزگر ( دبیر زبان انگلیسی و ورزش و حرفه و فنّ ) می ­گوید : نمی ­دانم . من می ­گویم : نه چاپ نشده ! بچّه­ ها چپ چپ نگاه می ­کنند که تو هم مثلِ ما ، افتاده در کُنجِ روستا ، از کجا می ­دانی که جلد دوم این کتاب چاپ شده یا نه ؟! این معلّم نمی ­داند ، تو از کجا می ­دانی ؟! من دست به جیبم می ­برم ، نامه ­ای بیرون می ­آورم ، نامه­ ای که به تهران نوشته­ ام ، ( ناصر خسرو ، کوچه حاجی نایب ، پاساژ خاتمی ، انتشارات میثم ) و آنها پاسخ داده­ اند که جلد دوم این کتاب هنوز چاپ نشده است !

تو مهدی را در تاریکی شناخته ­ای ! فکر می ­کنی این بچّه روی نیمکت درکلاس دوم راهنمایی در فرومد نشسته و از دنیا بی­ خبر است ؟! همین است که وقتی در مدرسه اعلام کردم : « امشب ماه می ­گیرد . » از آن حرفها بود . خُب من تقویم نجومی داشتم ، برادرم که در سبزوار درس می­ خواند ، از آنجا خریده بود . البتّه آن شب ( گرچه با دو ساعت تأخیر امّا ) ماه گرفت . حالا صبح که به مدرسه می ­روم ؛ گویا من ماه را گرفتانده ­ام !! اگر ماه نمی­ گرفت که آن روز باید من به جای ماه پنهان می ­شدم !       

باز هم مِهر !

ابتدای سال تحصیلی بود و دبیرستان سربداران / سر به داران داورزن هم تازه تأسیس شده بود و بچّه ­ها کتاب نداشتند ، آقای ایمانی دبیر ادبیّات از بچّه ها خواست که پای تخته بروند و هر کدام یک نامه اداری بنویسند ، یکی از بچّه­ ها تاریخ نامه را 31 / 7 / 1361 نوشت . من گفتم : آقا تاریخ را اشتباه نوشته ، آقای ایمانی گفت : مهمّ نیست ، حالا ما هفته اوّل مهر هستیم ، او آخر مِهر را نوشته ، اِشکال ندارد . می ­گویم : آقا اصلاً ما چُنین تاریخی نداریم ، نگاه کنید . آقای ایمـانـی می ­گوید : اَحسَن ! و برای بچّه ها توضیح می­ دهد که 6 ماه اوّل سال 31 روزی امّا مهرماه 30 روزی است .  

فروزان یا فرزان معلّم ورزش

معلّم ورزشِ مدرسه راهنمایی و دبیرستان سر به­ داران داورزن یک نفر بود آقای فروزان یا فرزان ؟! یادم رفته است ، هر چه بود فَرزانه بود و شعله محبّتش فروزان است . من کلاس اوّل دبیرستان بودم و آن ساعت ورزش داشتیم . در سالن مدرسه راهنمایی پینگ ­پُنگ بازی می­ کردیم . زنگ تفـریح شده بود و بچّه­ ها به سالُن آمده بودند . معلّم ورزش راکت را از دانش آموز مقابلِ من گرفت و با من شروع به بازی کرد . شماره­ ها در مَنظر دانش آموزانِ هر دو مدرسه به نفع من بالا می ­رفت تا اینکه بازی را بُردم . [ یک دانش­ آموز اوّل دبیرستان بازی را از معلّم ورزش هر دو مدرسه در منظر دانش ­آموزان بُرده است ! ] 

معلّم ورزش گفت : یک بار دیگر هم بازی کنیم . بازی دوباره شروع شد . همه دانش ­آموزان نام معلّم ورزش را یکصدا فریاد می ­زدند ( فروزان ، فروزان ) و صدا هم در سالُن می ­پیچید . این بار شماره­ ها به نفع معلّم ورزش بالا رفته بود . وقتی معلّم ورزش بُرد و بچّه ­ها هورا می­ کشیدند ، در حین هورا کشیدنِ بچّه­ ها ، آقـای فروزان آمد درگوشی به من گفت : ناراحت نَشی ، تو بازی­ ات خیلی خوبه ، یه کمی روحیّه ­ات را باختی . من چون معلّم بچّه­ ها هستم ، تشویقم کردند ، بُردم !

خنده

آقای جهانگیری دبیر عربی بود ، پدرش مُرده بود ، یک هفته سرِ کلاس نیامد ، هفته بعد که آمده بود بچّه­ ها برایش روی تخته سیاه ، تسلیت نوشته بودند شاید یکی از دانش ­آموزان هم ، زبانی آن را بیان کرد ، فضای کلاس سنگین بود ، بعد که شروع به تدریس کرد ، یک مطلبی گفت و خودش خندید . بعد هم گفت : قرار نیست پدر من که مُرده ، من نخندم و دانش ­آموزانم ناراحت باشند !

نمره انشا

سرِ کلاس در دبیرستان سر به ­داران داورزن انشایم را خواندم ، معلّم انشا نمره 11 برایم ثبت کرده بود ، مرتبه بعد که انشا خواندم .

پرسیدم : آقا نمره چند برایم گذاشتی ؟  

گفت : 11

بعد گفتم : آقا اینکه گفتی نمره 11 داده­ ای شوخی می ­کنی یا جدّی می­ گویی ؟

گفت : پسرجان ! مگر من با کسی شوخی دارم ؟

گفتم : من الآن دومرتبه است که انشا می­ خوانم . شما نمره 11 می ­گذاری . معلّم قبلی برای یک انشا به من دو تا بیست داد چون در دو جلسه خواندم ، فرصت نشد همه ­اش را در یک جلسه بخوانم . چطور شما به من نمره 11 می ­دهی ؟ من در کلاس بهترین انشا را می ­نویسم ، بچّه­ ها هم شاهدند .

 بچّه­ ها هم گفتند : بله آقا ! همیشه بهترین انشا را ایشان می­ نویسد .

معلّم گفت : خُب ، شاید من هنوز به قِلِق کلاس شما و دانش ­آموزان آشنا نشده ­ام . در آینده بهتر می­ شود .

جلسه بعد به انشایم نمره 16 داده بود .

شیخ سعدی سخت شخصی بود !

کلاس دوم دبیرستان بودم ، طیّ یک داستان یک بیت شعر سعدی را نقد کرده بودم که این شعر همیشه درست در نمی ­آید . معلّم انشا ­گفت : بله ، نقد درست است امّا نه اینکه تو بچّه دوم دبیرستان بیایی شعر یک بزرگی مثل سعدی را نقد کنی ! شاید چون سَرِ کلاس بود ، رعایت کرد و گرنه با یک کلمات و جملات دیگری مرا سَرِ جایم می نشاند !

سال سوم

12 شهریور 1363 برای آموزش نظامی با برادرم به پادگان مالک اشتر زنجان رفتیم و روز 12 بهمن همان سال از جبهه به فرومد برگشتیم ، باز سوم اسفند با بچّه­ های فرومد که در پادگان شهمیرزاد سمنان آموزش می ­دیدند به جبهه رفتم تا پنجم اردیبهشت 1364 . پس وقتی برای دبیرستان نماند . یک نامه از جبهه برای مدرسه خطاب به دانش ­آموزان نوشته بودم . در بهمن ماه که به دبیرستان رفتم تا از مدرسه سر بزنم و همکلاسیهایم را ببینم ، فهمیدم آقای ابراهیم نصیری از بچّه­ های فرومد ، مدیر دبیرستان شده است . یک بار به من گفت : اتّفاقاً ما هر روز سرِ صفّ برنامه داشتیم و آن روز که نامه تو رسیده بود ، هیچ دانش ­آموزی آمادگی برای سخنرانی یا ... نداشت من سر صفّ گفتم : خدا برنامه امروز ما را فرستاده و نامه شما را برای دانش ­آموزان خواندم . اجازه گرفتم که چند روز باقیمانده تا امتحانات را خودم درس بخوانم . موافقت کردند .

حُرمت جبهه

به منزلی که سال قبل آنجا ساکن بودم رفتم ، بچّه­ ها یک تفنگ ساچمه­ ای داشتند ، سکّه ای یک تومانی را بین آجرهای دیوار گذاشته بودند و هدفگیری می ­کردند از من هم خواستند که آن سکّه را هدفگیری کنم . گفتم : نه ، اگر به هدف نخورد فکر می­ کنید بچّه­ های جبهه تیراندازی بلد نیستند . گفتند : مگر قرار است که بچّه ­های جبهه همه تیرهایشان به هدف بخورد ؟ تفنگ را دادند ، نشانه­ گیری کردم و سکّه را با ساچمه زدم . این را گفتم تا بگویم که حُرمت جبهه از حُرمت خودم برایم مهمّ­ تر بود !

برای درس منطق « فلش کارت » درست کرده بودم ، وقتی که راه می ­رفتم ، می­ خواستم به صحرا / باغ یا جایی دیگر بروم یکی از آنها را نگاه می­ کردم و با خودم مرور می­ کردم ، من تا آن موقع « فلش کارت » ندیده بودم ، یک معلّمی به چُنین مطلبی اشاره کرده بود ، من برای خودم درست کردم . سر جلسه امتحان از « محمود » تقلّب گرفتند و رسوایی به بار آورد ، آن سال من و او تنها بچّه ­های جبهه ­ای مدرسه بودیم . یکمرتبه متوجّه شدم که « فلش کارتها » در جیبم مانده و یادم رفته با خودم به جلسه امتحان نیاورم . خدایا اگر به سراغ من بیایند و اینها را در جیبم ببینند ، چه آبروریزی می ­شود ، بچّه­ ها با خودشان می ­گویند دو تا از دانش ­آموزان که به جبهه رفته ­اند ، هر دو تقلّب کرده ­اند ! الحمدلله به خیر گذشت .

نصیحتِ جوانِ مغرور

رفته بودم حمّام عمومی فرومد ، ابراهیم نصیری و چند نفر دیگر حمّامی را صدا می ­زدند که آب خیلی سرد شده . من رفتم زیر دوش ، بعد هم آمدم خودم را شُستم و همین طور که با ابراهیم نصیری می ­آمدیم ، گفت : وقتی تو آمدی حمّام ، من خودم را شُسته بودم ، فقط می­ خواستم خودم را آب بکِشم بیایم . ولی نیامدم تا با تو بیایم و در خلوت بگویم : از راه آمدی ، دیدی ما برای آب کشیدنِ خودمان زیرِ دوشِ آبِ سرد نمی ­رویم ، رفتی زیر دوش آب سرد ! فکر می ­کنی من نمی ­توانم آن آبِ سرد را تحمّل کنم ! شما جوانید و غرور دارید ، با نیروی جوانی زیرِ آبِ سرد می­ روید فردا که پا به سنّ بگذارید اینها کار خودش را می ­کند و زمینگیرتان می­ کند ، آنجا رَمَقِتان گرفته می ­شود .

اِن شاءَ الله « انشاء » تمام نشود !

از سرِ جلسه امتحان آمده­ ایم بیرون ، سال چهارم بود امتحان نهایی در سبزوار ، من که آن سال متفرّقه درس خوانده بودم . یعنی ؛ سرِ کلاس نرفته بودم ، فقط در امتحان خـرداد شرکت کرده بودم . یکی از بچّه­ ها که در داورزن همکلاس بودیم ، نَفَس راحتی می­ کِشد و می ­گوید : اَه ، از شرّ این انشا راحت شدیم، دیگر تمام شد این آخرین انشا بود ، در دانشگاه که دیگر انشا نیست . من با خود فکر می ­کنم که ابتدای برگه انشا از مصحّح خواهش کرده­ ام انشای مرا آهسته بخواند و به جای انتخاب یکی از سه موضوع داده شده ، هر سه موضوع را به هم پیوند داده­ ام . کمی هم دلم می ­گیرد که این آخرین انشا بوده و دیگر انشا نخواهیم داشت !

از سر جلسه امتحان دینی آمده­ ایم بیرون ، باز همان بچّه ­ها می ­گویند : اَه ، چه سؤالهای چَرت و بی­ خودی بود . من از اینکه به سؤالها پاسخ داده ­ام ، احساس لذّت می­ کنم ، تصوّر صفحه­ های کتاب دینی مرا مشعوف می ­کند ، اصلاً این مطالب را من قبلاً پای درسهایی از قرآن قرائتی و کتابهای دستغیب و ... خوانده ­ام .

میدان وُنک

در تهران به میدان وَنَک رسیده بودیم ، « حسین مِهری » می ­گوید : « میدان وُنک » ! من می ­پُرسم : « میدان وُنک » ؟! بعد می­ گوید : مهدی من از اینکه تو در ابتدایی آن شعر را این طور می ­خوانده ­ای که ؛

دست در دست هم دهیم بریم به مِهر .......... میهن خویش را کنیم آباد

چقدر خوشم می ­آید !

پنج تا ناحدیث !

باید برای آزمون کارشناسی ارشد منابعی که معرّفی کرده بودند ، می­ خواندم . منتها من به جای تفسیر معرّفی شده ، تفسیر دیگری می­ خواندم ! باز همان قصّه « شاه و مردم » و « ولیعهد » ! آمدم همه نمونه سؤالها را جمع آوری کردم و به آنها جواب دادم ، دیدم استاد همان نمونه سؤالی را که برای دانشگاه تهران داده بود ، عیناً برای دانشگاه آزاد داده است .  

ـ پنج مورد از کلمات غیرعربی [ فارسی ] که در قرآن است ، را بیان کنید .

ـ پنج حدیث جَعلی بنویسید ؟ یعنی پنج تا ناحدیث !  

من سر عقل آمده بودم ، نه تنها کتاب معرّفی شده را باید خواند ، اصلاً باید پرسشهای قبلی را خواند . کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکتری مثل اتوبوسهای شرکت واحد است ، فقط خودتان را جا کنید یعنی طوری که درب اتوبوس بسته شود ، دَ جِنجِی ! کار تمام است ، هنگام پیاده شدن می­ بینید نصف راه را هم روی صندلی بوده ­اید !