نقد يك سخنراني
نزديك به دو سال است كه وبلاگ « خطّه فريومد / فرومد » شروع به كار كرده ، خوب است نقد كردن هم واردِ اين خطّه شود . گرچه « خطّه فريومد / فرومد » تا به حال نقد هم داشته ، امّا بر كتابها يا روزنامه ها يا ... بوده است . بايد واردِ اين فضا هم شد كه اگر كسي بخواهد « براي فرومديها » يا « در فرومد » سخنراني كند پيه نقد را هم به تَنِ خودش بمالد ، كه فرومديها ممكن است حرفهايش را نقد كنند . هدف هم « انتقاد » است نه « انتقام » . از خدا مي خواهيم ما را در اين زمينه ياري كند .
شهيد مطهّري در « هدایت و رهبری نسلِ جوان » می گوید :
نسلِ قدیم این قدر سطحِ فكرش پایین بود كه اگر یك نفر در یك مجلس ضدّ و نقیض حرف می زد كسی متوجّه نمی شد و اعتراض نمی كرد امّا امروز یك بچّه كه تا حدودِ كلاس 10 و 12 درس خوانده همین كه برود پای منبرِ یك واعظ ، پنج ، شش و گاهی ده تا ایراد به نظرش می رسد ، باید متوجّه افكارِ او بود و نمی شود گفت : خفه شو ، فضولی نكن .
[ ده گفتار ، انتشاراتِ صدرا ، چاپ چهارم ، 1367 ، ص 215 ]
آن شهيد در جاي ديگر گفته است :
اگر واقعاً احساس می كنند كه من اشتباه می كنم به من تذكّر دهند و منطقاً اشتباه مرا به من ثابت كنند ، من خدا را گواه می گیرم كه حاضرم صریحاً به اشتباهِ خودم اعتراف كنم .
[ علل گرایش به مادّیگری ، انتشاراتِ صدرا ، بي تا ، ص 36 ]
براي شبِ میلادِ پیامبر ( 9 / 11 / 1391 ) در ... جلسه اي بود ، يك روحاني روي منبر سخنراني مي كرد كه من با يك نفرِ ديگر واردِ جلسه شديم و در گوشه اي نشستيم . به صحبتها گوش داديم و در ضمن چند عكس هم گرفتم . حرفهاي سخنران برايم موجبِ شگفتي بود . البتّه حرفهايش را به نقل از جايي بيان مي كرد امّا قابلِ نقد بود . از جمله حرفهايش اينها بود :
ـ یکی از دشمنانِ پیامبر غذای سمّی برای پیامبر درست کرده بود ، سمّی که اگر فیل و نهنگ از آن می خورد از پا درمی آمد ، پیامبر (ص) و علی (ع) با هم از آن غذا خوردند هیچ طوری نشدند ، از مانده همان غذای سمّی به آشپز خوراندند فوراً مُرد !
ـ پیامبر مسئولِ کاروانِ خدیجه بود ، کاروانی با هشتاد هزار شتر !
ـ خدیجه در پی فرصتِ مناسب می گشت که پیشنهادِ ازدواج به پیامبر بدهد .
ـ آقای جعفر سبحانی نوشته : خدیجه قبلاً ازدواج کرده بود ، امّا آقای سیّد جعفر مرتضی عاملی می گوید : اساساً خدیجه قبلاً ازدواج نکرده بود . دو دختری که با او بودند ، دخترانِ خواهرش بودند که وقتی با پیامبر ازدواج کرد با او بودند و در خانه پیامبر ازدواج کردند .
« پس این فضیلتی برای بعضی ها نیست که لقبِ ذوالنّورین بگیرند ! چون آنها دخترانِ خدیجه یا پیامبر نبودند . »
ـ بنا بر این خدیجه باکِره و عَذرا بوده و قبل از پیامبر با کسی ازدواج نکرده بوده است .
جلسه كه تمام شد با دو نفر ديگر از فرومديها با هم داخل ماشين بوديم ، با آن دو نفر كه اصطلاحاً تحصيلكرده نبودند در باره محتواي سخنراني صحبت به ميان آمد .
يكي از آنها گفت :سمّ بر پيامبر يا امام كارگر نيامد و اثر نكرد يعني چه ؟ مگر امام مجتبی و امام رضا با سمّ از دنیا نرفتند ؟
يا « هشتاد هزار شتر » چه معنا دارد ؟ هشتاد هزار شتر ، چقدر شتربان و كارگر مي خواهد كه وسايل را بار بزني ، و در هر جا لازم باشد پياده كني ، دوباره بار بزني تا به مقصد برسي ، مگر شوخي است ؟!
تهيّه علوفه و آب براي هشتاد هزار شتر خودش بحث ديگري است و ... يا در هفته وحدت طرح كني كه آنها « ذوالنّورین » نيستند و ... .
بعد با دو تن از دوستان كه در آن جلسه بودند ، تلفني تماسّ گرفتم و گفتم : شما باني جلسه بوده ايد ، اين همه خرج كرده ايد تا كار به اينجا رسيده ، حالا كه مراسم گرفته ايد نبايد دغدغه اين را داشته باشيد تا سخنراني كه دعوت مي كنيد ، حرف براي گفتن داشته باشد .
يكي از آنها گفت :من تا به حال پاي منبر اين سخنران نبوده ام و نمي دانستم كه مي خواهد از اين حرفها بگويد و ادامه داد : وقتي شما و فلاني وارد جلسه شديد ، سخنران هيچ نگفت ولي وقتي فلانيها وارد شدند ، سخنران روي منبر به جهتِ ورودِ آنها سه بار از مردم خواست كه صلوات بفرستند . به نظر من اين درست نيست . حالا شما برايت شايد مهمّ نباشد ولي براي فلاني كه با هم وارد شديد ، شايد مهمّ باشد .
من با خودم فكر كردم راست مي گويد ، وقتي ما وارد شديم يك گوشه اي نشستيم و كسي چيزي نگفت امّا براي فلانيها سه بار خواسته شد كه صلوات بفرستند . پس اگر صحبتهاي سخنران از ديدگاهِ من قابلِ نقد است ، علاوه بر صحبتها ، رفتارِ او هم از ديدگاهِ ديگران قابلِ نقد است .
بعد ادامه داد :راستش من وقتي سخنران از منبر پايين آمد ، بابتِ حرفهايش از او تشكّر نكردم و نگفتم از منبرتان بهره مند شديم .
يكي ديگر گفت :من تا به حال پاي منبر اين سخنران نبوده ام و نمي دانستم مي خواهد از اين حرفها بگويد . خُب تازه اين خوبشان بوده ، كسي نداريم يا نمي آيند براي سخنراني ، چكار كنيم ؟!
البتّه گاهي بانيانِ جلسه به اصرار از فردي مي خواهند كه سخنراني كند و به اصطلاح او را به رودربايستي مي گيرند . اين كارِ درستي نيست . براي سخنراني بايد از قبل اطّلاع دهند تا فرصتِ مطالعه باشد . امّا اصرارِ افراد ، از سخنران سلبِ اختيار نمي كند . وقتي سخنران آمادگي ندارد نبايد قبول كند .
پاي منبر ، افرادِ مختلفي مي نشينند بايد محتواي سخنراني به گونه اي باشد كه هر كس يا بيشترِ افراد به فراخورِ حالشان احساسِ رضايتمندي كنند .
اكنون به نقدِ محتوايي مطالبِ گفته شده پرداخته مي شود .
ـ یکی از دشمنانِ پیامبر غذای سمّی برای پیامبر درست کرده بود ، سمّی که اگر فیل و نهنگ از آن می خورد از پا درمی آمد ، پیامبر (ص) و علی (ع) با هم از آن غذا خوردند هیچ طوری نشدند ، از مانده همان غذای سمّی به آشپز خوراندند فوراً مُرد !
بيانِ مطلبِ تاريخي نيازمندِ مدرك و مأخذِ معتبر است ، قِدمت يك مطلب هم دليلِ صحّت آن نيست ، پيامبر گرامي اسوه حسنه است و سيرۀ آن بزرگوار ، الگوي رفتاري يا درس براي مؤمنان است ، طرحِ مطالبِ غلوآميز يا بي اعتبار نه تنها نتيجۀ مطلوبي ندارد كه زيان هم دارد .
ـ يك نمونه از نتيجه اش آنكه يك فردِ عادي كه پاي منبر بوده مي گويد : مگر امام مجتبی و امام رضا با سمّ از دنیا نرفتند ؟! ( بيانِ مطلب بيهوده به عنوانِ معجزه چه ثمره اي دارد ؟! حاصلِ اين معجزه چه بود ؟ موجبِ ايمان آوردنشان شد يا موجبِ هلاكتشان گرديد ؟! يا آنها از پيامبر درخواستِ معجزه در اين مورد كرده بودند ؟ يا گفته بودند اگر غذا را خوردند و نمردند به آنها ايمان مي آوريم ؟ يا پيامبر چُنان ادّعايي كرده بود كه آنها مي خواستند صحّت و سُقم آن ادّعا را دريابند ؟!)
ـ نمونه ديگرش آنكه براي فردي مثلِ من اين مطلب پيش مي آيد كه پس چرا در تاريخ اسلام نوشته شده است :
پیامبر و سوء قصد زن یهودی
از این مهمّ تر داستانِ پیرزنِ یهودی است که تصمیم گرفت پیامبرِ اکرم را سمّ دهد ؛ از این رو گوسفندی را کُشت و آن را به سمّ آلوده کرد و چون دانست پیامبر ذراعِ گوسفند را بیشتر دوست دارد ، در آنجا سمّ بیشتری ریخت و گوشت را برای پیامبر آورد .
پیامبر لقمه ای در دهان گذاشت و فوراً آن را بیرون انداخت و فرمود :«این گوشت می گوید : من مسمومم . »بشر بن بَراء از آن گوشت لقمه ای خورد و در اثرِ آن جان داد . زنِ یهودی را حاضر کردند . پیامبر از وی پرسید : « چرا چُنین کردی ؟»گفت :«فکر کردم اگر پیامبرِ خدا باشد ، سمّ به او ضرری نخواهد رساند و اگر مَلِک و پادشاه باشد ، مردم را از دستِ او راحت کرده ام .»پیامبر از وی درگذشت و او را عفو کرد . البتّه طبقِ بعضی تواریخ همین گوشتِ مسموم در مرگِ پیامبر مؤثّر بوده است و او را شهيد مي دانند !
[ تاریخ پیامبر اسلام ، دكتر محمّد ابراهيم آيتي ، با اضافات و كوشش دكتر ابوالقاسم گرجي ، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ ششم ، 1378 ، ص 413 ]
اگر بنا بر معجزه در اين موارد بود آن گونه كه از آن زنِ يهودي نقل شده كه : « فکر کردم اگر پیامبرِ خدا باشد ، سمّ به او ضرری نخواهد رساند . » بايد آن گوشت را مي خورد و به او ضرري نمي رسيد ، همين طور به « بشر بن بَراء » هم آسيبي نمي رسيد . ولي مي بينيم كه كارها در روالِ طبيعي و قانونِ الهي انجام مي گيرد و در اينجاها بحثِ معجزه طرح نمي شود و پيامبر گوشتِ سمّي را نمي خورد مگر آنكه سمّي بودنِ آن را تشخيص ندهد كه در آن صورت سرنوشت پيامبر مثلِ« بشر بن بَراء »مي شود .
ـ پیامبر مسئولِ کاروانِ خدیجه بود ، کاروانی با هشتادهزار شتر !
هر كاروان متشكّل از چند نفر شتر است ؟ هر چند نفر شتر ، يك ساربان مي خواهد ؟ تهيّه آب و غذاي شترها با كيست ؟ اگر هر ده نفر شتر ، يك نفر انسان براي تيمار و بار و بَنديلِ خودش بخواهد مجموعاً هشت هزار نفر مي شود ، آن موقع تغذيه همين هشت هزار نفر ، دوباره معضل مي شود . وانگهي چه چيزي مي خواسته اند براي مردم مكّه بياورند ، يا از مكّه چه چيزي براي فروش بُرده اند كه نياز به هشتاد هزار نفر شتر داشته كه فاسد شدني هم نبايد مي بوده تا به مقصد برسد و ... ؟
ـ خدیجه در پی فرصتِ مناسب می گشت که پیشنهاد ازدواج به پیامبر بدهد .
ـ یعنی پیامبر که در 25 سالگی ازدواج کرده و سالها قبل می توانسته ازدواج کند خدیجه موقعیّت مناسب پیدا نمی کرده که پیشنهادِ ازدواج به پیامبر بدهد ! ( اين مطلب براي يك دوره كوتاه مدّت ممكن است منطقي و قابل قبول به نظر برسد ولي براي بلند مدّت منطقي به نظر نمي رسد .)
ـ آقای جعفر سبحانی نوشته : خدیجه قبلاً ازدواج کرده بود ، امّا آقای سیّد جعفر مرتضی عاملی می گوید : اساساً خدیجه قبلاً ازدواج نکرده بود . دو دختری که با او بودند ، دخترانِ خواهرش بودند که وقتی با پیامبر ازدواج کرد با او بودند و در خانه پیامبر ازدواج کردند .
اين مطلب از آن جهت كه مستند به گفته دو نفر است خوب است امّا پذيرشِ قولِ يك نفر دليل مي خواهد . قرآن به صراحت مي گويد :
« يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لأزْوَاجِكَ وَ بَنَاتِكَ وَ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلابيبهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ وَ كَانَ اللهُ غَفُورًا رَحِيمًا. » ،( احزاب ، 33 / ٥٩ )
يعني ؛ اي پيامبر به همسرانت و دخترانت و زنانِ مؤمنان بگو : ...
كلمه « بناتك » به معني « دخترانت » را پيچ و تاب دادن و « ربائب » ( دخترانِ همسر يا دخترانِ خواهر زن ) معنا كردن ، بازي با قرآن نيست ؟! اگر منظور خداوند « ربائب » بود ، اين كلمه هم عربي است و هم در قرآن به كار رفته است ، خدا همين كلمه را به كار مي بُرد . مثل آنجا كه فرموده است :
« ... وَ رَبائِبُكُمُ اللاتي في حُجوركُم مِنْ نِسائِكُمْ ... » ، ( نساء ، 4 / 23 )
آن آيه در سوره احزاب است يعني بعد از جنگِ احزاب / خندق ، سالِ پنجمِ هجرت نازل شده است . اگر آن دختران ، از آنِ پيامبر نبوده اند و در زمانِ نزولِ آيه مذكور در قيدِ حيات نبوده اند ، چرا خدا مي گويد ، به دخترانت بگو ؟ و اگر هستند و همسرِ عثمان يا فرضاً كس ديگري هستند چرا خداوند از پيامبر خواسته كه مانند آنكه به فاطمه (س) به عنوانِ دخترش ( در باره كيفيّت پوشش و حجاب ) سخن مي گويد ، با آنها هم ( در باره كيفيّت پوشش و حجاب ) سخن بگويد .
وانگهي در همين سوره احزاب خداوند مي گويد :
«وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَ كَانَ أَمْرُ اللهِ مَفْعُولاً .» ، ( احزاب ، 33 / ٣٧ )
يعني خدا به پيامبر گفته مي تواني با [ زينب ] همسرِ زيد [ پسر خوانده پيامبر ] كه او را طلاق داده ، ازدواج كني و صِرف اينكه مردم به « پسر خوانده » فرزند بگويند ، « پسر خوانده » فرزند نمي شود .
«مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَ لَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كَانَ اللهُ بكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا . » ، ( احزاب ، 33 / ٤٠ )
يعني ؛ محمّد پدر هيچ يك از شما مردان نيست ...
آيا وقتي خدا مي گويد :« پسر خوانده » فرزند نمي شود ، و در آيه « زيد » را پسرِ پيامبر نخوانده است ، « دختر خوانده هاي پيامبر » يا « ربائبِ پيامبر » ، دخترانِ پيامبر مي شوند و خدا به جاي « ربائب النّبي » ، « بنات النّبي » گفته يا به جاي « ربائبكَ » ، « بناتكَ » گفته است ؟!
سخنران محترم ، بعد از اين فرضيّات ، ضمني مي گويد :« پس این فضیلتی برای بعضی ها نیست که لقبِ ذوالنّورین بگیرند ! چون آنها دخترانِ خدیجه یا پیامبر نبودند . »
ـ واقعاً در « هفته وحدت » بیانِ این حرفها چه ضرورتی دارد ؟!
اين گونه سخن گفتن يعني ما عميقاً درنيافته ايم و نمي دانيم چه مي كنيم . يعني يك سِري مطالب سَر در گريبانِ ما دارند و دامنِ ما را رها نمي كنند . يكي از دوستان مي گفت ( البتّه آن گونه كه نقل مي كرد ، گويا شاهد ماجرا بوده ـ شوخي هم كه باشد بيانگر خيلي از چيزها مي تواند باشد و جاي تأمّل دارد ): در يكي از شهرها كه به مناسبتِ هفته وحدت برنامه اي براي مردم شيعه و سنّي ... برگزار شده بود [ نام شهر را هم بيان كرد ] ، سخنران گفت : هر كس بخواهد بينِ خواهران سنّي و خواهران شيعه دشمني ايجاد كند ، هر كس بخواهد بينِ برادران سنّي و برادرانِ شيعه دشمني ايجاد ، الهي مثل عُمر ... شود !! مي گفت : فوراً سخنران را به جهت اين اشتباهي كه كرد از صحنه سخنراني بيرون بُردند !
ـ وحدت بايد در عمل تحقّق يابد نه آنكه دَم از وحدت بزنيم ولي چون قلباً قبول نداريم در خَلوت يا جلوت سخنِ ديگري بر زبان آوريم يا عملِ ديگري انجام بدهيم .
ـ بنا بر این خدیجه باکِره و عَذرا بوده و قبل از پیامبر با کسی ازدواج نکرده بوده است .
ـ راستش من مطلبِ ذيل را قبلاً در آثارِ مرحوم دكتر شريعتي خوانده بودم ، حالا همان مطلب را مي شنيدم . مرحوم شريعتي « با آميزه اي از جدّي و شوخي » گفته است :« و آخرین نظریه محقّقانه از یک واعظِ مشهورِ یکی از شهرستانها این است که حضرتِ خدیجه قبلاً اساساً ازدواج نکرده بوده اند و تمام نقلهای صریحِ تاریخی به دلیلِ اینکه ناقلان سنّی هستند و به دلیلِ عقل ، غلط است . چون حضرتِ زهراء باید از « رحمی پاک » زاده شده باشند و خدیجه مادر بانو است ، اگر پیش از اسلام ، شوهر کرده باشد این اصل خدشه دار می شود . پس حضرتِ خدیجه دختر بوده که به خانه پیغمبر آمده است ... و این نظریه تازه را که هم تاریخی است و هم تحقیقی و هم فلسفی و هم دینی و هم اسلامی و هم شیعی و هم علمی و هم منطقی و هم اشراقی و هم الهامی و هم فیزیولوژیک و هم پسیکولوژیک و هم اخلاقی و هم نژادی و هم خانوادگی و هم ژنتیک و هم سکسوئل و هم تراژدی و هم کُمدی و هم دراماتیک و هم « و غیره » ... خطیبِ شهرِ مذکور در فوق ، هر سال به مشهد می آیند و طیّ دو شب برای مردمِ شهر طرح و تفسیر و تشریح می کنند و موجی دامنگستر در عُمقِ افکار و متنِ بازار بر می انگیزند . »
[ مجموعه آثار 9 ـ تشیع علوی و تشیع صفوی ، شریعتی/ علی ، انتشارات چاپخش ، چاپ دوم ، 1377 ، صص 210 و 21 ]
من البتّه بر اين مطلب ، نگاهي ديگر دارم و مي پرسم :
ـ آیا سخنرانِ محترم و کسانی که چُنین مطالبی را درباره همسرانِ پیامبر و زندگی خصوصی آن حضرت می گویند یا می نویسند ، دوست دارند این گونه مطالب درباره زندگی خصوصی خودشان گفته یا نوشته و منتشر شود ؟ مسلّما دوست ندارند .
ـ شهید مطهّری در موردِ« داستانِ افك » كه براي بُردنِ آبروي پيامبر طرح كرده بودند ، [ يا طرح آن موجبِ آبرو ريزي مي شد ] آورده است :«در واقع می خواهد بگوید : ای مردانِ مؤمن و ای زنانِ مؤمن ، آیا اگر به شما چُنین تهمتی زده بودند حاضر بودید تهمتی را که به خودتان زده اند بازگو کنید ؛ هر جا بنشینید بگویید به من چُنین تهمتی زده اند و در بارۀ من چُنین حرفی می زنند ؟ هیچ وقت در باره خودتان چُنین حرفی می گفتید ؟ چطور اگر در باره شما چُنین حرفی بزنند خودتان می فهمید که باید سکوت کنید و حرفِ بدی که مردم برای شما جَعل کرده اند دیگر خودتان اِشاعه نمی دهید . ولی وقتی که در باره برادران و خوهرانِ مؤمنِ خودتان حرفی را می شنوید ، همان کاری را که در باره خودتان می کنید در بارۀ آنها نمی کنید ؟ »
[ آشنایی با قرآن ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، بهار 1374 ، 4 / 39 ]
سخنران محترم براي مادرِ خودش حُرمت قائل است امّا ... ؟!
ـ فَرض کنید دو نفر از کسانی که در پای منبر نشسته بودند با هم درگوشی صحبت می کنند ، باز فرض را بر آن بگیرید که آنها با هم پچ پچ می کنند و در باره مادرِ سخنران محترم ، سخن می گویند موضوع درگوشی سخن گفتنِ آنها هم ، همان موضوعی است که سخنران محترم بر بالای منبر در موردِ خدیجه (س) می گوید که به نحوی سخنران محترم موضوعِ نجوای آنها را می فهمد ! مسلّما رگهای گردنِ سخنران محترم برافروخته می شود .
سخنرانِ محترم می داند که خدیجه به عنوانِ همسرِ پیامبر حُکمِ مادرِ مؤمنان را دارد که ؛ «... وَ اَزواجُهُ اُمَّهاتُهُم ... .» ، ( احزاب ، 33 / 6 ) علّت برافروخته شدنِ رگِ گردنِ سخنران محترم چیست ؟ مگر حُرمتِ مادر سخنرانِ محترم [ يا حُرمتِ مادرِ من و شما ] از حُرمتِ مادر مؤمنان بیشتر است ؟! چرا دیگران نباید درگوشی با هم در موردِ مادرِ سخنرانِ محترم صحبت کنند امّا او همان موضوع را در باره مادرِ مؤمنان و همسرِ پیامبر بر بالای منبر با بلندگو اعلان کند ؟! پس آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران مپسند ، یعنی چه ؟!
ـ به اعتقادِ سخنرانِ محترم ، پیامبر بر این جلسۀ مذهبی ! حاضِر و ناظر است . فرض کنید پیامبر گرامي در جلسه نشسته و به این سخنرانی گوش می دهد . آیا سخنرانِ محترم اگر پدرش در جلسه باشد در بالای منبر در موردِ مادرِ خودش چُنین موضوعی را بیان می کند ؟! مسلّما بیان نمی کند ، چون شَرم و حیا اجازه نمی دهد . چرا به خودش اجازه می دهد چُنین مطالبی را با حضورِ پیامبر گرامي ! برای دیگران جار بزند . آیا سخنرانِ محترم از پیامبر گرامي شرم ندارد ؟! مسلّما شرم دارد . پس چرا بیان می کند ؟!
نكته : اگر خوانندگانِ محترم بر سخنانِ سخنرانِ محترم يا نقدِ اينجانب ، نقد و نظري دارند ، در صورتي كه حرفشان مستند و علمي باشد و حاضر به اعلام نام و نشانِ خود باشند ، در اينجا درج مي شود .