نماز جمعه در فريومد

به گزارش تاريخ بيهق ، سابقه برگزاري نماز جمعه در فريومد حدّاقل به قرنِ ششم هجري مي ­رسد .

در اين ناحيت در پانزده موضع نماز جمعه رفتي و خطبه : ديه جُلين ، قصبه سبزوار ، خسروجرد ، كسكن ، سدير ، كراب ، باشتين ، نامن ، ديوره ، جشم ، خسروآباد ، مزينان ، بهمن ­آباد . فريومد ، ده بيشين ، اكنون در هشت موضع مي‏ رود .

[ تاریخ بیهق ، ابوالحسن علیّ بن زید بیهقی ( ابن فُندُق ) ، کتابفروشی فروغی / چاپخانه اسلامیه ، چاپ دوم ،ص 277]

مسجد جامع فريومد

بر سردربِ ورودي مسجد جامع فريومد آيه­ مربوط به نماز جمعه حكّ شده است :

سردرب ورودي 

« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ! إِذَا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ ؛ فَاسْعَوْا إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ، ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ . فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلاةُ ؛ فَانْتَشِرُوا فِي الأرْضِ وَ ابْتَغُوا مِنْ فَضْلِ اللَّهِ ، وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيرًا ، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ . » ، ( جمعه ، 62 / 9 ـ 10 ) 

آيه نماز جمعه

ابن يمين در باره مسجد جامع سبزوار سروده است :

   جمعه گر حجّ مساکین است در هر جامعی .......... اندرین جامع زِ راه رُتبه ، حجّ اکبر است

دیوان ابن يمين فريومدي ، ص 30

« الجُمعَةُ حَجُّ المَساکِینَ » ، [ میزان الحکمة ، ص 427 ]

مسجد جامع سبزوار

در مقاله « سيّد رضا ضيايي ، سبز مثل چنار » ، گفته شد : كتابِ نماز جمعه ايشان نشر خواهد يافت ، اكنون آن وعده محقّق شده است .

احكام و آداب نمازجمعه

كتابِ « احكام و آدابِ نماز جمعه » ويژه استادان ( پاسخگويي به سؤالاتِ شرعي ) نوشته آيت الله سيّد رضا ضيايي از طرف « انتشارات آستان قدس رضوي » منتشر شد .

از فريومد تا فيروزآباد

از « فریومد » تا « فیروزآباد »

« فيروزآباد » در سمتِ غربِ « فرومد » قرار دارد ، قديمي ­ترين نسخه ­اي كه در دست است و از مجاورتِ « فريومد » و « فيروزآباد » سخن مي­ گويد « تاريخ بيهق » است . آنجا كه نوشته است :

« اين ناحيت را دوازده قسمت نهاده‏ اند [ و ] هر قسمتى را ربعى نام كرده ... ( يازدهم ربع فريومد ) و اين فريومد ، و اسحاق ‏آباد ، و فيروزآباد ، و نهاردان ، و غير آن بود . » [ تاريخ بيهق ، ص34 و 39 ]

و در همان « تاريخ بيهق » نوشته شده است : « سيّد اجلّ ابويعلى زيد در فريومد متوطّن شد ، و آن ربع به مكانِ او مزيّن گشت ، توفّى فى اصفهان سنة سبع و اربعين و اربعمائة ، و او به اختيارى نجومى از ديه فريومد برفته بود ، چون به ديه فيروزآباد رسيد بشارتِ ولادتِ فرزندِ خويش « سيّد اجلّ زاهد فخرالدّين ابوالقاسم » شنيد ، برفت و او را نديد . و « سيّد اجلّ ابوالقاسم » فرزندِ او در زُهدِ و بزرگوارى يگانه عصر بود . » [ تاريخ بيهق ، ص59 ـ 58 ]

اين گزارش مربوط به قرنِ پنجم هجري است چون همانطور كه در گزارش آمده « ابويعلي زيد » در سال 447 در اصفهان بدرود حيات گفته است .

يعني حدّاقل حدودِ ده قرن است كه « فريومد » و « فيروزآباد » مجاورِ هم هستند .


« ناصرالدّین شاه » در برگشت از مشهد به « صدرآباد » که رسیده چُنین نوشته است : « طرفِ دستِ راست نیز جُلگه است و به مسافتِ نیم فرسنگ منتهی به کوههای سیاه کوتاه می­ شود که پشتِ این کوهها محال فُرومد و فیروزآباد و استربد است که محالِ مزبور هم از مضافاتِ شاهرود و بسطام است.»

[ سفر نامه دوم خراسان  ، ناصرالدّین شاه قاجار ، انتشارات کاوش و شب ­تاب ، چاپ اوّل ، 1363 ]

آن گونه كه « ابن ­يمين فريومدي » در مقدّمه ديوانش گزارش داده در سيزدهم صفر 743 هجري قمري در جنگِ خواف در مصافِ وجيه­ الدّين مسعود ( دومين حاكم سربداران ) با لشكرِ هَرات (حسين كرت) ابن ­يمين « اسير » شده ، ديوانِ شعرش گُم شده ، و « شيخ حسن جوري » كُشته شده است . آرامگاهِ ابن ­يمين اكنون در « فرومد » و آرامگاهِ شيخ حسن جوري بر روي تپّه ­اي ، كنار تپّه جور و در مجاورتِ قناتِ جور مُشرف بر « فيروزآباد » مي­ باشد .

در « کتابچه شاهرود و بسطام » که به سال 1296 به سفارش اعتماد السّلطنه نگاشته شده ؛ کربلایی حسین دِه­ ملّایی در موردِ « فيروزآباد » نوشته است : « بُعد مسافت از اینجا تا قریة فُرومد دو فرسخ می ­شود و تا عبّاس­ آباد چهار فرسخ و تا مزینان پنج فرسخ و تا قریه شفیع ­آباد که اوّل خاک جُوِین است چهار فرسخ است .

سه قلعه است متّصل به یکدیگر ، چندان فاصله ­ای ندارند . قلعه اوّلی که قریه فیروزآباد بوده باشد و از  قدیم الایّام همین قلعه بوده که از اینجا به جهت زرع و مهمّات دیگر خود به آنجا رفته ، از اهالی و سکنه اینجا ، آن دو قلعه را ساخته ­اند و نشیمن دارند وقوعیّت قلعه در گودی اتّفاق افتاده . » 



مرحوم دكتر ايرج افشار نوشته است : « بامداد ، آفتاب سرنزده ، عازم دیدار قبر شیخ حسن جوری شدیم . مردم محلّ او را شیخ ابوالحسن هم نام می ­برند . مزار او بر کنار کِشت ­ها و باغ­هایی است که آن سوی « کال » فیروزآباد قرار دارد . اراضی آن سوی « کال » به نام همین شیخ حسن شُهرت یافته و از آب کاریز « جور » آبیاری می ­شود .

به قولِ احمد اقتداری از تصادفات است یا عجائبات که در فارس شهری به نام فیروزآباد هست و کنارش ویرانه های شهر جور ، در قومس هم آبادی­ای به نام فیروزآباد هست که قسمتی از اراضی آن جور نام داشته است . شاید نام نخستین آبادی « جور » بوده است ، به دلیل آنکه شیخ حسن سربداری به « جور » منسوب و مشهور بوده است نه به فیروزآباد .

قبر شیخ حسن گُنبدکی دارد رو به ویرانگی . بر سر پُشته ­ای است که مزار عمومی آبادی بوده است . قناتِ جور از کنار آن می­گذرد . »

  [ سفرنامچه ( گلگشت در وطن ) ، ایرج افشار ، نشر اختران ، چاپ اوّل ، 1384 ]

ـ  البتّه شیخ حسن جوری مربوط به قرنِ هشتم است و سیّد ابويعلى زيد فريومدى‏ محدّث ، صاحب « اَمالی » و رواياتِ صحيحه [ لباب الأنساب والألقاب والأعقاب ، 1 / 50 ، أبوالحسن ظهيرالدّين علي بن زيد البيهقي ، الشهير بابن فندمه ] كه هنگام رفتن از فریومد به اصفهان ، در ديه فيروزآباد خبر تولّد فرزندش فخرالدّين ابوالقاسم على را شنیده [ تاريخ بيهق ، ص 186 ـ 187 ] ، مربوط به قرنِ پنجم است .

در اَسنادِ مِلكي هم ، نام « فرومد و فيروزآباد » با هم آمده است .


ـ قناتِ معروف به « هر دو آب » كه مبدأ آن زير « كلاته قليچ » و مَظهر آن در « كوشك » است واقع در « فرومد » ، دهستان فرومد و فيروزآباد ، بخش پنج شاهرود .

ـ قناتِ « شهرستان » كه مبدأ آن زير « كلاته قليچ » و مَظهرش ميانِ « شهرخرابه » واقع در « كلاته شهرستان » ، دهستان فرومد و فيروزآباد ، بخش پنج شاهرود .

ـ قناتِ « كلاته نو » كه مبدأ آن زير « كلاته عبدالله » و مَظهرش پُشتِ « بُرج كلاته نو » واقع در « كلاته نو » ، دهستان فرومد و فيروزآباد ، بخش پنج شاهرود .

آقاي محمّدعلي شفيعي قبل از سال 1341 در باره « آباديهاي فرومد » نوشته است :

قصبه فرومد مرکزِ دهستانِ فرومد دارای پنج آبادی است .

1 ـ فرومد که جمعیّت آن 3600 نفر است .

2 ـ فیروزآباد عُلیا و سُفلی و کلاته میرعَلَم که هر سه مُجاور و متّصل به هم ­اند و جمعیّت آن هشتصد نفر و فاصله آن تا فرومد 12 کیلومتر است .

3 ـ کلاته ملّا تا فرومد 18 کیلومتر و جمعیّتِ آن 85  نفر است .

4 ـ استربند تا فرومد شش کیلومتر و جمعیّتِ آن هشتصد نفر است .

5 ـ کلاته سادات در شش کیلومتری فرومد شامل دو قلعه است و جمعیّتِ آن قریب چهارصد نفر است .

و در باره « معدن فيروزآباد » نوشته است : « دسته دوم معادني كه محصولِ آن صادراتي نيست مانندِ سنگِ پارز كه از حدودِ كوههاي فيروزآباد استخراج مي ­شود و از آن تسبيح ­هاي خوبِ پيكاني و غيرپيكاني مي ­سازند و عمده فروش و مصرفِ آن در شهرِ مشهد است . اخيراً هم رگه سنگِ زرد رنگي كشف شده است كه از آن تسبيح­ هاي بسيار زيباي زرد رنگي مي­ سازند و شباهتِ زيادي به تسبيحِ شاه­ مقصودي دارد . سنگِ قيمتي تسبيح­ هاي عليمرادي هم از كوهستانهاي مجاورِ فيروزآباد استخراج مي ­شده و در قديم تسبيح ­هاي آن بسيار قيمتي و طالبِ زيادي داشته فعلاً استخراجِ سنگِ آن ممنوع است . »

[ ابن یمین و ابنیه تاریخی فرومد ، محمّدعلی شفیعی ، بي تا ، ص 14 ـ 19 ]

 * * * * * * * * * * * * * * *

هم اكنون بعضي فيروزآباديها در فرومد و بعضي فرومديها در فيروزآباد ساكنند . يعني اجدادِ بعضي از آنها يكي است و تنها يك جادّه با فاصله نزديك ( دو فرسخ ) اين دو روستا را به هم پيوند مي ­دهد .   


اوّلين بار كه من به « ميرعَلَم » رفتم بهار 1361 بود . « يحيي ميرعلمي » شهيد شده بود . من آن موقع كلاس سوم راهنمايي بودم ، آقاي شهنما مدير مدرسه بود ، ما را براي تشييع جنازه به « ميرعَلَم » بُرد .

قناتِ پُرآب و ماهيهاي بزرگِ قنات كه تا آن موقع من نديده بودم موجبِ شگفتي بود ، از روستاهاي ديگر هم براي تشييع جنازه آمده بودند ، صحبت از اين بود كه شهيد در وصيّتنامه نوشته در مراسم تشييع جنازه ­اش « فخرالدّين حجازي » سخنراني كند . مرحوم حجازي آن موقع نماينده مردم تهران در مجلس شوراي ملّي / اسلامي بود عُذرخواهي كرده بود  كه نمي­ تواند بيايد .

در دنياي نوجواني من يك اتّفاق هم افتاد . من قبلاً شنيده بودم كه : « شد پَرپَر ، دو دسته گُل از رهبر ـ رجايي و باهنر » امّا اينجا « ابوالفضل مباركي » با بلندگودستي شروع كرد به خواندنِ : « شد پَرپَر ، يك دسته گُل از رهبر ـ يحيي عزيزِ مادر » .

اين شعر كه آن طوري بود ، چرا اين طوري شد ؟! پس مي ­توان شعر را جور ديگر خواند ، جا به جا كرد . تغيير كلماتِ شعر هم داريم !

دومين بار كه به فيروزآباد رفتم بهمن همان سال بود ، بچّه­ هاي كتابخانه ، نمايشنامه­ « به سوي نور » را علاوه بر فرومد در روستاهاي اطراف « فيروزآباد ، استربند ، كلاته سادات ، عبّاس ­آباد » و « داورزن »  اجرا ­كردند . چند سال بعد ( 1364 ) با يكي از بچّه­ ها به سر قبر شيخ حسن جوري رفتيم .

در تاريخ 29 / 3  / 1378 هم جلسه شوراي اسلامي روستاها با حضور فرماندار و ديگر مسئولان بود و در فيروزآباد برگزار شد . آن شب هم در آن جلسه شركت كردم .

آخرين بار هم براي تهيّه گزارش بود . كه مطالب ذيل را نوشتم :

چهارشنبه 15 / 9 / 1391 با پدرم و آقای عبّاس مهربانی به سمتِ فیروزآباد رفتیم . فیروزآباد سه روستای متّصل به هم است .

 

اوّلی ؛ میرعَلَم ، وسطی ؛ فیروزآباد عُلیا ، آخِری ؛ فیروزآبادسُفلی ( دَبَشی ) . از کنار میرعَلَم ، سمتِ چپ ، به سوی گُنبد شیخ حسن جوری روانه شدیم . آرامگاه شیخ حسن بر روی تپّه ­ای مُشرف بر هر سه آبادی است .

هر آبادی صاحب یک قنات است ، زمینهای فیروزآبادِ دَبَشی از قناتِ جور که از کنار آرامگاه شیخ حسن می ­گذرد آبیاری می ­شود . از مسئولِ جهادِ کشاورزی فرومد « آقای رضا نصرتی » پرسیده ­ام ؛ می ­گوید : « قناتِ شیخ حسن جوری هم مثلِ قناتِ استربند مقدار آب آن حدودِ 35 لیتر در ثانیه اصطلاحاً حدودِ 6 اینچ پُر می­ باشد . » زمینهای کشاورزی بینِ قنات و فیروزآباد سُفلی فاصله انداخته ، بر عکس دو روستای دیگر که مَظهرِ قنات در وسطِ روستاست .

 

در جنوبِ آرامگاه شیخ حسن تپّه­ ای است که با دقّتِ نظر در آن می ­توان فهمید قبلاً قلعه بوده ، اهالی آنجا ؛ آن را تپّه جور می­ گویند .

پس باید قلعه جور يا احتمالاً فيروز آباد اوّليّه باشد . برای من این پرسش مطرح شد ، که چرا تنها یک آرامگاه اینجاست ؟ به روی تپّه که رسیدیم ، با فاصله 20 متر از آرامگاه در ضلع شرقی ، کَند و کاویهای دیشب یا پریشب با خاکهای تازه ، خبر از خِشت و استخوان مُرده می ­داد ، چند نفر از اهالی هم می ­گفتند که اینجا چند قبر دیگر هم بوده به مرور از بین رفته ، یکی هم می ­گفت : قبر عمویش آنجا بوده . چند جا تپّه جور را سوراخ کرده بودند حتماً در پی چیزی بوده ­اند . قبلاً کندوا / مَظهر قنات در نزدیکی همین قلعه جور بوده که بعد مَظهر آن به زمینهای کشاورزی نزدیک شده است .


از همانجا به فرمانداری میامی ، تلفنی تماس گرفتیم که با معاونِ فرماندار یا حراست کار داریم . تلفنچی گفت : جلسه دارند . گفتیم : به هر حال یک نفر که با او صحبت کنیم . گفت : همه در جلسه­اند . به میراثِ فرهنگی شاهرود تماس گرفتیم . به خانم معاون ( احتمالاً فامیلش قزوینی بود ) خودم را معرّفی کردم و گفتم : با آقای مهربانی که عضو شورای اسلامی فرومد است در کنارِ آرامگاه شیخ حسن جوری هستیم ، آثار کَند وکاوی از دیشب یا پریشب دیده می­ شود . ( دو شب جلوتر باران آمده بود و معلوم بود خاکبرداری بعد از بارندگی بوده است . ) گفت : به آقای مالدار نگهبانِ آرامگاه ابن ­یمین و ... تلفن می ­زنم بیاید نگاه کند و با نیروی انتظامی هماهنگ می­ کنم که شب بیاید از آنجا سری بزند .

فیروزآبادِ سُفلی ( دَبَشی ) بزرگ تر و جمعیّت­ اش بیشتر است ، یکی از معانی « دَبَشی » هم ، « بزرگ و کلان » است ، فیروزآبادِ عُلیا هم از نظر جغرافیایی و هم از نظر جمعیّت بین فیروزآباد دَبَشی و میرعَلَم است . 

من چُنین برداشت می ­کنم که پس از خرابی جور باقیمانده مردمش به آن سوی زمینهای کشاورزی رفته ­اند و احتمالاً این موجب شده که بین قناتِ جور و محلّ سکونت مردم با زمینهای کشاورزی­ فاصله بیفتد . البتّه ممكن است نام روستا از همان اوّل فيروزآباد بوده ، بعد كه خراب شده و مردم به آن سوي كال رفته ­اند ، فيروزآبادِ مخروبه ، جور / گور ناميده شده ،  اين منطقه گورخر هم داشته است و الآن هم در سمتِ جنوب روستا يعني خوارتوران هنوز گورخرِ ايراني وجود دارد .



از محلّ کَندوان یا مَظهر اوّلیّه قناتِ جور چند عدد کبک به پرواز درآمدند . از جوانی از اهالی روستا که شبانی می ­کرد نشانی قبرستان گَبرها را پرسیدیم ، با موتور به سمتِ ما آمد و محضِ احتیاط تیشه­ ای هم در خورجین موتورش گذاشته بود ! کارش را تأیید کردم که احتیاط ،‌ شرطِ عقل است و اگر من هم به جای شما بودم چُنین کاری می­ کردم .

اینجا همه چیز جور است : تپّه یا قلعه جور و زمینهای کشاورزی جور و قناتِ جور و آرامگاهِ شیخ حسن جوری .



با یکی از اهالی میرعَلَم که گوسفندهایش را آنجا می ­چَراند  صحبت كرديم .

آقاي علي همّتي از فيروزآباد و مردمانش و راههاي زير زميني فيروزآباد به آزادوار و قلعه زاواك برايمان سخن گفت .

(در مدّتِ تهيّه گزارش ، پدرم در ميرعَلَم براي ديدنِ دختر عمّه و نوه عمه ­اش در منزلِ آقاي حمّاميان بود . )

در مقاله « از گُلگَشت در وطن تا گُلگَشت در قرآن » نوشته بودم :

نزدیک به یک سال است که تحقیق درباره روستای « فریومد / فرومد » نگارنده را ( که اهل آنجاست ) به خود مشغول کرده ، « فریومد » اکنون روستای مرزی استان « سمنان » و « خراسان رضوی » و از توابع « شاهرود » است ، در قدیم جزو « جوین » و « بیهق / سبزوار » بوده ، در شمال فریومـد نزدیک « جغتای » روستای « بحرآباد » واقع بوده که مُقام « صدرالدّین حموی » و « هیبت ­الله بحرآبادی » و سایر مشایخ بحـرآباد بوده ، روستـای « فریمـانه » هم در همین حوالی است . از « شاهرود » که به سمت « سبزوار » بروی بعد از گذشت حـدود 70 کیلومتر به « میامی » می­ رسی . فاصله « فرومـد » تا « مشهد » حدوداً 320 کیلومتر است .

روستای دیگری در حدود 20 کیلومتری « مشهد » هست به نام « فارمد » که در گویش محلّی « پرمی » گفته می ­شود و بعضی آن را با « فـرومد » اشتباه ­گرفته­ و نوشته­ اند : « فرومد یکی از قُـرای طوس » .  یا اشعار « ابن­ یمین فریومدی » را با اشعار « ابن ­یمین شبرغانی » درهم آمیخته ­اند . از چهار راه سیلوی مشهد که مسیر جادّه سیمان را مستقیم ادامه دهی ، آخرین روستایی که بعد از آن به « شرکتِ سیمان » می­ رسی ، روستای « فارمد » است . « ابوعلی فارمدی » از آنجاست . از « مشهد » به سمت « قوچان » که بروی ، دقیقاً رو به روی « پلیس راه امام هادی » ، روستای « بحرآباد » قرار دارد . و روستایی به نام « میامی » نیز حدوداً در70 کیلومتری شمال ­شرق « مشهد » واقع است . 

مرحوم « ایرج افشار » در کتاب « گلگشتی در وطن / ص 409 » نوشته است : « فریومد را مکرراً فرومد Farumad [ شنیدم ] . بعضی اسامی مشترک جغرافیایی هم در این ناحیه هست مانند ؛ فریمان ، جوشقان ، طبس ، گرمه ، مشکان ، خراشا که فریمانش مشترک با فریمانِ راهِ تربت است و جوشقانش با جوشقانِ‏ کاشان و طبس‏ اش با طبسِ راه یزد و مشکانش با مشکانِ کاشان و خراشایش با خراشاهای یزد و بیرجند و شاید نواحی دیگر . » یا در همان کتاب / ص 216 نوشته است : « به قـول « احمد اقتداری » از تصادفات است یا عجائبات که در « فارس » ، شهری به نام « فیروزآباد » هست و کنـارش ویرانه­های شهر « جور » ، در « قومس » هم آبادی ­ای به نام « فیروزآباد » هست که قسمتی از اراضی آن « جور » نام داشته است . »

هر سوره قرآن شهری است ! دیوار بلند شهر را هم سور می ­نامند .

در اينجا بايد گفت : بعضي دانشمندان ، سوره ­هاي قرآن ( يا بعضي از سوره­ هاي قرآن ) را دو به دو قرين هم دانسته ­اند . مثلاً سوره بقره و آل عمران را « زهراوان » يعني ؛ « دو ستاره درخشان » گفته ­اند و سوره اَنفال و توبه را « قرينتين » يعني ؛ كنار هم و مجاور هم و سوره فلق و ناس را « مُعوّذتين » و ... ناميده ­اند .   

البتّه يك شهر از يك نگاه با يك شهر و از زاويه ديگر با شهر يا شهرهاي ديگري شباهت يا پيوند دارد كه گاهي خواهر خوانده مي ­شوند . سوره­ هاي قرآن هم ، مثل شهرها مي ­مانند ، ممكن است از يك نگاه با يك سوره قرينه باشند و از نگاه ديگر با سوره يا سوره ­هاي ديگر قرينه باشند . مثلاً اين پنج سوره از بُعد آنكه با « قُل » شروع مي ­شوند با هم نسبت دارند « جنّ ، كافرون ، توحيد ، فَلَق ، ناس » . باز اين دو سوره از بُعد آنكه در شروع آن به خدا پناه بُرده مي ­شود ، همگون مي ­باشند « فلق ، ناس » و ...   


بعضي دانشمندان گفته­ اند : « در سوره فلق از سه شرّ نام مي­ برد و خدا را با يك صفت مي ­خواند و در سوره ناس از يك شرّ نام مي ­برد و خدا را به سه صفت مي ­خواند ! »



« فرومد » مشتمل بر سه كوچه / محلّه است ؛ ( بالا ، پشند ، جنان ) و « فيروزآباد » شاملِ سه روستاست ؛ ( ميرعَلَم ، فيروزآباد بالا ، فيروزآباد دَبشي )

خوب كه نگاه مي­ كني مي ­بيني « فرومد » ، « فيروزآباد » است و « فيروزآباد » هم « فرومد » .

« فيروزآباد » هم ،‌ (كوچه جنان : ميرعلم ) و (كوچه بالا : فيروزآباد عُليا ) و (كوچه پشند : فيروزآباد سفلي / دبشي ) دارد ولي قدري از هم فاصله گرفته­ اند ! و « فرومد » ، « فيروزآباد » هايش به هم چسبيده­ اند !

نقد يك سخنراني

نقد يك سخنراني

نزديك به دو سال است كه وبلاگ « خطّه فريومد / فرومد » شروع به كار كرده ، خوب است نقد كردن هم واردِ اين خطّه شود . گرچه « خطّه فريومد / فرومد » تا به حال نقد هم داشته ، امّا بر كتابها يا روزنامه­ ها يا ... بوده است . بايد واردِ اين فضا هم شد كه اگر كسي بخواهد « براي فرومديها » يا « در فرومد » سخنراني كند پيه نقد را هم به تَنِ خودش بمالد ، كه فرومديها ممكن است حرفهايش را نقد كنند . هدف هم « انتقاد » است نه « انتقام » . از خدا مي­ خواهيم ما را در اين زمينه ياري كند .

شهيد مطهّري در « هدایت و رهبری نسلِ جوان » می ‌گوید :

نسلِ قدیم این قدر سطحِ فكرش پایین بود كه اگر یك نفر در یك مجلس ضدّ و نقیض حرف می ‌زد كسی متوجّه نمی‌ شد و اعتراض نمی‌ كرد امّا امروز یك بچّه كه تا حدودِ كلاس 10 و 12 درس خوانده همین كه برود پای منبرِ یك واعظ ، پنج ، شش و گاهی ده تا ایراد به نظرش می ‌رسد ، باید متوجّه افكارِ او بود و نمی‌ شود گفت : خفه شو ، فضولی نكن .

[ ده گفتار ، انتشاراتِ صدرا ، چاپ چهارم ، 1367 ، ص 215 ]

آن شهيد در جاي ديگر گفته است :

اگر واقعاً احساس می ‌كنند كه من اشتباه می‌ كنم به من تذكّر دهند و منطقاً اشتباه مرا به من ثابت كنند ، من خدا را گواه می‌ گیرم كه حاضرم صریحاً به اشتباهِ خودم اعتراف كنم .

[ علل گرایش به مادّیگری ، انتشاراتِ صدرا ، بي تا ، ص 36 ]

براي شبِ میلادِ پیامبر ( 9 / 11 / 1391 ) در ... جلسه ­اي بود ، يك روحاني روي منبر سخنراني مي ­كرد كه من با يك نفرِ ديگر واردِ جلسه شديم و در گوشه ­اي نشستيم . به صحبتها گوش داديم و در ضمن چند عكس هم گرفتم . حرفهاي سخنران برايم موجبِ شگفتي بود . البتّه حرفهايش را به نقل از جايي بيان مي­ كرد امّا قابلِ نقد بود . از جمله حرفهايش اينها بود : 

ـ یکی از دشمنانِ پیامبر غذای سمّی برای پیامبر درست کرده بود ، سمّی که اگر فیل و نهنگ از آن می ­خورد از پا درمی ­آمد ، پیامبر (ص) و علی (ع) با هم از آن غذا خوردند هیچ طوری نشدند ، از مانده همان غذای سمّی به آشپز خوراندند فوراً مُرد !

ـ پیامبر مسئولِ کاروانِ خدیجه بود ، کاروانی با هشتاد هزار شتر !

ـ خدیجه در پی فرصتِ مناسب می ­گشت که پیشنهادِ ازدواج به پیامبر بدهد .

ـ آقای جعفر سبحانی نوشته : خدیجه قبلاً ازدواج کرده بود ، امّا آقای سیّد جعفر مرتضی عاملی می­ گوید : اساساً خدیجه قبلاً ازدواج نکرده بود . دو دختری که با او بودند ، دخترانِ خواهرش بودند که وقتی با پیامبر ازدواج کرد با او بودند و در خانه پیامبر ازدواج کردند .

« پس این فضیلتی برای بعضی ­ها نیست که لقبِ ذوالنّورین بگیرند ! چون آنها دخترانِ خدیجه یا پیامبر نبودند . »

ـ بنا بر این خدیجه باکِره و عَذرا بوده و قبل از پیامبر با کسی ازدواج نکرده بوده است .

جلسه كه تمام شد با دو نفر ديگر از فرومديها با هم داخل ماشين بوديم ، با آن دو نفر كه اصطلاحاً تحصيلكرده نبودند در باره محتواي سخنراني صحبت به ميان آمد .

يكي از آنها گفت :سمّ بر پيامبر يا امام كارگر نيامد و اثر نكرد يعني چه ؟ مگر امام مجتبی و امام رضا با سمّ از دنیا نرفتند ؟ 

يا « هشتاد هزار شتر » چه معنا دارد ؟ هشتاد هزار شتر ، چقدر شتربان و كارگر مي­ خواهد كه وسايل را بار بزني ، و در هر جا لازم باشد پياده كني ، دوباره بار بزني تا به مقصد برسي ، مگر شوخي است ؟!

تهيّه علوفه و آب براي هشتاد هزار شتر خودش بحث ديگري است و ... يا در هفته وحدت طرح كني كه آنها « ذوالنّورین » نيستند و ... .

بعد با دو تن از دوستان كه در آن جلسه بودند ، تلفني تماسّ گرفتم و گفتم : شما باني جلسه بوده ­ايد ، اين همه خرج كرده ­ايد تا كار به اينجا رسيده ، حالا كه مراسم گرفته ­ايد نبايد دغدغه اين را داشته باشيد تا سخنراني كه دعوت مي ­كنيد ، حرف براي گفتن داشته باشد .

يكي از آنها گفت :من تا به حال پاي منبر اين سخنران نبوده ­ام و نمي­ دانستم كه مي ­خواهد از اين حرفها بگويد و ادامه داد : وقتي شما و فلاني وارد جلسه شديد ، سخنران هيچ نگفت ولي وقتي فلانيها وارد شدند ، سخنران روي منبر به جهتِ ورودِ آنها سه بار از مردم خواست كه صلوات بفرستند . به نظر من اين درست نيست . حالا شما برايت شايد مهمّ نباشد ولي براي فلاني كه با هم وارد شديد ، شايد مهمّ باشد .

من با خودم فكر كردم راست مي ­گويد ، وقتي ما وارد شديم يك گوشه ­اي نشستيم و كسي چيزي نگفت امّا براي فلانيها سه بار خواسته شد كه صلوات بفرستند . پس اگر صحبتهاي سخنران از ديدگاهِ من قابلِ نقد است ، علاوه بر صحبتها ، رفتارِ او هم از ديدگاهِ ديگران قابلِ نقد است .

بعد ادامه داد :راستش من وقتي سخنران از منبر پايين آمد ، بابتِ حرفهايش از او تشكّر نكردم و نگفتم از منبرتان بهره­ مند شديم .

يكي ديگر گفت :من تا به حال پاي منبر اين سخنران نبوده ­ام و نمي ­دانستم مي­ خواهد از اين حرفها بگويد . خُب تازه اين خوبشان بوده ، كسي نداريم يا نمي ­آيند براي سخنراني ، چكار كنيم ؟!

البتّه گاهي بانيانِ جلسه به اصرار از فردي مي­ خواهند كه سخنراني كند و به اصطلاح او را به رودربايستي مي ­گيرند . اين كارِ درستي نيست . براي سخنراني بايد از قبل اطّلاع دهند تا فرصتِ مطالعه باشد . امّا اصرارِ افراد ، از سخنران سلبِ اختيار نمي ­كند . وقتي سخنران آمادگي ندارد نبايد قبول كند .

پاي منبر ، افرادِ مختلفي مي ­نشينند بايد محتواي سخنراني به گونه ­اي باشد كه هر كس يا بيشترِ افراد به فراخورِ حالشان احساسِ رضايتمندي كنند .

اكنون به نقدِ محتوايي مطالبِ گفته شده پرداخته مي ­شود .

ـ یکی از دشمنانِ پیامبر غذای سمّی برای پیامبر درست کرده بود ، سمّی که اگر فیل و نهنگ از آن می ­خورد از پا درمی ­آمد ، پیامبر (ص) و علی (ع) با هم از آن غذا خوردند هیچ طوری نشدند ، از مانده همان غذای سمّی به آشپز خوراندند فوراً مُرد !

بيانِ مطلبِ تاريخي نيازمندِ مدرك و مأخذِ معتبر است ، قِدمت يك مطلب هم دليلِ صحّت آن نيست ، پيامبر گرامي اسوه حسنه است و سيرۀ آن بزرگوار ، الگوي رفتاري يا درس براي مؤمنان است ، طرحِ مطالبِ غلوآميز يا بي ­اعتبار نه تنها نتيجۀ مطلوبي ندارد كه زيان هم دارد .

ـ يك نمونه از نتيجه ­اش آنكه يك فردِ عادي كه پاي منبر بوده مي­ گويد : مگر امام مجتبی و امام رضا با سمّ از دنیا نرفتند ؟! ( بيانِ مطلب بيهوده به عنوانِ معجزه چه ثمره ­اي دارد ؟! حاصلِ اين معجزه چه بود ؟ موجبِ ايمان آوردنشان شد يا موجبِ هلاكتشان گرديد ؟! يا آنها از پيامبر درخواستِ معجزه در اين مورد كرده بودند ؟ يا گفته بودند اگر غذا را خوردند و نمردند به آنها ايمان مي ­آوريم ؟ يا پيامبر چُنان ادّعايي كرده بود كه آنها مي­ خواستند صحّت و سُقم آن ادّعا را دريابند ؟!)

ـ نمونه ديگرش آنكه براي فردي مثلِ من اين مطلب پيش مي ­آيد كه پس چرا در تاريخ اسلام نوشته شده است :

پیامبر و سوء قصد زن یهودی

از این مهمّ­ تر داستانِ پیرزنِ یهودی است که تصمیم گرفت پیامبرِ اکرم را سمّ دهد ؛ از این رو گوسفندی را کُشت و آن را به سمّ آلوده کرد و چون دانست پیامبر ذراعِ گوسفند را بیشتر دوست دارد ، در آنجا سمّ بیشتری ریخت و گوشت را برای پیامبر آورد .

پیامبر لقمه ­ای در دهان گذاشت و فوراً آن را بیرون انداخت و فرمود :«این گوشت می­ گوید : من مسمومم . »بشر بن بَراء از آن گوشت لقمه­ ای خورد و در اثرِ آن جان داد . زنِ یهودی را حاضر کردند . پیامبر از وی پرسید : « چرا چُنین کردی ؟»گفت :«فکر کردم اگر پیامبرِ خدا باشد ، سمّ  به او ضرری نخواهد رساند و اگر مَلِک و پادشاه باشد ، مردم را از دستِ او راحت کرده ­ام .»پیامبر از وی درگذشت و او را عفو کرد . البتّه طبقِ بعضی تواریخ همین گوشتِ مسموم در مرگِ پیامبر مؤثّر بوده است و او را شهيد مي ­دانند !

[ تاریخ پیامبر اسلام ، دكتر محمّد ابراهيم آيتي ، با اضافات و كوشش دكتر ابوالقاسم گرجي ، انتشارات دانشگاه تهران ، چاپ ششم ، 1378 ، ص 413 ]

اگر بنا بر معجزه در اين موارد بود آن گونه كه از آن زنِ يهودي نقل شده كه : « فکر کردم اگر پیامبرِ خدا باشد ، سمّ  به او ضرری نخواهد رساند . » بايد آن گوشت را مي­ خورد و به او ضرري نمي ­رسيد ، همين طور به « بشر بن بَراء » هم آسيبي نمي ­رسيد . ولي مي ­بينيم كه كارها در روالِ طبيعي و قانونِ الهي انجام مي­ گيرد و در اينجاها بحثِ معجزه طرح نمي­ شود و پيامبر گوشتِ سمّي را نمي­ خورد مگر آنكه سمّي بودنِ آن را تشخيص ندهد كه در آن صورت سرنوشت پيامبر مثلِ« بشر بن بَراء »مي­ شود .

ـ پیامبر مسئولِ کاروانِ خدیجه بود ، کاروانی با هشتادهزار شتر !

هر كاروان متشكّل از چند نفر شتر است ؟ هر چند نفر شتر ، يك ساربان مي ­خواهد ؟ تهيّه آب و غذاي شترها با كيست ؟ اگر هر ده نفر شتر ، يك نفر انسان براي تيمار و بار و بَنديلِ خودش بخواهد مجموعاً هشت هزار نفر مي شود ، آن موقع تغذيه همين هشت هزار نفر ، دوباره معضل مي ­شود . وانگهي چه چيزي مي ­خواسته­ اند براي مردم مكّه بياورند ، يا از مكّه چه چيزي براي فروش بُرده ­اند كه نياز به هشتاد هزار نفر شتر داشته كه فاسد شدني هم نبايد مي ­بوده تا به مقصد برسد و ... ؟

 ـ خدیجه در پی فرصتِ مناسب می ­گشت که پیشنهاد ازدواج به پیامبر بدهد .

ـ یعنی پیامبر که در 25 سالگی ازدواج کرده و سالها قبل می ­توانسته ازدواج کند خدیجه موقعیّت مناسب پیدا نمی کرده که پیشنهادِ ازدواج به پیامبر بدهد ! ( اين مطلب براي يك دوره كوتاه مدّت ممكن است منطقي و قابل قبول به نظر برسد ولي براي بلند مدّت منطقي به نظر نمي ­رسد .)

ـ آقای جعفر سبحانی نوشته : خدیجه قبلاً ازدواج کرده بود ، امّا آقای سیّد جعفر مرتضی عاملی می ­گوید : اساساً خدیجه قبلاً ازدواج نکرده بود . دو دختری که با او بودند ، دخترانِ خواهرش بودند که وقتی با پیامبر ازدواج کرد با او بودند و در خانه پیامبر ازدواج کردند .

اين مطلب از آن جهت كه مستند به گفته دو نفر است خوب است امّا پذيرشِ قولِ يك نفر دليل مي­ خواهد . قرآن به صراحت مي ­گويد :

« يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لأزْوَاجِكَ وَ بَنَاتِكَ وَ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلابيبهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ وَ كَانَ اللهُ غَفُورًا رَحِيمًا. » ،( احزاب ، 33 / ٥٩ )

يعني ؛ اي پيامبر به همسرانت و دخترانت و زنانِ مؤمنان بگو : ...

كلمه « بناتك » به معني « دخترانت » را پيچ و تاب دادن و « ربائب » ( دخترانِ همسر يا دخترانِ خواهر زن ) معنا كردن ، بازي با قرآن نيست ؟! اگر منظور خداوند « ربائب » بود ، اين كلمه هم عربي است و هم در قرآن به كار رفته است ، خدا همين كلمه را به كار مي ­بُرد . مثل آنجا كه فرموده است :

« ... وَ رَبائِبُكُمُ اللاتي في حُجوركُم مِنْ نِسائِكُمْ ... » ، ( نساء ، 4 / 23 )

آن آيه در سوره احزاب است يعني بعد از جنگِ احزاب / خندق ، سالِ پنجمِ هجرت نازل شده است . اگر آن دختران ، از آنِ پيامبر نبوده­ اند و در زمانِ نزولِ آيه مذكور در قيدِ حيات نبوده ­اند ، چرا خدا مي­ گويد ، به دخترانت بگو ؟ و اگر هستند و همسرِ عثمان يا فرضاً كس ديگري هستند چرا خداوند از پيامبر خواسته كه مانند آنكه به فاطمه (س) به عنوانِ دخترش ( در باره كيفيّت پوشش و حجاب ) سخن مي ­گويد ، با آنها هم ( در باره كيفيّت پوشش و حجاب ) سخن بگويد .  

وانگهي در همين سوره احزاب خداوند مي ­گويد :

«وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَى زَيْدٌ مِنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْوَاجِ أَدْعِيَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَ كَانَ أَمْرُ اللهِ مَفْعُولاً .» ، ( احزاب ، 33 / ٣٧ )

يعني خدا به پيامبر گفته مي ­تواني با [ زينب ] همسرِ زيد [ پسر خوانده پيامبر ] كه او را طلاق داده ، ازدواج كني و صِرف اينكه مردم به « پسر خوانده  » فرزند بگويند ، « پسر خوانده » فرزند نمي ­شود .

«مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِنْ رِجَالِكُمْ وَ لَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كَانَ اللهُ بكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا . » ، ( احزاب ، 33 / ٤٠ )   

يعني ؛ محمّد پدر هيچ يك از شما مردان نيست ...

آيا وقتي خدا مي ­گويد :« پسر خوانده » فرزند نمي­ شود ، و در آيه « زيد » را پسرِ پيامبر نخوانده است ، « دختر خوانده­ هاي پيامبر » يا « ربائبِ پيامبر » ، دخترانِ پيامبر مي­ شوند و خدا به جاي « ربائب النّبي » ، «‌ بنات النّبي » گفته يا به جاي « ربائبكَ » ، « بناتكَ » گفته است ؟!

سخنران محترم ، بعد از اين فرضيّات ، ضمني مي ­گويد :« پس این فضیلتی برای بعضی­ ها نیست که لقبِ ذوالنّورین بگیرند ! چون آنها دخترانِ خدیجه یا پیامبر نبودند . »

ـ واقعاً در « هفته وحدت » بیانِ این حرفها چه ضرورتی دارد ؟!

اين گونه سخن گفتن يعني ما عميقاً درنيافته ­ايم و نمي ­دانيم چه مي ­كنيم . يعني يك سِري مطالب سَر در گريبانِ ما دارند و دامنِ ما را رها نمي ­كنند . يكي از دوستان مي­ گفت ( البتّه آن گونه كه نقل مي ­كرد ، گويا شاهد ماجرا بوده ـ شوخي هم كه باشد بيانگر خيلي از چيزها مي­ تواند باشد و جاي تأمّل دارد ): در يكي از شهرها كه به مناسبتِ هفته وحدت برنامه ­اي براي مردم شيعه و سنّي ... برگزار شده بود [ نام شهر را هم بيان كرد ] ، سخنران گفت : هر كس بخواهد بينِ خواهران سنّي و خواهران شيعه دشمني ايجاد كند ، هر كس بخواهد بينِ برادران سنّي و برادرانِ شيعه دشمني ايجاد ، الهي مثل عُمر ... شود !! مي ­گفت : فوراً سخنران را به جهت اين اشتباهي كه كرد از صحنه سخنراني بيرون بُردند !

ـ وحدت بايد در عمل تحقّق يابد نه آنكه دَم از وحدت بزنيم ولي چون قلباً قبول نداريم در خَلوت يا جلوت سخنِ ديگري بر زبان آوريم يا عملِ ديگري انجام بدهيم .

ـ بنا بر این خدیجه باکِره و عَذرا بوده و قبل از پیامبر با کسی ازدواج نکرده بوده است .

ـ راستش من مطلبِ ذيل را قبلاً در آثارِ مرحوم دكتر شريعتي خوانده بودم ، حالا همان مطلب را مي ­شنيدم . مرحوم شريعتي « با آميزه ­اي از جدّي و شوخي » گفته است :« و آخرین نظریه محقّقانه از یک واعظِ مشهورِ یکی از شهرستانها این است که حضرتِ خدیجه قبلاً اساساً ازدواج نکرده بوده ­اند و تمام نقلهای صریحِ تاریخی به دلیلِ اینکه ناقلان سنّی هستند و به دلیلِ عقل ، غلط است . چون حضرتِ زهراء باید از « رحمی پاک » زاده شده باشند و خدیجه مادر بانو است ، اگر پیش از اسلام ، شوهر کرده باشد این اصل خدشه­ دار می­ شود . پس حضرتِ خدیجه دختر بوده که به خانه پیغمبر آمده است ... و این نظریه تازه را که هم تاریخی است و هم تحقیقی و هم فلسفی و هم دینی و هم اسلامی و هم شیعی و هم علمی و هم منطقی و هم اشراقی و هم الهامی و هم فیزیولوژیک و هم پسیکولوژیک و هم اخلاقی و هم نژادی و هم خانوادگی و هم ژنتیک و هم سکسوئل و هم تراژدی و هم کُمدی و هم دراماتیک و هم « و غیره » ... خطیبِ شهرِ مذکور در فوق ، هر سال به مشهد می­ آیند و طیّ دو شب برای مردمِ شهر طرح و تفسیر و تشریح می ­کنند و موجی دامنگستر در عُمقِ افکار و متنِ بازار بر می ­انگیزند . »

[ مجموعه آثار 9 ـ تشیع علوی و تشیع صفوی ، شریعتی/ علی ، انتشارات چاپخش ، چاپ دوم ، 1377 ، صص 210 و 21 ]

من البتّه بر اين مطلب ، نگاهي ديگر دارم و مي ­پرسم :

ـ آیا سخنرانِ محترم و کسانی که چُنین مطالبی را درباره همسرانِ پیامبر و زندگی خصوصی آن حضرت می­ گویند یا می ­نویسند ، دوست دارند این گونه مطالب درباره زندگی خصوصی خودشان گفته یا نوشته و منتشر شود ؟ مسلّما دوست ندارند .

 ـ شهید مطهّری در موردِ« داستانِ افك » كه براي بُردنِ آبروي پيامبر طرح كرده بودند ، [ يا طرح آن موجبِ آبرو ريزي مي ­شد ] آورده است :«در واقع می­ خواهد بگوید : ای مردانِ مؤمن و ای زنانِ مؤمن ، آیا اگر به شما چُنین تهمتی زده بودند حاضر بودید تهمتی را که به خودتان زده ­اند بازگو کنید ؛ هر جا بنشینید بگویید به من چُنین تهمتی زده­ اند و در بارۀ من چُنین حرفی می­ زنند ؟ هیچ وقت در باره خودتان چُنین حرفی می­ گفتید ؟ چطور اگر در باره شما چُنین حرفی بزنند خودتان می ­فهمید که باید سکوت کنید و حرفِ بدی که مردم برای شما جَعل کرده ­اند دیگر خودتان اِشاعه نمی ­دهید . ولی وقتی که در باره برادران و خوهرانِ مؤمنِ خودتان حرفی را می­ شنوید ، همان کاری را که در باره خودتان می­ کنید در بارۀ آنها نمی ­کنید ؟ »

[ آشنایی با قرآن ، انتشارات صدرا ، چاپ چهارم ، بهار 1374 ، 4 / 39 ]

سخنران محترم براي مادرِ خودش حُرمت قائل است امّا ... ؟!

ـ فَرض کنید دو نفر از کسانی که در پای منبر نشسته بودند با هم درگوشی صحبت می­ کنند ، باز فرض را بر آن  بگیرید که آنها با هم پچ پچ می ­کنند و در باره مادرِ سخنران محترم ، سخن می ­گویند موضوع درگوشی سخن گفتنِ آنها هم ، همان موضوعی است که سخنران محترم بر بالای منبر در موردِ خدیجه (س) می­ گوید که به نحوی سخنران محترم موضوعِ نجوای آنها را می ­فهمد ! مسلّما رگهای گردنِ سخنران محترم برافروخته می­ شود .

سخنرانِ محترم می ­داند که خدیجه به عنوانِ همسرِ پیامبر حُکمِ مادرِ مؤمنان را دارد که ؛ «... وَ اَزواجُهُ اُمَّهاتُهُم ... .» ، ( احزاب ، 33 / 6 ) علّت برافروخته شدنِ رگِ گردنِ سخنران محترم چیست ؟ مگر حُرمتِ مادر سخنرانِ محترم [ يا حُرمتِ مادرِ من و شما ] از حُرمتِ مادر مؤمنان بیشتر است ؟! چرا دیگران نباید درگوشی با هم در موردِ مادرِ سخنرانِ محترم صحبت کنند امّا او همان موضوع را در باره مادرِ مؤمنان و همسرِ پیامبر بر بالای منبر با بلندگو اعلان کند ؟! پس آنچه بر خود نمی­ پسندی بر دیگران مپسند ، یعنی چه ؟!

ـ به اعتقادِ سخنرانِ محترم ، پیامبر بر این جلسۀ مذهبی ! حاضِر و ناظر است . فرض کنید پیامبر گرامي در جلسه نشسته و به این سخنرانی گوش می ­دهد . آیا سخنرانِ محترم اگر پدرش در جلسه باشد در بالای منبر در موردِ مادرِ خودش چُنین موضوعی را بیان می ­کند ؟! مسلّما بیان نمی­ کند ، چون شَرم و حیا اجازه نمی ­دهد . چرا به خودش اجازه می ­دهد چُنین مطالبی را با حضورِ پیامبر گرامي ! برای دیگران جار بزند . آیا سخنرانِ محترم از پیامبر گرامي شرم ندارد ؟! مسلّما شرم دارد . پس چرا بیان می ­کند ؟!

نكته : اگر خوانندگانِ محترم بر سخنانِ سخنرانِ محترم يا نقدِ اينجانب ، نقد و نظري دارند ، در صورتي كه حرفشان مستند و علمي باشد و حاضر به اعلام نام و نشانِ خود باشند ، در اينجا درج مي ­شود .

شيرين تر از عسل

شيرين ­تر از عسل

من هر وقت با « حاجّ حسين همّتي » هم­سخن شده ­ام ، سعي كرده است پشتوانه حرفهايش را آياتِ قرآن قرار دهد ، به من هم نمي ­گويد كه فلان آيه را بخوان . بلكه مي ­گويد : من اين آيه را مي ­خوانم ببين درست مي­ خوانم يا نه ؟ اين رفتار بيانگرِ بزرگواري اوست كه مخاطب را در صدر مي ­نشاند تا خجالت نكشد . روز 27 شهريور 1392 كه براي تهيّه گزارش به محلّ كَندوهاي « آقاي علي ادب » رفتيم ، اشاره به آيه قرآن مي ­كند و مي ­گويد : در قرآن هم درباره زنبورِ عسل صحبت شده است .

ـ مي ­گويم : بله . «‌ وَ أَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ ... . »

ـ مي ­خندد و مي ­گويد : خوب مرا امتحان كردي ، ببيني اين آيه را بَلَدم يا نه ؟ و شروع مي ­كند به خواندنِ آيه : «‌ وَ أَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ : اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ * ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً . يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ ، فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاسِ ، إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ . » ، ( نحل ، 16 / 68 ـ ٦٩ )



در فريومد و حدودِ آن ، خَليِّه مُنج انگبين [ كَندوي زنبور عسل ] باشد و عسلى به غايتِ كمال ، چُنانكه در ديگر نواحى نيشابور مثلِ آن نيست .

[ ابوالحسن علیّ بن زید بیهقی ( ابن فُندُق )، تاریخ بیهق ، کتابفروشی فروغی/ چاپخانه اسلامیه ، چاپ دوم  ، ص280]

مرحوم عبدالحميد مولوي نوشته است : « نواحي نيشابور تا اوايلِ قرنِ هفتم عبارت بوده از سبزوار و جوين و اسفراين و قوچان و طوس و جام و خواف و زوزن و كاشمر ، پس عسلِ فريومد به تشخيصِ صاحبِ تاريخ بيهق لطيف ­ترين عسلِ نواحي نيشابور و توابعِ شهرِ نيشابور بوده است . »

[ آثار باستاني خراسان ، ج1 ، عبدالحميد مولوي ، انتشارات انجمن آثار ملّي ، ص 494 ـ 495 ]

بعد از سالها قحط سالي توليدِ عسل در فرومد چند سالي است كه به همّت علي ادب و پسرش محمّد توليدِ عسل در فرومد اِحيا شده است .

علي ادب در نقشِ پسر و پدر

ابتدا كه وارد مي­ شويم از پدرش ياد مي ­كند ، « حاج حسين همّتي » را به كنار مِيْمْ / مُوْ / درخت انگور مي ­بَرد و به او مي­ گويد : اين انگور شاهرودي را خدابيامرز پدرم كاشت .

علي ادب پيراهنش را بالا مي ­دهد و جاي جاي بدنش را كه جرّاحي شده نشان مي ­دهد ، از مرحوم خواهرش « ليلي » ياد مي ­كند كه چند كَندوي عسل از پسر اوست ، بايد ذكر خيري از پسرش « ابوذر » كرد كه در جواني چون كبوتر پَر كشيد و رفت .

محمّد ادب فرزندِ علي ، كارشناس دامپروري و زنبورداري است ، مجوّز اين واحدِ توليدي را از سال 1386 گرفته است .

« علي ادب » متولّد 1330 و بازنشسته يك مرغداري در قزوين است .

مي ­گويد : سه سال است خشكسالي شده و محصولِ خوبي برداشت نشده ، سالهاي جلوتر از هر كَندو ميانگين 15 كيلو عسلِ طبيعي برداشت شده ، 150 كَندو بوده كه اكنون يك سوم آن مانده ، در سال تا يك تُن عسل هم برداشت شده است . البتّه پسر خواهرش هم چند كَندو در كنار كَندوهاي دايي ­اش دارد .

از همين زنبور مي­ شود با شربت ظرفِ دو ماه 500 كيلو عسل توليد كرد كه كارِ درستي نيست . مومِ عسلي كه دستِ بَشَر به آن نرسيده طبيعي است ، مومهاي ديگر طبيعي نيست . چون صرف نمي­ كند كه زنبور وقتش را براي ساختنِ موم بگذارد . وَرَقِ موم لاي قاب گذاشته مي ­شود ، زنبور خودش مي­ بافد .

در بهار كُلني ­هاي زنبورِ عسل به كوه ( سررور / سر رود ) بالاتر از كلاته آقا ، بُرده مي ­شود .

مي ­گويد : من شاهد بوده ­ام كه دوند / دُند / زنبورِ گاوي قرمز واردِ كَندو شده ، زنبورهاي عسل حدودِ 20 دقيقه با او مبارزه كرده و با يكي دو تلفات ، او را از پاي درآورده ­اند امّا سوري/ زنبورِ زرد به داخلِ كَندو مي­ رود و سالم بيرون مي ­آيد ، اين سوري­ها آفتِ زنبورِ عسل هستند .

زنبوري كه روي گُلِ زرد بنشيند تا آخِر روي همان گُل مي ­نشيند . زنبور با خُرطوم شهدِ گُلها را مي ­مَكد ، وقتي تبديل به عسل شد دوباره آن را از طريقِ خُرطوم در كَندو مي ­ريزد .

راحت ، ز طبيعتِ جهان ، مهجور است .......... رَه سـوي مُرادِ عاقلان ، بس دور است

خوشتر ز عسل مخواه و شيرين­تر از او .......... او نيـز چـو بنگـري ، قِـيِ زنبـــور است

ديوان ابن ­يمين فريومدي ، ص 648

در كشورهاي اروپايي « مَلَكه » توليد كرده ­اند كه خُرطومش بلند است ، مي ­تواند از گُلهاي شيپوري هم شَهد بگيرد . « ملكه » سه تا پنج سال عُمر مي ­كند . زاد و وَلَد ( توليدِ زنبورِ نر و كارگر ) ، سرپرستي و نگهباني با اوست . زنبورِ نر بعد از جفتگيري مي ­ميرد ، زنبورِ نر خودش نمي­ تواند غذا بخورد ، زنبورهاي ديگر به زنبور نر و ملكه غذا مي ­دهند ، زماني كه زنبور نر لازم نباشد ، به او غذا داده نمي ­شود و مي ­ميرد . زنبورِ پرستار به ملكه ژلِ رويال مي ­دهد ، با مرگِ ملكه پرستارها به لاروها ژلِ رويال مي ­دهند .    

كَندوها استاندارد است ، همه جا دَه شانه / قاب عسل مي ­گيرد .

وقتي مي ­خواهيم بياييم به من مي ­گويد : از من چيزي ننويس ، اين زنبورداري از پسرم است ، اين مطالبي هم كه من گفتم از او ياد گرفته ­ام ، اگر خواستي از من چيزي بنويسي بگو اين كارگر زنبورداري است !

ـ آفرين بر فرزنداني كه حقّ والدين را پاس مي ­دارند و به محضِ ورود ذكرِ خيري از پدر مي­ كنند .

ـ آفرين بر پدراني كه فرزندانِ خود را بر دوش مي ­نهند تا فرزندانشان اُفُق ­هاي بهتري را بينند و خود را كارگرِ فرزندشان قلمداد مي ­كنند .   

ـ آفرين بر « علي ادب » كه شيرين ­تر از عسل « حُرمتِ پدر و پسر » را نگه مي­ دارد .

اين برخوردِ « علي ادب » براي من پَند است كه ؛ بايد « ادب » داشت و « حُرمت » نگه داشت .

باز من به يادِ اين خاطره مي ­افتم : روزِ چهلمِ مرحومِ « نعمت ادب » ، مرحومِ « حسين ادب » كنارِ قبرِ فرزندش نشسته بود ، روضه ­خوان ، مرثيه « علي اكبر حسين بن علي » را مي­ خواند تا رسيد به اينجا :

« حسين نشسته و تو خوابيده ­اي ، اين چه ادب است ؟! »


پيشنهادِ احداثِ موزه مردم­شناسي براي فرومد داده شد ، شايد بعضي بگويند : دلت خوش است ، ما شغل مي ­خواهيم ، شغلي كه نان داشته باشد و با آن بشود زندگي كرد .

ـ اين هم شغل ، زنبورداري ، توليدِ عسل .  

عسل توليد كنيد تا وقتي براي ديدنِ فرومد مي­ آيند ، براي ديدن و خريدنِ عسل­هايتان هم بيايند .

عسل توليد كنيد تا آن گونه كه دبّه دبّه خورشت / قاتق و ماست براي فرزندانتان به تهران و ... مي ­فرستيد ، برايشان عسل بفرستيد .

عسل توليد كنيد تا زنبورها به رايگان در باغهايتان برايتان گَرده­ افشاني كنند .

عسل توليد كنيد تا به موزه مردم شناسي فرومد ، شغلِ زنبورداري و توليدِ عسل افزوده شود !!

آيا كلاته­ هاي فرومد ( سلطان ­آباد ، پَهْنِستان ، كلاته قليچ ، بازِ گز ، سيدآباد ، محمّدآباد ، حسين ­آباد و ... ) هركدام استعدادِ احداثِ استخرِ پرورشِ ماهي ندارد ، آيا هر كدام از كلاته ­هاي فرومد و باغها و صحراهاي فرومد ( صحراي رودبار ، كلاته نو / نور ، شهرستان ، كوشك ، سفيدآب ، خيرآباد و ... ) استعداد و قابليّت داشتنِ كَندوي عسل ندارد . آيا با گزارشِ تاریخ بیهق در باره عسلِ فريومد در قرنِ ششم نبايد اين صنعت دوباره احيا شود تا شهدِ آن ، كام همه را شيرين كند ؟!

مردمان فرومد ! عسل توليد كنيد و بر روي شيشه­ ها و جعبه ­هاي آن نوشته زير را حكّ كنيد .


البتّه قرآن از زنبور عسل و توليد عسل سخن گفته كه : « فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاس » ؛ در عسل شفايي براي مردم است . از عسل منطقه خاصّي سخن نگفته بلكه به طور كلّي از خوبي عسل سخن گفته است وانگهي طبق گفته آقاي طاهرنيا كه زنبوردار است ، قرآن گفته : « فِيهِ شِفَاءٌ لِلنَّاس » نگفته : « شفاءٌ للمريض » يعني مردم نگذارند مريض شوند بعد عسل بخورند بلكه مردم عسل بخورند تا گرفتار مريضي نشوند .
 
                                                                 عسل فريومد