تلنگر

جمعه ای که گذشت تلفنی با آقای لطفیان رئیس شورای اسلامی فرومد صحبت می کردم ، ایشان یک خواسته ای داشت گفت : برای اینکه ما خوابمان نبرد نیاز به تلنگر داریم . گفتم : من چندین پیشنهاد برای شورا نوشتم ، دریغ از یک پاسخ از طرفِ اعضای شورا !

در اینجا بر مبنای درخواستِ ایشان یک موضوع را طرح می کنم .

از ابتدایی که اعضای شورای دورۀ پنجم رأی آوردند به آنها پیشنهاد دادم که یک گروه در فضای مجازی به وجود بیاورند تا در آن همۀ مطالب مربوط به شورا درج شود ، کارها ، مصوبات ، نظرها ، پیشنهادها ، اعتراضها ، پاسخها ، طرحها و ... ، سه چهار ماه طول کشید تا تقریبا همۀ اعضا موافقت کردند ، پیشنهاد من آن بود که پنج نفر اعضای شورا به اضافۀ دهیار محترم ، هر کدام یک روز در هفته پاسخگوی پرسشها و دیدگاههای مردم باشند من هم کمک می کنم و یک روز را به عهده می گیرم ، مواردی که بتوانم پاسخ می دهم و مواردی را که نتوانم به هر یک از اعضای شورا که لازم شد ارجاع می دهم ، به هر حال یک گروه با عنوان « شورا یاران » درست شد و شروع به افزودن اعضا شد ، همان اوّل یکی از اعضا گروه را ترک کرد که دیر ادمین شده است ، بعد هم دو نفر دیگر تاب نیاوردند و رفتند .

سؤال این است :

آیا پاسخ یک همولایتی که دوست دارد در فضای مجازی به اعضای شورای روستا کمک کند ، این است ؟

آیا سر جمع کردن همۀ مسائل مربوط به شورا در یک جا ، و داشتن نظم و انضباط کار ناصوابی است ؟

آیا پاسخ دادن به مردمی که به اعضای شورا رأی داده اند ، در خور اعضای شورا نیست ؟

آیا این برای شورای اسلامی فرومد ضعف نیست که در فضای مجازی گروه یا کانال یا وبلاگ خاص شورا یا دهیاری فرومد ندارد ؟

شورا یاران

شاه توت

کنارِ نهرِ آبِ کلاته نو در باغِ حسین حاجی محمّدرضا درختِ شاه توتی بود که در فصلِ شاه توت میزبانِ افرادِ مختلف بود ، باغِ خَلوَت و دِنجی بود ، ما همیشه برای شاه توت به آنجا می ­رفتیم . شاه توت می ­خوردیم و یک سطلِ کوچک هم پُر می­ کردیم و می ­آوردیم ، معمولاً شاه توتها از سطل با سوزنِ خیاطی خورده می­ شد !

شاه توتها قرمز بود وقتی می­ رسید و آبدار می­ شد سیاه می ­شد . وقتی شاه توت می ­خوردیم یا جمع می ­کردیم دستانمان رنگی می ­شد ما به کمکِ برگِ درختِ شاه توت و آبِ روانی که در باغ جاری بود دستهایمان را می شُستیم و بعد سطل را بر می ­داشتیم و راهی خانه می ­شدیم ، سطلِ شاه توت تُحفه ­ای بود برای مادر ! درختانِ شاه توت جزو خیرات بودند که همه استفاده می­ کردند .

یک روز چهار پنج نفر با هم برای شاه توت به باغِ مرحوم حسین فلّاح رفتیم . رضا هم با ما بود ، همه روی درخت بودیم و شاه توت می ­خوردیم یا در سطل می­ ریختیم که ناگهان صدایِ شکستنِ شاخۀ درخت و خِش و تاپ اُفتادن آمد . از درخت پایین آمدیم ، شاخۀ زیرِ پایِ رضا شکسته شده بود و رضا با کِتف به زمین خورده بود و کِتفش در رفته بود . رضا به جای آنکه ناراحت از درد باشد که کِتفش از جای خودش در رفته است ، نگران و ناراحتِ برخوردِ مادرش بود و از توبیخِ مادرش در هَراس بود ! 

به مناسبت درگذشت خانم سکینۀ دهقانیان

به پاس نجابت و رشادتِ خانم سکینۀ دهقانیان

سکینۀ دهقانیان ، زادۀ 1303 در فرومد است . می ­گوید : مادرِ شهید علی­رضا یاقوتی خواهر من بود ، او از من کوچکتر بود .

می­ گویم : شما از خان یادت می ­آید ؟

می ­گوید : اِهِه ، ها ، یوک !

می­ گویم : خان چطور بود ؟

می ­گوید : خان اوّل خوب بود ، بعد مردم دانه­ خورش کردند ! حقوق برای 60 سالگی برقرار کرد ! دفترچه درست کرد ! برای شیرگی و تریاکی قهوه­ خانه درست کرد که نظم و نَسَقی داشته باشد . وقتی هواپیما را آورد ، هنوز خانِ ما بود . کم کم یکی برّه بُرد ، یکی گوساله ، از اون دیانت برگشت .

می ­گویم : بهترین کارِ خان چه بود ؟

می­ گوید : 4 ـ 5 سال به فُقَرا می­ رسید ، شب به فقرا کمک می ­کرد .

[ در جنگِ جهانی دوم قند و شکر و ... مردم جیره­ بندی بوده ، نصرالله منوچهری / سردارآقا ( برادر خان ) آنها را از شاهرود می ­گرفته و موظّف بوده است سهمیّۀ مردم را به آنها برساند . طبقِ اسنادِ موجود این کار صورت نمی ­گرفته شاید در ابتدا اَندکی از آن در بینِ بعضی مردم توزیع می ­شده است . ]

می ­گویم : بدترین کارِ خان چه بود ؟

می­ گوید : زنهای شوهردار را به زور طلاق می ­گرفت و خودش می­ خواست ! و نام چند زن را می ­بَرد .

بعد ادامه می ­دهد : زنهایش از کوچۀ جنان نبودند . از کوچۀ بالا و پشند بودند .

پسرش محسن تعجّب کرده و چند بار می ­گوید : زنهای شوهردار ؟! زنهای شوهردار را طلاق می­ گرفت و خودش می­ خواست ؟! نه ؟!!

می ­گوید : برای خودم هم همین حرف را گفته بود .

رو می ­کند به پسرش محسن می ­گوید : یک روز پدرت آمد خانه ، ناراحت بود ، رنگش را باخته بود .

گفتم : چیه ؟ چرا ناراحتی ؟

گفت : خان گفته ؛ تو را طلاق بدهم که با تو ازدواج کند !

مقداری فکر کردم ، گفتم : ناراحت نباش ، می ­روم پیش دایی ­ام ، خان نمی­ داند که ملّاعیسی ، دایی من است . کفش و چادرم را برداشتم و رفتم به کوچۀ بالا ، پیش دایی ­ام ملّاعیسی اسکندری .

گفتم : دایی ! خان چُنین حرفی گفته !

دایی ­ام گفت : خُب ، خان که بهتر است ، اون برات کور را چه می ­کنی ؟!

گفتم : من بچّه ­ام را می ­خواهم ، اون موقع یک بچّه داشتم همین محمّد ، شوهرم را هم هر چه هست دوست دارم .

دایی ­ام گفت : من همین را می­ خواستم ، می­ خواستم که از زبانِ خودت بشنوم . برو در خانه­ ات بنشین و هر که آمد حرفی زد فقط با چوب به دندانهایش بزن و دندانهایش را بشکن ، بقیّه­ اش با من !

من دیگر خوشحال شدم و آمدم خانه ، به خدا بیامرز پدرت گفتم و او هم خوشحال شد .

محسن شبیهی می ­گوید : ملّاعیسی در کوچۀ بالا ، پایگاه و موقعیّت اجتماعی داشته ، مثلِ محمّد اعتمادی .

می ­گویم : این حرفهایت در بارۀ خان را در وبلاگ ثبت کنم ؟

می­ گوید : بنویس ، من از رئیسِ پاسگاه که پنج تا اسلحه داشت نترسیدم !

می ­گویم : این قصّۀ مدرسه که شما رفته بودی و چشمِ بچّه ­ها را در خورشید انداخته بودند چی بود ؟ ( من این مطلب را از مادرم شنیده بودم ، چون برادرم هم آن روز در مدرسه بوده است . )

می ­گوید : پدرش ( پدر محسن ) گفت : من می­ روم صحرا ، بچّه­ ها که از مدرسه آمدند ، کُود را به آنها بده بیاورند .

من دیدم دیر شد ، یک نفر به من خبر داد که چشمِ بچّه­ ها را در روز / خورشید انداخته­ اند . رفتم پُشتِ بام که ببینم راست است یا نه ؟ دیدم هاشمی ( که مردی قد کوتاه با موهای فِرفِری بود ) بچّه ­ها را در صفّ کرده و چشمِ آنها را در روز / خورشید انداخته است .

محسن می ­گوید : هر کَس چشمش را از خورشید بر می ­داشت ، دو ضربه چوب به کَفِ دستش می ­زد .

می­ گوید : از همان پُشتِ بام گفتم : هاشمی گِلّی قبرِ پدرت بسوزه ، وَر پدرت نماز می­ خوانند ؟!

فوری آمدم پایین و به مدرسه رفتم .

محسن می ­گوید : تا صدای مادرم آمد ، هاشمی فوری به ما گفت : بروید سایه ، بروید سایه .

ادامه می­ دهد : به مدرسه رفتم . گفتم : هم می ­گویید بچّه­ هایی که تراخُم دارند به مدرسه نیایند هم چشمِ بچّه ها را به خورشید می ­اندازی ؟! همان موهای فِرفِری ­اش را گرفتم و به زمینش کوبیدم ، نگذاشتم تکان بخورد . حسن ... چشمهایش را بَست که نبیند و بعد شهادت ندهد !

بچّه­ های دیگر می ­گفتند : الهی تو مادرِ ما می­ بودی !

می ­پرسم : این شعارهایی را که در انقلاب می ­دادی از کجا یاد گرفته بودی ؟

می ­گوید : من که سواد نداشتم ، به تهران رفته بودم ، از آنجا با دخترهایم به قم و جَمکران رفته بودیم ، همان شعارهایی که می ­دادند من ریسه / حفظ می ­کردم و همانها را می ­گفتم .

خمینی خمینی ، تو یاور حسینی ، ما یاور خمینی

خمینی بت شکن ـ ریشۀ بُت را بکَن

ای زینبِ قهرمان ، تو یاور حسینی ، ما یاور خمینی

رئیس پاسگاه ( عُلیا ) با پنج نفر آمدند ، خیلی ­ها فرار کردند ، من ایستادم شعار می ­دادم ، شیخ مدّاح هم بود ، فرار نکرد ، به من جُرأت می ­داد ، می ­گفت : نترس . مقدّم با قُنداقِ تفنگ به شانۀ من زد ، گفت : از میدان بیرون برو و گرنه خودم می­ کُشَمَت !

شب حسین ... آمد به خانۀ ما ، گفت : نکن ، می ­کُشَنَت ! تو هم مثلِ ما باش ، ما آخِر پیروز می­ شویم .

من گفتم : نه ، من خمینی را دوست دارم ، از کُشتن هم نمی­ ترسم .

تاج و تخت پهلوی ویران شود ـ تا خمینی واردِ ایران شود

به جای خانۀ ... که می­ رسیدیم می ­گفتم : بر شاه دوست لعنت .

می ­گویم : به کوچۀ ... نزدیکِ خانۀ فلانی و فلانی هم که می­ رسیدی با دست به دو طرف اشـاره می ­کردی و می ­گفتی : « نه شرقی ، نه غربی ـ جمهوری اسلامی » ؟! می­ خندد . 

این مصاحبه در تاریخ سه شنبه هفتم بهمن 1393 در وبلاگ خطّۀ فریومد / فرومد درج شده بود ، به مناسبت درگذشت خانم دهقانیان باز نشر شد .

نسناس

نَسناس

ما داخلِ کتابخانه بودیم ، لای دربِ کتابخانه را باز کرد سرش را داخلِ کتابخانه آورد گفت : مهدی بیا ، بیا . مهدی میری رفت بیرون و بعد آمد داخل گفت : با تو کار دارد . من رفتم بیرون . گفت : بچّه تان خیلی ناخوشه ، مادرت منو فرستاده که بیام به شما بگم بری بی بی تِ خبر کنی !

من دستپاچه شدم فوری دوچرخۀ مهدی میری را گرفتم و رفتم به کوچۀ تَه ، جای سرپلی ، رفتم به خانۀ مادر بزرگم ، از غروب خورشید نیم ساعتی گذشته بود و کوچه­ ها تاریک شده بود . مادر بزرگم نبود ، با عجله آمدم به خانه . دیدم پدر و مادرم در خانه نشسته­ اند ، بچّه هم مریض نیست ، گفتم : رفتم بی بی نبود ، مادرم گفت : برای چی ؟ گفتم : زن ... اومده می گِه : بچّه تان خیلی مریضه مادرت منو فرستاده که به شما بگم دنبال بی بیت بری !

مادرم گفت : اومده می گِه : مادرت کجاست بیاد برام لحاف بدوزه ؟ او برا لحافِ خودش اومده دروغ گفته !

یک بار هم سر جادۀ فرومد در کاهک ایستاده بود ، نصفِ شب بود ، ما از اجرایِ نمایش بر می ­گشتیم ، مرحوم مسلم نصیری ایستاد و سوارش کرد ، در فرومد از راننده می ­خواست که او را تا دمِ دربِ خانه­ اش ببرد ، بعد هم از من خواست کمکش کنم بارش را برایش ببرم . کرایۀ راننده را هم نداد گفت : کرایه ات را فردا بهت می دَم .

مادرم می گوید : یک بار آمد خانه ، گفت : بیا این تریاک من را آماده کن تا من بکشم ، من گفتم : بَلَد نیستم ، سر و صدا راه انداخته بود که تو چرا کار مرا انجام نمی­ دهی ؟ گفتم : تو خودت که مُعتادی بَلَد نیستی ، من از کجا بَلَد باشم ؟! یک خاطرۀ دیگر هم دارم که تعریف کردن ندارد .

این خاطره را برای مادرم خواندم ، گفت : یک بار هم رفته بود دنبالِ بی بی ، بِهِش گفته بود که دخترت را بادش گرفته ( حالتِ احتضار ) ، بی بی هم تُند تُند آمده بود که به نَفَس نَفَس افتاده بود وقتی می ­آید داخلِ حیاط می­ بیند من نیستم ، به زنِ عمو چنگ می­ زند که دخترم را چکار کردید ؟! زنِ عمو می ­گوید : دخترت رفته صحرا که توت بخورد . بعد بی بی به آن زن می­ گوید : چرا این خبر دروغ را به من دادی ؟! گفته بود : اگر این طوری نمی ­گفتم : زود نمی ­آمدی که برایم لحاف بدوزی ، بی بی گفته بود : من اصلاً برایت لحاف نمی دوزم !

لانۀ کلاغ

چند سالی فصلِ توت که می­ شد دو سه درختِ توت از عموحسین می ­خریدیم یعنی یکی دو ماهی که توتِ تازه بود ، توتها را می­ خریدیم . تقریباً هر روز برای توتِ تازه خوردن تا خیرآباد می ­رفتیم . یکی از روزها هم که آب سهمِ باغِ عموحسین بود ، آب را به پای درختانِ توت می­ انداخت و ما بچّه ­ها کفشهایمان را در می ­آوردیم ، پاچه ­ها­یمان را بالا می­ زدیم و زمینِ پای درختان را لگد می ­کردیم تا سِفت شود ، ما بچّه­ ها به این کار چَمَن بَع بَع می ­گفتیم . وقتی این چَمَن یا پایِ درختِ توت سِفت می شد توتهای تازه که پای درخت می ­ریخت خاکی نمی­ شد یعنی خاکها نَرم نبود که به توتها بچسبد . در ردیفِ درختهای توت یک درخت که در زاویۀ جنوبِ غربی باغ قرار داشت بزرگتر بود و ارتفاع تنه ­اش هم بیشتر ، من نمی ­توانستم از آن درخت بالا بروم ، در شاخه ­های بالای آن درخت یک لانۀ کلاغ بود که گاه و بیگاه قار قارشان بلند بود . یک روز بچّه­ ها تصمیم گرفتند که جوجه ­های کلاغ را که در آشیانه است بگیرند ، من هم برای خودم دست و پا می ­زدم . قرار شد رمضانعلی به بالای درخت برود ، به بالاترین جا که آشیانه هست ، علی و حاجی هم در شاخه ­های پایین ­تر باشند و دو کار را انجام بدهند یکی اینکه سر و صدا کنند تا کلاغها به کلّۀ رمضانعلی نپرّند و دیگر اینکه یک جوجه را از رمضانعلی بگیرند تا بتواند جوجۀ دیگر را بردارد . کلاغها چرخ می ­زدند و قار قار می ­کردند ، من برای خودم به هوا می ­پریدم و ذوق داشتم ، یک سری هم سر و صدا راه انداخته بودند که مثلاً کلاغها تار و مار شوند . عاقبت بچّه­ ها موفّق شدند که جوجه کلاغها را بگیرند ولی وقتی از درخت پایین آمدند با خودشان گفتند : اینا به چه درد می ­خورن ؟ اینا که صُندلی نِن ؟! ( اینها به چه درد می ­خورند ؟ اینها که هنوز پَر در نیاورده ­اند ؟! ) البتّه مهمّ ­تر از جوجۀ کلاغها ، برداشتنِ جوجه­ ها از آشیانۀ کلاغ هیجان داشت . در نگاهِ من رمضانعلی خیلی بزرگ جلوه می ­کرد که از آن درختِ تنومند و مرتفع بالا رفته و به آن شاخۀ بالایی رفته و از کلاغها هم نترسیده جوجۀ آنها را برداشته است ! کاش درک می ­کردیم که نباید جوجه­ ها را از لانه هایشان برداریم .