لانۀ کلاغ
چند سالی فصلِ توت که می شد دو سه درختِ توت از عموحسین می خریدیم یعنی یکی دو ماهی که توتِ تازه بود ، توتها را می خریدیم . تقریباً هر روز برای توتِ تازه خوردن تا خیرآباد می رفتیم . یکی از روزها هم که آب سهمِ باغِ عموحسین بود ، آب را به پای درختانِ توت می انداخت و ما بچّه ها کفشهایمان را در می آوردیم ، پاچه هایمان را بالا می زدیم و زمینِ پای درختان را لگد می کردیم تا سِفت شود ، ما بچّه ها به این کار چَمَن بَع بَع می گفتیم . وقتی این چَمَن یا پایِ درختِ توت سِفت می شد توتهای تازه که پای درخت می ریخت خاکی نمی شد یعنی خاکها نَرم نبود که به توتها بچسبد . در ردیفِ درختهای توت یک درخت که در زاویۀ جنوبِ غربی باغ قرار داشت بزرگتر بود و ارتفاع تنه اش هم بیشتر ، من نمی توانستم از آن درخت بالا بروم ، در شاخه های بالای آن درخت یک لانۀ کلاغ بود که گاه و بیگاه قار قارشان بلند بود . یک روز بچّه ها تصمیم گرفتند که جوجه های کلاغ را که در آشیانه است بگیرند ، من هم برای خودم دست و پا می زدم . قرار شد رمضانعلی به بالای درخت برود ، به بالاترین جا که آشیانه هست ، علی و حاجی هم در شاخه های پایین تر باشند و دو کار را انجام بدهند یکی اینکه سر و صدا کنند تا کلاغها به کلّۀ رمضانعلی نپرّند و دیگر اینکه یک جوجه را از رمضانعلی بگیرند تا بتواند جوجۀ دیگر را بردارد . کلاغها چرخ می زدند و قار قار می کردند ، من برای خودم به هوا می پریدم و ذوق داشتم ، یک سری هم سر و صدا راه انداخته بودند که مثلاً کلاغها تار و مار شوند . عاقبت بچّه ها موفّق شدند که جوجه کلاغها را بگیرند ولی وقتی از درخت پایین آمدند با خودشان گفتند : اینا به چه درد می خورن ؟ اینا که صُندلی نِن ؟! ( اینها به چه درد می خورند ؟ اینها که هنوز پَر در نیاورده اند ؟! ) البتّه مهمّ تر از جوجۀ کلاغها ، برداشتنِ جوجه ها از آشیانۀ کلاغ هیجان داشت . در نگاهِ من رمضانعلی خیلی بزرگ جلوه می کرد که از آن درختِ تنومند و مرتفع بالا رفته و به آن شاخۀ بالایی رفته و از کلاغها هم نترسیده جوجۀ آنها را برداشته است ! کاش درک می کردیم که نباید جوجه ها را از لانه هایشان برداریم .
myaghoutian@yahoo.com