مبالغ اهدایی در یک سور ـ سال 1353

مبالغ اهدایی در یک سور ـ سال 1353 

البته می شود این جدول را تحلیل هم کرد .

هوا بَس ناجوانمردانه سرد بود !

هوا بَس ناجوانمردانه سرد بود !

از وقتی من یادم می ­آید غیر از مدّتِ کوتاهی ما خَر نداشتیم ، گاهی برای آوردنِ هیزم یا مسافرت باید از کسی خَر می­ گرفتیم مثلاً برای رفتن به کَهنه ، خَرِ عموحسین را گرفتیم .

یک روز پدر و مادرم به من گفتند : برو به خانۀ قَمَر ، با او صحبت کرده ­ایم ، سه تا خَر دارد ، گفته بیایید شما یکی را برای خودتان ببرید .

من چون آشنایی نداشتم تأمّل کردم .

مادرم گفت : ترس ندارد ، خودش از طویله در می ­آورد افسارش را به دستت می ­دهد ، آن هم پُشتِ سرت می ­آید .

همین طور هم بود ، خَر را به آرامی آوردم و احساسِ خوبی داشتم ، چون حسّ می ­کردم بزرگ شده ­ام . خَرَک آهنی را روی جُلِ خَر بار می ­کردم ، چهار پیتِ بیست لیتری هم این طرف و آن طرفِ خَر می ­گذاشتم ، سوار می­ شدم تا جلو درمانگاه روستا که آن موقع مظهرِ قناتِ کلاته نو بود می ­رفتم . پیتها را تا نصفه آب می­ کردم و روی خَرَک می ­گذاشتم ، بعد با دَبّه چهار تا پیت را پُر می ­کردم ، باز سوار می ­شدم و می ­آمدم ، از همین سمتِ جادّه هم می­ آمدم ، آن موقع هنوز مسیر رفت و آمد بیشتر از کنارِ درمانگاه ، سمتِ جنوبی قلعه شهرستان و مفت ­آباد بود . یک حسِّ استقلال که خودم می ­توانم بروم آب بیاورم و از آوردنِ آب با دبّه و کوزه از کوشک هم خلاص شدیم . این خاطرات مربوط به قبل از سال 1362 می ­شود . 

در آن روزگار زمستان که می ­شد کار صحرا تمام شده ، محصولات برداشت شده ، زمینها هم کِشت شده بود و نوبتِ آفتاب ­نشینی مردم بود . 

 بعضی افراد که تا توانسته بودند از گُردۀ الاغِ بیچاره کار کشیده بودند ، در زمستانِ سرد ، نیاز به الاغ نداشتند که آن را در طویله نگه دارند و به آن آذوقه بدهند . خَر بیچاره را رها می ­کردند . حالا در این شبهای سرد باید در بیرون باشد ، واقعاً هوا بس ناجوانمردانه سرد بود ! از اذّیّت بچّه­ ها هم در امان نبود ، جوانها هر جور آزاری را به آن حیواناتِ زبان بسته می ­­رساندند . شده چند نفری آن را از بلندی به تَهِ گودال پَرت می ­کردند .

یکی از دوستان می ­گفت : در روستای ما که جوانها نفت می­ ریختند و آتش هم می ­زدند !

کسی هم نبود که بگوید : نکنید این کارها را ، گناه دارد . وقتی بزرگترها خَرها را رها می ­کردند ، خودشان می­ خواستند چه بگویند ؟! البتّه بعضی افراد همان اوّل که خَر را نمی­ خواستند در تاریکی شبی آن را می­ کُشتند !

بعضی به جای خَر از موتور استفاده می ­کنند . می ­گویند : نگهداری یک خَر ، دو تا اتاق می­ خواهد یکی برای طویله ، یکی هم برای آذوقه / علوفه / کاهدان ولی نگهداری موتور راحت­ تر است .

چند سال پیش مادرم گفت : فلانی خَرش را به درختِ جلو حیاطش بسته ، وقتی آمده ، دیده همان طناب به گردنِ خرش پیچیده و خَفه شده ، بعد شروع به گریه کرده .

گفتم : برای خَر گریه کرده است ؟

گفت : ها نَنَه ، خَر یَکی سیصد و پینجا هَزَر تِمِنِه ! ( بله مادر ، هر رأس خَر سیصد و پنجاه هزار تومان است ! )

بعد به این نتیجه رسیدم که گذشت آن زمانی که من رفتم یک رأسِ خَر از قَمَر مجّانی گرفتم و آوردم . گذشت آن زمانی که خَرها را در زمستان رها می ­کردند . حالا خَرها برای خودشان قیمت دارند ، هر خَری که خَرتر باشد و خَریّت بیشتری داشته باشد قیمتِ بیشتری دارد . گویا در زمانِ ابن ­یمین هم قیمتِ خَرها زیاد بوده است !

ای بسـا که ابن ­یمین در گَه و بی ­گَه گفته است

که سعـــــادت همه بـا بی ­هنـــران است ای دل

من گرفتـــم که نمــــودی یَـدِ بَیضـــــا به سخــن

نُطقِ عیسی چه کنی دورِ خَران است ای دل ؟!

دیوان ابن­ یمین ، ص 454

 

 

خاطراتِ کودکی آقا نجفی قوچانی در این موضوع

در عصرِ روزى كه پدرم نيامده بود دوبار سوفالِ گندم بار بستند و يك بار هم جو و چـون سوفالِ جـو كوتاه بود به ميانِ تور مثلِ كاه بار نمودند با دو سه گاو و مَواشى ديگـر از سر كوه جمعـاً پايين آمديم ، رُبع فَرسخى به خرمنگاه مانده راه باغات از راه خرمنگاه جدا مى ­شد .

دهـقـان و دروگـرهـا به لحاظِ راحتى خيال بلكه ميوه ­اى هم بخورند گفتند به من : بارها را بـه خـرمـنـگـاه بـيـنـداز و مالها را ببر منزل ، ما از طرفِ باغات مى­ رويم و من تنها بارها و گـاوهـا و كُـرّه خـرهـا را از طرفِ خرمنگاه بُردم . در دويست قدمى خرمنگاه كه راه باريكى در دامـنـۀ كـوهـى و در پـايـينِ كوه درّۀ عميقى بود رسيدم و يك گاو عقب بارها بود اين گاو را خواستم جلو بيفتد كه بار بهتر توجّه و مراقبت شود آن گاو از طرفِ بالاى راه رفت جلو و چـون از راه زيـاد مـنفصل نشد پهلو زد به آن بارِ جو كه در ميانِ تور بود و خر با بار جو افتاد و البتّه آن بار با الاغ  ، اگر كُرِۀ حقيقى نباشد كرويّت حِسيّه را حائز است و همين مـقـدار كـافـى اسـت در سرعتِ غلطيدن الاغ و بار در اين سراشيبى تند و افتادن به آن درّۀ عميق و ريز ريز شدنِ الاغ و بار .

تا الاغ افتاد و بناى غَلتيدن گذاشت از دِهشت و وَحشتِ عاقبت و عجلۀ جلوگيرى با آنكه چهار مـن وزن در آن وقـت نـداشـتـم و اقـلّاً الاغ و بـارش چـهـل ـ پـنـجاه من بود از طرفِ بالا ، دست انداختم به چشمهاى تور در حالى كه اين كُرِه به پـرش رو بـه پـايـيـن مى ­رود . به مجرّد آنكه پَنجه­ ها به تور بند شد مرا بلند نمود و پَـرانـيـد بـه طرفِ پايين و به قدر يك ذرع دورتر از اين كوه غَلتان ، خوردم به زمين پُر خـار و سـنـگـلاخ و بـه مـجـرّدِ خـوردن به زمين از ترسِ آنكه اين كُرِه اگر به من برسد اسـتـخـوانـهـاى مـرا در هـم خـواهـد شـكـسـت و بـه راهِ عـدم خـواهـم رفـت فـوراً مـن مـثـلِ دانـۀ اسـپـند از روى آتش جَسته بدونِ اينكه ملتفت شوم كه كجا شكسته و كجا مجروح شـده قامتِ كوچك خود را ستون نموده شانه را به زير بار و دستها را به چشمه­ هاى تور بـنـد نـموده ، پاها را به زمين سيخ و ميخ نموده اين كُرۀ غَلتان را كه مركّب از بار جو و الاغ بـود در آن سـراشـيبى تند نگاه داشتم . در نزديكى غروبِ آفتاب آنچه به چشم اندازهاى رو به رو نگاه مى­ كنم كه كسى را ببينم استنصار كنم كسى پيدا نيست .

... بعد از رُبعِ ساعتى كه در زير اين بـار سـنـگـيـن و عـشـقِ مـفـرط آن به طرفِ پايين مزاحمت نموده و در نزاع بوده كه از شدّت خستگى و ضعف ساقها مى ­لرزيد و خونهاى جراحتهاى پا و سر و دست از لباس گذشته بـه زمـيـن مـتـقـاطـر بـود ولو در آن حـين چون همّت شجاعت و شهامت متوجّه حفظِ الاغ بود چندان احـسـاس درد و اَلَم نمى شـد ولى جـراحـتِ ران بـزرگ و عـميق بود كه جوزى در گُودى آن جـاگـيـر مـى ­شـد ، ... تا بالاخره كسى از دور ديده و خوانده شد و آمد ، به كمك يكديگر از آن وَرطه خلاص شديم و ساعت دو از شب وارد منزل شديم پدرم ولو با دروگرها قدرى عِقاب و عِتاب نموده لكن بى فايده بود .

و نـيـز روزى دو الاغ را دسـتـه بار نمودند جهتِ خرمنگاه حَرَكَت نمودم و پدرم آن روز را به درو آمـده بـود چـون راه سـراشـيـبى بود زير دُمى يك الاغ پاره شد پالان با بار آمد روى گـردنِ الاغ و نزديك شد كه بار بيفتد و افتادنِ بار هميشه موجبِ حُزن و اندوه و گريۀ من مـى ­شـد كـه چـرا اين كارِ من ناقص ماند و كمال نيافت و به انجام نرسيد به فوريّت سرِ الاغ را به طرفِ كوه و سربالايى برگردانيدم و چند قَدَمى هم رو به بالا راندم و بار و پـالان را نـيـز بـه هـزار زور و زحـمـت بـه عـقـب كـشـيـدم تـا آنكه بـه جـاى اوّل در پُشتِ الاغ قـرار گـرفت و مصيبت وقتى كه زير دُمى الاغ بسته نمى ­شد و ريسمان زيـادى هـم نـبـود ، بـسـيـار بزرگ و فوق الطاقة شد و اگر سرِ الاغ به طرفِ پايين بر گـردد بـاز مـثـلِ اوّل در شُـرُف افـتـادن مـى ­شـود آن هـم لايـحـتـمـل است ، كَمَربند خود را كه قطعۀ كَرباسى كُهنه بود و جهتِ علامتِ سيادت ، رنگِ او را سـبـز نـمـوده بودند ، از روى ضرورت از كَمَر باز نمودم كه در زيرِ دُم الاغ ببندم و نظر بـه ايـنكه بستن اين كمربند به زيرِ دُم الاغ توهين بزرگى بود به مقامِ سيادت و به عـقـيـدۀ صـاف و بـى ­غـشّ مـن نـظـيـر تـوهـيـنـاتِ ابـى جـهـل بـه مَـقـامِ اَقـدسِ نَـبَـوى صـورت گـرفـت و لكـن نـظـر به اينكه الضّروراتُ تَبيحُ المَـحـذوراتِ [ ضرورتها محذورات را مباح می ­کنند . ] خواهى نخواهى آن را بستم و به حدّى بر من اثر كرد و حُزن و اندوه هجوم آورد و گریۀ شدید رُخ داد که تا اصلِ خرمنگاه قریبِ نیم فرسخ راه به صداى بلند در هواى گرم گريه مى كردم و خيلى خائف بودم كه اگر الاغ بـ ... و يا سِرگين بياندازد و آن كـمـربـنـد آلوده شـود چـه خـواهـد شـد يـا عـالَم مـتـزلزل شـود و يـا بـلايـى بـر مـن نـازل شـود و يـا كـافِـر گـردم كـه قابل توبه نباشم .

و بـالجـمـله بـا گـريـه و لُنـد لُنـد بـا پـدرم واردِ خـرمـنـگـاه شـدم اوّل به فوريّت كمربندِ خود را از در ... الاغ باز كردم و او را بوسيدم و به كمر بستم ، بارها را انداختم به همان الاغ كه سببِ اين توهين بزرگ شده بود سوار شدم و چند چوبى هـم بـه سـر آن حـيـوان زدم و لكـن عُـمـدۀ غـيـظِ مـن از پـدرم بـود كـه چـرا شـخـص ‍ عاقل و مختار اين قدر بى ­مبالات باشد كه ريسمانِ سُستى زير دُمِ الاغِ خود قرار داده است .

القصّه رسيدم به دروگاه و البتّه كسى كه يك ساعت به شدّت گريه كرده باشد ولو خـامـوش بـاشـد تا مدّتى پيداست از سُرخى چشم و تَرى ياخان [ یَقه ] و گرفتگى حُزن و چـيـن افتادن ابرو . من كه چشمم به پدرم افتاد آثارِ غليظ و حُزن بر من مُستولى شد كَأنَّهُ پدرم را كُشته ، او هم كه مرا ديد فهميد كه حادثه ­اى رُخ داده ،

گفت : پسر چرا گريه كرده ­اى ؟

حُزن هجوم­ آور شده راه گلو را گرفته نَفَس بيرون نيامده الّا با گريه بدونِ اينكه به مـخـارجِ حـروف بـخـورد و حـروفِ جـواب حـاصـل شـود بـه قـدر ده دقـيـقـه مجالِ جواب نيافته گريه كردم . پدرم همان طور كه به يك دست داس و به دست ديگر يك قبضه سُفال گرفته متحيّرانه ايستاده به من نظر مى ­كند و من هم جدّ مى­ كنم كه جواب او را بـدهم ، گريه بيشتر شدّت مى ­كند و ممكن نمى­ شود .

او هم مصرّ شده كه : پسر چه شده ؟!

با ايـنكـه نـسـبت به پدر بسيار مؤدّب و ردّ بر حرف و كار او و لو خطا بود هيچ وقت نكرده بودم بعد از مدّتى مخلوط با گريه اين كلمات را جواب دادم .

گـفـتـم : نـه خـودت به آدم مى ­مانى و نه زراعت و اسبابِ زراعتت به ديگران مى ­ماند و نه خرت به خرِ آدم مى ­ماند و نه زير دُمى خرت به زير دُمى خر آدميزاد مى ­ماند بى ­خود خود را زراعتكار اسم گذاشته ، من تعجّب دارم كه چرا آسمان خراب نمى ­شود و چرا زلزله نمى ­آيد كاش در آن وقت دستم شُل مى شد ، چرا نگذاشتم كه بار بيفتد بلكه الاغ هم بميرد ، اى خـدا چـه اتّـفـاق زشـتـى افـتـاد و چـه گـنـاهـى بـزرگـى سـر زد ، طـفـلِ مـعـصـوم هـشـت نُـه سـاله ، مـسـلمـان نـشـده كـافـر شـدم آيـا خـدا تـوبـه ام را قبول مى كند و ... و ... و ...

گفت : پسر چه شده ؟!

در ميانِ گريه گفتم : مى­ خواهى چه بشود از اين بالاتر هم مى­ شود كـه مـن از روى اضـطـرار بـارِ آتـش خـوردۀ تـو را نـگـذارم بـيـفـتـد و شـالِ سـيّـديـم را بـه در ... الاغِ تـو ببندم كه پنج من گندم تو مى ­خواهم به خرمنگاه برسانم ، همچو كارى تا به حال از كسى صادر شده ؟ خنده­ اى كرد .

گفت : عَجَب ديوانه بوده ! و مـشغول درو شد من هم از عقبِ مالها كه از دروزار دور شده بودند رفتم و با خود به فكر رفـتـم كـه بـا ايـن سـخـتـى و بـزرگـى حـادثـه و سُـسـت تـلقّى كـردنِ پدر من كه از من عاقل­ تر و فـهميده ­تر بود موجب چيست ؟ من خطا كرده­ ام در اهمّيّت دادن به اين مطلب كه مرا ديوانه خواند ؟! ... .

سیاحت شرق ، انتشارات امیر کبیر ، 1378 ، آیت الله سیّد محمّد حسن نجفی / آقا نجفی قوچانی ،  ص 7 ـ 12

در حدودِ سال 1320 [ در نجف ­آبادِ اصفهان ] ... با یك آقای پیرمردی آشنا شدم ـ خدایش بیامرزد ـ به نام حاج شیخ احمد نجف ­آبادی . او به قدری آدم ساده ­زیستی بود و به قدری در تشریفاتِ زندگی لاقید بود كه حیرت ­آور بود و برای مثلِ ما قابلِ تحمّل نیست . مثلاً دیده شده بود كه اگر چیزی پیدا نمی­ كرد كه اُلاغش را ببندد عمامه­ اش را باز می كرد به گردنِ او می­ بَست و سر آن را به درخت می ­بَست یا گاهی عمامه ­اش را باز می ­كرد به سر اُلاغ می ­بَست و مثلِ یك افسار درست می ­كرد . این قدر در زندگی بی ­تشریفات و لاقید و بی ­اعتنا بود ! و كوشش می ­كرد خودش را با مردم یكی كند . یكی كرد و توانست مردمی را حَرَكت بدهد .  

[ آشنایی با قرآن / 9 ، شهید مطهّری ، انتشارات صدرا ، چاپ اوّل ، 1380 ، ص 163 ـ 165 ]

 از راست : عبّاس کلانتریان ، رضا صحرایی ، شهید علی ­اکبر شکوهی ( جادّۀ بین فرومد و علی ­آباد )

ذُلفُوْ

من دربارۀ « ذُلفُوْ » مطالبی شنیده بودم امّا ریشۀ این کلمه را نمی­ دانستم ، گُمان می­ کردم « زلفو » است یعنی زلفهایشان بلند بوده است ولی امروز ( چهارشنبه 10 / 10 / 1399 ) که مطلب ذیل را خواندم فهمیدم « ذُلفُوْ » در واقع ذالفقار نامی بوده است . زنگ زدم به مادرم و گفتم شما هم از « ذُلفُوْ » یادت می ­آید گفت : نه ، تازه مادرم که بچّه بوده « ذُلفُوْ » به فرومد آمده ، می­ گفت : من دختر 7 ـ 8 ساله بودم با پدرم رفته بودیم باغ ، آن وقتها اعلام می­ کردند و یک روز را اختصاص می­ دادند که همه پنبه­ هایشان را جمع کنند پدرم غُوزه ­ها / پنبه ­ها را می­ آورد و به من گفته بود که تو در همینجا باش کسی غوزه­ ها را ندزدد . بعد یک زنی مرا صدا زد که : سکینه سکینه بیا برو دِه که « ذُلفُوْ » آمده ، من هم دویدم آمدم جای دالانِ نصرت [ کوچۀ ضلع شرقی باغ عمارت / حیاط میرزا عبدالحیّ طباطبایی ] آنجا دالانی بود و جمعیّت جمع شده بود ، آمده بودند که « ذُلفُوْ » را ببینند . 

سیدمحمّد هاشمی زنگ زد گفت : در مورد « ذُلفُوْ » از پدرم پرسیدم ؛ می ­گوید : یک دزد بوده است .

14 / 10 / 1399

در کتاب « نصرت لشکر » هم نوشته شده : نصرت لشکر در « مزینان » اسیرِ « ذُلفُوْ » شده و در « تُرکمن صحرا » از چنگش فرار کرده است .

ذُلفُوْ

همزمان با تصدّی آقای تقی­ زاده در خُراسان ساعت هفت و نیم بعد از ظهر 12 اردیبهشت 1308 زلزلۀ سختی در مشهد شد که قریب یک دقیقه به طول انجامید [ روزنامه اطّلاعات ، 12 / 2 / 1308 ، ص 2 ] روز بعد که خبرهای بیشتر منتشر شد معلوم شد که زلزله شهرهای شیروان ، قوچان ، باجگیران ، بجنورد ، کَلات ، چناران و دهات اطراف این شهرها را مدّتی طولانی تکان داده و تا بندر گَز را هم دربرگرفته و خسارت بسیار زیاد هم به بار آورده است [ روزنامه اطّلاعات 14 / 2 / 1308 ، ص 2 ] زلزله شدّت زیاد داشت . بعضی جاها زمین را سه ذرع شکافت و با بانگ مهیبی همراه بود . [ روزنامه اطّلاعات 15 / 2 / 1308 ، ص 1 ] دکتر باقر کاظمی در همان روزها از هَرات به مشهد آمده و به سُراغ تقی ­زاده رفت امّا به او خبر دادند که اُستاندار برای اعانت زلزله­ زدگان رفته است . [ یاداشتهایی از زندگانی باقر کاظمی ، ج 3 ، ص 67 و 68 ]

در آن بُرهه ذوالفقار نامی ، معروف به ذلفو ، در حدودِ قوچان سر به عِصیان برداشته بود . راه را بسته بود . مسافران را لُخت می­ کرد ، مأمورانِ ارتشی هم از ترسِ او از راههای آن حوالی گُذر نمی ­کردند . او به شهر قوچان هم دستبُردهایی می ­زد و تمامِ آن ناحیه را در ترس و ناامنی فرو برده داشت . ذوالفقار به نامِ خود سکّه زده و خود را شاه می ­خواند . تقی­ زاده در آن احوال که کسی جُرأتِ گذر از آن ناحیه نمی ­کرد به اتّفاق سرتیپ امان­ الله میرزا جهانبانی ، فرماندۀ وقتِ لشکر خُراسان ، سرهنگ مطبوعی ، رئیس وقتِ شهربانی خُراسان و تنی چند از مقاماتِ دیگر روانۀ نواحی زلزله زده شد . [ خواندنی­ها ، ش 8 ، 56 / 1 / 1329 ، ص 11 ـ مجلّۀ خواندنی­ها گُزارشی را از خطرهای طولِ آن سفر داده که برای آشنایی با اوضاع آن دوره خواندنی است امّا چون ربطی به موضع کتاب حاضر ندارد به این جا نقل نشد . ذلفو در همان تیرماه دستگیر شد و پس از بازجویی و محاکمه در مشهد به دار آویخته شد . بنگرید به روزنامه اطّلاعات 20 / 4 / 1308 ، ص 2 ] 

تاریخچه ای از فرمانروایان خُراسان از آغاز قاجار تا پایان پهلوی ، محمود فاضلی بیرجندی ، نشر پایان ، چاپ دوم ، 1399 ، ص 388 و 389

غالی خی یَوو ( غار خیابان )

 

استاد اجازه بفرمایید حالا معنی یک کلمه و اشتقاقِ آن را بپرسم و آن کلمۀ « خیابان » است که مردم نمی­ دانند اصلِ آن چیست ؟

سعید نفیسی : این کلمه در اصل نام یکی از آبادیهای متّصل به شهر هرات بوده که کم­ کم جزو شهر شده است . اوّلین بار که یک شارعِ پَهن و بزرگ در ایران ساخته شده در آنجا بوده و چون نامِ آن آبادی خیابان و خیابانِ هَرات بوده در هر جا که چُنین شارعِ بزرگی ساخته ­اند به آن « خیایان » گفته ­اند .

خیابان در اصل از دو کلمۀ « خوی » و « خی » به معنی عَرَق و اَشک و ترشّح مایعات و کلمۀ آب ساخته شده و خوی­ آب یا خی­ آب به معنی جایی که آب از زمین می ­جوشد و ترشّح می ­کند و « الف » و « نون » آخِر آن الف و نونی است که در آخِر بسیاری از نامهای جغرافیایی و آبادیهای ایران آمده است . مثل « رادکان » و « اردکان » و «رازان » و « تهران » و « شمیران » .

در آذربایجان هم نامِ سابقِ شهر کوچکی که اسم آن « مشکین­ شهر » است از قدیم « خیاو » بوده است و این کلمه نیز از « خوی » و « خی » و « او » که همان « آب » باشد ساخته شده است و خیاو نیز به معنی جایی است که آب از زمین می ­جوشد .  

در مکتب استاد سعید نفیسی ، ناشر مؤسّسۀ مطبوعاتی عطایی ، چاپ دوم ، سال 1344 ، ص 203 ـ 204 

و وفات امام فخرالدّین [ محمّد بن عمر الرازی ] در هرات بوده و مدفنِ مبارکِ او در خیابان است .

تذکرة الشّعراء ، ص 136

مَلِک امر به قتلِ عامّ و کَلّه مَنار داد و صاحب روضة الصّفا در وضعِ سلطنتِ او می­ نویسد :

« در کوچۀ خیابان به حوالی مزارِ فایض الانوار شیخ فخرالدّین رازی دو منار در دو طرفِ کوچه سر به اوجِ آسمان رسانید . »

غالی خی یَوو ـ غار خیابان یعنی خیابان زیرزمینی ، غاری که گُشاد است و داخل آن آمد و شد می­ شود .

کربلا مقیم فرومدی

 

این عکس درختان زرشک را آقای حسن آدینه از باغهای کربلا مقیم گرفته است .

مریضخانه [ حشمتیّه سبزوار ] مرجعِ تمامِ اهلِ شهر بود هر کس هر دردی داشت به آنجا مراجعه می ­کرد ، در واقع اپیدمی خانه­ های نزدیکِ مریضخانه هم ضمیمۀ مریضخانه می ­شد . جمیع کارهای طبّی و جرّاحیهای فوری در مریضخانه به عمل می­ آمد و با همان اسبابِ ناقص به هر اندازه مقدور بود کار می ­شد .

وقتی پیرمرد هفتاد ساله­ ای از مردم فرومد مرسوم به « کربلایی مُقیم فرومدی » را آوردند که پایش قانقرین شده بود [ قانقرایا : فساد عضو بر اثر نرسیدن خون gangrene ] و جُز قطعِ پا علاجی نداشت و لازم بود از بالاهای ران ، پایِ او قطع شود . من ناخوش را با کُلرفورم [ یکی از مواد بیهوشی سابق ] مدهوش کرده مشغولِ عمل شدم و پس از قطع گوشتها و بستنِ شَریانها در حالی که دهها انبُر و اسباب وصل به عضلات و شرایین بود مشغول پاره کردنِ استخوان فَخذ شدم . ارّۀ منحصر به فردی داشتم که کوچک و ظریف بود . یعنی ارّه ­ای بود که با آن دنده را یا اُستخوانهای کوچک بندهای انگشت را می ­بایستی قطع کرد . ولی از ناچاری برای استخوان فِمور [ استخوان ران : femur ] و قطعِ آن ، همان را به کار بردم . در وسطِ کار که اندکی از استخوان را ارّه کردم ارّه شکست و کار ناقص ماند .

ناگُزیر شدم غُلامحسین بلوری آدمِ مریضخانه را به عجله فرستادم نزدِ نجّاری و ارّۀ بزرگتری به شش تومان خرید و فوری آورد ، آن ارّه را جوشانده ، استخوان را قطع و عملِ جرّاحی را تمام کردم ، پیرمرد نجات یافت و سالها بعد تا در سبزوار بودم هر سال چند سیر زرشک که حاصلِ بیابانیِ آن حدود است برایم تعارف می ­فرستاد . به اصطلاح یادآوری می ­کرد و سپاسگزاریِ خود را نشان می ­داد و شاید کمتر هدیۀ طبّی و وصول به کمتر نعمتی در دنیا به اندازۀ همان چند سیر زرشکِ این پیرمردِ خوش قیافۀ بیابانی که یکپارچه صِدق و محبّت و سپاسگزاری بود برایم آن جلوه را در تمامِ دورۀ عُمر داشته است .

از این قبیل پاداشهای معنوی طبّی یا احساساتِ لطیفۀ بشری آن قدر در زندگی طبّی خود داشته ­ام که اگر بخواهم بنویسم زیاد است ولی در محفظۀ خاطرم از عزیزترین یادگارهایم محسوب است و حقیقتاً مایۀ نشاطِ خاطرم بوده و هست و خواهد بود .       

یادداشتهای دکتر قاسم غنی ( زندگی من ) مجلّد اوّل ، به کوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری ، انتشارات آبان ، تهران ، چاپ اوّل ، 1361 ، ص 177  

.......................................................................................................

امروز 4 / 2 / 1400 به عبّاس مقیمی زنگ زدم ، مطلب را گفتم و در مورد کربلا مقیم پرسیدم ، گفت : پدر بزرگِ پدرم بوده ، پدرم می­ گفت : پایش را قطع کرده ­اند ، الآن بعضی درختهای زرشکش در باغهای رودبار باقیمانده است .

به اکبر مقیمی تماس گرفتم ، گفت : پدر بزرگِ پدرم بوده ، بله پایش را قطع کرده ­اند ، مرض قند داشته است .

به عبّاس مهربانی تماس گرفتم ، گفت : من از پدرم شنیدم که پایش را قطع کرده ­اند ، آدم متشخّصی بوده و مردم برای رفع مشکل به او مراجعه می ­کرده ­اند و او هم مشکل مردم را حلّ می­ کرده است . آدم موردِ اعتمادی بوده است .

در قبرستان کوچۀ بالا هم روی یک سنگ قبر چُنین نوشته شده است .

حسین حاجی سلیمی ، فرزند کربلا مقیم ، تولّد 1267 ، تاریخ فوت 1 / 10 / 1332

ابراهیم حاجی سلیمی زنگ زد گفت : برای موضوع دیروز به چه نتیجه­ ای رسیدی ؟ من از عبّاس مقیمی کوچک در بارۀ نوشتۀ آن سنگ قبر پرسیدم ، می ­گوید : کربلا مقیم پدر بزرگ خودم بوده است . 5 / 2 / 1400  

به اکبر معینی تماس گرفتم و اصطلاحات پزشکی را پرسیدم . گفت : عجیب است که در آن زمان با آن امکاناتِ کم ، کربلا مقیم از فرومد به سبزوار به خاطر اینکه پایش را پزشک قطع کرده ، بابت سپاسگزاری سوغات می فرستاده ، ولی در این زمان یک همولایتی که باید پایش قطع می شده ، آمده بیمارستان ، من تمام سفارشاتی که برای پذیرش و تخفیف و ... توانسته ­ام انجام داده ام و خودم هم در اتاق عمل بالای سر مریض بوده ام . حالا هر وقت آن همولایتی مرا می­ بیند می گوید : ببین چه بلایی سرم آوردید ؟! ببین مرا به چه روزی انداختید !!  5 / 2 / 1400

.......................................................................................................

معرفی بیمارستان تخصصی و فوق تخصصی حشمتیه

بر اساس اسناد معتبر تاریخی بیمارستان حشمتیه سبزوار به عنوان اولین بیمارستان خراسان بزرگ و یکی از اولین بیمارستان های ایران در 21 بهمن سال 1298 هجری خورشیدی با پیشنهاد و همّت آقای دکتر قاسم غنی فرزند میرزا عبدالغنی از سادات عربشاهی از جمله اولین پزشکان نوین سبزوار با سوابق و مسئولیت های متعدد اجرایی و قانونگذاری و با کمک های مردمی و سرمایه گذاری سالار حشمت فرماندار وقت در باغی بیرون از شهر در محدوده ای به مساحت 1200 زرع ( 1352 متر ) و زیر بنای 4500 متر مربع احداث گردید و به پاس همکاری های ایشان به نام بیمارستان حشمتیه نامگذاری شد .