هوا بَس ناجوانمردانه سرد بود !

از وقتی من یادم می ­آید غیر از مدّتِ کوتاهی ما خَر نداشتیم ، گاهی برای آوردنِ هیزم یا مسافرت باید از کسی خَر می­ گرفتیم مثلاً برای رفتن به کَهنه ، خَرِ عموحسین را گرفتیم .

یک روز پدر و مادرم به من گفتند : برو به خانۀ قَمَر ، با او صحبت کرده ­ایم ، سه تا خَر دارد ، گفته بیایید شما یکی را برای خودتان ببرید .

من چون آشنایی نداشتم تأمّل کردم .

مادرم گفت : ترس ندارد ، خودش از طویله در می ­آورد افسارش را به دستت می ­دهد ، آن هم پُشتِ سرت می ­آید .

همین طور هم بود ، خَر را به آرامی آوردم و احساسِ خوبی داشتم ، چون حسّ می ­کردم بزرگ شده ­ام . خَرَک آهنی را روی جُلِ خَر بار می ­کردم ، چهار پیتِ بیست لیتری هم این طرف و آن طرفِ خَر می ­گذاشتم ، سوار می­ شدم تا جلو درمانگاه روستا که آن موقع مظهرِ قناتِ کلاته نو بود می ­رفتم . پیتها را تا نصفه آب می­ کردم و روی خَرَک می ­گذاشتم ، بعد با دَبّه چهار تا پیت را پُر می ­کردم ، باز سوار می ­شدم و می ­آمدم ، از همین سمتِ جادّه هم می­ آمدم ، آن موقع هنوز مسیر رفت و آمد بیشتر از کنارِ درمانگاه ، سمتِ جنوبی قلعه شهرستان و مفت ­آباد بود . یک حسِّ استقلال که خودم می ­توانم بروم آب بیاورم و از آوردنِ آب با دبّه و کوزه از کوشک هم خلاص شدیم . این خاطرات مربوط به قبل از سال 1362 می ­شود . 

در آن روزگار زمستان که می ­شد کار صحرا تمام شده ، محصولات برداشت شده ، زمینها هم کِشت شده بود و نوبتِ آفتاب ­نشینی مردم بود . 

 بعضی افراد که تا توانسته بودند از گُردۀ الاغِ بیچاره کار کشیده بودند ، در زمستانِ سرد ، نیاز به الاغ نداشتند که آن را در طویله نگه دارند و به آن آذوقه بدهند . خَر بیچاره را رها می ­کردند . حالا در این شبهای سرد باید در بیرون باشد ، واقعاً هوا بس ناجوانمردانه سرد بود ! از اذّیّت بچّه­ ها هم در امان نبود ، جوانها هر جور آزاری را به آن حیواناتِ زبان بسته می ­­رساندند . شده چند نفری آن را از بلندی به تَهِ گودال پَرت می ­کردند .

یکی از دوستان می ­گفت : در روستای ما که جوانها نفت می­ ریختند و آتش هم می ­زدند !

کسی هم نبود که بگوید : نکنید این کارها را ، گناه دارد . وقتی بزرگترها خَرها را رها می ­کردند ، خودشان می­ خواستند چه بگویند ؟! البتّه بعضی افراد همان اوّل که خَر را نمی­ خواستند در تاریکی شبی آن را می­ کُشتند !

بعضی به جای خَر از موتور استفاده می ­کنند . می ­گویند : نگهداری یک خَر ، دو تا اتاق می­ خواهد یکی برای طویله ، یکی هم برای آذوقه / علوفه / کاهدان ولی نگهداری موتور راحت­ تر است .

چند سال پیش مادرم گفت : فلانی خَرش را به درختِ جلو حیاطش بسته ، وقتی آمده ، دیده همان طناب به گردنِ خرش پیچیده و خَفه شده ، بعد شروع به گریه کرده .

گفتم : برای خَر گریه کرده است ؟

گفت : ها نَنَه ، خَر یَکی سیصد و پینجا هَزَر تِمِنِه ! ( بله مادر ، هر رأس خَر سیصد و پنجاه هزار تومان است ! )

بعد به این نتیجه رسیدم که گذشت آن زمانی که من رفتم یک رأسِ خَر از قَمَر مجّانی گرفتم و آوردم . گذشت آن زمانی که خَرها را در زمستان رها می ­کردند . حالا خَرها برای خودشان قیمت دارند ، هر خَری که خَرتر باشد و خَریّت بیشتری داشته باشد قیمتِ بیشتری دارد . گویا در زمانِ ابن ­یمین هم قیمتِ خَرها زیاد بوده است !

ای بسـا که ابن ­یمین در گَه و بی ­گَه گفته است

که سعـــــادت همه بـا بی ­هنـــران است ای دل

من گرفتـــم که نمــــودی یَـدِ بَیضـــــا به سخــن

نُطقِ عیسی چه کنی دورِ خَران است ای دل ؟!

دیوان ابن­ یمین ، ص 454

 

 

خاطراتِ کودکی آقا نجفی قوچانی در این موضوع

در عصرِ روزى كه پدرم نيامده بود دوبار سوفالِ گندم بار بستند و يك بار هم جو و چـون سوفالِ جـو كوتاه بود به ميانِ تور مثلِ كاه بار نمودند با دو سه گاو و مَواشى ديگـر از سر كوه جمعـاً پايين آمديم ، رُبع فَرسخى به خرمنگاه مانده راه باغات از راه خرمنگاه جدا مى ­شد .

دهـقـان و دروگـرهـا به لحاظِ راحتى خيال بلكه ميوه ­اى هم بخورند گفتند به من : بارها را بـه خـرمـنـگـاه بـيـنـداز و مالها را ببر منزل ، ما از طرفِ باغات مى­ رويم و من تنها بارها و گـاوهـا و كُـرّه خـرهـا را از طرفِ خرمنگاه بُردم . در دويست قدمى خرمنگاه كه راه باريكى در دامـنـۀ كـوهـى و در پـايـينِ كوه درّۀ عميقى بود رسيدم و يك گاو عقب بارها بود اين گاو را خواستم جلو بيفتد كه بار بهتر توجّه و مراقبت شود آن گاو از طرفِ بالاى راه رفت جلو و چـون از راه زيـاد مـنفصل نشد پهلو زد به آن بارِ جو كه در ميانِ تور بود و خر با بار جو افتاد و البتّه آن بار با الاغ  ، اگر كُرِۀ حقيقى نباشد كرويّت حِسيّه را حائز است و همين مـقـدار كـافـى اسـت در سرعتِ غلطيدن الاغ و بار در اين سراشيبى تند و افتادن به آن درّۀ عميق و ريز ريز شدنِ الاغ و بار .

تا الاغ افتاد و بناى غَلتيدن گذاشت از دِهشت و وَحشتِ عاقبت و عجلۀ جلوگيرى با آنكه چهار مـن وزن در آن وقـت نـداشـتـم و اقـلّاً الاغ و بـارش چـهـل ـ پـنـجاه من بود از طرفِ بالا ، دست انداختم به چشمهاى تور در حالى كه اين كُرِه به پـرش رو بـه پـايـيـن مى ­رود . به مجرّد آنكه پَنجه­ ها به تور بند شد مرا بلند نمود و پَـرانـيـد بـه طرفِ پايين و به قدر يك ذرع دورتر از اين كوه غَلتان ، خوردم به زمين پُر خـار و سـنـگـلاخ و بـه مـجـرّدِ خـوردن به زمين از ترسِ آنكه اين كُرِه اگر به من برسد اسـتـخـوانـهـاى مـرا در هـم خـواهـد شـكـسـت و بـه راهِ عـدم خـواهـم رفـت فـوراً مـن مـثـلِ دانـۀ اسـپـند از روى آتش جَسته بدونِ اينكه ملتفت شوم كه كجا شكسته و كجا مجروح شـده قامتِ كوچك خود را ستون نموده شانه را به زير بار و دستها را به چشمه­ هاى تور بـنـد نـموده ، پاها را به زمين سيخ و ميخ نموده اين كُرۀ غَلتان را كه مركّب از بار جو و الاغ بـود در آن سـراشـيبى تند نگاه داشتم . در نزديكى غروبِ آفتاب آنچه به چشم اندازهاى رو به رو نگاه مى­ كنم كه كسى را ببينم استنصار كنم كسى پيدا نيست .

... بعد از رُبعِ ساعتى كه در زير اين بـار سـنـگـيـن و عـشـقِ مـفـرط آن به طرفِ پايين مزاحمت نموده و در نزاع بوده كه از شدّت خستگى و ضعف ساقها مى ­لرزيد و خونهاى جراحتهاى پا و سر و دست از لباس گذشته بـه زمـيـن مـتـقـاطـر بـود ولو در آن حـين چون همّت شجاعت و شهامت متوجّه حفظِ الاغ بود چندان احـسـاس درد و اَلَم نمى شـد ولى جـراحـتِ ران بـزرگ و عـميق بود كه جوزى در گُودى آن جـاگـيـر مـى ­شـد ، ... تا بالاخره كسى از دور ديده و خوانده شد و آمد ، به كمك يكديگر از آن وَرطه خلاص شديم و ساعت دو از شب وارد منزل شديم پدرم ولو با دروگرها قدرى عِقاب و عِتاب نموده لكن بى فايده بود .

و نـيـز روزى دو الاغ را دسـتـه بار نمودند جهتِ خرمنگاه حَرَكَت نمودم و پدرم آن روز را به درو آمـده بـود چـون راه سـراشـيـبى بود زير دُمى يك الاغ پاره شد پالان با بار آمد روى گـردنِ الاغ و نزديك شد كه بار بيفتد و افتادنِ بار هميشه موجبِ حُزن و اندوه و گريۀ من مـى ­شـد كـه چـرا اين كارِ من ناقص ماند و كمال نيافت و به انجام نرسيد به فوريّت سرِ الاغ را به طرفِ كوه و سربالايى برگردانيدم و چند قَدَمى هم رو به بالا راندم و بار و پـالان را نـيـز بـه هـزار زور و زحـمـت بـه عـقـب كـشـيـدم تـا آنكه بـه جـاى اوّل در پُشتِ الاغ قـرار گـرفت و مصيبت وقتى كه زير دُمى الاغ بسته نمى ­شد و ريسمان زيـادى هـم نـبـود ، بـسـيـار بزرگ و فوق الطاقة شد و اگر سرِ الاغ به طرفِ پايين بر گـردد بـاز مـثـلِ اوّل در شُـرُف افـتـادن مـى ­شـود آن هـم لايـحـتـمـل است ، كَمَربند خود را كه قطعۀ كَرباسى كُهنه بود و جهتِ علامتِ سيادت ، رنگِ او را سـبـز نـمـوده بودند ، از روى ضرورت از كَمَر باز نمودم كه در زيرِ دُم الاغ ببندم و نظر بـه ايـنكه بستن اين كمربند به زيرِ دُم الاغ توهين بزرگى بود به مقامِ سيادت و به عـقـيـدۀ صـاف و بـى ­غـشّ مـن نـظـيـر تـوهـيـنـاتِ ابـى جـهـل بـه مَـقـامِ اَقـدسِ نَـبَـوى صـورت گـرفـت و لكـن نـظـر به اينكه الضّروراتُ تَبيحُ المَـحـذوراتِ [ ضرورتها محذورات را مباح می ­کنند . ] خواهى نخواهى آن را بستم و به حدّى بر من اثر كرد و حُزن و اندوه هجوم آورد و گریۀ شدید رُخ داد که تا اصلِ خرمنگاه قریبِ نیم فرسخ راه به صداى بلند در هواى گرم گريه مى كردم و خيلى خائف بودم كه اگر الاغ بـ ... و يا سِرگين بياندازد و آن كـمـربـنـد آلوده شـود چـه خـواهـد شـد يـا عـالَم مـتـزلزل شـود و يـا بـلايـى بـر مـن نـازل شـود و يـا كـافِـر گـردم كـه قابل توبه نباشم .

و بـالجـمـله بـا گـريـه و لُنـد لُنـد بـا پـدرم واردِ خـرمـنـگـاه شـدم اوّل به فوريّت كمربندِ خود را از در ... الاغ باز كردم و او را بوسيدم و به كمر بستم ، بارها را انداختم به همان الاغ كه سببِ اين توهين بزرگ شده بود سوار شدم و چند چوبى هـم بـه سـر آن حـيـوان زدم و لكـن عُـمـدۀ غـيـظِ مـن از پـدرم بـود كـه چـرا شـخـص ‍ عاقل و مختار اين قدر بى ­مبالات باشد كه ريسمانِ سُستى زير دُمِ الاغِ خود قرار داده است .

القصّه رسيدم به دروگاه و البتّه كسى كه يك ساعت به شدّت گريه كرده باشد ولو خـامـوش بـاشـد تا مدّتى پيداست از سُرخى چشم و تَرى ياخان [ یَقه ] و گرفتگى حُزن و چـيـن افتادن ابرو . من كه چشمم به پدرم افتاد آثارِ غليظ و حُزن بر من مُستولى شد كَأنَّهُ پدرم را كُشته ، او هم كه مرا ديد فهميد كه حادثه ­اى رُخ داده ،

گفت : پسر چرا گريه كرده ­اى ؟

حُزن هجوم­ آور شده راه گلو را گرفته نَفَس بيرون نيامده الّا با گريه بدونِ اينكه به مـخـارجِ حـروف بـخـورد و حـروفِ جـواب حـاصـل شـود بـه قـدر ده دقـيـقـه مجالِ جواب نيافته گريه كردم . پدرم همان طور كه به يك دست داس و به دست ديگر يك قبضه سُفال گرفته متحيّرانه ايستاده به من نظر مى ­كند و من هم جدّ مى­ كنم كه جواب او را بـدهم ، گريه بيشتر شدّت مى ­كند و ممكن نمى­ شود .

او هم مصرّ شده كه : پسر چه شده ؟!

با ايـنكـه نـسـبت به پدر بسيار مؤدّب و ردّ بر حرف و كار او و لو خطا بود هيچ وقت نكرده بودم بعد از مدّتى مخلوط با گريه اين كلمات را جواب دادم .

گـفـتـم : نـه خـودت به آدم مى ­مانى و نه زراعت و اسبابِ زراعتت به ديگران مى ­ماند و نه خرت به خرِ آدم مى ­ماند و نه زير دُمى خرت به زير دُمى خر آدميزاد مى ­ماند بى ­خود خود را زراعتكار اسم گذاشته ، من تعجّب دارم كه چرا آسمان خراب نمى ­شود و چرا زلزله نمى ­آيد كاش در آن وقت دستم شُل مى شد ، چرا نگذاشتم كه بار بيفتد بلكه الاغ هم بميرد ، اى خـدا چـه اتّـفـاق زشـتـى افـتـاد و چـه گـنـاهـى بـزرگـى سـر زد ، طـفـلِ مـعـصـوم هـشـت نُـه سـاله ، مـسـلمـان نـشـده كـافـر شـدم آيـا خـدا تـوبـه ام را قبول مى كند و ... و ... و ...

گفت : پسر چه شده ؟!

در ميانِ گريه گفتم : مى­ خواهى چه بشود از اين بالاتر هم مى­ شود كـه مـن از روى اضـطـرار بـارِ آتـش خـوردۀ تـو را نـگـذارم بـيـفـتـد و شـالِ سـيّـديـم را بـه در ... الاغِ تـو ببندم كه پنج من گندم تو مى ­خواهم به خرمنگاه برسانم ، همچو كارى تا به حال از كسى صادر شده ؟ خنده­ اى كرد .

گفت : عَجَب ديوانه بوده ! و مـشغول درو شد من هم از عقبِ مالها كه از دروزار دور شده بودند رفتم و با خود به فكر رفـتـم كـه بـا ايـن سـخـتـى و بـزرگـى حـادثـه و سُـسـت تـلقّى كـردنِ پدر من كه از من عاقل­ تر و فـهميده ­تر بود موجب چيست ؟ من خطا كرده­ ام در اهمّيّت دادن به اين مطلب كه مرا ديوانه خواند ؟! ... .

سیاحت شرق ، انتشارات امیر کبیر ، 1378 ، آیت الله سیّد محمّد حسن نجفی / آقا نجفی قوچانی ،  ص 7 ـ 12

در حدودِ سال 1320 [ در نجف ­آبادِ اصفهان ] ... با یك آقای پیرمردی آشنا شدم ـ خدایش بیامرزد ـ به نام حاج شیخ احمد نجف ­آبادی . او به قدری آدم ساده ­زیستی بود و به قدری در تشریفاتِ زندگی لاقید بود كه حیرت ­آور بود و برای مثلِ ما قابلِ تحمّل نیست . مثلاً دیده شده بود كه اگر چیزی پیدا نمی­ كرد كه اُلاغش را ببندد عمامه­ اش را باز می كرد به گردنِ او می­ بَست و سر آن را به درخت می ­بَست یا گاهی عمامه ­اش را باز می ­كرد به سر اُلاغ می ­بَست و مثلِ یك افسار درست می ­كرد . این قدر در زندگی بی ­تشریفات و لاقید و بی ­اعتنا بود ! و كوشش می ­كرد خودش را با مردم یكی كند . یكی كرد و توانست مردمی را حَرَكت بدهد .  

[ آشنایی با قرآن / 9 ، شهید مطهّری ، انتشارات صدرا ، چاپ اوّل ، 1380 ، ص 163 ـ 165 ]

 از راست : عبّاس کلانتریان ، رضا صحرایی ، شهید علی ­اکبر شکوهی ( جادّۀ بین فرومد و علی ­آباد )