رفتار دو پدر

 

جلو حیاطمان ایستاده بودم و به جمعیّتی که در محلِّ تصادف جمع شده بودند نگاه می ­کردم ، جوانی بدونِ اجازه ، ماشین سواری ( پیکان ) برادرش را برداشته بود و همین جای پُل کالِ دروازه تصادف کرد . می­ گفتند : تصدیق ( گواهینامۀ رانندگی ) هم ندارد . خبر به پدرش رسیده بود ، پدرش از تهِ کال جلو حیاطِ ما ردّ شد ، غضبناک بود ، به جمعیّت که رسید اوّلین کاری که کرد ، سیلی محکمی جلو مردم به صورتِ پسرش نواخت ! شاید چند تا فحش هم داد . راستش این پدر و پسر هر دو برای من چَندِش ­آور بودند .  

شاید من آن موقع کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی بودم .

من با آقای ولی نیکنام دوست بودم ، او مشاور بود ، یک بار با هم خانوادگی به مسافرت رفتیم و در راه برگشت به فرومد آمدیم . ایشان خاطراتِ زیادی برای من نقل می ­کرد . یک بار گفت : ما وضعیّت اقتصادی مناسبی نداشتیم . یک نفر مبلغِ سی هزار تومان به پدرم امانت داده بود که برایش نگه دارد . برادرم بدونِ اجازه این پول را برداشته و رفته بود قماربازی که ببرد و به خیالِ خودش زندگی ما را از فقر و نداری نجات دهد ولی همه ­اش را باخته بود . پدرم یک قطعه زمین داشت همان را فروخت و بدهی ­اش را داد و به برادرم هیچی نگفت . حدودِ یک هفته­ ای که گذشت ، همه در خانه نشسته بودیم . برادرم آهسته آهسته شروع به گریستن کرد و یکمرتبه بُغضش ترکید و گفت : لااقل یک چیزی به من بگویید من که از فشار مُردم و شروع کرد با های های بلند گریستن . وقتی این حرف را زد ؛ پدرم فقط گفت : خوبه ! خوبه !

یک پدر فرزندش را به خاطر خطایی که کرده ، در جمع سیلی می­ زند ، و یک پدر فرزندش را به خاطر خطایی که کرده حتّی در منزل یا خَلوت هم به رُخش نمی­ آورَد . کدام بهتر است ؟!

آقای نیکنام بیست و نهم اُردیبهشت 1400 راهی سفرِ آخِرت شد . خدا رحمتش کند .

يَا اَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ! اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ . اِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ . ( بقره ، 2 / ١٥٣ )

ای مؤمنان ! از شکیبایی و نماز کمک بگیرید ، همانا خدا با شکیبایان است .

کدام بهتر است ؟!

پیشنهاد یک طرح 

اجرای طرح فضای سبز کوشک ، آرامگاه یمین الدّین طُغرایی و ابن یمین فریومدی ، مسجد جامع بر روی دیوار 

اجرای این طرح همّت شورای اسلامی روستا و دهیاری و صاحب بنا ( آقای اکبر عبّاسی ) را می طلبد .

خاطره­ ای به یاد ماندنی

خاطره­ ای به یاد ماندنی

محمّد رضا ولیخانی

به نام خدا

با سلام و درود به کُلیّۀ همکلاسیهایم که با اراده و تصمیمِ خود به خواستۀ خودشان رسیدند . خاطره از 43 سال قبل ، از آنجا شروع شد که من یک سال از آمدنم به فرومد و آشنایی با دوستانِ کوچکم می­ گذشت ، هر گز در طولِ زندگی با صداقت­ تر و راستگوتر و شجاع ­تر از بچّه­ های کلاس چهارم دبستانِ ابن ­یمین فرومد به خاطر ندارم . کلاسِ چهارم که به پایان رسید من و دوستانم کلاسِ پنجم را با هم شروع کردیم . یک سالِ گذشته باعث شده بود فاصلۀ بینِ معلّم و دانش ­آموز کمتر شود و خیلی راحت ­تر حرف بزنیم ، دیگر دانش­ آموزان از دیدنِ من فرار نمی ­کردند و وقتی در مدرسه و کوچه و خیابان همدیگر را می­ دیدیم با لبخندی از دور و سلامی از نزدیک با هم رو به رو می ­شدیم . نسبت به روزهای اوّل خیلی راضی ­تر بودم که دوستانِ کوچک و مهربانی دارم .

کلاسِ پنجم که شروع شد تعدادِ دانش­آموز مثلِ گذشته زیاد بود و من دو شیفت به مدرسه می ­رفتم و دیگر کلاسها یک شیفت بود . من در فرومد کاری جُز معلّمی نداشتم پس بهتر می­ دانستم که نزدیک و در کنارِ دوستانِ کوچکم باشم .

دو سه ماهی از ابتدای کلاسِ پنجم می­ گذشت ؛ یک روز شیفتِ صبح بود که درِ کلاس زده شد . مدیر و معاون واردِ کلاسِ ما شدند . درسِ کلاس قطع شد . کلاس در سکوت فرو رفت که مدیر گفت : « باید کلاس به دو قسمت شود و نیمی از دانش ­آموزان به کلاسِ دیگر و با معلّمی دیگر ادامه تحصیل بدهند . » از آنجا که در یک سالِ گذشته من به دانش ­آموزان آموخته بودم که می ­توانند صحبت کنند همگی اعتراض کردند که معاون با لهجۀ شیرین فرومدی با آنها به تُندی صحبت کرد . در دلم ناراحت شدم ، خودم خیلی شوکّه شدم . ضربانِ قلبم بالا رفته بود ، از طرفی همۀ دانش­ آموزان می ­خواستند که در کلاسِ من باشند . سرانجام تصمیمِ بزرگانِ مدرسه بر این شد که یک طرف از دانش ­آموزانِ دو طرفِ کلاس را انتخاب کنم . انتخابِ سختی بود ! بچّه ­ها التماس می ­کردند : آقا ما ... آقا ما ...

     واقعاً لحظۀ سختی بود ! من با اجازه از مدیر و معاون به دفترِ مدرسه رفتم . خیلی سخت بود ! آیا بهتر نبود با آمادگی از قبل و دور از چشمِ بچّه ­های معصوم این کار انجام می ­گرفت ؟

در دفتر نشسته بودم ، زنگِ تفریح زده شد . همکاران یکی یکی واردِ دفتر شدند . معلّم جدید هم آمد . همگی به او خوشامد گفتیم . زنگِ کلاس زده شد . نیمی از دانش ­آموزان که برای کلاسِ من بود به کلاس رفتند و بقیّه را به کلاسِ جدید بُردند و درِ کلاس را بَستند . آقای معاون برای معرّفی معلّم جدید به همراه هم به کلاسِ جدید رفتند . صحنۀ زیبا اینجا بود ! از کلاسِ جدید صدایی به گوش نمی ­رسید ، اِنگار ترس بر بچّه ­ها غلبه کرده است . وقتی درِ کلاس باز می ­شود با کلاسِ خالی مواجه می­ شوند ! به کلاسِ من مراجعه می­ کنند می­ بینند نیمی از کلاس خالی است ! پس دانش ­آموزان کجا هستند ؟! من با ناراحتی در دفتر نشسته بودم و در فکر فرو رفته بودم چون ناراحتی دانش ­آموزان ناراحتی من بود .

آن موقع پنجره ­های مدرسه نَرده نداشت .

بعد از دقایقی آقای معاون به همراهِ معلّم جدید واردِ دفتر شدند . آقای معاون با لهجۀ محلّی دربارۀ بچّه ­ها صحبت می ­کرد و عصبانی بود و ... گفت و من در دلم خوشحال بودم که بچّه­ ها زیرِ بارِ زور نرفتند . باید اسامی و ارادۀ آنها در تاریخ ثبت شود . من به ظاهر عکس ­العملی از خود نشان ندادم . فکر می­ کنم در دنیا هنوز دانش ­آموزان اینگونه با هم متّحد نشده باشند ! خلاصه آقای معاون عصبانی با پرسش از دیگران متوّجه می ­شود که دانش ­آموزان از فُرصت استفاده کرده و سریع از پنجره ­های کلاس بیرون رفته و فرار کرده ­اند . من هم از فُرصت استفاده کردم و از جمع خواستم : بگذارید امسال به همین صورت باقی بماند و برای سالِ آینده از ابتدا دانش ­آموزان را تقسیم کنید .

گفتند : این معلّم را چکار کنیم ؟

من پیشنهاد دادم : به عنوانِ رزرو باشد اگر معلّمی مرخّصی رفت و یا کارِ دفتری بود از او استفاده شود . 

     این پیشنهاد پذیرفته شد و من با خوشحالی به کلاسِ خودم رفتم . بچّه ­ها ترسیده بودند . کلاس سرزنده نبود . به آنها که بودند گفتم : بعد از ظُهر به بقیّه هم بگویید بیایند و در کلاسِ خودمان باشند . بچّه ­ها خیلی خوشحال شدند . بعد از ظُهر سکوتِ سنگینی فضای کلاس را پُر کرده بود . بچّه ­ها مثلِ قبل نبودند و این امر مرا ناراحت می­ کرد . از آنها خواستم آزاد و شاد باشند زیرا در شادی و سلامتی می ­توان حرف زد و درس یاد گرفت . این خاطره بعد از 43 سال هنوز در ذهنِ من باقی است . تا زمانی که زنده­ ام از خداوند خواهانم در هر کجای این سرزمین پهناور هستند شاد و سلامت و موفّق باشند .

در پایان از آقای مهدی یاقوتیان همکلاسی عزیزم که باعث نوشتنِ این خاطره شد کمالِ تشکّر را دارم .

یکی از خاطراتِ شیرین من با آقای ولیخانی در ساعتِ ورزش بود ، تازه طناب آورده بودند و برای ما هم تازگی داشت ، از این طرفِ مدرسه تا آن طرف طناب ­بازی می ­کردیم . آقای ولیخانی هم با ما طناب بازی می ­کرد ، چقدر شیرین بود و خوش می ­گذشت . حالا آقای ولیخانی با فرستادنِ خاطراتش مرا به همان حال و هوا بُرد .

باز باران با تَرانه
با گوهرهای فراوان
می ­خورَد بر بامِ خانه
یادم آرَد روزِ باران
گردشِ یک روزِ دیرین
خوب و شیرین
تویِ صَحنِ یک دبستان
کودکی دَه ساله بودم
شاد و خُرّم
نَرم و نازُک

چُست و چابُک
با دو پایِ کودکانه
می ­دویدم همچو آهو

می ­پَریدم همچو تیهو

با ولیخانی شتابان

در حیاطِ یک دبستان

در دِهی از عهدِ باستان

می ­شنیدم از معلّم

از لبانِ ولیخانی
داستانهای نهانی
رازهایِ زندگانی
بَس گُوارا بود باران !
وَه چه زیبا بود باران !

سفرنامۀ فرومد ـ مسعود نصرآبادی

سفرنامه فرومد ( فریومد )

مسعود نصرآبادی ـ دانشجوی جامعه­ شناسی دانشگاه علامۀ طباطبایی تهران

به جهتِ آنکه اصالتاً اهلِ خُراسان بودم از کودکی مسیر تهران تا خراسان را رفت و آمد زیادی داشتم امّا در بیشتر سفرها مقصد یکی بود و کم پیش می ­آمد در بین راه جایی توقّف داشته ‌باشیم . این بار پس از 9 سال برای انجام کاری فرصتی پیش آمد تا مجدّد از تهران به مقصدِ سبزوار و نیشابور سفری داشته باشیم . در طولِ اقامت در سبزوار با یکی از اقوام که عطّاری داشت مشغول صحبت بودم که به یادِ سفر یکی از دوستانم به فرومد و عکسبرداری از پشت بام‌های پُر از فلفل آن منطقه افتادم . از او پرسیدم : فصل فلفل نزدیک است یا نه ؟ که در جواب شنیدم : اواخر شهریور و مهر فصل برداشت فلفل است . در ادامۀ صحبت از روستاهای دیگر همچون بیزه گفت که قطبِ فلفل کشور به شُمار می ‌آید . کمی در گوگل سرچ کردم و با یک وبلاگ که درباره فرومد می ‌نوشت آشنا شدم . خیلی خوش ‌شانس بودم که شماره صاحب وبلاگ را در آن‌جا پیدا کردم و بدونِ درنگ با آقای یاقوتیان تماس گرفتم . از او دربارۀ فلفل و تپّه ‌ها و پشت ‌بام‌های سُرخ منطقه و اینکه آیا هنوز اهالی فرومد فلفل‌ها را پس از خشکاندن از مناطق جمع کرده ‌اند یا خیر ؟ پرسیدم .

برای من سفر به یکی از مناطق که تا پیش از این صرفاً از کنارِ تابلوی آن در جادّه می ‌گذشتم بسیار هیجان ‌انگیز بود . چه بهتر آنکه فرومد را به عنوان مقصد انتخاب کنم که هم پُشت بام‌های سُرخ و پوشیده از فلفل آن و هم آرامگاه شاعر قرنِ هشتم ابن یمین فریومدی را در آنجا ببینم . پس از هماهنگی با آقای یاقوتیان قرار بر آن شد که در مسیر بازگشت به تهران پس از گُذر از داورزن و کاهک به جادّۀ فرعی ‌ای که به فرومد منتهی می شود بروم . در حدود ساعت 12 به فرومد رسیدم . بادِ سردی می ­وزید و آسمان نیز ابری بود . در یکی از نقاط که تجمّع اهالی روستا قابل مشاهده بود توقّف داشتم و با آقای یاقوتیان که پیش از آن هماهنگ کرده بودم تماس گرفتم . ایشان نیز پس از چندی به ما ملحق شد .

اوّلین نقطه از فرومد که به بازدید آن رفتیم امامزاده سیّداحمد بود که در نقطه ‌ای نسبتاً مرتفع واقع شده ‌بود . در آنجا چشم ‌انداز مناسبی از روستا و پاییز باغات آن در دسترس بود که این بلندای فرومد همراه با توضیح مختصری از روستا و افراد مدفون توسط آقای یاقوتیان نوید روزی به یادماندنی را برای من به ارمغان آورد . نکات جزئی روایات نشان از آن داشت که عمر زیادی را به مطالعه این منطقه صرف کرده ‌است .

پس از بازدید از امامزاده به سوی معدود پشت‌ بام‌ها و نقاطی رفتیم که هنوز فلفل‌ها در آن‌جا قرار داشت . در برخی نقاط نیز وجود فلفل‌های سبز نشان از آن داشت که به تازگی فلفل‌ها در آن پَهن شده ‌است .

تابلوی کارگاه فرآوری فلفل در منطقه نیز حاکی از آن بود که حجم تولید این محصول در منطقه بیش از آن است که امروز من شاهدش بودم و گویی در روزهای آخر فصل برداشت فلفل به فرومد قدم گذاشته ‌ام . پس از عکسبر‌داری از پشت ‌بام‌ها به نزدیکی یک مسجد رفتیم که پیش از آن از بالای امامزاده آقای یاقوتیان پیرامون آن توضیحاتی داده ‌بود . مسجدی که به نام « خان آقا » شناخته می ‌شد ولی وقف‌ نامه ‌ها و اَسناد پیرامون آن نشان از آن داشت که در گذشته خانقاهی برای اهل عرفان بوده ‌است که در گذر زمان نامش به « خان آقا » تغییر کرده ‌است .

پس از مسجدخان آقا ، نوبت دیدن از مسجد جامع فریومد بود . مسجدی که دربارۀ قِدمت آن تاریخ مشخّص و قطعی ذکر نشده ‌است . در کنار مسجد جوی آب روانی به چشم می‌ خورد که گویا همان آبِ بازاری است که ابن یمین فریومدی در دیوانِ خود از آن سخن گفته ‌است . در همان زمانی که ما در آنجا حضور داشتیم یکی از اهالی برای برداشتنِ آب به کنارِ جوی آمد که این موضوع قابلِ آشامیدن بودن آن را نشان می‌ داد . همچنین گفته می ‌شود سرو فریومد که یکی از دو سرو کاشته شده توسط زرتشت پیامبر است در حوالی آن قرار داشته ‌است ؛ سَروی که در سال 537 توسط یکی از اُمرای خوارزمشاهی سوزانده شد و تنها نامی از آن باقی مانده ‌است .

در آنجا متوجّه شدم که آقای یاقوتیان کتابی با عنوان « سرو در آتش » پیرامون همین سرو به نگارش درآورده است که پس از مطالعه آن متوجّه شدم این کتاب حاوی اطّلاعات جامعی پیرامونِ سرو است . پس از آن با دربِ بستۀ مسجد جامع رو به ‌رو شدیم که سبب شد بازدید از آن به تأخیر بیفتد ؛ گویا کلید آن در دستِ متصدی ‌اش آقای شجاعی بود که آن وقت در روستا حضور نداشت .

امیدوار بودم با توجّه به مسافتی که تا فرومد طیّ کرده ‌بودم امکانِ بازدید از آن نیز برایم فراهم شود . مسجدی که معماری زیبایش چشم ‌نواز است و سالانه افراد زیادی به ویژه دانشجویان معماری را جهت بازدید به فرومد می ‌کشاند . وجودِ ماشین‌های پلاک دولتی در سطح روستا و نزدیک بودنِ سفر اُستانی رییس جمهور نیز یکی از گُمانه ‌هایی بود که می ‌توان از غیبت آقای شجاعی داشت امّا با تماس تلفنی که آقای یاقوتیان برقرار کرد متوجّه شدیم که ایشان بیرون از روستا قرار دارد و تا ساعتی دیگر درب مسجد را باز خواهد کرد . با توجّه به فراهم نبودنِ امکان بازدید ، آقای یاقوتیان ما را به خانۀ مادری ‌شان دعوت کرد . یک ساعتی را مهمان ایشان بودیم که پس از صرفِ چای ، مادر ایشان غذای محلّی قاتقی ( قتقی ) را برای ناهار تدارک دیده‌ بود .

غذایی که در ظاهر با غذای محلّی سبزواری‌ها یعنی کَمه‌ جوش و همچنین غذای کال‌جوش شباهت بسیار داشت ولی پس از پرس ‌و جو متوجّه شدم که این غذاها نه تنها در اسم بلکه در محتوا نیز متفاوت هستند . پس از چندی کلید مسجد جامع رسید و امکانِ بازدید از این مسجد فراهم شد که پس از خداحافظی از اهالی خانه آنجا را به سوی مسجد تَرک گفتیم .

درب مسجد جامع که باز شد متوجّه عظمت این بنای تاریخی شدم . بنایی که در گُذر زمان صلابتِ خود را حفظ کرده ‌بود . این بنا تا مدّت‌ها همچون بسیاری از اَبنیه‌ های تاریخی کمتر مورد توجّه واقع شده ‌بود ولی امروزه حتّی در شب نیز با نورپردازی در قلبِ روستا می ‌درخشد . وجودِ دو محراب یکی از نکاتِ قابل ‌توجّه آن بود که برای من حداقل تا به حال شناخته ‌شده نبود . از آقای یاقوتیان علّت را جویا شدم که ایشان نیز در جواب برخی گُمانه ‌زنی‌ها را عنوان کرد . وجود چندلایه گچ‌بُری نیز حاکی از آن بود که این بنا در طول دوره‌ های متمادی بازسازی شده‌ است . آنچه که از توضیحات بر می ‌آمد آن بود که گویا این مسجد در گذشته ‌های دور کاربَری آموزشی نیز داشته ‌است و به نوعی مدرسه علوم مذهبی بوده که استدلالات پیرامون معافیّت حافظان و قاریانِ قرآن از مالیات در اسناد قدیمی نشان از آن داشت که این منطقه و مسجد جامع آن همچون برخی از نقاط مانند مسجد جامع اصفهان در زمانه ‌ای محلّ تدریس علوم دینی بوده و افراد زیادی با این کسوت را در این روستا در دل خود جا داده‌ بود چرا که به طور معمول قانون مالیاتی برای عدّه ‌ای محدود وضع نمی ‌شود . ایرج افشار و آندره گُدار نیز در اوایل قرن معاصر از جمله بازدیدکنندگان این مسجد تاریخی بوده‌ اند که پیرامون ویژگی‌های آن نوشته‌ هایی دارند . پس از چندی با توجّه به سرمای هوا و وزشِ باد به سُراغ بازدید از آرامگاه ابن یمین فریومدی رفتیم .

آرامگاه وی هم‌راستا با برخی از مشاهیر دیگر در ایران زمین در عصر پهلوی دوم و طرح‌های فرح پهلوی ساخته شده ‌است . پیرامون سقفِ آن نیز گُمانه ‌زنی‌هایی مطرح است. این بنا در چند صدمتری مسجدجامع واقع شده ‌است . از جلوی این بنای یادبود و آرامگاه دید مناسبی به روستا در جلوی چشمان حاضران نمایان می ‌شود . سرمای هوا و قصد ما برای بازدید از روستای فیروزآباد ( مدفن شیخ حسن جوری ، از رهبرانِ سر به داران ) باعث شد تا روستای فرومد را با خاطرۀ خوبی که دوستِ خوبمان آقای یاقوتیان با توضیحات کاملش برای‌مان رقم زد تَرک کنیم و راهی جادّۀ کلاته سادات و فیروزآباد شویم .

به امید دیدار دیگر از روستا و مردمانِ مهمان ‌نوازِ آن  

آبان 1400