خاطره ای به یاد ماندنی
خاطره ای به یاد ماندنی

محمّد رضا ولیخانی
به نام خدا
با سلام و درود به کُلیّۀ همکلاسیهایم که با اراده و تصمیمِ خود به خواستۀ خودشان رسیدند . خاطره از 43 سال قبل ، از آنجا شروع شد که من یک سال از آمدنم به فرومد و آشنایی با دوستانِ کوچکم می گذشت ، هر گز در طولِ زندگی با صداقت تر و راستگوتر و شجاع تر از بچّه های کلاس چهارم دبستانِ ابن یمین فرومد به خاطر ندارم . کلاسِ چهارم که به پایان رسید من و دوستانم کلاسِ پنجم را با هم شروع کردیم . یک سالِ گذشته باعث شده بود فاصلۀ بینِ معلّم و دانش آموز کمتر شود و خیلی راحت تر حرف بزنیم ، دیگر دانش آموزان از دیدنِ من فرار نمی کردند و وقتی در مدرسه و کوچه و خیابان همدیگر را می دیدیم با لبخندی از دور و سلامی از نزدیک با هم رو به رو می شدیم . نسبت به روزهای اوّل خیلی راضی تر بودم که دوستانِ کوچک و مهربانی دارم .

کلاسِ پنجم که شروع شد تعدادِ دانشآموز مثلِ گذشته زیاد بود و من دو شیفت به مدرسه می رفتم و دیگر کلاسها یک شیفت بود . من در فرومد کاری جُز معلّمی نداشتم پس بهتر می دانستم که نزدیک و در کنارِ دوستانِ کوچکم باشم .

دو سه ماهی از ابتدای کلاسِ پنجم می گذشت ؛ یک روز شیفتِ صبح بود که درِ کلاس زده شد . مدیر و معاون واردِ کلاسِ ما شدند . درسِ کلاس قطع شد . کلاس در سکوت فرو رفت که مدیر گفت : « باید کلاس به دو قسمت شود و نیمی از دانش آموزان به کلاسِ دیگر و با معلّمی دیگر ادامه تحصیل بدهند . » از آنجا که در یک سالِ گذشته من به دانش آموزان آموخته بودم که می توانند صحبت کنند همگی اعتراض کردند که معاون با لهجۀ شیرین فرومدی با آنها به تُندی صحبت کرد . در دلم ناراحت شدم ، خودم خیلی شوکّه شدم . ضربانِ قلبم بالا رفته بود ، از طرفی همۀ دانش آموزان می خواستند که در کلاسِ من باشند . سرانجام تصمیمِ بزرگانِ مدرسه بر این شد که یک طرف از دانش آموزانِ دو طرفِ کلاس را انتخاب کنم . انتخابِ سختی بود ! بچّه ها التماس می کردند : آقا ما ... آقا ما ...
واقعاً لحظۀ سختی بود ! من با اجازه از مدیر و معاون به دفترِ مدرسه رفتم . خیلی سخت بود ! آیا بهتر نبود با آمادگی از قبل و دور از چشمِ بچّه های معصوم این کار انجام می گرفت ؟

در دفتر نشسته بودم ، زنگِ تفریح زده شد . همکاران یکی یکی واردِ دفتر شدند . معلّم جدید هم آمد . همگی به او خوشامد گفتیم . زنگِ کلاس زده شد . نیمی از دانش آموزان که برای کلاسِ من بود به کلاس رفتند و بقیّه را به کلاسِ جدید بُردند و درِ کلاس را بَستند . آقای معاون برای معرّفی معلّم جدید به همراه هم به کلاسِ جدید رفتند . صحنۀ زیبا اینجا بود ! از کلاسِ جدید صدایی به گوش نمی رسید ، اِنگار ترس بر بچّه ها غلبه کرده است . وقتی درِ کلاس باز می شود با کلاسِ خالی مواجه می شوند ! به کلاسِ من مراجعه می کنند می بینند نیمی از کلاس خالی است ! پس دانش آموزان کجا هستند ؟! من با ناراحتی در دفتر نشسته بودم و در فکر فرو رفته بودم چون ناراحتی دانش آموزان ناراحتی من بود .

آن موقع پنجره های مدرسه نَرده نداشت .
بعد از دقایقی آقای معاون به همراهِ معلّم جدید واردِ دفتر شدند . آقای معاون با لهجۀ محلّی دربارۀ بچّه ها صحبت می کرد و عصبانی بود و ... گفت و من در دلم خوشحال بودم که بچّه ها زیرِ بارِ زور نرفتند . باید اسامی و ارادۀ آنها در تاریخ ثبت شود . من به ظاهر عکس العملی از خود نشان ندادم . فکر می کنم در دنیا هنوز دانش آموزان اینگونه با هم متّحد نشده باشند ! خلاصه آقای معاون عصبانی با پرسش از دیگران متوّجه می شود که دانش آموزان از فُرصت استفاده کرده و سریع از پنجره های کلاس بیرون رفته و فرار کرده اند . من هم از فُرصت استفاده کردم و از جمع خواستم : بگذارید امسال به همین صورت باقی بماند و برای سالِ آینده از ابتدا دانش آموزان را تقسیم کنید .
گفتند : این معلّم را چکار کنیم ؟
من پیشنهاد دادم : به عنوانِ رزرو باشد اگر معلّمی مرخّصی رفت و یا کارِ دفتری بود از او استفاده شود .
این پیشنهاد پذیرفته شد و من با خوشحالی به کلاسِ خودم رفتم . بچّه ها ترسیده بودند . کلاس سرزنده نبود . به آنها که بودند گفتم : بعد از ظُهر به بقیّه هم بگویید بیایند و در کلاسِ خودمان باشند . بچّه ها خیلی خوشحال شدند . بعد از ظُهر سکوتِ سنگینی فضای کلاس را پُر کرده بود . بچّه ها مثلِ قبل نبودند و این امر مرا ناراحت می کرد . از آنها خواستم آزاد و شاد باشند زیرا در شادی و سلامتی می توان حرف زد و درس یاد گرفت . این خاطره بعد از 43 سال هنوز در ذهنِ من باقی است . تا زمانی که زنده ام از خداوند خواهانم در هر کجای این سرزمین پهناور هستند شاد و سلامت و موفّق باشند .

در پایان از آقای مهدی یاقوتیان همکلاسی عزیزم که باعث نوشتنِ این خاطره شد کمالِ تشکّر را دارم .

یکی از خاطراتِ شیرین من با آقای ولیخانی در ساعتِ ورزش بود ، تازه طناب آورده بودند و برای ما هم تازگی داشت ، از این طرفِ مدرسه تا آن طرف طناب بازی می کردیم . آقای ولیخانی هم با ما طناب بازی می کرد ، چقدر شیرین بود و خوش می گذشت . حالا آقای ولیخانی با فرستادنِ خاطراتش مرا به همان حال و هوا بُرد .
باز باران با تَرانه
با گوهرهای فراوان
می خورَد بر بامِ خانه
یادم آرَد روزِ باران
گردشِ یک روزِ دیرین
خوب و شیرین
تویِ صَحنِ یک دبستان
کودکی دَه ساله بودم
شاد و خُرّم
نَرم و نازُک
چُست و چابُک
با دو پایِ کودکانه
می دویدم همچو آهو
می پَریدم همچو تیهو
با ولیخانی شتابان
در حیاطِ یک دبستان
در دِهی از عهدِ باستان
می شنیدم از معلّم
از لبانِ ولیخانی
داستانهای نهانی
رازهایِ زندگانی
بَس گُوارا بود باران !
وَه چه زیبا بود باران !
myaghoutian@yahoo.com