خاطرات حجّ
بسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

در مسجد شَجَره
مسجد الحرام 14 / 6 / 1386
غروبِ سه شنبه ، در مسجد شَجَره ، جایی که محمّد از آنجا اِحرام بست ، دورترین میقات به مکّه ، این نشان می دهد که تا محمّد مدینه را پشتِ سر گذاشته ، لبّیک گفته ، تلبیه و تحمید می گفته ، میقاتهای دیگر نزدیکِ مکّه است . این است که گفته شده مدینه شناسی یعنی شناختِ محمّد و مکّه شناسی یعنی شناختِ ابراهیم .
محمّد کسی که جانِ عزیزترین کسانش را در راهِ ایمان و آرمانش ( دینِ خدا ) داد و به گفته علی ؛ هر وقت جنگ سخت می شد اهل بیت را جلو می انداخت « تا آنکه عُبَیدة بن حارث در بدر و حمزه در اُحد و جعفر در مؤته شهید شدند » ( نهج البلاغه ، نامه 9 ) و در مباهله اسماعیلهایش را آورد تا پا جای پای ابراهیم بگذارد .
شجره جایی که محمّد تلبیه گفت و من زبانم از هیبتِ چُنان سخنی بند آمده بود و گریه راه را بر زبانم بسته بود ، جایی که فرزندانِ محمّد از آنجا مُحرم شده بودند و من احساس کردم که خداوند امشب ما را فرا خوانده و صبح نشده بر گِرد خانه اش خواهیم چرخید .
لبّیک اللهم لبّیک ، لبّیک لا شریک لک لبّیک ،
انّ الحمد و النّعمة لک و المُلک ، لا شریک لک لبّیک .
« رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَ كَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَ تَوَفَّنَا مَعَ الأبْرَارِ . » ، ( آل عمران ، 3 / ١٩٣ )
و خداوند مهمانانش را دعوت کرده . گفته همه با یک پوشش بیایند که ؛
« يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثَى وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ . » ، ( حُجرات ، 49 / ١٣ )
و باز خسی در میقات
چشمانم بر کعبه افتاد ، هیبت و عظمت و همه چیز یکجا ارزانی شده بود .
تو مگو ما را بدان شَه بار نیست .......... با کریمان ، کارها دشوار نیست
و ساختمانهای حقیر که از حقارت گردن برافراشته و بر پنجه پا ایستاده اند تا بتوانند کعبه را ببینند . این کعبه است و من در چرخش ، خدایا یک عمر به دور خود چرخیدم ، امشب آمده ام به دورِ تو ، به دورِ خانه تو بچرخم ، خدایا کعبه تو سَمت و جهت است ، همه ( مسلمانان ) سَمت و جهتِ خود را با کعبه تطبیق می کنند و تو باز اَرکانِ خانه ات را عراقی و شامی و یَمانی و... نامیده ای . خدایا دعای ابراهیم و محمّد و علی و فاطمه و ... را که بر گِرد خانه تو طواف کرده و درخواست کرده اند در حقِّ ما نیز مستجاب کن .
در دور پنجم یک وقت احساس کردم همچون کودکان و دیوانگان که پاهایشان را برهنه می کنند و کفشها را در دست می گیرند از مروه به سمت صفا می دَوَم و به سمتِ کعبه چشم دوخته با خود می گویم : خدا مِهدی دو وَ نَه اَمَه ( خدا مهدی دیوانه آمد . ) ...
سُونَه
15 / 6 / 1386 رو به روی کعبه
از باب الصّفا که وارد شدیم ، مادرم پرسید : چرا بعضی می آیند ، پاهایشان را به این سنگهای سیاه می مالند ؟ گفتم : یادت هست ، آن وقتها که به « کوشک » می رفتی آب بیاوری ، احساس می کردی باید از زیر سُونَه کوزه را پُر آّب کنی ، انگار یک متر پایین تر این آب ، آن آب نیست . فقط یک حسّ است .
صفا و مروه مقامِ هاجر ، جایی که بارها هاجر به جِدّ از خدا آب طلبیده است ، آن سعی و صفا کار خود را کرده ، نه سنگ .
( در فیلم « میم مثلِ مادر » ، آنجا که بچّه در آب خفه شده و با همه مشقّاتی که مادر بچّه اش را به آن مرحله رساند ، اکنون بچّه را در دست دارد و سخت درمانده ، با نهایتِ ناتوانی لب بر لبِ بچه اش نهاده است تا نَفَس بدمد ، در نهایتِ بیچارگی سعی می کند امّا کاری از او ساخته نیست . یکمرتبه از سرِ درد فریاد می کشد که ؛ خُـداااااااااااااااااااااااااااااا ، بعد مثلِ چشمه ای که جوشان شود ، آب از دهانِ بچّه بیرون می آید و بچّه نَفَس می کشد و لبخند بر لبانِ مادر نقش می بندد . )
اکنون رو به روی کعبه برای مرحومِ رسولِ ملّا قلی پور و همه کسانی که موجب شده ابری ببارد ، چشمه ای فَوَران کند ، آذرخشی بزند و همه ... دعا می کنم ؛ خداوند سحابِ رحمتش را بر آنها ببارد و آتشِ قهر دوزخ را از آنها دور کند .
ما ملّتی هستیم که کعبه را شکافته ایم تا علی در آن زاده شود ! یا آنکه زیرِ ناودانِ طلا ... !
این خانه خالی است ، حتّی خدا هم در خانه نیست . دربِ خانه را بسته و در این ظلِ آفتاب ! طواف کنندگان را گذاشته و رفته ! کجا ؟ بروم ببینم کجا ؟! من باید بروم ببینم چرا این همه مهمان دور خانه خالی می چرخند ؟ ( پدرم گفت : می خواهد برود جلوتر ، گویا او هم می خواهد از نزدیک چیزی را مشاهده کند . ) خدایا من باز می آیم ، تو خود را به من بنمای .
بعد از طواف
خدا داخل خانه نیست ، بیرون خانه است . این تنها خانه ای است که بیرون خانه مهمانان پذیرایی می شوند ، اجابت می شوند . خدا نه تنها به هاجر آب داده که او را در حِجر در پناهِ خویش گرفته ، هاجر در این بیابانِ لَمْ یَزرَع در پناهِ خدا بوده ، خدا غیور است و جز این نیست .
خدا در همه جا هست ، چه گناهانِ عظیمی که من می خواستم انجام دهم و خدا نگذاشت . چه خواسته هایی که من از خدا داشتم و خدا فوراً اجابت کرد ، گاهی هم سر به سرم گذاشت ، یعنی مرا کسی حساب می کرد . این البتّه از جلالتِ تو نمی کاهد .
من وقتی آدمهای لَـنگ را می بینم که دورِ خانه خدا طواف می کنند ، احساسِ کوچکی می کنم که ما دورِ خانه تو می چرخیم و آنها دورِ خانه می رقصند ، اگر تو نیستی ، پس آنها چرا می رقصند ؟! ...
خدایا تو را شُکر
18 / 2 / 1386

خدایا شُکر ، به خاطر همه خوبیهایت ، تو میزبانِ خوبی بودی ، نامِ ما را هم در زمره مهمانانِ خوبت ثبت کن . از پذیرایی ات ممنون هستیم . از اینکه بارقه امید در دلِ ما زنده کردی .
از تو می خواهم که از بدیهای این سفر در گذری و خوبیهای آن را توشه آخِرت ما نمایی . هر چه هست از فضل ، انعام ، مهربانی و احسانِ توست .
نشسته برصفا
اگر نبود فرمانِ خدا ، چرخیدن به دورِ خانه خالی در آفتابِ سوزان ، چه معنا دارد ؟ آیا این به دنبالِ سراب گشتن نیست ؟! اما ایمان می گوید که ؛
« الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِيَامًا وَ قُعُودًا وَ عَلَى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ . » ، ( آل عمران ، 3 / ١٩١ )
« وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَ الأرْضَ وَ مَا بَيْنَهُمَا بَاطِلا ذَلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ . » ، ( ص ، 38 / ٢٧ )
تو جز به خوبی فرمان نمی دهی ، و جز خیرِ بندگانت را نمی خواهی . پس از سعی ، هاجر را به آب می رسانی و پس از طواف ، ابراهیم را جزو مصلّین قرار می دهی .
و من اکنون در این سفر برای آخرین بار از صفا می آیم تا بر گِرد خانه تو چَرخ بزنم و به یگانگی تو شهادت بدهم .
آخرین طواف در این سفر
یکی بود ، یکی نبود
غیر از خدای مهربون ، هیچ کی نبود
یه جوونی بود که بش می گفتن : ابراهیم
یه تبر رو دوشش بود
رفته بود تو بُتکده
بُتهای بُتکده رو شکسته بود
غیر ازون بُتِ بزرگ
یکی بود ، یکی نبود
غیر از خدای مهربون ، هیچ کی نبود
یه خرمن آتشی بود
و اون جوون تو آتشا ، خُنک و سالم بود
این فقط قصه « لا الهَ » بود
یکی بود ، یکی نبود
اون جوونِ [ قدیمی ] با پسرش
آستینای همّتو بالا زدن
کمرِ همّتِ خود را بستن
خانه کعبه رو بر پا کردن
قسمتِ « الّا الله » قصّه مونم این طوری بود
یکی بود ، یکی نبود
مردِ قصّه مون دیگه رؤیا می دید
رؤیای زیبا می دید
ای خدای چاره ساز ، چاره ای کُن
چرخ زدن تموم شد و قصّه مون تموم نشد
من دارم می رم به پُشتِ این مَقام
ای خدای چاره ساز ، چاره ای کُن
چرخ زدن تموم شد و قصّه مون تموم نشد
چرخ زننده ها بیان قصّه رو تموم کُنن !
اکنون با بَدیها وداع می کنیم نه با خدا ، و با کعبه نیز وداع نمی کنیم که در هر نماز روی به سوی آن داریم و دور و نزدیک آن در نماز یکی است . ...
myaghoutian@yahoo.com