وصيّت پدر از نوع ديگر بود !

وصيّت پدر از نوع ديگر بود !

روز جمعه 19 / 2 / 1393 پدر گفت : برويم خانۀ علي ، درختهايش را آب بدهيم از آنجا برويم باغ . با هم رفتيم خانۀ علي و درختها را آب داديم بعد با عبّاس مهرباني و پدر به « كلاتۀ صالح /صالح آباد » رفتيم . بعد از ظهر با خود گفتم : پدر صبح گفت : « برويم باغ » ، تا به حال اينگونه سخن نگفته بود ، قاعدتاً مي ­گفت : « اگر دوست داريد برويم » ولي در جمله ­اش « اگر » نبود . رفتيم باغ ، از چهار راه علائيّه پايين رفتيم تا مادرم « برگِ موْ » بچيند ، متوجّه شدم كه باطري دوربين را برنداشته ­ام تا او برگ بچيند به خانه آمديم كه باطري را برداريم . پدر گفت : باغ نمي رويم ؟ گفتم : چرا ، بر مي ­گرديم .

به باغ رفتيم ، بوي نعناء در باغ پيچيده بود ، مادر « نعناء » جمع مي ­كرد و پدر صحبت مي ­كرد ، چند درخت را نشانم داد گفت : اينها معلوم نيست درختِ آلو است يا زرد آلو ؟

گفتم : چرا معلوم نيست ؟

گفت : نه ميوه دارد كه از ميوه اش شناخته شود ، نه برگ ، نه آنقدر بزرگ است كه از شاخه ­هايش شناخته شود .

بعد گفت : بلند شو دنبالِ من بيا .

من بلند شدم و دنبالِ پدر راه افتادم .  

همان اوّل گفت : اين « چَفت انگور » را من زده ­ام . من دوربين را به سمتِ چفت بُردم و عكس گرفتم .

بعد يادم آمد كه اينجا قبلاً چفتِ انگور نبود . ضلعِ شرقي باغ را در پيش گرفت . من هم دنبالش راه افتادم .

گفت : اين درختهاي انار ، خُشكالي است ، چند درخت از باغچۀ حياط آوردم و با علي اينجا كاشتيم . اين درخت كال و اين درختِ توت مَغچه بود ، آنها را بُريدم .

گفتم : چرا بُريدي ؟ پَرچين ديوار باغ مي ­بود ؟

گفت : اينها ميوه ندارد . بي ­ثمر است .

راه تنگ بود ، بايد از روي مَرز مي ­رفتيم .

داخلِ باغ « جُوْ » كاشته شده بود ، من از پدر دو سه قدم جلو زدم . فوري ايستادم و مهارِ نفس را گرفتم كه ؛ اي نفسِ وامانده ! پدر گفت : دنبالِ من بيا ، نگفت جلوِ من راه بيفت ! ايستادم تا پدر جلو بيفتد ، به ضلعِ شمالي باغ رسيديم . پدر تك تكِ درختاني كه من مي ­شناسم و نمي ­شناسم را برايم شرح مي ­دهد : از درختِ انجير گذشت . انگورها را هم پُشتِ سر گذاشت . اين درختِ پسته است ، بار نمي ­دهد ، بايد درختِ نر و ماده ­اش با هم باشد . اين درختِ آلبالو است . اين درختِ سيب است ، سيبِ لبناني است ، سيبهاي خوبي دارد . اين درختِ سيب را تازه كاشته ­ايم . اين يكي سفيد انگور است . انگورهايش بالاي درخت مي­ ماند .

حالا از حاشيه به ضلع غربي باغ مي ­رسيم . مي­ گويد : اين درختهاي توت مَغچه است ، شيخ رضا و زنش مي گفتند شاخه­ هاي اين درختها مزاحمِ زمين آنهاست سايه مي ­اندازد ، بُريدم .

مي­ گويم : اينها را چطور بُريدي ؟!

مي ­گويد : رفتم روي ديوار نشستم آنهايي را كه دستم مي ­رسيد بُريدم . شاخه ­هايش را كنارِ ديوار گذاشتم براي چَفت يا تنور ، اين توت پيوندي است حيفم آمد ببرم .

اينها « خوشه ­داري » است ، از ميانِ خَويرها جمع كردم كه بعد عبّاس بسوزاند .

حالا كنارِ بوته­ هاي گُل مي ­نشيند . مي ­گويد : اين گُلها بيشتر بود ، مقداري از اين بوته­ ها را كَنديم كه جاي ديگر بكاريم . از پدر مي ­خواهم كه شاخۀ گُل را بگيرد تا از او عكس بگيرم .

مي­ گويد : اين گُلها براي دوغ خوب است اگر نكَنيم مي­ ريزد ، گُلها را مي ­كَنَد و داخلِ جيبش مي ­گذارد . حالا به حاشيۀ ضلعِ جنوبي باغ رسيده ­ايم ، باز درختِ پسته ، گُلابي ، انار ، گردويي كه خشك شده و چند نمونه انگور ؛ سياه ، عسكر ، ديوانه ، ...

پدر مي­ گويد : اين يكي ـ دو درخت را بايد بُريد .

من اعتراض مي­ كنم : چرا بايد بُريد ؟

مي گويد : خشك است .

مي گويم : براي درختِ انگور كه خوب است ، خودش پايه است براي درختِ انگور كه رويش بكِشيم !

مي گويد : درختِ انگور را مي شود روي درختِ پسته بُرد .

مي گويم : اين تنۀ درختِ گردو هست روي تنۀ درختِ پسته ببريم ؟

پدر مي گويد : اين درختِ پسته ميوه نمي دهد .

مي گويم : كدام بهتر است ؟ تنۀ خشك درختِ گردو يا درختِ سبز پسته كه خفه شود ؟!

پدر سكوت مي كند و دنبالۀ سخن قبلي اش را مي گيرد . 

 

اين « بوتۀ شلغم تُخم » است .

 

اين يكي « زردآلو » است . درختِ « آلو » و « زرد آلو » زياد عمر نمي كند .

 

اين يكي « علف خرس » است مي ­توان آن را پيوندِ « گُلابي » يا « به » زد . گُلها را به مادرم مي ­دهد ، مادرم گُلها را مي ­گيرد ، دوباره برمي ­گرداند ، مي ­گويد : چرا به من دادي ؟! جا ندارم داخلِ همان جيبت باشد در خانه به من بده .

 

بيرونِ باغ مي ­آييم و « گُلهاي مَربوهي / بومادران » مادرم را وسوسه مي ­كند كه آنها را بچيند .

 قصد داشتم اين مطلب را تحتِ عنوانِ « در باغ دانايي » يا « پاي درسهاي پدر » در اينجا درج كنم امّا حقيقت همان بود كه من از آن گُريزان بودم ، پدر « وصيّت » مي كرد .