براي پدر كه دعاي مستجاب من بود و هر خدمتي به او ، گِره اي از زندگي ام مي گشود .

پنجم فروردين ماه 1393 كه به فرومد رفتم ، « صبا » آنجا بود و پدر هنوز به او عيدي نداده بود ، وقتي دو نفري با هم بوديم ، مبلغي به او دادم ، گفتم : اين براي عيدي دادنهايت ، پدر يك پنجم آن را برداشت و بقيّه را برگرداند ، گفت : من پول لازم ندارم ، فقط همين را به « صبا » بدهم . ...

 احسان به والدين موجب و محلّ اجابت دعا

لينك بالا را كليك كنيد .

« مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ . » ، ( حديد ، 57 / 11 )

خاطره اي از استاد شفيعي كدكني

 چند روزی به آمدنِ عيد مانده بود . بیشتر بچّه­ ها غایب بودند ، یا بیشتریها رفته بودند به شهرها و شهرستان­های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند امّا استاد ما بدونِ هیچ تأخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن . استادِ خشک و مقرّراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری « صدرا » . بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچّه­ ها خیلی آرام گفت : استاد آخِره سالی دیگه بسه !

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید ! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می ­گذاشت روی میز ، خودش هم برای اوّلین بار روی صندلی جا گرفت .

استاد 50 ساله ‌مان با آن كُت قهوه‌ اي سوخته ‌اي كه به تن داشت ، گفت : حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ­ای رو براتون تعریف کنم . « من حدوداً 21 یا 22 سالم بود ، مشهد زندگی می­ کردیم ، پدر و مادرم کشاورز بودند با دستهای چروک خورده و آفتاب سوخته ، دستهایی که هر وقت اونها رو می ­دیدم دلم می ­خواست ببوسمشان ، بویشان کنم ، کاری که هیچ وقت اجازۀ آن را به خود ندادم با پدرم بکنم امّا دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل « ماش پلو » که شب عید به شب عید می ­خوردیم بو می­ کردم و در آخِر بر لبانم می ­گذاشتم .

استادمان حالا قدری هم با بُغض کلماتش را جمله می ­کند : نمی ­دونم بچّه­ ها شما هم به این پی بُردید که هر پدر و مادری بوی خاصّ خودشان را دارند یا نه ؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می­ شدم از چادر کُهنۀ سفیدی که گُلهای قرمز ریز روی آنها نقش بسته بود حسّ می ­کردم ، چادر را جلوی دهان و بینی ‌ام می­ گرفتم و چند دقیقه با آن نَفَس می ­کشیدم ...

امّا نسبت به پدرم ؛ مثل تمام پدرها ؛ هیچ وقت اجازۀ ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار ، آن هم نه به صورتِ مستقیم .

نزدیکیهای عید بود ، من تازه معلّم شده بودم و اوّلین حقوقم را هم گرفته بودم ، صبح بود ، رفتم آب انبار تا برای شُستنِ ظروفِ صبحانه آب بیارم . از پلّه­ ها بالا می ­آمدم که صدای خفیف هِق ، هِق مردانه ­ای را شنیدم ، از هر پلّه ­ای که بالا می ­آمدم صدا را بلندتر می ­شنیدم ... استاد حالا خودش هم گریه می ­کند ...

پدرم بود ، مادر هم آرامش می ­کرد ، می ­گفت آقا ! خدا بزرگ است ، خدا نمی­ ذاره ما پیش بچّه­ ها کوچیک بشیم ، فوقش به بچّه­ ها عیدی نمی­ دیم ، قرآنِ خدا که غلط نمی­ شه امّا بابام گفت : خانم نوه ­هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند ، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن ­تر از این بود که بخواهم دلیلِ گریه ­های بابام رو از مادرم بپرسم ، دست کردم توی جیبم ، 100 تومان بود ، کُلِّ پولی که از مدرسه گرفته بودم ، گذاشتم روی گیوه ­های پدرم و خم شدم و گیوه­ های پُر از خاک و خُلی که هر روز در زمینِ زراعی ، همراه بابا بود بوسیدم .

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد ، با بچّه ­های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی « عمو » و « دایی » نثارم می­ کردند .

بابا به هرکدام از بچّه­ ها و نوه­ ها 10 تومان عیدی داد ، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوانِ عیدی داد به مامان . اوّلین روز بعد از تعطیلات بود ، چهاردهم ، که رفتم سرِ کلاس .بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اُتاقش ، رفتم ، بسته ­ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار دررفتۀ گوشۀ اتاقش درآورد و داد به من .

گفتم : این چیه ؟

ـ « باز کن می­ فهمی »

باز کردم ، 900 تومان پول نقد بود !

ـ « این برای چیه ؟ »

ـ « از مرکز اومده ؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچّه ­ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند . »

راستش نمی ­دونستم که این چه معنی می ­تونه داشته باشه ، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم : « این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان ! »

ـ مدیر گفت : « از کجا می­ دونی ؟ کسی بهت گفته ؟ »

ـ گفتم : « نه ، فقط حدس می ­زنم ، همین . »

راستش مدیر نمی­ دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه امّا در هر صورت گفت : « از مرکز استعلام می ‌گیرد و خبرش را به من می ­دهد . »

روز بعد تا رفتم اتاقِ معلّمان تا آماده بشم برای کلاس ، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت : « من دیروز به محضِ رفتنت استعلام کردم ، درست گفتی ، هزار تومان بوده نه نهصد تومان ، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم اَزش گرفتم امّا برای دادنش یه شرط دارم ... »

ـ« چه شرطی ؟ »

ـ« بگو ببینم از کجا می ­دونستی ؟ نگو حدس زدم که خنده­ دار است . »

استاد کمی به برقِ چشمانِ بچّه ­ها که مشتاقانه می­ خواستند جوابِ این سؤالِ آقای مدیر را بشنوند ، نگاه کرد و دستۀ طلایی عینکش را گرفت و آن را پُشتِ گوشش جا داد و گفت : « به آقای مدیر گفتم : هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آنها پاداش می ­دهد ؟ »

خداوند در  آیه ۱۱ « حدید » می ­فرماید : « مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ . » ؛ کیست که به خدا وام نیکو دهد و از اموالی که به او ارزانی داشته انفاق کند تا خداوند آن را برای او چندین برابر کند ؟ و برای او پاداش و ارزش است ! 

http://moojdarya.blogfa.com/