آن محرّمهای حرام

آن محرّمهاي حرام

هر چیزی آفتی دارد ، آفتی که به آن آسیب می ­زند و آن را از درون یا بیرون خراب می ­کند و از بین می ­بَرَد مثلِ درختان و میوه ­های یک باغ ، حتّی توحید و یگانه­ پرستی هم آفاتی دارد ، ( مثلِ ریاکاری و شِرک و عُجب و ... ) باید آفاتش را شناخت و با آن مقابله کرد . بحثِ محرّم و عاشورا هم آفاتِ خودش را دارد باید آسیب­ شناسی کرد ، برخی اساتید حوزوی و دانشگاهی در آسیب ­شناسی مراسمِ محرّم و نهضتِ حسینی سخن گفته ­اند . تحریفاتش را بیان و مصادیق کلّی یا جزئی آن را ( آسیب رساندن به بدن ، استفاده از آلاتِ موسیقی ، اختلاطِ زنان و مردان ، برهنگی ، کُفرگویی ، مدّاحی پاپ ، ... ) مشخّص کرده­ اند . دربارۀ مطالبِ غیرتاریخی و غیرواقعی و غیرمستندی که گفته می ­شود یا نوحه ­های بی­ محتوایی که خوانده می­ شود یا شبیه که اجرا می ­شود و بر این تأکید داشته ­اند که یادِ تمامی شهدا و خصوصاً شهدای کربلا در خورِ شأن و منزلتِ آنها پاس داشته شود . 

آسیب ­شناسی من تجربی است مربوط به دورانِ کودکی و نوجوانی در یک روستا . اين خاطرات مربوط به حدّاقلّ سي­ تا چهل سال پيش است . افرادي كه حسّ و حال مرا داشته ­اند يا برعكسِ من بوده ­اند از نوشتنِ حسّ و حالشان دريغ نكنند . هدف از نوشتنِ اين مطالب هم آن است كه جلوِ اين آسيبها در آينده گرفته شود .

شيخ روي منبر گفت : يكي آمده گفته : من زن مي­ خواهم .

ملّا روي منبر گفت : كي حاضره با اين آقا ازدواج كنه ؟

يك خانمي بلند شد گفت : من .

ملّا پرسيد : چي داري ؟

گفت : من يه گاو دارم .

خانم دومي گفت : من هم حاضرم .

ملّا پرسيد : شما چي داري ؟ گفت : من يه اُلاغ دارم .

خانم سومي گفت : من هم حاضرم .

ملّا پرسيد : شما چي داري ؟

گفت : من يه باغ دارم .

ملّا رو كرد به آن مرد و گفت : كدامشان را مي ­خواهي ؟

آن مرد گفت : من دوست دارم سوارِ اُلاغ شوم ، ريسمانِ گاو را بگيرم ، واردِ باغ شوم !

حسينيّه قسمتِ زنها دو درب داشت يكي از داخلِ حياط ، ديگري از طرفِ كوچه ، وعدۀ ما و مادرم همان دربِ سمتِ كوچه بود كه هم را پيدا كنيم . چند قدمي كه از حسينيّه دور شده ­ايم ، مي ­گويم : « گفته : من دوست دارم سوارِ اُلاغ شوم ، ريسمانِ گاو را بگيرم ، واردِ باغ شوم ! »

بعد مادرم گفت : ببينيد مهدي ما از چه داستاني خوشش آمده !

من از تركيبِ ( اُلاغ ، گاو ، باغ ) خوشم آمده بود و گر نه از كِيْ تا حالا روي منبر خواستگاري مي ­كنند و زنها بلند مي­ شوند اعلامِ آمادگي مي ­كنند و براي ازدواج پيشكش هم مي ­دهند ! خواب ديده­ ايد خير باشد .

آن سالها با چراغ دستي / فانوس يا چراغ قُوّه مي­ رفتيم . حسينيّه سقفِ چوبي داشت ، روزها داخلِ حياطِ حسينيّه ، كُنده مي ­شكستند و شبها در بُخاري مي ­گذاشتند كه گُرِّ گُرّ بسوزد . چراغ طوري­هاي پايه­ دارِ بلند ، براي روشنايي بود . هر چند وقت يك بار با تُلمبه ­اي كه داشت مَخزن سوختش را پُر باد مي ­كردند تا نفت با سرعتِ بيشتري فَوَران كند و روشنايي بيشتري بدهد .  

چايي پخش مي ­كردند ، معمولاً به بچّه­ ها چايي كه نمي ­دادند ، يك ني هم روي سرشان بود كه سرِ جايشان بنشينند . بيرون رُوْ رُوْ ( قايم باشك ) بود و بعضي بچّه ­ها هم اعلام مي ­كردند : بچّه ­ها برويم « شيشه ­شكني »  ! چند نفر با آنها همراه مي ­شدند وقتي بر ­مي­ گشتند با آب  و تاب تعريف مي­ كردند كه چگونه از طرفِ « آرامگاهِ ابن ­يمين » با سنگ ، شيشه ­هاي مدرسه را شكسته ­اند و ما بايد باز پول مي ­بُرديم براي شيشه­ هاي مدرسه ! توتِ خُشك و انجير و كلوچه و ... جيبهاي ما را وَرقُلمبيده مي ­كرد . سيّد احمد لباسهايش را يكي يكي شُمرد ، زيرپوش و پيراهن و جاكت ، روي هم ، هفت تا پوشيده بود . گفت : من اينها را پوشيده­ ام كه سرما نخورم ، اگر سرما بخورم ، مادرم بندۀ خدا غصّه مي ­خورد ! من هم آمدم براي مادرم دلسوزي كنم بعد مادرم گفت : آخِه « كلّه­ خور » فكر نمي­ كني اين همه لباس مي­ پوشي ، يكجا كثيف مي ­كني بعد من اينها را چه جوري بشورم ( بشويم ) ؟! از قضا سركنگبين صفرا فزود !

و اللهُ اِن قَطَعتَموا يَميني ـ اِنّي اُحامي اَبَداً عَن ديني

این را هوشنگ اصغری می­ خواند و دانش آموزانش با شور و حرارت پاسخ می دهند .

پسرِ ساقي كوثر ، منم عبّاس علي ، هُويْ منم عبّاس علي

این را پیرمردی معلول می ­خواند و موردِ نیشخند قرار می گیرد .

بزن بر دوشِ خود زنجير ـ زِ بَهرِ اصغرِ بي­شير

شبِ شامِ غريبانِ حسين امشب است ، امشب است .

اين گونه نوحه ­ها خوانده مي­ شد و مردم هم جواب مي ­دادند . يكي از نوحه­ خوانها « مرحوم حسن شفيعي » بود . لالمين صلوات بفرستيد ، منظور اين بود كه : لال نميريد صلوات بفرستيد .

مَران يك دَم ساربان اُشتر ، ناقۀ زينب ، رفته اندر گِل

بر محمّد و آلِ محمّد صلوات . اين صداي « شهيد عبّاس حبيبي » است كه هر چه ذكر ( ترجيع­ بند ) نوحه ­اش را تكرار كرد كسي جواب نداد . بعد نشست و پاي منبر گريه كرده بود . به هر حال با پاسخ غرّا يكي را تشويق مي ­كنند و با پاسخ ندادن ، ديگري را كِنِف !

بعد از روضه­ خواني هم داخلِ حياطِ حسينيّه ، يكي عَلَم را بر مي ­داشت ، وسط مي ­ايستاد ، ديگران هم دورش چرخ مي ­زدند . اين كار را بيشتر « حسن آقا » انجام مي­ داد .

او مي­ گفت : حسن

و جمعيّت يكصدا مي­ گفت : حسين ( البتّه با يك دست ، سينه مي ­زدند و با دستِ ديگر ميان­ْ بندِ هم را مي گرفتند و با گفتنِ حسين ، پاي راستِ خود را محكم بر زمين مي­ كوبيدند . ) من دو سال پيش به پسرِ « حسن آقا » به شوخي گفتم : چرا همۀ جمعيّت مي ­گفت : حسين امّا پدرِ تو تنهايي در آن ميان مي­ گفت : حسن ؟!

گاهي جوانها از اين « حسن ـ حسين » به عنوانِ اعتراض استفاده مي ­كردند تا به سخنران يا روضه­ خوان بگويند : « خسته شديم چرا تمام نمي ­كني ؟! »

روزِ تاسوعا روزِ عَلَم گرداني بود عَلَم را بر مي ­داشتند و در كوچه ­ها راه مي ­اُفتادند ، زنهايي كه مثلاً نذر و نيازي داشتند پارچه­ اي به عَلَم مي ­بستند و جمعيّت به دنبالِ عَلَم ، دربِ خانه­ ها را مي ­زدند كه پول بگيرند ، اسمش هم اختياري بود ، يعني اگر كسي پول نمي ­داد ، مختار بود !

يا بايد پول مي ­دادي ، كه مقصود و مقصدِ گردانندگانِ برنامه بود يا بايد اعلام مي ­كردي كه ندارم يعني ؛ جلوِ جمعيّت با آبروي خودت بازي مي ­كردي ( پس هر چه بيشتر پول مي ­دادي آبرودارتر بودي ) يا بايد مي­ گفتي كه : من پول نمي ­دهم كه بايد تاوانش را مي­ دادي ، تو با محرّم و امام حسين مخالفي يا ... ؟ افرادی در برابر این کارها ایستادگی کردند تا نتیجه گرفت .

ـ آقا اين كارها غلط است ؛ نكنيد اين كارها را .

ـ تو مي ­فهمي كه اين كار غلط است امّا پنجاه نفر آدمِ ريش ­سفيد كه دنبالِ عَلَم هستند ، نمي ­فهمند كه اين كار غلط است ؟

ـ زنِ عمو ، زنِ عمو شما پولِ عَلَم نمي ­دهيد ؟ ( اين صداي مرحومِ نعمتِ ادب است . )

ـ مادرم در حالِ پختِ نان با اشارۀ سر و دست مي­ گويد : نه !

چند سالي به همين منوال گذشت تا عُقلاي قوم دريافتند اين كار درست نيست و « عَلَم گرداني » را كنار گذاشتند !

مرحوم مادر بزرگم به حسينيّه خيلي كمك مي­ كرد ، من سالها پيش براي اَداي دين به مادر بزرگم ، يك قفسه به حسينيّه هديه كردم كه براي كفشداري استفاده شود . چند سالِ بعدش يك روز ( 20 / 6 / 1389 ) در حياطِ حسينيّه نشسته بودم در واقع مراسمِ فوتِ مرحومِ زنِ عمويم بود به نردبانِ چوبي و شكستۀ آنجا نگاه مي­ كردم با خودم انديشيدم كسي از روي اين نيفتد ! با خاطره ­اي كه از آن نردبان داشتم به « عبّاس كشوري » كه پسرعمّه­ ام باشد پول دادم و ساختنِ نردبانِ فلزي فعلي را پيگيري كرد .

روزِ عاشورا ، صبحِ زود آماده مي­ شديم ، رفته­ ايم جاي هيئت ، هنوز كسي نيامده ، كم كم يكي مي ­رود روي ديوار و در شيپور مي ­دَمَد : دُدُد ، دُدُد ، دُدُوووووود !  

« دستۀ قَمِه­ زنها » جلوتر از همه بود . البتّه آن روزگاران ما آن را « دُدُد حسين » مي­­ گفتيم . مرحوم يزدان جلوتر از همه مي­ ايستاد ، قدِّ بلندي داشت و پارچۀ سفيدي روي لباسشان به عنوانِ كَفَن مي ­انداختند . شمشيري در دستِ راست داشتند و در فضا مي­ چرخاندند . با دستِ چپ ميانْ­ بندِ هم را گرفته بودند و با آهنگي موزون حَرَكَت مي­ كردند . آنها به ترتيبِ قدّ مي ­ايستادند و بچّه ­ها در آخِر دسته و زنجيره قرار مي­ گرفتند و به جاي شمشير ، كارد در دست داشتند . « دُدُد حسين » مختصّ كوچۀ پشند بود ، كوچۀ بالا و جنان اين برنامه را نداشتند .

فردي كه سردسته بود مي ­گفت  : حسن

و بقيّه پاسخ مي ­دادند : حسين .

گاهي هم كسي با شيپور كمك مي ­كرد و در شيپور مي­ دميد : « دُدُد »

جمعيّت : « حسين »

شيپورچي : « دُدُد »

جمعيّت :  « حسين »

راستش آنها گاهي به جاي حَسَن ، حَتَن مي ­گفتند . دسته­ هاي سينه ­زني و زنجيرزني مسيرِ رو به جلو را طيّ مي ­كرد چون سريع مي ­رفت دوْر مي ­زد يعني ؛ گاهي جلو دسته بود گاهي ميان­ بُر مي­ زد ، گاهي دوْر مي ­زد به آخِر دسته ­ها مي ­رفت . من از « دُدُد حسين » مي­ ترسيدم . آنها وقتي جلو بودند خيالم راحت بود و از دور نگاه مي ­كردم امّا يكمرتبه دوْر مي ­زدند و به ميانِ جمعيّت مي ­آمدند و من پا به فرار مي ­گذاشتم . دسته ها همه ، تا جاي « امامزاده سيّد احمد » مي ­رفتند ، از آنجا دوْر مي ­زدند و تا جاي « شبيه ­خواني » مي ­رفتند امّا « دُدُد حسين » پايانِ كارش جلوِ امامزاده بود . آنجا با « پاكي / تيغ » جلوِ سرشان را مي ­خَراشيدند بعد با دست به سرشان مي ­زدند كه : واي حسين كُشته شد ! واي حسين كُشته شد ! واي حسين كُشته شد ! بچّه­ ها را البتّه روي سرشان مِركُركُرُم / دواگُلي مي ­ريختند . آن صحنه را ، هم مي­ خواستيم ببينيم و هم مي ترسيديم ! در يكي از آن سالها يكي از آن افراد كه علاوه بر روزِ عاشورا در زندگي­ اش هم قَمِه ­كِش بود به هواي اينكه مثلِ سالهاي قبل رُفقاي قماربازش او را مي ­گيرند تا او خوب نمايش اجرا كند ، قَمِه كشيده بود ، آن را گرفته بودند ، گويا يكي از جيبش درآورده بود . آن را گرفته بودند ، بعد يكي از لنگ جورابش درآورده بود . آنها هم البتّه با همداستاني تعلّل كرده بودند كه بگذارند خودش را لَت و پار كند . نام اين كارها را گذاشته بودند عزاداري براي حسين بن علي ! [ خوب است برای آن افرادی مثل آن بندۀ خدایی که خودش را از جنسِ برار می­ داند و اينجا را كه مي ­خوانند ، مي ­گويند :تو به عزادارانِ حسيني توهين كرده ­اي و گفته ­اي قمارباز ! توضیح داد : من دارم خاطراتِ دورانِ كودكي ­ام را مي ­نويسم . يعني آنچه را ديده ­ام ( قماربازي ­اش را در عيدِ نوروز و اين كارهايش را در محرّم ) وانگهي من دارم مي ­گويم : « در يكي از آن سالها يكي از آن افراد » اين چه ربطي به همۀ آن افراد دارد . قرآن می ­گوید : « فَوَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ *الَّذِينَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ سَاهُونَ*الَّذِينَ هُمْ يُرَاءُونَ. » ، ( ماعون ، 107 / 4 ـ 6 ) کسی که نماز ریاکارانه می­ خواند ، در پستوی خانه ­اش که ریا نمی ­کند ، معمولاً در مسجد یا ... نماز ریاکارانه می ­خواند آیا اگر گفته شود بعضی نمازخوانها ریاکارند به نمازگزاران توهین شده است ؟ اگر نمازخوان ریاکار داریم ، آیا عزادار ریاکار نداریم ؟ و آیا بیانِ نقص و آسیب یا نقدِ نحوۀ عزاداری اهانت به عزادارانِ حسینی است ؟! ]

امسال امّا در جاي جاي مراسم در روزِ عاشورا گوسفندي را خوابانده بودند تا در جلوِ دسته ­ها سر ببُرند، يا خوني ديده مي ­شد كه گوسفند را سر بُريده بودند . من فردي 45 ساله تحمّل ديدنِ اين صحنه­ ها را نداشتم و هيچ كدام را نگاه نكردم . شايد در سالهاي آينده كودكانِ امروز كه ناخواسته شاهدِ سربُريدنِ حيوانات بودند روزي بنشينند و مثلِ من كه ترسِ خودم را از دستۀ « دُدُد حسين » بيان كردم ، خاطراتِ ناخوشايند خود را از اين صحنه­ ها بيان كنند .

من از « حسين شِمِر » هم مي ­ترسيدم . او و ديگران كه لباسِ قرمز مي ­پوشيدند و در ميانِ مردم راه مي­ رفتند ترسناك بودند بر خلافِ آنهايي كه لباسِ سبز پوشيده بودند . حتّی یک بار که از جلوِ حسینیّۀ کوچۀ بالا ردّ شدم و آن مرحوم مثلِ دیگر مردان با لباسِ معمولی خودش نشسته بود ، وحشت کردم .

جلوِ هيئت ، دستۀ ديوانگان مي­ خواهد كارِ خودش را شروع كند امّا ديشب كه مراسم بوده چند جوان در دستۀ ديوانگان شركت كرده­ اند كه بابِ طبع بعضي ­ها نبوده­ اند ، هم مي­ خواهند كه آن جوانها نباشند و هم نمي توانند كه به آنها بگويند شما نبايد باشيد ! فكري به خاطرشان مي ­رسد . ديوانگان بايد گِل به صورت و لباسش بمالد . يكي دو نفر از آن جوانها در مي­ روند امّا دو سه تايي صورت و لباسشان را گِل ­اندود مي ­كنند ! از آن سال گِل ­اندود كردن هم جزوِ كارهاي ديوانگان شد و كم كم كوچۀ بالا هم براي خودش ديوانگان درست كرد البتّه حالا مي ­گويند : ديوانگان نگوييد ، ظاهراً « عاشقانِ حسين » مي­ گويند .

من خودم يك زنجيرِ شخصي داشتم و يك سال در « دستۀ زنجيرزني بچّه ­ها » شركت كردم ، چند بار هم در « دستۀ سينه زني »

بعضی از شبها از حسینیّۀ یک محلّ ، دستۀ سینه­ زنی به سمتِ حسینیّۀ محلّ دیگر می ­رود ما به نزدیکِ حسینیّۀ کوچۀ جنان رسیده­ ایم ، یک نفر که وسطِ دسته ایستاده می ­گوید : بچّه­ ها حواستان جمع باشد ، اینجا خوب سینه بزنید و آبروداری کنید ! حسّ ریاکاری در دنیای نوجوانی در فکرم نقش می ­بندد ! 

يكي ديگر از مواردِ ترسناك نعش ­هايي بود كه درست مي­ كردند و روي دوش ، حَمل مي ­كردند .

آن سالها دستۀ عزاداري از هيئتِ ابوالفضلي كه حَرَكَت مي ­كرد از جاي مزارِ سادات يا از جاي دروازه به « سرِ حمّام / جاي حسينيّه » مي ­رفت تا از آنجا « نَخل » را بردارند و بعد در ادامۀ مسير ، از جلوِ حسينيّۀ كوچۀ بالا مي ­گذشت تا به جاي « امامزاده » مي ­رسيد بعد از كوچۀ تنگِ شمالِ مسجدِ جامع واردِ سرِ سنگ مي ­شد و گاهي در سرِ سنگ ، گاهي در باغچۀ ميرزا و گاهي هم در گودالي كه رو به روي مدرسه بود و الآن حياطِ « حاج حسن تاجي » است « شبيه » اجرا مي ­شد . گويا بهترين جايش همان « گودال » بود كه مردم براي ديدن بر صحنه اِشراف داشتند . 

اين سالها را كه نمي­ دانم امّا آن سالها در شبيه وقتي هر دو دستِ ابوالفضل قطع مي ­شد در پشتِ صحنه مَشكِ آبش را در دوشش مي ­انداختند و شمشير را در دهانش مي ­گذاشتند تا واردِ ميدان شود و بجنگد ! بعد از عاشورا تا سه چهار روزي يكي از بازيهاي ما بچّه­ ها « شبيه » بود با يك چوبدستي و يك حَلَب كه معمولاً سرِ پيت­هاي بيست ليتري بنزين بود كه دسته داشت با هم جنگ مي ­كرديم . اي كسي كه نقشِ ابوالفضل را بازي مي ­كني تو خودت نمي ­تواني شمشير را در دهانت بگذاري ، بعد با آن مي­ خواهي به جنگِ دشمن بروي ، تو شمشير كه در دست داشته ­اي در برابر دشمنِ غدّار نتوانسته ­اي كاري انجام دهي ، با شمشيرِ در دهان مي خواهي چه كني ؟ آخِر ابوالفضل كه آدم فهميده­ اي بوده تو چرا اين كارها را انجام مي­ دهي ؟

در دانشكدۀ الهيّات كه درس مي­ خوانديم . يك بار استاد دكتر حسين لطف ­آبادي سرِ كلاس گفت : يكي از بچّه هاي شهدا مشكل داشت ، پيگيري كرديم كه مشكلش را ريشه­ يابي كنيم . به اين نتيجه رسيديم كه جنازۀ پدرش را به اين بچّه نشان داده ­اند .

حاذقي گفت : مگر اين همه مصيبت نمي­ خوانند كه وقتي دشمن در خرابه­ هاي شام ، سرِبُريدۀ امام حسين را به كودكِ آن امام نشان داد ، قالب تهي كرد . يعني ، بچّه ­ها تابِ ديدنِ چُنان صحنه ­هايي را ندارند . پس اين مصيبتها را براي چه مي­ خوانند ؟!

حالا من همين مطلب را سرِ كلاس به مناسبتي طرح كرده­ ام ، مي ­بينيم كه اشك روي گونه­ هاي دختري معصوم جاري است . يعني كه جنازۀ ... پدر را به اين دختر نشان داده ­اند و او مي ­گِريد !

ظاهراً اين بچّه صحنۀ اعدام را ديده ، ببينيد چه به روز خودش آورده است !

http://baharnews.ir/vdchmvni.23nzvdftt2.html

شهيد مطهّري مي ­گويد : « قمه ­زنی و بلند کردنِ طبل و شیپور از اُرتودُکس ‌های قفقاز به ایران سرایت کرد و چون روحیّۀ مردم برای پذیرشِ آن آمادگی داشت همچون برق در همه جا دَوید . »

[ جاذبه و دافعۀ علي عليه السّلام ، استاد شهيد مرتضي مطهّري ، انتشاراتِ صدرا ، بي­تا ، ص 176