لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجا دانلود کنید .

تاریخِ ما را اصلاً « گُنده بین » بار آورده­اند . در همه جا فقط « آدمهای گُنده » را می­بیند ، در حرکات و رویدادهای زمانه ، فقط حادثه­ های گُنده را می ­بیند و در هر سرزمینی هم فقط جاهای گُنده را می ­بیند .

[ دکتر شریعتی ، مجموعه آثار 35 بخش 1 ، انتشارات آگاه ، چاپ دوم ، 1372 ، ص 10 ]

چند خاطره از مادر بزرگم که مثل نسیم بود و در تیرماه 1372 آسمانی شد .

* * * * *

مردها نمی ­زایند !

با مادر بزرگم به خانه ­اش رفته بودم ، پیرزنی معروف به هَلَکی را دیدم ، به گمانم تا آن موقع زنی را به آن پیری ندیده بودم ، مادر بزرگم چه چیزی گفت که من احساس کردم می­ گوید این پیرزن را شوهرش به دنیا آورده است . بعد من گفتم : یعنی ؛  بچّه­ ها از زنها ( مادر­ها ) به دنیا می ­آیند و پیرزنها از مردها ! مادر بزرگم گفت : ای بچة بی­ شعور ! مگر مرد هم می ­زاید ؟ گفتم : تو که گفتی این پیرزن را شوهرش زاییده ! گفت : من کی گفتم ؟! با این حرفِ مادر بزرگم من دیگر نتوانستم ادامه بدهم و گرنه می­ پرسیدم که یعنی ؛  بچّه ­ها که از زنها ( مادرها ) به دنیا می ­آیند پیر می­ شوند و پیرزنها که از مردها به دنیا می­آیند بچّه می­ شوند !

مادر بزرگم هم پیر بود امّا آن بندة خدا خیلی پیرتر بود و شاید اوّلین پیرزالی که دیده بودم . برایم عجیب بود . من با حرف مادر بزرگم فهمیدم که فقط زنها می ­زایند .

من این مطلب را برای دانش ­آموزانم تعریف کردم . گفتند : آقا شما از همان اوّل نبوغ داشته ­ای !

* * * * *

پذیرایی با چای

من گاهی به خانة مادر بزرگم می­ رفتم و از او سر می­زدم ، البته اتّفاق می ­افتاد که از این سر زدن هدفی دنبال می ­شد . مثلاً ؛ یک بار با مادرم دعوایم شده بود به قهر ، شب رفتم پیش مادر بزرگم خوابیدم . مادر بزرگم گفت : چیه ؟ دعوا کردی ؟ گفتم : نه ، چون تو تنهایی ، آمده­ ام پیش تو بخوابم ! صبح که از خواب بیدار شدم . گفت : دیشب بعد از اینکه خوابیدی . علی آمد گفت : مهدی اینجاست ؟ گفتم : بله ، اینجاست . گفت : ما حسینیه بودیم  نَنَه از حسینیه مرا فرستاده ببینم مهدی اینجاست یا نه ؟ بعد مادر بزرگم گفت : من دیشب با خودم گفتم : حالا چی شده که امشب به فکر من افتاده ­ای که من تنهایم ؟! بگو که قهر کرده بودی ! خُب تو می ­آیی اینجا و به آنها خبر نمی ­دهی ؛ نمی ­گویی ، آنها دلواپس می­شوند ؟! آن شب تابستان بود مرحوم مادر بزرگم دمِ دربِ اتاقش زیرِ آسمان تشک و لحافش را پهن کرده بود . من هم همانجا خوابیدم .

جدای از این موارد نادر یا مواردی که کاری پیش می ­آمد بیشتر موارد برای سر زدن می­ رفتیم . دأبِ مادر بزرگ این بود که حتماً برای ما چایی درست کند . چه آن موقع که چراغ والور داشت ، چه بعدها که پیک نیک گرفته بود . ( من یک بار پرسیدم : بی ­بی مگر تو بلدی پیک نیک روشن کنی ؟ خندید : گفت : چرا بلد نباشم . ) کتری ­اش را روی آتش می ­گذاشت و سور و سات چای را راه می ­انداخت . هم برای خودش و هم برای ما مفصّل چای می ­ریخت . فرقی نمی ­کرد که من تنها رفته باشم یا با بچّه­های دیگر . حتّی وقتی می ­رفتیم و او توی کوچه یا زیر دالان با زنهای همسایه نشسته بود . بلند می ­شد می­ آمد درب اتاقش را باز می کرد و می ­نشست و بساط چای را راه می ­انداخت . با ما که بچّه بودیم مثل آدم بزرگ رفتار می ­کرد . علاوه بر چای اگر پول خورده­ ای نبود خوراکی حتماً بود . ما همیشه از خانة بی­ بی با خوشحالی بر می­ گشتیم .

ما همیشه صبح عید ؛ اوّلین جایی را که می ­رفتیم خانة بی ­بی بود و قاعدتاً اوّلین عیدی را هم از بی­ بی   می­ گرفتیم . اگر عیدی دادن دیگران احتمالی بود ، عیدی دادن بی ­بی حتمی بود .

یک بار بین مادرم و مادر بزرگم شکراب شده و مدّتی رابطه­ شان قطع شده بود ، در آن مدّت بالطبع و بالتَّبَع به خانة بی ­بی نمی ­رفتم ، بعد که آشتی شد و من رفتم از بی ­بی سر بزنم . با خنده به من گفت : تو در این مدّت با خودت نگفتی من یک بی ­بی تنها دارم ، بروم از او سر بزنم ؟! علی در این مدّت می­ آمد از من سر می ­زد امّا به نَنَه ( مادرت ) نمی­ گفت ، امّا تو هنوز بچّه ­ای ، عقلت نمی­ کشد که در این مواقع بیایی سر بزنی که من احساس تنهایی نکنم .

من همانجا احساس کردم که آره من واقعاً عقلم نکشیده که باید می ­آمده­ام و از مادر بزرگم سر می ­زده­ ام امّا علی فهمیده و فهمیده که باید به من هم نمی­ گفته ، چون اگر به من می­ گفت ، من به مادرم می­ گفتم .

رفتار همکلاسی

یادم هست وقتی یکی از همکلاسیهای دورة ابتدایی فهمید « سیّده » بی­بی من است به حُرمتِ مهربانی مادر بزرگم ، رفتارش با من بهتر شد به من گفت : چه بی ­بی خوبی داری ! پیرزنها زود ناراحت می ­شوند ولی مادر بزرگ شما خیلی مهربان است و به بچّه­ های دیگر هم می­ گفت : این مادر بزرگش همسایة ماست و خیلی خوش اخلاق است .

سر و صدای شغالها

شب بود ، من و مادر بزرگم از جایی بر می­ گشتیم ، نزدیک درب حیاط بودیم که شغالها شروع به سر و صدا کردند من به جای آنکه صدای سگ در بیاورم که آنها بترسند به اشتباه صدای شغال درآوردم ، سر و صدای آنها بیشتر شد از ترس خودم را داخل حیاط انداختم و در را پشتِ سرم بستم . مادر بزرگم هم هول کرده بود امّا می ­خندید که چرا در را می­ بندی ؟!

* * * * *

مادر بزرگم در آرامش مذهبی خود غنوده بود . چند قصّه از مادر بزرگم که برایم حکایت کرده است .

از اَجَل نمی ­توان گریخت .

ـ تقدیر پسری آن بود که شب دامادی گرگ او را بخورد ، زنی برایش اختیار شد . پدر و مادر و اطرافیان بسیار مواظب که گرگ او را نخورد . صبحِ شبِ عروسی دیدند عروس دیشب گرگ شده و داماد را خورده است و دوباره به صورت اوّلش برگشته است .

ـ سرنوشت مردی آن بود که چیزی رویش بیفتد و بمیرد ، برای همین به بیابان رفت و در آنجا زندگی می کرد . یک بار برای خودش کُماجی پخت ، روی تخته سنگی گذاشت و در سایة همان سنگ خوابید ، باد کُماج را روی صورت مَرد انداخت و مُرد .

علّت باران در قحط سالی

یک سال بارندگی نشد ، حیوانات که در مضیقه قرار گرفته بودند یکی یکی بالای تپّه ­ای می ­رفتند و از خدا طلب باران می ­کردند چون پاسخ می ­شنیدند که بارانی در کار نیست با گردنی کج به پایین تپّه می آمدند تا آنکه نوبت به آهو رسید ، چون همان پاسخ را شنید ، شادی کُنان و جُفتک زنان به سمت حیوانات می ­آمد به گونه­ ای که آنان گمان کردند ، خدا وعدة باران داده است . چون خدا چنین صحنه ­ای را دید ، باران فرستاد .     

* * * * *

صبر

یک بار من و برادرم علی داخلِ حیاط توپ بازی می ­کردیم ، متأسّفانه توپ به چشم مادر بزرگم خورد و دردش گرفت امّا به ما هیچی نگفت . گفت : متوجّه نبودید ، قصدی که نداشتید . از اینکه این اتّفاق افتاد ناراحت شدیم و بازی را رها کردیم و از صبرش که چیزی نگفت ؛ شرمنده .

* * * * *

بصیرت

مادرم می گوید : من بچّه بودم که مادرم ( بی ­بی ) خمیر کرده بود ، سفرة خمیر پهن بود و چونه­ های خمیر را وَرز می ­داد ، من با خودم بازی می­ کردم . با وَردَنه ( چوبی که با آن چونة خمیر را پهن می­کنند . ) بازی می ­کردم که یک سر آن روی کُندی ( کَندو ؛ سیلوی خانگی که محل ذخیرة آرد و گندم است . ) و سر دیگرش روی چشم مادرم ( بی ­بی ) قرار گرفت و چشمش خونریزی کرد ، زنهای همسایه به کمک آمدند . مادرم به زنها می­ گفت ، بچّه را دعوا نکنید که نترسد ، متوجّه نبود که این طور شد !

اتّفاقی که موجب از دست دادن بینایی یک چشمش شده بود !

* * * * *

بند ناف

مادرم را درد زایمان گرفته بود ، پدرم دنبال زائو رفته بود تا زائو خودش را برساند بچّه به دنیا آمده بود و مادر بزرگم بند ناف بچّه را بریده بود .  

وقتی زائو رسید ، دید کار از کار گذشته است ، قُنداق بچّه را باز کرد بند ناف بچّه را ورنداز کرد و رو به مادر بزرگم گفت :  بند ناف بچّه را این قدر می ­بُرّند ؟ درخواست قیچی کرد و شاید یک سانتی متر از باقی ماندة بند ناف را برید و شاید دو ، سه بار بیان کرد که ؛ آخه بند ناف بچّه را این قدر می ­بُرّند ؟ مادر بزرگم البتّه هیچی به او نگفت و سکوت کرد . بعد به پدر و مادرم گفت : هر قدر پول مامایی زائو می­ شود مثل اینکه از اوّل بوده ، به او بدهید ، این پیرزن بندة خدا خودش را از « کوچة / محلة بالا » به امیدی رسانده ، حالا که رسیده می­بیند کار از کار گذشته ، به بندِ ناف گیر داده است ، و گرنه آن بند ناف یک ذرّة این ور یا آن ور فرقی نمی ­کند .  

نخ قرمز شاخ بُز

مادر بزرگم می ­گفت : در زمان جوانی که دختر خانه بودیم ، پیرزنی فقط یک بز داشت ، برای اینکه آن بز را در میان گلّه بشناسد و موقع دوختنش خیلی دنبالش نگردد ، یک نخ قرمزی به شاخش بسته بود . یک روز این دخترهای جوان ، آن نخ قرمز را از شاخ بز پیرزن کَندند و به شاخ یک تَکّه ( بز نَر ) بستند .

او هم به روال همیشه آمد بزش را گرفت و نشست که آن را بدوشد تا دستش را برد که دالهای ( پستانهای ) بز را بگیرد یکمرتبه دستش به ... ( در اینجا شروع می ­کرد به خندیدن )

این داستان را چند بار تعریف کرده بود ، یکبار که تعریف کرد . گفتم : بی ­بی تو هم جزء اون دخترای جوان بودی ؟! از پرسش من خوشش نیامد .

حفظ سوره­های قرآن

مادر بزرگم سواد خواندن و نوشتن نداشت . اما بعضی سوره­ های کوتاه قرآن را حفظ بود . سوره­ های حمد ، توحید ، فلق ، ناس ، کافرون ، قدر ، کوثر ، نصر ، مسد ، ...

حالا این سوره­ ها را از کجا یاد گرفته بود ؟ خودش می ­گفت : مرحوم پدرم ( یا مرحوم بابا بزرگ میرزا عبدالله ) مکتب داشت . من وقتی اینها را به بچّه ­ها درس می داد حفظ کردم .

این سوره­ ها را گاهی با خودش می ­خواند ، خصوصاً شبها وقتی به رختخواب می ­رفت ، تا خواب به سراغش بیاید اینها را یک بار دور می کرد .

او بیشتر وقتها خاطره ­ای را به نقل از پدرش بازگو می­ کرد . عنوانش هم این بود : مرحوم پدرم ، خدا بیامرز پدرم ، خدا بیامرز بابا میرزا عبدالله ، من به خاطر ندارم که خاطره­ ای از مادرش یا شوهرش که پدر بزرگم باشد نقل کرده باشد .

حالا که این خاطرات را می نویسم ، این سؤال برایم طرح شد که ؛ چرا مرحوم پدرش ، به ایشان خواندن و نوشتن یاد نداده است ، خصوصاً که ایشان را دوست داشته است ؟!

مشهد ، شب ماه رمضان ، 29 / 5 / 1389

کرامت نفس

در روستای فرومد خیلی افراد خودشان را تحت پوشش کمیته امداد قرار داده ­اند ، آنهایی که مستحقّ بودند جای خود ، امّا من افرادی را می ­دیدم که به دریوزگی می ­زدند تا تحت پوشش قرار گیرند . وقتی عضو شورا بودم کسانی می ­آمدند و تأکید داشتند که شورا تأیید کند و آنها تحت پوشش قرار گیرند .  مثلاً عبّاس مهربانی یکی از کارمندان کمیته امداد را به قبرستان برده بود سر قبر صغری ... و گفته بود : ببین این پیرزن 3 ـ 4 سال است مرده ، امّا هنوز از کمیته امداد مستمری می ­گیرد ! 

خیلی از افراد ، زمانِ باد به غبغب انداختن ، حاجی و حاجی ­زاده بودند و موقع مستمری ؛ مستحقّ . مرحوم مادر بزرگم امّا هیچ گاه درخواست نکرد که تحت پوشش قرار بگیرد و این را برای خودش ننگ و عار می ­دانست . می ­گفت : خدا سلامتی داده ، کار می ­کنم . خدا سلامتی را از من نگیرد .

چون پیرزن و سیّد بود ، چند بار غریبه­ هایی که او را نمی ­شناختند به ایشان کمک مختصری کرده بودند ، بعد آن پول را به ما که بچّه بودیم یا دیگران می ­داد می ­گفت : خجالت کشیدم دستش را پس بزنم ، من که مستحقّ نیستم !

* * * * *

الحمدلله که مادر بزرگم مُرد !

صبح پنج ­شنبه 24 تیر ماه 1372 مرحوم مادر بزرگم می ­رود باغ ( باغ برادرش آقا رضا اسدی که در بحر­آباد مشهد زندگی می ­کرد ، دست ایشان بود . ) مقداری از توتهای خشک را جمع می­ کند و می­ آورد . تویِ کوچه رو به روی درب حیاطِ پدری شهید علی ­اکبر شکـوهی و حیاط پدری شهید سیّد محمّد هاشـمی می ­نشیند و مشغول تمییز کردن همان توتها می ­شود در حالی که با مادر شهید هاشمی گرم صحبت است . ناگهان حال عادی خودش را از دست می­ دهد . اصغر شکوهی که در حال آوردن کاه از خرمنکوبی باغشان به حیاطشان بوده ، صحنه را می­ بیند و می ­گوید : اِه ، سَیِّدِه چرا اونطوری می ­کند ؟! تا می ­آیند نزدیک می ­بینند سکینه بیگم اسدی ( مرحوم مادر بزرگم ) مُرد !

طبق اعتقادات مادر بزرگم کسانی که شب جمعه می ­میرند ، از لطف و عنایت بیشتر خدا برخوردارند ؛ چون شب جمعه شب لطف و رحمت خداست . آرزویش آن بود که شب تَب کند و سَحَر جان بدهد تا سربار دیگران نشود ، خصوصاً که طبق گفتة خودش فرزند پسر نداشت که بخواهد او را برای دوا و درمان ببرد .

من شاید یک هفته بعد بود که با خبر شدم ... آن موقع من منزلی در عشقی مشهد گرفته بودم ، همان که حدود هفتاد هزار تومانش را مرحوم مادر بزرگم داده بود و من قصد داشتم که بروم فرومد و مادر بزرگم را بیاورم مشهد که دیگر  کار نکند و پیش من باشد . گر چه من این را به ایشان نگفته بودم امّا مادرم می گوید : من این مطلب را زیر دالان رقیة محمّدحسین که لحاف می ­دوخت به ایشان گفتم . خیلی خوشحال شد و دعایت کرد . ( وقتی هم دعا می ­کرد غالباً می­ گفت : خدایا به حقّ جدّم ... )

من آخرین مرتبه ­ای که رفته بودم فرومد تا یک فرشی برای خانه ­ای که گرفته­ ام بیاورم ، از سبزوار مقداری گیلاس و آلو و ... خریده بودم ، مقداری از آن را داخل یک نایلون گذاشتم و با خودم بردم تا مادر بزرگم را ببینم ، سرِ شب بود امّا مادر بزرگم نبود ، همان دستة نایلون را از قفل درب آویزان کردم  که وقتی می ­آید متوجّه شود و بردارد .

برگردیم به جریان باخبر شدن از مرگ مادر بزرگم ؛ آمدم خانة عشقی ، برای برادرم علی که رفته بود تهران ، با روان ­نویس روی آینه نوشتم : بی ­بی رفت !

راهی ترمینال شدم . از آنجا به آقای سیّد اسدالله هاشمی زنگ زدم و پرسیدم : مادر بزرگم فوت کرده ؟ گفت : تسلیت عرض می­ کنیم ، خدا صبرتان بدهد . اتّفاقاً ما همان موقع فرومد بودیم ، آب خیابان ( هر دو آب ) هم خیلی صاف بود ، جنازه ­اش را همانجا شُستیم و ... .

دیر وقت بود و هر کار کردم ماشین گیرم نیامد . مسیر ترمینال تا عشقی به موازات جادّه سنتو پیاده آمدم و البتّه با های های بلند گریه می ­کردم ؛ امّا صدایم در میان سر و صدای ماشینها گم می­ شد .

فردایش به فـرومـد رسیدم ، پدرم بود و مرحوم میرزا علی­ محمّد اسدی و مرحوم همسرش و مادرم و بچّه ­ها ، مادرم تا مرا دید گفت : یعنی وقتی ما هم بمیریم ؛ خبر مرگ ما بعد از یک هفته به تو می­ رسد ؟! من رفتم کنار دیوار حیاط نشستم و با صدای بلند زار زار گریستم . مادرم هم آمد کنار من نشست و شروع کرد به گریه کردن .

فردایش قرآنم را برداشتم و رفتم قبرستان ، سر قبر مادر بزرگم نشستم مقداری قرآن خواندم و باز هِق هِق گریه امانم نمی ­داد ، همان طور گریه می ­کردم که مادرم از دور که می­ آمد گریه می­ کرد و می ­گفت :  مادر بلند شو که مهدی به دیدنت آمده !

یک روز قرار شد برویم قبرش را سیمان کنیم . خاله صدیقه ­ام گفت : من هم می ­آیم ، من دختر اندرش بودم ، شاید این موجب رضایتش از من شود . با هم رفتیم قبر مادر بزرگ و قبر مرحوم برادرم عبّاس را که در تابستان 1354 فوت کرده بود درست کردیم . برادرم عبّاس گویا فلج اطفال گرفته بود ، مداواها مؤثّر واقع نشد ، پدر و مادرم او را سبزوار بردند ، خوب نشد . قرار شد او را به مشهد ببرند و دخیل    امام رضا نمایند . که شب در سبزوار فوت کرده بود . آن شب مادر بزرگم پیش من و برادرم علی بود که تنها نباشیم ، چه شبی بود آن شب ! شبی که صبحش جنازه برادرت را بیاورند و تو ببینی هنوز چشمانش نیمه ­باز است . با نردبان برایش تابوت درست کنند و جنازه ­اش را بر آن « اسب چوبین » نهند و به سوی جویِ آب برای شستن ببرند و تویِ برادر مرده ، تنها به دنبال جمعیّت گریه ­کنان بروی ، وقتی بخواهی از جوی آب ردّ شوی ، چون پَهن است « غلام » بگوید : بیا ، بیا ، بیا از اینجا برو . و جای باریک را نشانت دهد تا بخواهی از آنجا ردّ شوی ، مچ دستت را بگیرد و نگذارد به جایی که جنازة برادرت را می ­شویند بروی ، چون بچّه ­ای ! صلاح نیست جنازه برادرت را ببینی و چون بچّه ­ای ! قدرت آنکه دستت را هم از دست او در بیاوری نداشته باشی ، حتّی اگر با گریه به غلام که پسر عمویت باشد بگویی پدرسگ ! امّا او از این پدرسگ گفتن تو خنده ­اش بگیرد و دستت را رها نکند . مصیبت در مصیبت !

بعد باز با چشمان خودت ببینی جنازه برادرت را بر « اسبِ تیز پا » گذاشته ­اند به قبرستان می ­برند . تو به دنبال مادرت که گریه­ کنان به سوی خانه می­ رود ، می ­بینی پدرت در دنبال جنازة می­ گرید و به قبـرستان می ­رود و مادرت به اعتراض به پدرت می ­گوید : حالا گریه کن ، نگفتم زودتر بچّه را به دکتر ببریم ؟! اینجاست که پدر آدم در می ­آید !

و تو اینقدر بچّه ­ای ! که نمی­ دانی ، خوابی را که در باره برادرت عبّاس دیده ­ای ، نباید سر سفرة غذا تعریف کنی و گر نه غصّه گلوگیر می ­شود و دست پدرت در ظرف غذا می ­ماند .  

من و مادر بزرگم چند روز بعد از مرگ برادرم عبّاس به سرِ جویِ آب کلاته ­نو رفتیم تا پتوی سیاهی را که جنازه در آن پیچانده شده بود ، بشوید .

برگردیم برویم دوباره سر مرگ مادر بزرگم ، اینکه نتوانسته بودم مادر بزرگم را به مشهد بیاورم و قبل از آن ، مُرده بود فکرم را مشغول داشت تا اینکه یک روز که در همان خانه عشقی نشسته و در فکر بودم با خودم گفتم : الحمدلله که مادر بزرگم مُرد !

فکر کردم دیدم آن طور که مادرم می ­گوید : مادرم مرا حامله بوده که پدر بزرگم در تهران فوت کرده ، ( مرحوم پدر بزرگم برابر شناسنامه ­اش در تاریخ 30 تیر ماه 1346 فوت شده است . ) آن هم بعد از یک دوره بیماری ، که گاهی آدرس خانه ­اش یادش می ­رفته ، از تیرماه 1346 تا تیرماه 1372 می­ شود 26 سال . یعنی یک زن 26 سال روی پای خودش ایستاده ، از وجین کردن علف در تهران بگیر تا پاک کردن گندم و لحافدوزی در فرومد ، هیچ پول تکدّی­ گری تحت عنوان پیر بودن و سیّد بودن قبول نکرده ، خودش را تحت پوشش کمیته امداد در نیاورده [ حتّی به من و برادرم و بچه ­های برادرش و به خیرات ( حسینیه و ... ) چقدر کمک کرده ، ] عزّت خودش را نگه داشته ، حالا من می­ خواستم این عزّت را ، این روی پای خود بودن را ، از او بگیرم ، او را بیاورم نانخور خودم کنم . فردا تا تقّی به توقّی بخورد ، حرفی که عزّتش را خدشه­ دار کند بر زبان بیاورم ، دیدم به راستی که خدا صاحب عزّت است ، و عزّت او  نمی ­گذارد مؤمنان صاحبِ عزّت ، خفیف شوند که  ؛

« ... وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ ... . » ، ( منافقون ، 63 / ٨ )

مشهد ، شب ماه رمضان ، 30 / 5 / 1389

* * * * *

در مسجدالنَّبی یکی ، دوبار به خاطرم رسید ، اگر مادر بزرگم زنده بود او را به حجّ می ­آوردم ، مرحوم مادر بزرگم در 24 تیرماه 1372 خیلی ساده مُرد . او برای من عزیز و دوست داشتنی بود و هست ، من آخرین باری که از او پول خواستم با اینکه 74 سالش بود و فقط یک چشم داشت ، یک چشمش را وقتی مادرم کوچک بوده در یک حادثه از دست داده بود ، با همان یک چشم لحافدوزی می­ کرد ، منظور پول ، پول زحمتکشی بود نه پول یامفت . بلند شد رفت خانه ­اش ، دفترچه بانکش را آورد . گفت : هر چه دارد ، 10 هزار تومانش باشد ، بقیه ­اش برای تو ! یکی ، دو ماه قبل از مُردنش ! حدود 70 هزار تومان به من داد ! به همین سادگی ، بعد هم به همین سادگی جان داد !

مرگ هر کس ای پسر همرنگ اوست .

در مسجد شَجَره به خاطرم آمد ، که خدایا اگر بر این عُمرة من ثوابی مترتّب است ، همه ثواب این عُمره برای مادر بزرگم ، و اگر واقعاً می­ توان به نیابت از کسی عُمره انجام داد ، این عُمره به نیابت از او ، در برابر خوبیهای او من حدّاقل کاری که از دستم می ­آید ، انجام دهم .  

مکّه ، هتل مواکب ، 5 / 5 / 1389

* * * * *

ای خدایی که آهوان را کِنِف نمی­کنی ما را در کَنَف رحمت خود گیر .

ای که شرمندگی آهوان را برنمی ­تابی باران رحمتت را بر ما فرو ریز .

« ... رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذَابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذَابَهَا كَانَ غَرَامًا . » ، ( فرقان ، 25 / ٦٥ )

مگر ای سحاب رحمت ، تو بباری ور نه دوزخ

به شَرار قهر سوزد ، همه جان ما سوی را

شهریار