به نامِ ایزدِ دانا

خاطره ای از خان فرومد

مهدی نصیری

 

در يكي از روزهاي نسبتاً سردِ آبان با پدرم نشسته بودم . خاطراتِ قديم رو برام تعريف مي­ كرد .

گفتم : پدر از خان ِفرومد برايم بگو ، خاطره ­اي داري ؟

گفت : تا دلت بخواد . خان خدا بيامرز خودش خيلي خوب بود . دلسوز ، مهربان . ولي اطرافيانش او را بد جلوه داده بودند .

خاطره ­اي را از سالهاي دور برايم تعريف كرد كه بي ­كم و كاست برايتان بازگو مي ­كنم .  

سال خيلي تنگ بود ، مردم به سختي گذرانِ زندگي داشتند . [ حدوداً سال 1348 ] به صحرا مي ­رفتم كه مرحومِ حسين بابائيان جلويم را گرفت و گفت : قربان گندم­مان را تمام كرده ­ايم و هيچ آردي در خانه نداريم و واقعاً نمي­ دانم چكار كنم ؟

گفتم : اين كه مشكل نيست . فردا صبح به اتّفاق مي ­رويم قلعه­ نو شفيع آباد . من آنجا آشنا دارم ، گندم مي ­خريم و بر مي­ گرديم . برو خودت را براي فردا آماده كن .

فردا صبح يادمه هنوز آفتاب نزده ، دربِ خانه­ مان را زد با هم راه افتاديم . عصر به شفيع­ آباد رسيديم دربِ منزل عباسعلي شفيع  ­آبادي ( آشنام ) را زدم . زنِ آشنا در را باز كرد و گفت : هو ! آشنا اي وقت روز اينجا ؟! خيره ...  !!

گفتم : براي خريد گندم آمديم . گرسنه مانده­ ايم . آشنا هست ؟

زنِ آشنا گفت : خدا كورم كند . بياييد بالا . عباسعلي كه نيست ولي اباصلت ( پسر آشنا ) هست .

برايمان دَلَمه آورد و پذيرايي مفصّلي از ما كرد .

عباسعلي و اباصلت پرينه ( پریروز ) گندم­ها را آرد كرده­ اند و مقدار صد من اضافي را هم فروخته ­اند . الآن دير وقت است ، امشب را بمانيد فردا صبح اباصلت از قلعه گندم ردّ مي ­زند ( پيدا مي­ كند ) و راهي شويد .

صبحِ زود روز بعد به قصدِ آزادوار راه افتاديم . در آزادوار خان را ديديم . با همان بالاپوش بلندي كه روي شانه­ ها مي انداخت .

خان : قربان ... اين وقت روز اينجا چكار داري ؟

ـ آقا آمديم گندم بخريم . گندم­مان را تمام كرده ­ايم و گرسنه مانده ­ايم . برويم خانه ( اين جمله را خان بارها تكرار كرد . )

خان : من باهات خيلي كار دارم خيلي وقته از فرومد اخبار ندارم . برويم خانه .

هر چه قدر ما اصرار كرديم كه بچّه­ ها برايمان نگران مي ­شوند خان قبول نكرد . ... برويم خانه ... برويم خانه .

ناگفته نماند كه مدّت مديدي خان براي سكونت آنجا ( آزادوار ) را انتخاب كرده بود كه آن هم قصّه ­اش طولاني است و از اوضاع و احوالِ فرومد بي ­خبر بود . در حين گفت و گو با دقّت و وسواس به حرفهاي ما گوش كرد . از فرومد كلّي صحبت كرديم .

آن شب ميهمان خان بوديم و تا پاسي از شب بيدار .

فردا صبحِ زود نفري پانزده من گندم بار كرديم و آقا ( خان ) پول گندم را از ما نگرفت و گفت : شما ميهمان من هستيد . برويد به سلامت ... و به سمت فرومد راه افتاديم .