به پاس نجابت و رشادتِ خانم سکینۀ دهقانیان

سکینۀ دهقانیان ، زادۀ 1303 در فرومد است . می ­گوید : مادرِ شهید علی­رضا یاقوتی خواهر من بود ، او از من کوچکتر بود .

می­ گویم : شما از خان یادت می ­آید ؟

می ­گوید : اِهِه ، ها ، یوک !

می­ گویم : خان چطور بود ؟

می ­گوید : خان اوّل خوب بود ، بعد مردم دانه­ خورش کردند ! حقوق برای 60 سالگی برقرار کرد ! دفترچه درست کرد ! برای شیرگی و تریاکی قهوه­ خانه درست کرد که نظم و نَسَقی داشته باشد . وقتی هواپیما را آورد ، هنوز خانِ ما بود . کم کم یکی برّه بُرد ، یکی گوساله ، از اون دیانت برگشت .

می ­گویم : بهترین کارِ خان چه بود ؟

می­ گوید : 4 ـ 5 سال به فُقَرا می­ رسید ، شب به فقرا کمک می ­کرد .

[ در جنگِ جهانی دوم قند و شکر و ... مردم جیره­ بندی بوده ، نصرالله منوچهری / سردارآقا ( برادر خان ) آنها را از شاهرود می ­گرفته و موظّف بوده است سهمیّۀ مردم را به آنها برساند . طبقِ اسنادِ موجود این کار صورت نمی ­گرفته شاید در ابتدا اَندکی از آن در بینِ بعضی مردم توزیع می ­شده است . ]

می ­گویم : بدترین کارِ خان چه بود ؟

می­ گوید : زنهای شوهردار را به زور طلاق می ­گرفت و خودش می­ خواست ! و نام چند زن را می ­بَرد .

بعد ادامه می ­دهد : زنهایش از کوچۀ جنان نبودند . از کوچۀ بالا و پشند بودند .

پسرش محسن تعجّب کرده و چند بار می ­گوید : زنهای شوهردار ؟! زنهای شوهردار را طلاق می­ گرفت و خودش می­ خواست ؟! نه ؟!!

می ­گوید : برای خودم هم همین حرف را گفته بود .

رو می ­کند به پسرش محسن می ­گوید : یک روز پدرت آمد خانه ، ناراحت بود ، رنگش را باخته بود .

گفتم : چیه ؟ چرا ناراحتی ؟

گفت : خان گفته ؛ تو را طلاق بدهم که با تو ازدواج کند !

مقداری فکر کردم ، گفتم : ناراحت نباش ، می ­روم پیش دایی ­ام ، خان نمی­ داند که ملّاعیسی ، دایی من است . کفش و چادرم را برداشتم و رفتم به کوچۀ بالا ، پیش دایی ­ام ملّاعیسی اسکندری .

گفتم : دایی ! خان چُنین حرفی گفته !

دایی ­ام گفت : خُب ، خان که بهتر است ، اون برات کور را چه می ­کنی ؟!

گفتم : من بچّه ­ام را می ­خواهم ، اون موقع یک بچّه داشتم همین محمّد ، شوهرم را هم هر چه هست دوست دارم .

دایی ­ام گفت : من همین را می­ خواستم ، می­ خواستم که از زبانِ خودت بشنوم . برو در خانه­ ات بنشین و هر که آمد حرفی زد فقط با چوب به دندانهایش بزن و دندانهایش را بشکن ، بقیّه­ اش با من !

من دیگر خوشحال شدم و آمدم خانه ، به خدا بیامرز پدرت گفتم و او هم خوشحال شد .

محسن شبیهی می ­گوید : ملّاعیسی در کوچۀ بالا ، پایگاه و موقعیّت اجتماعی داشته ، مثلِ محمّد اعتمادی .

می ­گویم : این حرفهایت در بارۀ خان را در وبلاگ ثبت کنم ؟

می­ گوید : بنویس ، من از رئیسِ پاسگاه که پنج تا اسلحه داشت نترسیدم !

می ­گویم : این قصّۀ مدرسه که شما رفته بودی و چشمِ بچّه ­ها را در خورشید انداخته بودند چی بود ؟ ( من این مطلب را از مادرم شنیده بودم ، چون برادرم هم آن روز در مدرسه بوده است . )

می ­گوید : پدرش ( پدر محسن ) گفت : من می­ روم صحرا ، بچّه­ ها که از مدرسه آمدند ، کُود را به آنها بده بیاورند .

من دیدم دیر شد ، یک نفر به من خبر داد که چشمِ بچّه­ ها را در روز / خورشید انداخته­ اند . رفتم پُشتِ بام که ببینم راست است یا نه ؟ دیدم هاشمی ( که مردی قد کوتاه با موهای فِرفِری بود ) بچّه ­ها را در صفّ کرده و چشمِ آنها را در روز / خورشید انداخته است .

محسن می ­گوید : هر کَس چشمش را از خورشید بر می ­داشت ، دو ضربه چوب به کَفِ دستش می ­زد .

می­ گوید : از همان پُشتِ بام گفتم : هاشمی گِلّی قبرِ پدرت بسوزه ، وَر پدرت نماز می­ خوانند ؟!

فوری آمدم پایین و به مدرسه رفتم .

محسن می ­گوید : تا صدای مادرم آمد ، هاشمی فوری به ما گفت : بروید سایه ، بروید سایه .

ادامه می­ دهد : به مدرسه رفتم . گفتم : هم می ­گویید بچّه­ هایی که تراخُم دارند به مدرسه نیایند هم چشمِ بچّه ها را به خورشید می ­اندازی ؟! همان موهای فِرفِری ­اش را گرفتم و به زمینش کوبیدم ، نگذاشتم تکان بخورد . حسن ... چشمهایش را بَست که نبیند و بعد شهادت ندهد !

بچّه­ های دیگر می ­گفتند : الهی تو مادرِ ما می­ بودی !

می ­پرسم : این شعارهایی را که در انقلاب می ­دادی از کجا یاد گرفته بودی ؟

می ­گوید : من که سواد نداشتم ، به تهران رفته بودم ، از آنجا با دخترهایم به قم و جَمکران رفته بودیم ، همان شعارهایی که می ­دادند من ریسه / حفظ می ­کردم و همانها را می ­گفتم .

خمینی خمینی ، تو یاور حسینی ، ما یاور خمینی

خمینی بت شکن ـ ریشۀ بُت را بکَن

ای زینبِ قهرمان ، تو یاور حسینی ، ما یاور خمینی

رئیس پاسگاه ( عُلیا ) با پنج نفر آمدند ، خیلی ­ها فرار کردند ، من ایستادم شعار می ­دادم ، شیخ مدّاح هم بود ، فرار نکرد ، به من جُرأت می ­داد ، می ­گفت : نترس . مقدّم با قُنداقِ تفنگ به شانۀ من زد ، گفت : از میدان بیرون برو و گرنه خودم می­ کُشَمَت !

شب حسین ... آمد به خانۀ ما ، گفت : نکن ، می ­کُشَنَت ! تو هم مثلِ ما باش ، ما آخِر پیروز می­ شویم .

من گفتم : نه ، من خمینی را دوست دارم ، از کُشتن هم نمی­ ترسم .

تاج و تخت پهلوی ویران شود ـ تا خمینی واردِ ایران شود

به جای خانۀ ... که می­ رسیدیم می ­گفتم : بر شاه دوست لعنت .

می ­گویم : به کوچۀ ... نزدیکِ خانۀ فلانی و فلانی هم که می­ رسیدی با دست به دو طرف اشـاره می ­کردی و می ­گفتی : « نه شرقی ، نه غربی ـ جمهوری اسلامی » ؟! می­ خندد .