لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجا دانلود کنید .

« سر » نداشتن « سایه »

آن شب قدر ، نزدیکیهای سَحَر ، شاید 6 ـ 7 نفری می ­شدیم می­ خواستیم سرنوشت آن سال خود را در زیرِ نورِ ماه ببینیم . از جلو مسجد صاحب الزّمان به کوچه کنار حسینیّه رفتیم . ترسان و هراسان .

ـ بچّه ­ها هر کس در زیرِ نورِ ماهِ سَحَرِ شبهای قدر ، سایه ­اش « سر » نداشته باشد تا سال بعد زنده نمی ماند ! می ­گویند : بی ­بی عبدُلی که مُرد در چُنین شبی سایه ­اش « سر » نداشته است که چُنان سرنوشتی گریبانگیرش شد !

ما به راحتی می ­توانستیم به سایه دیگری نگاه کنیم امّا مگر می ­شد به سایه خودمان نگاه کنیم ، جرأت نداشتیم ، پس باید خیلی سریع ، طوری نگاه می­ کردیم که اگر سر داریم ببینیم و اگر سر نداریم ندیده باشیم ! همه به هم پناه آورده بودیم تا آن نگاهِ سرنوشت ساز را بیندازیم ! تازه متوجّه شدیم که در این کوچه باریک زیر درخت ، ماه نمی ­تابد که سایه داشته باشیم !

 « قرآن » نداشتن « سر »

برای اوّلین بار « بیداری » را تجربه کرده و تا « سَحَر » نخوابیده بودم بعد از سحری هم با مادرم به مسجد رفتم تا قرآن به سر بگذارم ، گرمی هوا مردم را به ، حیاط و هوای آزاد مسجد کشانده بود من آخرین نفر در تَهِ صفّ ، تکیّه به دیوار داده بودم و خوشحال از این تجربه . تجربه اینکه یک شب از سرِ شب تا صبح نخوابیده­ ام ، آمده­ ام مسجد تا قرآن روی سرم بگیرم و یک قرآن در اندازه بسیار کوچک نصیب من شده ، اکنون کودکی در آخرین صفّ نمازگزاران ، داخل حیاط مسجد ، زیر بزرگ ­ترین چنار روستا ، قرآن در دست یا بر سر ، زمزمه نیایشگران را می­ شنود که آن « جهل مرکّب » آمد ، او با همه یال و کوپالش آمد ، کودک را پس زد که ؛ « وَ اون جی خیز بچّه » ، قرآن را از دستش گرفت و روی سر خود گذاشت . 

« سو » نداشتن « چشم »

« حاجی غضنفر » آب خواسته بود ، من لیوان پُر آب را برایش بُردم ، دستانش را آورد ، من هم به گمان خودم لیوان را به او دادم که افتاد و پیرمرد خیس شد ! خندید . دیگران اعتراض کردند که چرا چُنین کردی ؟! گفت : عیبی ندارد . گفتم : دستانش را آورد ، من هم لیوان را دادم ، خودش نگرفت ! مرحوم کربلا عبّاس قلیچ گفت : دایی ! او که چشمانش خوب نمی ­بیند باید لیوان را در دستش بگذاری .

خانه دوست کجاست ؟

مغازه­ دار کتاب درسی آورده بود و همکلاسی ­ام « محمّد » هنوز کتاب « اوّل راهنمایی » نخریده بود . باید در تاریکی شب از زیر دالانها و کنار سگهای ولگـرد از « مسجد صاحب ­الزّمـان » تا « مسجد قاضـی » می­ رفتم . تا به او خبر از آوردن کتاب می­ دادم ، پدرش از پنجره مسجد سر بیرون آورد و خودش هم از خانه­ شان آمد و خبر را دادم . بعد « محمّد » گفت : آن شب که تو رفتی ، پدرم که از مسجد آمد مرا دعوا کرد که ؛ چرا رفقیت را که این همه راه از آن کوچه تا اینجا آمده نگه نداشته ­ای و پذبرایی نکرده­ ای ؟!

پاسخ به ندایِ دل

هفت ، هشت نفری می ­شدیم ، اذان گفته بودند و ما هنوز در باغهای کلاته نو ، برای بعد از افطار ، توت جمع می­ کردیم نماز مغرب را می­ خواندند و من هنوز روی درخت بودم ، می ­دانستم که « شیخ محمّدرضا اکبری » بین نماز مغرب و عشاء مقداری فاصله می ­اندازد . از درخت پایین آمدم و به بچّه­ های دیگر گفتم : من رفتم . از همانجا تا حسینیّه دویده بودم ، هنوز نماز عشاء شروع نشده بود .

اگر نشکست که سنگ بیاورم ؟!

ـ ایّهاالرّجل آن بار هَیمه که بر حمار مترتّب کرده ­ای به چند درهم مبایعه می ­کنی ؟

ـ چه می گوید ؟

ـ می­ گوید : بار هیزمت چند ؟

این را اسماعیل صحرایی نقل کرد و بعد هم با چاشنی خنده گفت : من علاوه بر حدیثهای راست ، حدیثهای دروغ هم بَلَدم ! امکان نداشت سینی پُر از اِستکان که در دستمان است به هم بخورد ، سروصدا کند و او از گوشه مسجد نگوید : اگر نشکست که سنگ بیاورم ؟!

او در کوچه سرا ، خانه ­اش متّصل به باغش بود ، یک بار آبیاری ­اش را دیده بودم ، با « آب » جاری بود . همسایه مسجد بود و حقّ همسایگی را اَدا می ­کرد . پیر شده بود امّا عبوس و زُمخت نشده بود .

« ... وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ . » ، ( سبأ ، 34 / ١٠ ) حَلَب در دستانش نرم می­شد تا ابزار مورد نیاز مردم را بسازد .

واژه­ های کلیدی زندگی ­اش اینها بود ؛ آب ، مسجد ، قرآن ، دعا ، باغ ، کار .

شَفَقَت و حُرمت

پاییز 1376 یک روز رفته بودم منزل مرحوم اسماعیل صحرایی . ابتدا با او احوالپرسی کردم و حال فرزندانش را پرسیدم .

گفتم : عبّاس خوبه ، حالش چطوره ؟

گفت : خوبه ، بچّه ­ام درس می­ خواند . مشغول درس خواندن است . من ازش راضی­ ام .

گفتم : خیلی وقت است من عبّاس را ندیده­ ام .

گفت : ما خودمان هم او را کم می ­بینیم ، از بس که مشغول مطالعه و درس خواندن خودش است .

گفتم : رضا چطوره ؟

گفت : رضا هم خوبه ، رضا گُل است . بچّه ­های من همه خوبند ، نه اینکه بخواهم همین طوری از بچّه هایم تعریف کنم ، نه ، من اینها را دیده­ ام که می ­گویم . یک روز رضا در آن اتاق خوابیده بود ( اشاره به اتاق رو به رو کرد . ) دیدم  نوه ­ام با بادبزن ، رضا را آهسته باد می ­زند که هم خُنک شود هم از خواب نیفتد ، اگر رضا هم با او خوب نبود که این اتّفاق نمی­ افتاد ؟ این است که می­ گویم بچّه ­های من همه ­شان خوبند ، عبّاس من خوبه ، گُل است . رضا هم گُل است . از گُل ، گُل ­تر است . محسن ­ام هم خوب است ، بچّه­ ام بی­ مادری کشید . علی هم خوب است ، علی باز از خوب هم خوب­ تر است ، اصغرم از همه ­شان گُل­ تر و خوب ­تر است . ( آن موقع هنوز اصغر مرحوم نشده بود . ) دخترم باز از پسر هام گُل ­تر و مهربون­ تر است .

گفتم : یک بنده خدای دیگر هم بود ، یادم نیست ، اسمش محمّد بود ؟ خیلی وقته ، او را هم ندیده ­ام .

گفت : او پسر برادرم است ، او هم خوب است ، او هم گُل است . او باز از بچّه­ های خـودم خـوب ­تر است ، با اینکه او پسر برادرم است امّا او باز از بچّه ­های خودم هم ، خوب ­تر و بهتر است .

* * * * *

شب بود در حسینیه محل پشند نشسته بودیم ، جلسه­ ای بود با معاون فرماندار ، جهت رسیدگی به اوضاع نانواییها و ... « رضا صحرایی » هم نشسته بود ، بعد مرحوم پدرش آمد و نشست .

رضا آهسته پرسید : بابا ، مادر چی ؟ تو که آمدی ، مادر که تنهاست ؟ ( منظور از مادر ، زن بابایش بود ، چون مادرش سالها پیش مرحوم شده بود . )

پدرش گفت : دیگه من آمدم .

دو ، سه دقیقه بعد رضا رو به پدرش کرد و گفت : بابا ، بلند شو بریم . پدرش هم بلند شد و با هم رفتند . حدود نیم ساعت بعد ، رضا برگشت و در مجلس نشست .

پدرش راست گفته بود : رضا گُل بود ، از گُل هم گُل ­تر بود . هم بر زن بابایش شَفَقَت داشت هم حُرمت پدرش را پاس داشت .

* * * * *

 یک بار « علی صحرایی » گفت : آن وقتها که از جبهه شهید می­ آوردند ، افراد زیادی سوار خاور من بودند . بعد از گدار کاهک به سمت فرومد ماشینم پنجر شد ، همه پیاده شدند و آمدند ، تنها کسی که ماند تا تنها نمانم ، پدرم بود .

اسماعیل صحرایی خوش برخورد بود ، اهل شوخی بود نه تمسخر . اهل کار بود نه بیعار . اهل دعا بود نه دعوا . و به جای « نِق نِق » بر زبانش « گُل » جاری بود .

خداوند رحمت خودش را بر او و همه کسانی که اهل دعا و نماز و خُلق خوش بودند ارزانی دارد .

10 / 2 / 1389

شیخ محمّد رضا اکبری ـ تابستان 1364

از چپ به راست : مرحوم کربلایی عبّاس قلیچ ، مرحوم حسین خدادایان

مرحوم غلامرضا جعفری ، مرحوم اسماعیل صحرایی

مرحوم حاج علی حبیبی ( پدر شهید عبّاس حبیبی )

* * * * * * * * *

نعمتها و نقمتها

« مردمان » و « مؤمنان » باید  نعمتهای خدا را یادآوری کنند .

« يَا أَيُّهَا النَّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ... . » ، ( فاطر ، 35 / ٣ )

« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ ... . » ، ( مائده ، 5 / ١١ )  

سفارش قرآن این است که : « وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ . » ، ( ضحی ، 93 / ١١ ) یعنی ؛ به نعمت پروردگارت سخن بگو و نعمت پروردگارت را تازه بدار [ حدیث : سخن تازه ] . پس باید نِعمتها را برشمرد نه نِقمتها را ، « نِق نِق » کردن کار اهل نِقمت و اهل انتقام و اهل مجازات است .

هین سخن تازه بگو ، تا دو جهان تازه شود !

در برابر نعمت باید سپاسگزار بود ، یعنی شُکر نعمت را باید به جای آورد . سلیمان یکی از کسانی است که از خدا  می­ خواهد بر شُکر نعمت یاری ­اش کند . این البتّه دعای انسانِ اهلِ احسان است .

« ... وَ قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَ عَلَى وَالِدَيَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صَالِحًا تَرْضَاهُ ... . » ، ( نمل ، 27 / ١٩ ـ احقاف ، 46 / 15 )

کسانی که شُکر نعمت را به جای نیاورند ، بندگی خدا نمی ­کنند .

« فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالاً طَيِّبًا وَ اشْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ . » ، ( نحل ، 16 / ١١٤ )

4 ـ شکر نعمت آن است که نعمت در جای خودش به کار برده شود . موسی به خدا می­ گوید : به شکرانه نعمتی [ نیرویی ] که به من داده­ ای ، آن را برای پشتیبانی مجرمان به کار نمی ­برم .

« قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِلْمُجْرِمِينَ . » ، ( قَصَص ، 28 / ١٧ )

5 ـ کسی که شُکر می­ کند برای خودش [ به سود خودش ] می ­باشد ، البتّه این یک کار « لُقمانی » و «حکیمانه» است . « ... وَ مَنْ شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ . »،(نمل، 27 / ٤٠)

« وَ لَقَدْ آتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ لِلَّهِ وَ مَنْ يَشْكُرْ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ حَمِيدٌ . » ، ( لقمان ، 31 / ١٢)

نعمتها برای سپاسگزاری است امّا بیشتر مردم سپاسگزار نیستند .

« فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالاً طَيِّبًا وَ اشْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ . » ، ( نحل ، 16 / ١١٤ )

« اللَّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِتَسْكُنُوا فِيهِ وَ النَّهَـارَ مُبْصِرًا إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُـرُونَ . » ، ( غافر ، 40 / ٦١ )

کسی که سپاسگزار نباشد بسیار ناسپاس است .

« إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا . » ، ( انسان ، 76 / ٣ )

البتّه انسانهایی که بسیار سپاسگزار باشند هم هستند ( مانند نوح ) ولی تعدادشان اندک است .

« ... اعْمَلُوا آلَ دَاوُدَ شُكْرًا وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبَادِيَ الشَّكُورُ . » ، ( سبأ ، 34 / ١٣ ) 

« ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوحٍ إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا . » ، ( اسراء ، 17 / ٣ )

و مانند ابراهیم که شیعه و پیرو نوح بود .

« سَلامٌ عَلَى نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ ... وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لإبْرَاهِيمَ . » ، ( صافّات ، 37 / 79 و ٨٣ )

سپاسگزاری موجب وسعت می ­شود .

« ... لَئِنْ شَكَرْتُمْ لأزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ . » ، ( ابراهیم ، 14 / ٧ ) یعنی کسانی که شُکرگزار و سپاسگزار باشند ، توسعه وجودی می ­یابند و کفران و ناسپاسی موجب عذاب شدید می ­شود . پس اگر وجود کسی وسعت نیافت ، در تنگناست ، در عذاب شدید است ، کوچک و حقیر است ، احساس کوچکی و حقارت می­ کند .

« احساس حقارت » ، نتیجه ناسپاسی است !

گرچه ناسپاسی هم احساس حقارت را شدّت می ­بخشد و آدمی را در یک سیکل باطل و چرخه معیوب می ­اندازد . در اینجا بحث بر سر شروع آن است چون تا بنده ، خطا و گناهی مرتکب نشود که دچار عذاب نمی­ شود .

« وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ . » ، ( حشر ، 59 / ١٩ )

آل لوط [ فقط دخترانش ! ] که از نجات یافتگان در سَحَرگاهان بودند ، نجاتشان ، نعمتی از جانب خدا بود و پاداش سپاسگزاری­ شان ، پس سپاسگزاری موجب وسعت نعمت هم می­ شود .

« إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ حَاصِبًا إِلا آلَ لُوطٍ نَجَّيْنَاهُمْ بِسَحَرٍ * نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنَا كَذَلِكَ نَجْزِي مَنْ شَكَرَ . » ، ( قمر ، 54 / 34 ـ  ٣٥ )

شُکر و سپاس دختران لوط همان تَبَعیّت از پیامبر خدا ( لوط ) بود که موجب نجاتشان در سَحَرگاهان شد و کفر و ناسپاسی مادرشان ! ( همسر لوط ) همداستانی با قوم گناهکار لوط بود که در سَحَرگاهان گرفتار عذاب شدند و لوط و دخترانش نباید به پشت سرشان نگاه می ­کردند . [ یعنی ؛ دریغ از نیم ­نگاهی به قوم لوط ! دریغ از نیم ­نگاهی به گناهکاران و اهل عذاب ! ]

شُکرگزاری مانع عذاب می ­شود .

« مَا يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذَابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ وَ كَانَ اللَّهُ شَاكِرًا عَلِيمًا . » ، ( نساء ، 4 / ١٤٧ )

نتیجه : شکر و سپاسگزاری ؛ بندگیِ خدا ، به نفعِ خودتان ، موجب وسعت­ تان و فراخی نعمت ­تان ، موجب نجات و مانع عذابتان می­ شود .

8 ـ مردی که خوبیهای همسر و فرزندانش را نمی ­بیند ، یعنی نعمتها را نمی ­بیند و نقمتها را می ­بیند ، سخن تازه نمی ­گوید تا جان و جهانش تازه شود ، سخن کُهنه می ­گوید ، سخن مُرده می ­گوید که ملال ­آور است . زنی که خوبیهای همسر و فرزندانش را نمی ­بیند ، یعنی نعمتها را نمی ­بیند و نقمتها را می ­بیند و فرزندانی که خوبیهای والدین خود را نمی ­بینند یا والدینی که خوبیهای فرزندان خود را نمی ­بینند و نقمتها را می ­بینند ، مجبورند خوبیها را در جای دیگر جستجو  کنند .   

احتمالاً دیده ­اید که دو نوجوان خوبیهای پدر هم را می ­بینند امّا خوبیهای پدر خود را نمی­ بینند یا والدینی که خوبیهای دیگران را به رُخ فرزندان خود می­ کشند یا زن و مردی خوبیها و ایده ­آلهایشان را در مرد یا زن دیگری ـ فرضی یا واقعی ـ می ­بینند . این هم عذابی شدید است .

سالها دل طلب جام جم از ما می‌ کرد

وانچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌ کرد

بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌ دیدش و از دور خـدایـا می ‌کرد

افرادی که قادر به دیدن خوبیهای همدیگر نیستند ، افراد ناسپاس ، رشد نیافته و دچار عقده حقارتند ، که قادر به دیدن نعمتها نیستند و از بازگو کردن نعمتها هم عاجزند .

10ـ ذَنب/ ذُنُوب یعنی ؛ گناهان دنباله­ دار که ما را رها نمی ­کنند و مثل سایه در تعقیب ما هستند چه حواسمان به سایه­ ها باشد چه نباشد ، گناهانِ دنباله ­دار ، گناهانِ ویروسی و آلوده کننده ­اند . فکرِ ما را مغشوش ، روانِ ما را درگیر و ذهنِ ما را پریشان می ­کنند ، نِقمت و بلا می ­آورند و نِعمت می ­برند ، دعا را حبس می ­کنند و مانعِ اجابت آن می­­ شوند و امیدواری را می ­برند ! تا آدمی مأیوس و افسرده شود .

« ... فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ . » ، ( آل عمران ، 3 / ١١ )

خدا سخت پیگیر است و گناهکاران را به تاوانِ گناهان­شان می ­گیرد .

با علی همراه شویم و از خدا این گونه بخواهیم :

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِی الذُّنُوبَ الَّتی تَهْتِکُ الْعِصَمَ ،

خدايا گناهانى را برایم بیامرز که پرده پاکدامنی می­درد .

اَللّـهُمَّ اغْفِـرْ لِی الذُّنُوبَ الَّتی تُنْزِلُ النِّقَمَ ،

خدايا گناهانى را برایم بیامرز که مجازات می­آورد .

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِی الذُّنُوبَ الَّتی تُغَیِّـرُ النِّعَمَ ،

خدايا گناهانى را برایم بیامرز که مانع نعمت می­شود .

اَللّـهُمَّ اغْفِرْ لی الذُّنُوبَ الَّتی تَحْبِسُ الدُّعاءَ ،

خدايا گناهانى را برایم بیامرز که دعا را حبس می­کند .

اَللّـهُمَّ اغْفِرْ لِی الذُّنُوبَ الَّتی تُنْزِلُ الْبَلاءَ ،

خدايا گناهانى را برایم بیامرز که بلا مى‏آورد .

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِی الذُّنُوبَ الَّتی تَقطَعُ الرَّجاءَ ،

خدايا گناهانى را برایم بیامرز که قطع امید می­کند .

اَللّهُمَّ اغْفِرْ لی کُلَّ ذَنْب اَذْنَبْتُهُ ، وَکُلَّ خَطیئَة اَخْطَأتُها .

خدايا برایم بیامرز هر گناهى و هر خطايى که کرده‏ام .

11 ـ 13 آذر 1389