نامه اي از دوران جنگ 1

با تشكّر از خانم ميري كه اين عكس سيّد سعيد سيواني را براي خطّه فريومد / فرومد فرستاده است .
اين صرفاً يك نامه نيست ، اكنون تاريخ است ، تاريخِ جنگِ يك كشور ، كه جنگجويانش در چه حال و هوايي بودند ؟ چه احساسي داشتند ؟ دغدغه شان چه بود ؟
به نظر مي رسد آثاري كه مربوط به شهداي جنگ بود ، مقداري جمع آوري شد امّا آن گونه كه بايد خاطراتِ رزمندگان دورانِ دفاعِ جنگِ تحميلي ثبت نشده است . يكي از آن آثار همين نامه هاست و ديگري كه فكر مي كنم در آن مورد كوتاهي يا جفا كرده ايم ثبت نكردنِ خاطراتِ پدران و مادراني است كه با اعزامِ فرزندانشان به جبهه ، چشم انتظار مي شدند ، و با هر عمليّاتي دلشان عاشورايي مي شد كه بر سرِ فرزندشان چه آمده است ؟!
چه شبها كه خوابشان نبُرد ، يا هراسان از خواب پَريدند يا خوابها ديدند ، خوابهايي كه تأويلش شهادت يا جراحت يا اسارت يا ... فرزندشان بود . پدران و مادران روستايي كه با بلند شدنِ صداي هر بلندگويي ، دلشان هُرّي فرو ريخت كه نكند باز كسي شهيد شده است ! امّا صبر كردند ، مادران اگر گاهي گريستند ، پدران امّا گر چه ظاهراً به روي خودشان نمي آوردند كوچك ترين خبر ، صبر و طاقت را از آنها مي ربود و دست و پايشان را گُم مي كردند .
آن روزها كه هميشه خبري در راه بود ، آن روزها كه وقتي دربِ حياط زده مي شد ، پدر و مادر صبر و قرارشان نبود و هر دو با هم به سمتِ دربِ حياط مي دويدند ! آن روزها كه فرشته ها براي پدران و مادران اجرِ صبر و بُردباري مي نوشتند ، روزهايي كه خدا همدمِ پدران و مادران بود . خودِ خدا گفته بود كه با صابران است و پدران و مادران صبر كرده بودند ، صبري جميل !
اين نامه اي است از سيّد سعيد سيواني ، جانبازِ هفتاد درصدي جنگ ، از زنجان است ، سال 1363 كه براي آموزشِ نظامي به پادگانِ مالكِ اَشتر رفتيم ، مُربّي تخريب بود ، خنده بر لبانش نبود ، پيشاني اش را كمي چُرت مي كرد تا اَخمو به نظر آيد . بعد از يك ماهي كه نوبتِ مرخّصي بود ، من و برادرم تعجّب كرده بوديم كه مگر آقاي سيواني خنده هم بَلَد است ؟! تازه فهميديم به خاطرِ اينكه يك وقت بچّه ها در تخريب شوخي نكنند ( كه در تخريب اوّلين اشتباه ، آخِرين اشتباه بود ) چقدر اين بندۀ خدا به خودش فشار آورده كه نخندد !
وقتي به كردستان رفتيم ، چند ماهي كه بوديم آقاي سيواني و آقاي علاءپور آمدند و شبي پيشِ بچّه ها ماندند ، من و برادرم و حسين توكّلي از بچّه هاي ميامي هم موقع برگشت در زنجان پياده شديم ، شبي را پيشِ آقاي علاءپور مانديم ، آقاي سيواني نبود ،
در تابستانِ 1366 هم من از جبهه كه برگشتم در زنجان پياده شدم و آقاي علاءپور را ديدم باز آقاي سيواني نبود ، او اين بار مجروح بود و براي مداوا به انگلستان رفته بود .
تابستانِ 1389 كه در راهِ برگشت از كُردستان به زنجان رفتيم و آقاي علاءپور را ديدم باز آقاي سيواني نبود ، تهران بود .
يك بار هم نامه اي نوشتم و كتابِ « به قولِ پرستو » از قيصر امين پور را براي آقاي سيواني فرستاده بودم كه آقاي علاءپور به ايشان بدهد .

بسمه تعالي
سلام عليكم
تقديم به برادرِ بزرگوارم جانبِ مهدي ياقوتيان
اوقاتِ خوش آن بود كه با دوست به سر رفت .......... بـاقـي همـه بـي حـاصلـي و بـي خبـري بود
[ حافظ ، غزل 216 ]
با سلام بر مُنجي عالَمِ بشريّت وليّ عصر آقا امامِ زمان (عج) و با سلام بر نايبِ برحقّ امامِ زمان ، قلبِ تپندۀ اُمّت ، فرماندۀ كُلِّ قوا ، ياورِ مستضعفان ، امامِ اُمّت ، پيرِ جماران ، آيت الله العظمي امام خميني .
و با سلام به ارواحِ پُر فتوحِ شهداي اسلام از صدرِ اسلام تا انقلابِ اسلامي ايران بخصوص شهدايِ جنگِ تحميلي عراق عليهِ ايران ، چه در جبهه هاي جنوب و يا غربِ كشور به خونِ خويش غلطيدند ( غلتيدند ) و درختِ پُر بارِ اسلام را آبياري كردند .
و درود به خانوادۀ محترمِ شهدا و مفقودين و اُسراء و امّت حزب الله
و با درود و سلام به رزمندگانِ دليرِ اسلام ، اين شيرانِ روز و زاهدانِ شب كه همه روزه در جبهه هاي حقّ عليهِ باطل حماسه هاي [ يي ] مي آفرينند و عَرصه را بر كُفّار تنگ تر [ مي كنند ] و مي روند كه با آخِرين ضربه هاي خود اين رژيمِ پوسيدۀ بَعث را و اين گروههاي وابسته را به زباله دانِ تاريخ بيندازند و پرچمِ لا اله الّا الله را در كشورِ همسايۀ خود به احتزاز [ اهتزاز ] در آورند . به اميدِ پيروزي كُفرستيزان و نابودي رژيمِ رو به زوالِ بعث .
عـزيـزان از غـمِ دردِ جُـــدايــي .......... به چشمـانم نمـانده روشنـايي
به درد و غُربت و هجرم گرفتار .......... نه يـار و همـدمـي نه آشنـايي
[ بابا طاهر همداني ]
با تقديمِ بهترين سلامها به حضورِ برادرِ بزرگوارم ، برادرِ بهتر از جانم ، جانبِ آقاي مهدي ياقوتيان كه اميدوارم كه از اَعماقِ وجود بر مي خيزد پذيرا بوده باشيد و از نعمتِ سلامتي برخوردار بوده باشيد و در زيرِ توجّهاتِ حضرتِ بقيّة الله مشغولِ خدمت به اسلام و مسلمين بوده باشيد .
و اگر از احوالاتِ اين جانب حقير و دربندان جويا / خواسته باشيد ، الحمدلله سلامتي برقرار است به جُز دوري از شما تَك تَكِ عزيزان كه انشاء الله [ اِن شاءَ الله ] به اميدِ پروردگار آن هم به اين زوديها بر طرف مي شود .
باري مهدي جان نامۀ پُر مِهر و محبّت تو به دستم رسيد نمي داني كه چقدر خوشحال شدم و از خوشحالي اشك در ديدگانم جمع شد . اين لطف و محبّت شماست كه ما را شرمندۀ خود ساختي و يادي از بندۀ حقير كردي و امّا داخلِ نامه چيزهايي نوشته بودي كه اصلاً با احوالِ اين جانب صِدق نمي كرد . اين شماها بوديد كه با رفتارِ خود و با حَرَكاتِ خود به [ ما ] درسِ اخلاص آموختيد و اين شما بوديد شيوۀ برخورد را به ما آموختيد . اين شماها بوديد كه با رفتارِ خود به [ ما ] درسِ زندگي كردن و زيستن را ياد داديد به خدا شرمندۀ شماها هستم . چه بگويم و يا بنويسم كه نمي توانم با اين قلمِ ناچيزِ خود آنچه را كه در دلم مي گُذرد روي اين كاغذِ ناچيز بياورم و يا در بارۀ آن فكر كنم يا جمله اي بنويسم ولي به يك جمله آنچه را در وجودم مي گذرد مي نويسم و آن اين است : هميشه به يادتان خواهم بود و هرگز از يادم نخواهيد رفت . ديگر از اين نمي توان در بارۀ شما عزيزان و در مقابلتان چيزي بگويم كه مي ترسم اشتباهي كرده باشم . برادرجان ديگر [ بيش ] از اين اوقاتِ عزيزت را نمي گيرم و شما را به خداوندِ منّان مي سپارم .
و از خداوند سلامتي و طولِ [ عُمر ] امامِ عزيزمان را خواهانم . به اميدِ زيارتِ كربلاي حسيني و آزادي بيت المقدس ، قبلۀ اوّل مسلمين .
از قولِ بنده به تَك تَكِ برادران سلام برسان ، مخصوصاً برادرِ عزيزم علي ياقوتيان و احمدلو و رضايي و نادعلي حيدري و بقيّه كه سلامِ آنها را تَك تَك نمي آورم و اگر آقاي فتوحي را هم ديدي يا تماسّ گرفتي ، سلامِ بنده هم نيز به آن برسان و همان طور ديگر برادران ، برادرِ حسين علاءپور نيز سلام خود را بدين وسيله براي شما عزيزان ارسال مي دارد . بيش از اين ديگر مزاحمِ اوقاتِ عزيزتان را نمي گيرم [ نمي شوم ] . سلامتي شماها را از خداوندِ متعال خواهانم ، هميشه و همه وقت به يادتان هستم و چشم انتظارِ جوابِ نامه هستم و قولي كه داده بودم ؛ چشم ، يك قطعه عكس هم كه لايقِ شما نيست به حضورتان تقديم مي كنم .

به اميدِ زيارتِ كربلا و پيروزي اسلام و طولِ عُمر براي امامِ عزيزمان
و السّلام عليكم و رحمة الله و بركاته
سيّد سعيد سيواني ـ شنبه 26 / 8 / 1363
چشمت به تیـرم می زند ، زُلفت اسیـرم می کند
هجـرت زِ بیخـم می کَند ای جـان و ای جـانانِ من
با من جفـا تا کی کنی ؟ تَـرکِ وفـا تـا کی کني ؟
این کارها تا کی کنی ؟ ای جـان و ای جانانِ من
یک بـار هم مهـر و وفـا ، یک چنـد هم تَـرکِ جفـا
گو کرده باشی یک خطا ! ای جان و ای جانانِ من
[ فيضِ كاشاني ـ غزل 769 ]
و نيز علاقه به شعر داري ، چند بيت شعر از شيخِ بهايي عليه الرّحمة تقديم مي دارم .



اين نامه را آقاي سيواني از انگلستان برايم فرستاده بود .
هُوَ الرّؤف
منم از دردِ دوري در شكايت .......... زِ بختِ تيرۀ خود در حكايت
سَلامٌ عَلَيكم بما صَبَرتُم ـ بعد از سلام و اظهارِ ارادت و برادري به خدمتِ آن سَروَر ، اميد است كه حالتان در تمامي امور خوب بوده باشد و زندگاني را با تندرستي و سربلندي و شادكامي به پيش ببريد و اگر از راهِ ذرّه پَروري احوالي از اينجانب خواسته باشيد بايد به عرضِ شريف برسانم كه بحمد لله و المنّة خوب هستم و ما هم مانندِ تمامي برادرانِ دلسوخته به دعاگويي اسلامِ عزيز مشغول بوده و اميد به فرداي روشن داريم كه انشاالله [ ان شاء الله ] عزّت اسلام و مسلمين در تماميِ اَبعاد به كمالِ خود برسد كه شاهدِ ظهورِ با عظمتِ مُنجي عالَمِ بشريّت باشيم .
امّا گزارشي از ايّام جُدايي بدين شرح است كه هميشه دلمان هواي شما برادرِ مخلص به انقلاب و اسلام را مي كند و ليكن فاصله اي بينِ ما و شما هست . هر چند به قولِ معروف « از دل به دل راه دارد » ولي ديدارِ يار ، يك چيزِ ديگري است .
مهدي جان دوست ندارم با كلمات بازي كنم و راستش را هم اگر بخواهي بَلَد نيستم . در زندگاني هيچ وقت به خوشحالي آن روز نبودم كه موقعي چشمم به نامه و دستخطِّ شما افتاد و نمي داني كه چقدر خوشحال شدم . راستش باور نمي كردم . خيلي به خودم فشار آوردم ، اوّل فكر مي كردم در رؤياست . همۀ اينها خيلي برايم عجيب بود نامه از مهدي ؟! بله ! جاي تعجّب بود . چه شده يادي از ما كرده اند ؟! ماجرا بر مي گردد به سه سالِ گذشته ، بعدِ سه سال يادي از فُقرا مي كنيد ؟! نمي خواهم پشيمانت كنم و دوست ندارم ناراحتت كنم ولي خواستم حرفِ دلم را بزنم چون خودت خواسته بوديد . بگذريم . از چه بگويم ؟ خودم ماتم بُرده ! چه دارم بگَم ! و شايد طرفِ مقابل شماييد زبانم بند آمده ! خيلي دوست داشتم موقعي كه تشريف آورده بوديد زيارتان ( زيارتتان ) كنم ولي متأسّفانه بنده نبودم .
خيلي متشكّر از شما كه زحمت كشيده و تشريف آورده بوديد . اميدوارم اگر عُمري باقي ماند خدمتِ شما برسم ولي فعلاً نيز چند مدّتي در اينجا ماندگارم . اميدوارم اين مكاتبه قطع نشود تا بهتر بتوانيم دردِ دل كنيم . از قولِ بنده برادرِ بسيار عزيزمان و برادرِ بزرگمان جنابِ علي آقا گُل سلام برسان . مخصوصاً به والدينِ محترمِ خويش و همچُنين به برادر فتوحي اگر دسترسي داشتي و اميدوارم مرا حلال كني و ببخشيد.
در ديــده بـه جـاي خـواب ، آب است مرا
زيــرا كـه بـه ديـدنـت شتـــاب است مرا
گـوينـد كـه : بخـواب تـا به خـوابش بيني
اي بي خبران چه جاي خواب است مرا ؟!
سيّد سعيد سيواني ـ 1 / 6 / 1366


myaghoutian@yahoo.com