لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجا دریافت کنید . 

                             با معلّمان فرومد                           

مرغ نَر

آقای محمّدیوسف شهنما مدیر مدرسه راهنمایی فرومد ، معلّممان هم بود ، یک روز در کلاس درس عربی گفت : در زبان عربی ؛

به گاو ماده می­ گویند : بَقَرة                  

به گاو نَر می ­گویند : ثَور

به شُتُر ماده می­ گویند : ناقة                 

به شتر نَر می­ گویند : اِبِل 

به مرغ می­ گویند : دَجّاجَة                     

به خروس می­ گویند : دیک

یکمرتبه دانش ­آموز احمد ... گفت : آقا به مرغ نَر چی می ­گن ؟!

کبریت سوخته

در کلاس آقای زالـویی داشتم از روی متنِ کتـاب می­خواندم . یکمرتبه احسـاس کردم چند نفـر از دانش­آموزان همداستانی کردند و سر و صدا راه انداختند که آقـا این خـوب نمی­ خواند ، ما بخوانیم . آقای زالویی در همان حیص و بیص به من گفت : « بَسِه » و به دیگری گفت : « بخوان » ، بچّه­ ها خوشحال از اینکه موفّق شده­ اند .

    با ناراحتی آمدم دفتر به آقای شهنما گفتم : مگر من چطوری می­ خوانم ؟ چرا معلّم به حرف بچّه­ ها کرده؟ آقای زالویی گفت : من به حرف بچّه ­ها نکردم . گفتم : اگر به حرف بچّه­ ها نکردی باید می ­گذاشتی من مقداری دیگر بخوانم ، بعد می ­­گفتی : « دیگری بخواند » ، نه اینکه همزمان با اعتراضِ بچّه ­ها به من بگویی :  « نخوان » و به دیگری بگویی : « بخوان » .

    زنگِ کلاس نواخته شد و بچّه ­ها همه دوباره به کلاس رفتند . من به اعتراض به کلاس نرفتم ، گفتم : من سر کلاس چُنین معلّمی نمی­ روم .

( ایستاده از راست :  مهدی یاقوتیان ، آقای حسین یاوری / مستخدم مدرسه ، آقای محمّد قربانی / مسئول پستخانه فرومد ،نشسته از راست :  مرحوم عباسعلی احمدی / دبیر علوم ، آقای محمّدیوسف شهنما / مدیر مدرسه راهنمایی ، مرحوم مصطفی برزگر / دبیر زبان انگلیسی )

جلو درب راهرو مدرسه ایستاده بودم ، آقای مصطفی برزگر معلّم زبان انگلیسی آمد ، گفت : این طوری که خوب نیست ، اینجا بیکار ایستاده ­ای ، لااقل برو واسه معلّما یک چایی درست کُن . بعد دستش را جلو آورد و یک قوطی کبریت به من داد و گفت : برو سماور را روشن کن . رفتم آبدارخانه ، سماور را روشن کنم . دیدم این قوطی پُر چوب کبریت سوخته است ! رفتم دفتر یک کبریتی پیدا کردم و سماور را روشن کردم و آمدم آن کبریت آقای برزگر را به ایشان پس دادم و هیچی به روی خودم نیاوردم . او هم گفت : روشن کردی ؟ گفتم : بله ، او هم هیچی به روی خودش نیاورد .  

به همین سادگی

من در ردیف جلو کلاس ، در میز اوّل نشسته بودم  ، مرحوم مصطفی برزگر سرش را آورد دمِ گوشم ، گفت : ما در شاهرود در خانه ­مان یک اُتاق بزرگ داریم ، اگر یک وقت بیایی شاهرود ، تو را می­ برم در همان اُتاقِ بزرگ ، زندانی می ­کنم . از قضا تابستانی برای کار به شاهرود رفته بودم ، رفتم جلو داروخانه­ ای در مهدی ­آباد ، آقای برزگر را پیدا کردم ، مقداری صحبت کردیم ، بعد گفت : برویم خانه . گفتم : نه . اصرار کرد . گفتم : نه . گفت : حالا بشین بریم ببینیم چه کار می­ کنیم . من بر تَرکِ موتور هوندایش نشستم . به محض اینکه وارد کوچه کسائیان شد خودم را از موتور انداختم و پخشِ زمین شدم ! آقای برزگر تعجّب کرده بود که من چرا خودم را از موتور انداختم ؟! گفتم : آقا من که گفتم : خونه نمی یام !!

سخنرانی

آقای شهنما به اینکه دانش ­آموزان سخنرانی کنند اهمّیّت می­ داد به محتوای آن هم چندان کاری نداشت . هدف او این بود که دانش­ آموزان به این توانایی برسند که در جمع حرف بزنند و جُرأت و مهارت پیدا  کنند . این بود که وقتی بچّه ­ها سخنرانی داشتند ، برنامه صبحگاهی ، طولانی هم که می­ شد ، مشکلی نداشت . مشکل آن بود که بچّه­ ها اینها را عملی یاد نگیرند . من بارها برای سخنرانی روی سکّو رفته بودم و به عنوان دانش ­آموز کلاس دوم راهنمایی برای دانش ­آموزان مدرسه سخنرانی کرده بودم . ( یعنی ؛  برای کلاس اوّل ، دوم و سوم حسابش را بکنید ، حدود هشتاد ، نود نفر دانش ­آموز ، به اضافه چند نفر از معلّمان که گاهی پای صحبت ما می ­ایستادند . ) من یک روز دو موضوع سخنرانی را با هم داشتم ، یکی در باره وحدت بود ، داستان چوبها را در کیهان بچّه ­ها خوانده بودم و برای بچّه­ ها تازگی داشت حتّی برای خودم ، که وقتی چوبها تَک­تَک باشند زود شکسته می­ شوند امّا با هم که باشند شکسته نمی ­شوند . یکی هم در مورد شهید آیت الله مدرّس ، زندگی ­اش را برای بچّه­ ها گفتم . به اینجا رسیدم که زَهر در چای ریخته ، به او خوراندند و عَبایش را ، نه ببخشید قَبایش را ، نه عَبایش را ، قَبایش ، عَبایش ، ... ( یادم نیست آقای سیّد احمد هاشمیانپور بود یا آقای علی ­اکبر معینی از دانش ­آموزان کلاس سوم بودند ، با صدای غرّایی گفت :  تکبیر . بچّه ­ها تکبیر گفتند ، امّا من باز یادم نیامد . )  بالاخره یادم نیست که آخرش گفتم : عَبایش را ، یا قَبایش را در گردن او انداختند و او را خفه کردند و سخنرانی را تمام کردم . وقتی از جایگاه آمدم   پایین و در صفّ ایستادم ، تازه یادم آمد که آن عِمامه­ اش بوده که به دور گردنش پیچانده بودند !

    یک روز برای مراسم 13 آبان که روز دانش ­آموز بود . آقای شهنما اعلام کرد : دانش­ آموزانی که دوست دارند در جمع والدین سخنرانی کنند ، ثبت نام کنند . 8 نفر از دانش ­آموزان اعلام آمادگی کردند و هر 8 نفر آن روز سخنرانی کردند ، چه کیفی داشت سخنرانی برای پدر ، مادرها . من البتّه به خودم جرأت ندادم که صحبت کنم برای همین اعلام آمادگی نکردم ، ترس از جمع که بود امّا گویا نداشتن موضوع سخنرانی هم این ترس را تشدید می­ کرد .

با آقای شهنما 25 / 2 / 1377 ـ شاهرود

امّا یک روز از من دعوت شد ، بله از خودِ من ، از خودِ خودِ من دعوت شد که بروم سخنرانی کنم و  حالا بگو کی دعوت کرد و برای کجا ؟ خدمتتان می­ گویم : بله ، آقای محمّداسماعیل جلال یا آقای پهلوان / مهدی زاده مدیر مدرسه ابتدایی بیت المقدس فرومد از من دعوت کرد که بروم برای دانش ­آموزان مدرسه ابتدایی سخنرانی کنم و چیزی به آنها یاد بدهم ، به هر حال من دانش ­آموز راهنمایی بودم چیزهایی می دانستم که بچّه­ های ابتدایی نمی دانستند ، آن روز صیح ، من آقای شهنما را در جریان قرار دادم که باید برای سخنرانی به مدرسه ابتدایی بروم ، و حتماً آقای شهنما به من گفته بود : برو مهدی ، برو . یا نه ؛ مثل اینکه آقای شهنما مرا از صف برنامه صبحگاهی صدا زد و گفت : مهدی ، مثل اینکه مدیر مدرسه ابتدایی از شما دعوت کرده که بروی برای دانش­ آموزان ابتدایی سخنرانی کنی ؟ گفتم : بله آقا . گفت : پس بیا برو که دیر نشود . فاصله مدرسه راهنمایی حکمت که بعدها دبیرستان ابن­ یمین شد تا مدرسه ابتدایی بیت المقدس ، حدود 100متر بود . ( البته از این صف مدرسه تا آن صف مدرسه ) فکرش را بکنید ، 100 متر ، یعنی ؛ آن روز که من برای سخنرانی می­رفتم و با صلابت گام برمی­ داشتم ، آن قطعه زمین به اندازه حدوداً 300 گام من که روی ­اش راه رفتم ، احساس می ­کرد که « کسی » دارد روی­ اش گام بر می ­دارد ، گر چه آن مسیر ، محلّ رفت و آمد همیشگی من به مدرسه بود ولی کسی چه می ­داند که آن چه حالی بود و چرا اکنون که آن خاطره را می ­نویسم ، پرده ­ای از اشک جلو چشمانم را گرفته ، و اگر آنها آموزش بود ، پس من و ما در این مدّت چه کردیم ؟! از محتوای صحبتهایی که گفته ­ام یادم نیست امّا یادم هست که من سخنرانی کردم . وقتی به خانه آمدم به مادرم گفتم که از من دعوت کردند که بروم برای بچّه­ های ابتدایی سخنرانی کنم و من رفتم برایشان سخنرانی کردم . حتّی با عبّاس ... هم در این مورد با هم صحبت کردیم ، چون از او هم ، همین طور دعوت کرده بودند ، ما به همدیگر گفتیم که در آن سخنرانی چه مطالبی برای بچّه ­های ابتدایی گفته ­ایم .

    بی­ جهت نیست که اگر از من بپرسند : بهترین معلّمان تو در دوران تحصیل چه کسانی بودند ؟

    می ­گویم : آقای محمّدیوسف شهنما در دوره راهنمایی و مرحوم استاد علی ­اکبر غفاری در دوره کارشناسی  ارشد که روش داشتند و عاقل بودند و از همه مهمّ­ تر سرشار از خوبی و انسانیّت بودند .   

    در مهر و آبان 1387 که دوره ضمن خدمت برای درس قرآن سوم ابتدایی برگزار شده بود ، از   معلّمان می خواستم که پایِ تخته بیایند و تدریس یک درس را در جمع عملاً انجام دهند ، گاهی که در بعضی کلاسها برای بعضی از معلّمان تدریس عملی یا آمدن پایِ تخته دشوار بود ، همین خاطره را بازگو می­ کردم و می ­گفتم که ؛ من آن روز که به سمت مدرسه ابتدایی گام برمی ­داشتم ، احساس می­ کردم ، کسی هستم ، بعد با خنده می ­گفتم : اگر شما هم احساس می­ کنید که کسی هستید ، بیایید و در جمع همکاران خودتان ، تدریس را انجام دهید . با این داستان آن فضای قبلی شکسته می­ شد و استارت کار زده می ­شد ، چون چند نفر اعلام آمادگی می ­کردند و دیگران هم جرأت می ­یافتند .                                                                                                  

حَسَنـعلی

آقای ذوالفقاری به عنوان معلّم دوره ابتدایی آمده بود فرومد ، می­ گفت : روز اوّلی که آمده بودم فرومد ، خانه ­ای گرفتم و تمیز کردم ، وسایلم را گذاشتم . با خودم گفتم : بعد از این جارو کردن خانه ، خوب است بروم یک دوش بگیرم . پرسیدم که ؛ حمّام کجاست ؟ حمّامی کیست ؟ حمّام را نشان دادند و گفتند : مسئول حمّام هم حَسَنـعلی است . ( آقای حَسَنـعلی غلامی ، حمّامی وقت بود . )

بعد از حمّام احساس کردم یک چایی می ­چَسبد ، پرسیدم : نفت کجا هست ؟ شعبه نفت را نشانم دادند و گفتند : اگر بخواهی نفت بگیری ، الآن حَسَنـعلی هست . ( آقای حَسَنـعلی رضایت ، مسئول شعبه نفت بود . )

بعد با خودم گفتم : بهتر است برای مادرم یک نامه ­ای بنویسم و بگویم که محلّ کارم کجاست . سراغ پُستخانه را گرفتم . نشانم دادند و گفتند که حَسَنـعلی چه وقتهایی در پُستخانه هست یا نامه­ ها را از صندوقهای پُست جمع می ­کند . ( آقای حَسَنـعلی منجّمی پُستچی بود . )

بعد احساس کردم که فرومدیها همه اسمشان حَسَنـعلی است ، و اسم هر کسی را که نمی ­دانستیم می­ گفتیم : حَسَنـعلی .

تابستان 1385 رفته بودیم مهدی ­شهر سمنان ، بعد از سالها ایشان را دیدم . در یکی از میادین شهر مغازه لوازم التحریر داشت و ... ، مرا بُرد در اتاقکی پشت بام خانه ­اش ، یک سری برگه­ هایی را نشانم داد و با خنده گفت : نگاه کن مهدی ، من آن ذوالفقاری قبل نیستم ، من دارم کتاب می ­نویسم !

گفتم : یکی رفته مغازه لوازم ­التحریر و یک عدد کُره جغرافیایی خریده ، هفته بعد باز به همانجا مراجعه کرده و خواسته که مقداری خودکار و دفتر و ... بخرد .

فروشنده می ­گوید : آشنا به نظر می­ رسی ، شما را کجا دیده­ ام ؟

می ­گوید : من هفته قبل آمدم و از شما یک کُره خریدم ، چطور فراموش کرده­ ای ؟

فروشنده می­ گوید : آها یادم آمد ، تو همان کره خر قبلی هستی !

بعد گفتم : فکر می­ کنم ؛  شما هم همان کره خر قبلی باشی !

آقای ذوالفقاری رو به یکی از پسرهایش که پهلویش بود کرد و خیلی با هم خندیدند .

29 / 2 / 1389

با جلال

برای کار اداری به سمنان رفته بودم آقای محمّداسماعیل جلال در اداره کلّ آموزش و پرورش سمنان کار می ­کرد ، قرار شد ظهر برای ناهار با هم برویم بیرون غذا بخوریم ، موقعه حساب کردنِ هزینه ­اش نگذاشت من حساب کنم ، خودش حساب کرد . یک ماه دیگر هم همین قصّه اتّفاق افتاد باز گفت : برویم بیرون با هم ناهار بخوریم .

گفتم : بِشَرطِها و شُروطِها !

با خنده و انگشت اشاره گفت : وَ اَنَا مِن شُروطِها !

با آقای جلال 26 / 2 / 1377 ـ سمنان