در دیوانِ ابن ­یمین فریومدی قصیده ­ای در بارۀ شادیاخ است ، در وهلۀ اوّل گُمان می ­رود که این شادیاخ همان شادیاخِ مشهور نیشابور است ، ولی طبقِ نقلِ تواریخ ، شادیاخِ نیشابور در زلزلۀ سال 666 یا 669 ویران شده است پس در قرنِ هشتم شادیاخِ نیشابور خرابه­ ای بوده که شعر گفتنِ ابن­ یمین در وصفِ آن معنا ندارد . در تاریخِ بیهق هم « شادیاخ » به عنوانِ یکی از روستاهای بیهق نام بُرده شده است .

من در پیِ این بودم ببینم شادیاخی که ابن ­یمین در بارۀ آن شعر گفته و کاخ و استخرِ آن را سُتوده کجا بوده است ؟ تا اینکه یک بار تلفنی با رمضان صادقی پدر شهید غلامرضا صادقی صحبت می ­کردم و او خاطراتِ دوران جوانی ­اش را بازگو می ­کرد . از جُوین و منیدر صحبت کرد و نام « شَیُخ ـ شایُخ » را بر زبان آورد ، من پرسیدم کجا ؟ دوباره گفت : « شَیُخ ـ شایُخ » چند سالی از این مکالمۀ تلفنی گذشت و من شایق بودم که شایُخ یا شادیاخ را ببینم یک بار که با عبّاس مهربانی به منیدر رفتیم ، در مورد « شایُخ » هم پرس و جو کردیم محمّد منیدری گفت : می ­گویند « شایُخ یعنی شادی رفت و شادمان یعنی شادی ماند »

تا اینکه روز یکشنبه 27 مردادماه 1398 با عبّاس مهربانی به قصدِ دیدنِ شادیاخ راهی منیدر شدیم ، در منیدر با رضا دلنواز مواجه شدیم ، همکاری کرد که ما مقداری آویشن خریدیم و با ما همراه شد تا برای دیدنِ شادیاخ برویم . رضا دلنواز یا همان رضا شیخ در شادیاخ آب و مِلک دارند ، 13 کیلومتر که از منیدر مسیر پاچنار را طیّ کنی در سمتِ چپِ جادّۀ خاکی ، کلاته ­ای است که شادیاخ نام دارد . « شادیاخ » تقریباً همجوارِ « شادمان » است . استخرِ آبی دارد و چشمۀ آبی ، درختانِ توتِ تناوری دارد و چناری که سر به آسمان می ­ساید . زمینهای حاصلخیز و درختانِ سرسبز میوه ، رضا دلنواز ما را به روی تپّه ­ای بُرد و قطعه ­های سُفالی از آجُر و کوزه نشانمان داد ، محلّ قبرستانِ قدیمی و حَفّاریهایی که برای پیدا کردن گنج کَنده شده ، بعد ما را به روی تپّه ­ای دیگر بُرد تا خانه ­هایی را که به گفتۀ خودش در زمانِ نوجوانی و جوانی که به کمک پدرش می ­آمده و شبها در آنجا استراحت می ­کرده ­اند نشانمان دهد . از جای جایِ شادیاخ چندین عکس گرفتیم ، خورشید در حالِ غروب کردن بود که با انگور از ما پذیرایی کرد ، وقتی جادّۀ پُر پیچ و خَم پاچنار را بالا می ­آمدیم خورشید در پُشتِ کوهها پنهان شده بود .  

یا ربّ این باغ اِرَم یا شادیاخِ خُرّم است ؟!

یا ربّ اصطرخ است این یا چشمه ­سارِ زمزم است ؟!

عکسِ شاخِ یاسمین بر آبِ اصطرخش ببین

راست گویی اطلسی نیکو به گوهر مُعلَم است

هر نسیمی که ­از ریـاضِ راحت ­افزایش وَزَد

چون دَمِ جانبخشِ روح ­الله ( مسیحِ مریم ) است

هر گُلی که ­از آب و خاکِ اوش باشد پرورش

خَستِگانِ صَدمَتِ گَردونِ دُون را مَرهم است

کارِ دل در خاکِ او چون روح در تَن مُضمَر است

چون فَرَح در مِی در آبش راحتِ جان مُدغَم است

دیده از دیدارِ او روشن چو گیتی زآفتاب

دل زِ نُزهَتگاهِ او چون جان زِ دانش خُرّم است

شاید ار بینا و گویا گردد از آب و هواش

نرگس ار چندانکه اُفتاده ­است و سُوسَن اَبکَم است

چون دَمِ عیسی نسیمش جانفزا از بهرِ چیست ؟

گر نه بویِ خُلقِ تاج مُلک و دینش همدم است !

آن که گَردون گرچه دارد بر جهانی سَروری

بر درِ او حلقه ­وَش قَدّش به خدمت در خَم است

تا اَبَد عشرت ­کُنان بادا به کاخِ شادیاخ

همدمش ابن ­یمین اَلحَقّ حَریفی مَحرم است

دور باد از ساحتش بادِ خزانِ حادثات

تا هُمایون بُقعه در نُزهَت بهارِ عالَم است

دیوان ابن ­یمین ، ص 43