برای گچکاریِ اُتاق ، گچکار گرفته بودیم ، گچکار با خودش یک شاگرد هم آورده بود ، کار که تمام شد ، شاگرد به اُوستا گفت : من می­ خواهم فردا به جُوِین بروم .

اوستا گفت : ماشین برای رفتن هست ؟

شاگرد گفت : بله ، صبح زود یک ماشین به طرفِ جُوِین می­ رود .

اوستا گفت : خواب نمی ­مانی ؟

شاگرد گفت : یوک ، خروس مَر سَحَرا مِ بیدار مِنام ! ( خروسمان را سَحَرها من بیدار می­ کنم ! )

چقدر لذّتبخش بود نگفت : صبحها که خروسمان می ­خواند من بیدار می­ شوم ، گفت : صبحها خروسمان را برای خواندن ، من بیدار می­ کنم .

..............................................................................

یکی از دوستان در موردِ پدر خانمش صحبت می ­کرد گفت : وقتی پدرش در حالِ احتضار بوده ، هر چی به ایشان تماس گرفتیم و گفتیم که بیا ، پدرت حالش خوب نیست ، نیامد تا اینکه پدرش مُرد . او فکر می ­کند من هم در موردِ پدر و مادرم باید مثلِ او رفتار کنم در حالی که : ایی خصلتها از ما مِگروزه ! ( این خصلتها از ما می ­گُریزد ! )

چقدر کیف کردم ، نگفت : من دور و برِ این گونه رفتارها نمی ­روم و از این گونه رفتارها دور می ­شوم ، گفت : این گونه رفتارها از من فرار می ­کند !