خاطرات والدین رزمندگان

در بارۀ جبهه و جنگ رزمندگان خاطراتی تلخ و شیرین دارند و بعضی از این خاطرات ثبت شده است امّا موضوعی که شاید از آن غفلت شده ، خاطراتِ والدینِ رزمندگان است . آنها در روزگاری که فرزندانشان در جبهه های جنگ بودند چه حالی داشتند ؟ آیا پاداشِ صبر آنها از پاداشِ جهاد فرزندانشان کمتر است ؟
مادرم گاهی خاطراتش را بیان می کند ، یک خاطره ای که چندین بار بیان کرده است خوابی است که در آن ایّام دیده است ، می گوید : « خواب دیدم تو شهید شده بودی ، جنازه ات را جلو حیاط آورده بودند ، جمعیّت زیادی هم برای تشییع آمده بود ، من با صدای بلند گفتم : قاچاق فروشانی که تا بچّه ام زنده بود با او مخالف بودند حقّ ندارند در تشییع جنازه اش شرکت کنند ! یکمرتبه جمعیت از کنار تابوت رفتند آن طرفِ خیابان ایستادند ، فقط پدرت ماند و عمو علی رضا ! بعد عمو علی رضا گفت : چرا این حرف را گفتی ؟! حالا ما چطور این جنازه را برداریم ؟! بعد پدرت و عمو علی رضا دو تا پایۀ عقبِ تابوت را بلند کردند دو تا پایۀ جلو تابوت خودش حرکت کرد ، یکمرتبه جمعیّتی که کنار دیوار ایستاده بود تعجّب کردند گفتند : ما چرا به حرف مادرش کردیم و جنازه را تنها گذاشتیم ؟! به سمت تابوت آمدند . »
شما فکر کنید مادری چُنین خوابی می بیند و بعد نصف شب از خواب بیدار می شود ، چه صبر و شکیبایی می خواهد که تحمّل کند ؟!
ما که آن روزها پدر و مادر نبودیم تا اینها را درک کنیم ، حالا که برای مسائل گوناگون در زمان صُلح ، نه جنگ ، نگرانِ فرزندانمان می شویم ، با خود می گوییم : والدین ما چگونه تحمّل کردند ؟!
یا پدر و مادرم به کسی گفته بودند که برای ما به جبهه نامه بنویسد ، نامه برگشت می خورد ، با خودکار قرمز رویش نوشته می شود که : « نشانی مقصد ندارد . » وقتی نامه دوباره به دستشان می رسد با خود می گویند : شاید شهید شده اند که نامه برگشته ، اوّلا چرا نامه برگشته ؟ ثانیاً چرا با خودکارِ قرمز رویش نوشته شده ؟ تا اینکه نویسندۀ نامه می آید و می گوید : من اشتباه کرده ام ، باید روی پاکت نامه می نوشتم : « بانه » که یادم رفته ، آنها چه می دانسته اند که نامه باید به کدام شهر برود ؟
باز وقتی سیّد احمد که همرزم ما بود مجروح شده بود و او را از جبهه به شیراز برده و به والدینش خبر داده بودند ، پدر و مادرم گُمان کرده بودند که ما شهید شده ایم و گرنه ما که با هم بوده ایم چرا به پدر و مادر او اطّلاع داده اند و به آنها اطّلاع نداده اند ، یا اگر ما سالم هستیم چرا پدر و مادر سیّد احمد موضوع مجروح شدنِ فرزندشان را از آنها پنهان کرده اند ؟ غافل از اینکه آنها هم تا خبر مجروح شدن فرزندشان را شنیده اند بلافاصله راهی تهران شده اند .
می گوید : ما آن روز گندم پاک می کردیم بعد همسایه ها گفتند : ما به همدیگر می گفتیم هیچی نگویید تا گندمشان را پاک کنند و تمام شود که وسط کار نماند .
همین طور والدینی که فرزندانشان شهید شدند ، چه حالی داشتند ؟ یا کسانی که فرزندانشان یا همسرانشان یا پدرانشان به اسارت درآمدند یا مفقود شدند چه حالی داشتند ؟ کاش خاطرات اینها هم ثبت می شد .
وقتی ما از مسافرت بر می گشتیم ، معمولاً پدرم در خانه بود تا ما به سُراغش برویم ولی روزی که من و برادرم مرتبۀ اوّل از جبهه برگشتیم ، پدر و مادرم هر دو دویده و به جای ماشین آمده بودند و مادرم با های های بلند می گریست .
myaghoutian@yahoo.com