خاطراتِ حسن براتی از خان فرومد
به مناسبت درگذشت آقای حسن براتی ( خدا رحمتش کند ) خاطراتش در اینجا بازنشر می شود .
خاطراتِ حسن براتی از خان فرومد

حسن براتی ( پدر شهید غلامرضا براتی ) متولّد 1313 در خاطراتش از خان فرومد می گوید :

من شش ـ هفت ساله بودم که نصرت لشکر را گرفته بودند ، در سرِ سنگ از ناودانِ خانۀ محمّد اعتمادی از پاهایش / سرازیر آویزانش کرده بودند و با چوب به سر و کلّه اش می زدند . همانجا یک چوب به چشمش خورد و کور شد . در « سنگ کلیدر » دو نفر دزد را زنده در گچ گرفته بود . شاه وقتی از مشهد برگشته بود ، دیده بود و درجۀ نصرت را کَنده بود که چرا آبروی ما را بُرده ای ؟! اعدام می کردی .
وابستگانِ آن افراد برای قصاص و تلافی آمده بودند ، یکی از آنها از بهمن آباد بوده که قبلاً در دَم و دستگاهِ نصرت لشکر بوده و اینجا را می دانسته ، از پُشت می آیند عمارتِ سرآسیا ، در باز بوده و زنها سر و صدا راه می اندازند ، نصرت لشکر هم داخلِ باغ بوده ، او را دستگیر می کنند و خیلی می زنند و در سرِ سنگ از همان ناودان آویزانش کردند . بعد او را به روی اسب می بندند . همان فردِ بهمن آبادی می گوید : اینها تو را می کُشند ، من چون نان و نمکِ تو را خورده ام ، طناب را می بُرّم ( یا شُل می بندم ) در جای عیش آباد خودت را پایین بینداز و به سمتِ بالا یا پایین برو ، مخفی شو . این کار را می کُند ، بعد هم از عیش آباد کسی می آید خبر می آورد که نصرت لشکر آنجاست و دنبالش می روند . اینهایی را که من نقل کردم ، فقط همان قسمتی که آویزان بود و کتک می خورد شاهد بودم ، بقیّه اش را از پدرم شنیده ام .
پدرم ( براتقلی براتی ، 1286 ـ 12 / 10 / 1374 ) کَدخدا بود و در دَم و دستگاهِ خان بود . عموی تو محمّد از طرفِ مدرسه یک دوچرخه به نامش درآمده بود ، به پدرم گفته بودند که این دوچرخه را به فلانی بدهید . پدرم گفته بود : هر کسی هست خودتان پیدایش کنید و به او بدهید . اگر به من بدهید ، من برای بچّۀ خودم نگه می دارم و به او نمی دهم . نصرت لشکر دو شبانه روز آبِ رودخانه را به زور به نامِ خودش ثبت کرد ، زمینهای نصرتیّه را به زور گرفت .
خان درسش را خواند و خلبان شد . ما با چند تا از بچّه ها زیرِ درختِ توت بودیم که خان از هواپیما پیاده شده بود و با لباسِ ارتشی آمد ، با رفیقش « شادمباز » دو تا هواپیما از مشهد بلند کرده بودند ، نزدیکِ مهر ، رفیقش می گوید : من بنزین تمام کرده ام ، خان می گوید : هواپیما را رها کُن خودت بیا کاهک ، از آنجا به فرومد . آن هواپیما در نزدیک عبّاس آباد در جای کوه دوشاخ سقوط کرد و آتش گرفت . رفیقش هم آمده بود فرومد ، مدّتی اینجا بود .
ما در « برقِ ده » بودیم ( مکانی در مسیرِ آبِ رودبار در صحرای کوچۀ بالا ـ فرومد ) روسها آمدند ، شیخ حسن عزیزی ( 15 محرّم 1351 ) و مهدیخان نظری را بُردند که جای هواپیما را نشانِ آنها بدهند ، هواپیما را درست کردند و بُردند . پدرم وزیرِ دستِ چپِ خان بوده و یکی وزیر دستِ راستِ خان ، هر چه خان می گفته باید اجرا می کردند .
شاهپور علیرضا ( 1301 ـ 6 / 8 / 1333 ) از مشهد به فرومد آمده بود . خان دو تا گَوَزن داشت آنها را داخلِ خاور انداخت و به تهران برای شاه ( برای باغ وحش ) فرستاد . یک گَوَزن هم داشت که به مردم حمله می کرد آن را با تیر زد و گوشتش را به مردم داد . شاهپور به شاه گفته بود : خان عکسِ پدرِ ما ( رضا خان ) و عکسِ پدر خودش ( نصرت لشکر ) را در یک قاب گذاشته و در خانه اش نصب کرده ، از آنجا برایش تشویقی فرستاده بودند .
من سه مرتبه از دستِ خان کُتک خوردم ( کشیده ، با تسمه ، با چوب ) ولی از سرِ تقصیراتش گذشتم .
1ـ من کارگرِ معدن بودم ، از معدن آمدم می خواستم به صحرا بروم ، من با دوچرخه بودم و رمضان احمدی ( 1 / 6 / 1312 ـ 24 / 5 / 1392 ) با خر بود . به جای خانۀ کبلَ علی / کربلا علی که رسیدم ، ایستادم . یکمرتبه خان با ماشین از طرفِ حسینیّۀ کوچۀ بالا به تَهِ باز آمد . با محمّد حیدری ( 1296 ـ 13 / 3 / 1362 ) بود . از ماشین پیاده شد و یک کشیده به من و چند لگد هم به دوچرخه ام زد .
حیدری گفت : چرا می زنی ؟ مردم تصـادف می کنند ، رضایت می دهند . نه تو به او زده ای ، نه او به تو زده !
خان به حیدری گفت : به تو ربطی ندارد .
دو دقیقه بعد پدرم آمد و چند نفر از شیخهای کوچۀ پشند را آورد .
خان گفت : اینها را ببَر در طویله نگه دار .
پدرم آنها را به خانه آورد . مادرم دستش در خمیر بود . گفت : اینها را چرا آوردی ؟
پدرم گفت : خان گفته : باید اینها را در طویله نگه داری !
مادرم گفت : درِ خانه را باز کن تا بروند به خانه .
دو سه نفر از طرفِ خان آمدند که ببینند پدرم آنها را در طویله نگه داشته یا نه ؟!
بعد مادرم گفت : مگر خانۀ ما با طویله فرقی هم دارد ؟!
2ـ ما یک بُرّ / عدّه بچّه بودیم ، ماشین برای ما تازگی داشت و تُحفه بود . حسنقلی ماشین داشت ، ماشین به سمتِ مزار می رفت ، ما به عقبِ ماشین چسبیدیم . حسن علیخان / معینی ( 1303 ـ 12 / 11 / 1387 ) مُچِ دستِ مرا گرفت و به سمتِ پایین بُرد . خان از پایین می آمد تَسمه اش را درآورد و یک دو تا تَسمه به سر و کلّۀ من زد که دنبالِ ماشین نروید . هفت ـ هشت نفر بودیم ولی من به دام افتادم .
3ـ ما در باغهای بالا کنارِ نهرِ رودبار آب می بُردیم . شب هوا خیلی سرد بود ، برای آبیاری نرفتیم . باد سره / هیزم آورده بود و راهِ آب بسته شده بود و آب به طرفِ زمینهای خان رفته بود و خرابی به بار آورده بود . صبح که خان با پوستینش بیرون آمده بود ، دیده بود که خرابکاری به بار آمده است .
دستور می دهد همه کسانی را که دیشب نوبتِ آبیاری داشته اند می آورند و در آسیاب زندانی می کند ، چند بار هم دنبالِ من فرستاده بود که من در معدن بودم .
وقتی آمدم پدرم گفت : از صبح چند بار خان دنبالِ شما فرستاده ، برویم ببینیم چکار دارد ؟!
رفتیم سرِ آسیا ، تا رسیدیم با پوستینش درآمد و شروع به فحّاشی کرد : کَرِ ... چرا آب را رها کرده ای زمینهایم همه خراب شده ؟!
من ترسیدم بگویم : برای آبیاری نرفته ام ، گفتم : بعد از من که فلانی آب را گرفته !
بعد به « علی محمّد نظری » گفت : بچّۀ براتی را بزن ، او دو تا چوب به من زد .
بعد خان به او فُحش داد که چون براتی هست بچّه اش را نمی زنی ؟! طوری می زنی که چوب به زمین بخورد ! بده به خودم . چوب را گرفت و چند تا چوب به من زد . بعد از من ، شیرعلی خانِ جنانی را زد که محسن ملّا فرج الله آنجا بود ، بعد امیر خان را ، بعد حسن یاوری را زد و ... پدرهای ما بیرون رفتند که نبینند . خان همان اوّل گفت : بچّۀ براتی را بزن که حسابِ کار دستِ آنهای دیگر بیاید .
موقع درگیری فرومدیها با خان ، چوب به بالای چشم یوسُف اسکندری خورده بود و چشمش بیرون آمده بود بعد مداوا شد . پرویز منوچهری یک عدّه از فرومدیها را سوار کرده بود که به سرِ آسیا ببرد مثلِ پدرم ، ملّاعلیجان ، کربلا ابراهیم ملّاعبّاس / جانمحمّدی ، رمضان محمّدرضا / فلاحتی و ... به همین جای کالِ کوچۀ بالا که رسیده بود ، عبّاس آبادیها و بعضی فرومدیها جلو ماشین را گرفته بودند و با چوب به جانِ آنها افتاده بودند . پرویز از ماشین پیاده شده و به سمتِ بالا فرار کرده بود .

توضیح مدیر وبلاگ
ـ آن دوچرخه را به عمویم داده اند و در مدّتی که عمویم در سربازی بوده ، در خانه بوده و پدرم چون دوچرخه سواری بلد نبوده ، استفاده نکرده است .
ـ بحثِ در گچ گرفتنِ زندۀ سارقان ( جهتِ تأمینِ جادّه ) را چندین نفر گفته اند ، فقط در تعدادِ آنها اختلاف است . تا هفت نفر هم گفته اند . من پرسیدم : چطور یک فرد را می شود زنده در گچ گرفت ؟ پاسخ شنیدم : اوّل یک تنوره درست کرده بعد آن فرد را در آن قرار داده و گچ ریخته اند !
ـ ظاهراً آن شیخها ( شیخ حسین همّتی ، شیخ رضا تُرک ، مرحوم شیخ محمّد سعیدی ) بوده اند ، جُرم آنها هم این بوده که وقتی خان از کوچه عبور کرده است آنها برایش بلند نشده اند !

myaghoutian@yahoo.com