مادرم می ­گوید پدرش ( کربلا علی قلیچ که پدر بزرگ من باشد ) در یک هوای زمستانی به خانۀ پسرش ( کربلا عبّاس قلیچ که دایی من باشد ) می ­رود وقتی وارد حیاط می­ شود می­ بیند پسرش ( یعنی همین کربلا عبّاس ) روی پشت بام است و برف می ­اندازد ، پدر بزرگ به پسرش می ­گوید : هنوز دارد برف می ­آید چرا رفته ­ای پشت بام ؟! بیا پایین !

کربلا عبّاس می ­گوید : تو برو داخل خانه ، من می ­آیم .

پدر بزرگ دو سه بار دیگر از داخل اتاق پسرش را صدا می ­زند که : بیا پایین ، سرد است دارد برف می ­بارد .

پسر از پشت بام می­ گوید : تو یک دو تا چای بخور من آمدم !

پدر بزرگ می ­بیند از آمدنِ پسرش خبری نشد ، دلش هم جوش می­ زند ، او هم به حرف نمی­ کند و پایین نمی ­آید . یکمرتبه نوه­ اش ( کربلا اکبر ) را با پتو بر می ­دارد و می ­آورد داخل حیاط روی برفها می ­گذارد و به داخل خانه می ­رود .

کربلا عبّاس که شاهد این صحنه است ، فوری خودش را از پشت بام پایین می ­اندازد و بچّه ­اش را بر می ­دارد و به خانه می ­آید و به پدرش می­ گوید : چرا چُنین کردی ؟!

پدر بزرگ می­ گوید : همین قدر که تو دلت برای بچّه­ ات می ­سوزد ، من هم دلم برای تو می­ سوزد !

من این مطلب را یک بار از دایی ­ام پرسیدم ، تأیید کرد که همین طور بوده است .