داستان پدر بزرگ و پسر و نوه
مادرم می گوید پدرش ( کربلا علی قلیچ که پدر بزرگ من باشد ) در یک هوای زمستانی به خانۀ پسرش ( کربلا عبّاس قلیچ که دایی من باشد ) می رود وقتی وارد حیاط می شود می بیند پسرش ( یعنی همین کربلا عبّاس ) روی پشت بام است و برف می اندازد ، پدر بزرگ به پسرش می گوید : هنوز دارد برف می آید چرا رفته ای پشت بام ؟! بیا پایین !
کربلا عبّاس می گوید : تو برو داخل خانه ، من می آیم .
پدر بزرگ دو سه بار دیگر از داخل اتاق پسرش را صدا می زند که : بیا پایین ، سرد است دارد برف می بارد .
پسر از پشت بام می گوید : تو یک دو تا چای بخور من آمدم !
پدر بزرگ می بیند از آمدنِ پسرش خبری نشد ، دلش هم جوش می زند ، او هم به حرف نمی کند و پایین نمی آید . یکمرتبه نوه اش ( کربلا اکبر ) را با پتو بر می دارد و می آورد داخل حیاط روی برفها می گذارد و به داخل خانه می رود .
کربلا عبّاس که شاهد این صحنه است ، فوری خودش را از پشت بام پایین می اندازد و بچّه اش را بر می دارد و به خانه می آید و به پدرش می گوید : چرا چُنین کردی ؟!
پدر بزرگ می گوید : همین قدر که تو دلت برای بچّه ات می سوزد ، من هم دلم برای تو می سوزد !
من این مطلب را یک بار از دایی ام پرسیدم ، تأیید کرد که همین طور بوده است .
myaghoutian@yahoo.com