خاطراتی که از بعضی خانه ­ها برایم باقی مانده است .

1ـ در اوّلین خانه سیمکشی ساختمان را یاد گرفتیم .

2ـ ما به هر خانه یک فاکتور می ­دادیم ، مسلم فاکتور را آورد و ثابت کرد که در جمع صورتحساب اشتباه شده است .

3ـ ناهار شیربرنج درست کرده بودند گفتند : شیر برنج و ماست با هم ناسازگار است .

4ـ برای ناهار ظرف پر از کره حاوی سه توپی بزرگ کره را آورد که ناهار بخوریم .

5ـ وقتی تعداد شعله­ ها را حساب کردیم ، بعد به من گفت به برادرت بگو توقع نداشتم چشمهایش را روی هم بگذارد و ما را مثل غریبه­­ ها حساب کند ، وقتی به برادرم گفتم : گفت : مگر وقتی ما از مغازۀ آنها خرید می ­کنیم با ما مثل غریبه­ ها رفتار نمی ­کنند ؟!

6ـ با پسرش به سدّ فرومد رفتیم ، البته نه این سد شیخ حسن جوری ، آن موقع هنوز این سد ساخته نشده بود ، به سد نصرتیه ، آن موقع استخر نصرتیه بزرگترین استخر فرومد بود و معروف به سد حاج امیر بود .

7ـ میرزا اسحاق ؛ هیچ فکر نمی ­کردم رفتار این پیرزن و پیرمرد این قدر جالب باشد .

8ـ ده تومان پول مانده بود ، در هیئت به مادرم داده بود و گفته بود بچّه­ های شما یادشان رفته ولی ما یادمان هست مدیون نباشیم .

9ـ علی شیرعلی ( جنانی ) ؛ در موقع سیمکشی علی اکبر شکوهی به آنجا آمد و فهمیدم که ایشان پدربزرگ مادری علی اکبر است .

10ـ حسن یاوری ( پدر شیخ محمد ) ؛ در اینجا بودیم که خبر شهادت اسماعیل معینی را شنیدیم ، یک گل لاله در یک لیوان آب روی تاقچه بود و برای من جالب بود در ضمن آقای حسن یاوری ( خدا رحمتش کند ) در مورد مرجعیّت آیت الله میلانی صحبت می ­کرد و عکس ایشان بر دیوار اتاقشان نصب بود .

11ـ ما خانۀ کربلا غلام فلاح ( خدا رحمتش کند ) را سیمکشی کردیم و برای طبقۀ پایین که حکم طویله را داشت ، یک لامپ گذاشتیم که سرپیچ آن دو رنگ بود ، قسمتی سیاه و قسمتی سفید ، وقتی پسرش حاج رضا فلاح ( خدا رحمتش کند ) آمد که هزینه ­اش را پرداخت کند گفت : آن سرپیچ را دو رنگ زده ­اید البته که چنان جایی ، چنان سرپیچی هم می ­خواهد و شما هم باید بتوانید باقیماندۀ اجناس شکسته شده را جایی به کار ببرید و چه جایی بهتر از آنجا ؟! ولی بحث این است که اگر کسی آن را ببیند فکر می ­کند من پدر و مادرم را از سر واکردم . این پول شما ولی بروید آن سرپیچ را عوض کنید . من هم رفتم آن سرپیچ را عوض کردم .

12ـ  زن صاحبخانه گفت : به ترویج کشاورزی رفتم ، پرسیدند : طویلۀ گاوتان چطور است ؟ گفتم : آقای یک نیم متری گِل هست ، همین قدر خوب است ؟! بعد گفت : نه مادرجان ، باید طویلۀ گاو خشک باشد . بعد من گفتم : ما روستایی هستیم خبر نداریم . بعد ادامه داد ، خودم را زدم به نفهمی و دهاتی ­گری وگرنه حیوان هم مثل انسان باید جایش خشک باشد ولی ما نمی ­رسیم که مرتّب طویلۀ را خشک نگه داریم .

13ـ زن صاحبخانه فکر می­ کرد که پوشش سیم برق هم برق دارد .

14ـ محمّد لطفیان ؛ خیلی زود هزینۀ کار را پرداخت کرد .

15ـ می ­خواستم یک قسمتی که اتصالی داشت را درست کنم ، گفتم : باید فیوز کنتور را قطع کنیم ، رمضانعلی گفت : الآن که برق نیست ، آن موقع کارخانۀ برق ساعت چهار بعد از ظهر روشن می ­شد تا ساعت دوازده شب که خاموش می ­شد ، من گفتم : شاید در حینی که دست من به برق است ، کارخانۀ برق را اتفاقاً روشن کردند ؟! عباس بابایان ( خدا رحمتش کند ) خیلی خوشش آمد و گفت : بله این درست است و تشویق کرد .

خانه ­هایی که سیمکشی کردیم .

میرزا علی ­محمد اسدی ، ابراهیم شاهرخ ، سیدعلی میراحمدی ، حسین میراحمدی ، محمّد عباسی ، رمضانعلی عباسی ، علی اخوین ، علی خداوردیان ، حسین یاقوتیان ، حاجی بابا ابراهیمیون ، رضا استادیان ، عبدالله عیدی ، ابراهیم جانمحمدی ، حسن مشتاقی ( درویش ) ، حسین مشتاقی ، محمد شاهرخ ، نوروز خیروی ، کربلا اکبر منجمی ، رجب حیدری ، حسن آقا هاشمیانپور ، عیسی اسدیان ، کربلا عباس قلیچ ، حسن قلیچ ، آقاخان تورانی ، میرزا اسحاق ، غلامعلی صابر ، غلامرضا خواجه پور ، حسن ملا صالح ، علی شیرعلی جنانی ، عیسی بزرگ ، حسن یاوری ( پدر شیخ محمد ) ، بهداری استربند ، غلام یاقوتیان ، اسماعیل اصغرپور ، کربلا غلام فلاح ، غلام بیاری ، عبّاس منجّمی ، محمد حلاجپور ، حسین فردوسی ، اکبر رحمانی ، اکبر رحمانیان ، محمّد لطفیان ، حسین مالدار ( حاجی ذبیح ) ، حاج محمّد مالدار و ...