چُنین حکایت کنند
روزِ عاشورا بود ، دسته های سینه زنی از دورِ مزار برگشته و در جای فلکۀ کوچۀ بالا بودند ، ( البته آن موقع فلکه نبود ، کال بود . ) می خواستند ضمنِ سینه زنی و ... به سمتِ میدانِ شبیه بروند ، رئیس پاسگاه ژاندارمری با زنی سَر و سِرّی داشت ، مردم از اینکه رئیسِ پاسگاه چند شبِ پیش مانعِ روضه خوانی شده بود عصبانی بودند و حالا هم بهانه به دست مردم داده بود ، میرزا علی محمّد اسدی معلّم مدرسۀ ابتدایی بود با عبا و عمّامۀ مشکی رو به روی رئیس پاسگاه قرار گرفت ، دستِ چپش را در زیر عبا به پهلویش زده بود ، با دستِ راستش محکم به صورتِ رئیس پاسگاه کوبید !

غوغایی به پا شد ، دسته های سینه زنی نظمِ خودش را از دست داد و به طرفداری از میرزا علی محمّد درآمدند ، رگهای گردنِ رئیس پاسگاه برآمده بود ، یک شیخ یک لا قَبا به صورتش سیلی نواخته و او در میانِ جمعیّت گیر کرده بود ، میرزا علی محمّد را به سمتِ پاسگاهِ ژاندارمری بُرد ، مردم هم همراهش رفتند ، رئیس پاسگاه جریان را با آب و تاب به شاهرود گُزارش داد ، دو ساعت بعد چند نفر آمدند و با تحصّن جمعیّت مواجه شدند ، سخنگوی جمعیّت ملّا علیجان بود ، کسانی که آمده بودند قول دادند که رئیس پاسگاه را خَلع و قانونی با او برخورد کنند ، برای همین رئیس پاسگاه را با خود بُردند .
آن سال سینه زنی و عزاداری روزِ عاشورا به هم خورد ، شبیه هم انجام نگرفت . مردم از مردی که زنش حیاء و عفّت را قِی کرده بود خواستند غیرت نشان دهد و عُذرش را بخواهد ، او هم نهایت زنش را طلاق داد و از فرومد رانده شد . قصّه گویا مربوط به سال 1348 یا 1349 است .
myaghoutian@yahoo.com