از شما چه پنهان ؟!
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان ؟!
این بحثِ مُزایده و فروشِ « مرکز آموزشِ فنّی و حرفه ای فرومد » مرا به خود مشغول کرده ، به طوری که خواب را از چشم من ربوده ، یعنی من به رختخواب رفته بودم ، فکر و خیال سر در دنبالِ من داشت ، مرا هر جا دلش می خواست می بُرد ، یک وقت به خود آمدم دیدم ساعتِ دویِ نصفِ شب است و من هنوز خوابم نبرده ، بلند شدم به « دعای یستشیر » پناه بردم .
شاید با خود بگویی : این چه فکر و خیالی بوده است که تا نصفِ شب سر در دنبالِ تو داشته ؟ خُب خیالت را کُنترل می کردی ! بله خیلی دوست داشتم که فکر و خیالم را کُنترل کنم ولی من به کُنترلِ خیال درآمده بودم . موقعیّت مناسبی گیرم آمده بود ، حیفم می آمد آن موقعیّت را از دست بدهم ،
اُستاندار را به « مرکزِ آموزشِ فنّی و حرفه ای » بُرده بودم و می گفتم : این ساختمان « کارگاه آموزشی » است ،

این اُتاقک هم برای نگهبانی است ،

آن گوشه هم سرویسِ بهداشتی است ،

آن یکی هم ساختمانِ سَرایداری است .

کدام اینها مسکونی است ؟ چطور این مجموعه تبدیل به « کاربری مسکونی » شده است بدونِ اینکه دهیارِ فرومد در جریان باشد ؟
بعد آقای استاندار را سوار ماشینم کرده بودم در فرومد می چرخاندم . هر خیابانی که ماشین رو بود استاندار را بردم و نشانش دادم که ببیند این قسمت به کجا منتهی می شود . برایش توضیح دادم که این کوچه ها همه به باغ و صحرا منتهی می شود یا به مسیل و بیابان می خورد یا بافتِ قدیمی روستاست که جای ساختنِ ساختمانِ اداری نیست . ادارۀ پُست و خانۀ بهداشت و ساختمانِ جهاد سازندگی را هم که فروخته بودند نشانش دادم . رو به روی ساختمان جهادِ سازندگی توقّف کردم و گفتم : آقای استاندار همین ساختمانِ جهادِ سازندگی که تقریباً دو هکتار زمین است و حدودِ پنجاه میلیون تومان فروخته شد و کنارِ بلوار روستاست می توانید با یک میلیارد تومان از صاحبش بخرید ؟
گفتم : آقای استاندار یک حدیث از قولِ پیامبرِ گرامی می گوید : « اَنَا وَ عَلِیٌ اَبَوا هَذِهِ الاُمَّۀِ » آیا یک پیامش این نیست ؛ کسی که مسئولیت دارد باید در حُکم یک پدر برای مردمِ جامعه اش باشد ؟ حالا به بالاتر از استان کار نداریم ولی در همین سطح استان نباید استاندار و امام جمعه و مدیر کُل و فرماندار و ... برای مردم مثل پدر باشند ؟! یک پدر برای فرزندانش چه می کند ؟ آیا غیر از این است که یک پدرِ دلسوز باغی ، مغازه ای ، خانه ای ، زمینی ، ... را برای فرزندانش نگه می دارد تا در آینده به دردشان بخورد ؟
به جای قبرستان رسیده بودیم ، توقّف کردم و گفتم : آقای استاندار ! سالها پیش یک روز من و مادرم در حیاطِ خانه مان بودیم که پیرمردی وارد شد ، دیسِ برنج خوری استیلی در دست داشت که از زیر بالِ کُتش درآورده بود ، رو به مادرم کرد و گفت : این دیس را نمی خری ؟ ( خدا رحمتش کند حالا در اینجا در زیر خاک خُفته است . ) مادرم گفت : نه . وقتی رفت ، مادرم گفت : اینها را از زنش می دزدد و پنهانی می فروشد تا پولِ اعتیادش را جور کند . پدرِ اعتیاد بسوزد که فکرِ شش هفتا بچه اش را نمی کند .
حالا من هِی از این کِتف به آن کِتف می غلتم ، یک بالشت زیرِ سَرم ، بالشتِ دیگر را روی سَرم می فشارم بلکه تاریک باشد و خوابم بگیرد ، همین طور که می غلتم ، با ماشین از فلکه دور می زنم و دو باره رو به روی قبرستان یا « حصارِ شهرستان » می ایستم ، می گویم : آقای استاندار اینجا « قلعۀ شهرستان » بوده ، مَقرّ وزارتِ علاءالدّین محمّد فریومدی ، وزیر ایالتِ خُراسانِ بزرگ در قرنِ هشتم هجری ، سربازانِ علاءالدّین محمّد از همین جا به باشتین رفته اند و جنگِ سر به داران آغاز شده است . این علاءالدین محمّد وزیر ایلخانانِ مغول بوده است . یعنی وزیر سلطان ابوسعید بهادُرخان ، ارپاخان از فرزندان یا نوادگانِ چنگیزخان مغول ، طُغای تیمورخان و ...
در نامه ای که از آن روزگار به جای مانده ، ارپاخان مالیاتِ میوه ها و دامهای شیرده را بر مردمِ فریومد می بخشد . ارپاخان فقط شش ماه سلطان بوده است .
نامه ای دیگر در ترفیه و رفاهِ حالِ حافظان و قاریانِ قرآنِ فریومد نوشته شده است .
نامه ای دیگر که نویسندۀ همۀ این نامه ها ابن یمین فریومدی است از طرفِ علاءالدین محمّد برای حاکمِ مصر نوشته شده تا نسبت به کاروانی که از خُراسان یا فریومد بدان دیار می رود بذلِ توجّه داشته باشند و ...
آقای استاندار ایلخانانِ مغول در حقِّ مردمان فریومد مِهر و شَفَقَت ورزیده اند ، ارپاخان مغول در مدّت شش ماه سلطنتِ خودش چُنین یادگاری برای مردم فریومد به جا گذاشته ، شما آقای استاندار و آقای فرماندار و ... در این مدّت در حقِّ مردمِ فرومد چه کرده اید ؟
بیایید شما هم یک کاری بکنید ، همین ساختمانِ سَرایداری فنّی و حرفه ای را برای « کُمیتۀ امداد » و « بنیاد مسکن » قرار بدهید ، دو موردی که مردمِ فرومد به خاطر آن زیاد به میامی می روند حتّی اگر در هفته دو سه روز هم از میامی به فرومد بیایند و کارها را انجام بدهند خدمتی است به مردم . این کارگاه بزرگ هم به عنوان « پایگاه مدیریت بُحران » باشد .
تا من سَرم را برمی گردانم که به کِتف دیگر بخوابم ، احساس می کنم آقای استاندار می گوید : شما که تحصیلکرده هستید می دانید که جمعیّت دهستان فرومد به اندازه ای نیست که تبدیل به بخشداری بشود و نمایندگیِ ادارات تأسیس گردد .
که یک مرتبه پتو را از روی خودم پس می زنم و می نشینم می گویم : همان قانونی که اجازه می دهد بدونِ اطّلاع دهیار ، کارگاهِ به این بزرگی و اُتاقِ نگهبانی و ساختمان سَرایداری و ... تبدیل به کاربَری مسکونی شود ، اجازه می دهد که هر هفته یک نفر از ادارات بیایند کارِ مردم را انجام دهند و پاسخِ آنهایی که نیاز به پیگیری دارد را در هفتۀ بعد بدهند !
به تلفن همراهم که بالای سرم بوده نگاه می کنم ، ساعت دویِ نصفِ شب را نشان می دهد ، بلند می شوم از قفسۀ کتابها « مفاتیح نوین » را بر می دارم و به « دعای یستشیر » پناه می برم .
حالا چرا دعای یستشیر ؟
با خودم فکر می کنم می گویم : فقط خداست که بدونِ مشورت کارش را انجام می دهد ولی این مسئولانِ ما بدونِ مشورت یا رضایتِ شورای فرومد که نمایندگانِ مردم هستند ، هر تصمیمی که می خواهند ، برای فرومد می گیرند !
myaghoutian@yahoo.com