رضـا مُـرادعلـی

رضا مرادعلیرضا فضلی در یونجه زار

« رضا فضلی » در فرومد مشهور به « رضا مُرادعلی » است . برابر شناسنامه ­اش متولّد 12 مهر 1317 می­ باشد . نام پدرش « مُرادعلی » و نام مادرش « شَکَـر » بوده است .

در مورد علّت نابینایی ­اش می­ گوید : من 4 ساله بودم که به صحرا می­ رفتم . یکی پرسید : همین پسر مُرادعلی است ؟! وقتی از صحرا برگشتم چشمانم بینایی ­اش را از دست داد ، این « تیرِ نظر » بود که آن شخص مرا یک عُمر بدبخت کرد !

می ­گویم : یکمرتبه نابینا شدی یا کم ­کم ؟

می­ گوید : کم­کم ، تدریجاً کم نور شد . تهران که به دکتر شوروی رفتم یکی گفت : خوب می ­شوی . یکی گفت : خوب نمی ­شوی . من گفتم : برای دلخوشی من می ­گویید خوب می­ شوی ؟! گفت : اگر چشم یک نفر را به چشمت پیوند بزنند ، خوب می­ شوی .

می­ گویم : شنیده ­ام در فرومد آسیابانی می ­کرده ­ای ؟ 

می ­گوید : بله ؛ آسیابانی در آسیاب [ آبی ] حاجی خداداد ، هیزم آوردن از بیابان با پُشت ، فلفل ­کوبی در هاوَن ، چاه کَنی ، درست کردن گیره لباس در تهران ، گاوداری ( دوشیدن گاو ) ، کشاورزی و درو ، بستن استخر آب و آبیاری زمین و ... .

می ­گویم : چطور می ­توانی شیرگاو را بدوشی ؟

می ­گوید : خدا چشم را گرفت ، قلب را روشن کرد ! این دست خداست ، حواست را هم باید جمع کنی .

می ­گویم : گلایه هم کرده­ ای که چرا نابینا شده ­ای ؟

می ­گوید : وقتی پیش خدا گلایه می ­کنم شب خواب می ­بینم جایم بَد است ! ناشُکری که بکنم هم خدا ناراحت می ­شود هم من . این طوری خدا را شُکر می­ کنم ، می ­گویم بیشترین گناه از طریق چشم است ، این طوری گناهم کمتر است . خـدا را شُکـر .

می ­گوید : شنیده­ ام یک جور عصایی هست که نابینا را راه می­ برد ؟

می­ گویم : یک نوع عصا هست که رنگش سفید است . مثلاً وقتی من می ­بینم دست کسی عصای سفید است ، می­ فهمم که او نابیناست و از روی کم قوّتی عصا بر نداشته ، پس حواسم را جمع می ­کنم ، مثل اینکه شما شب چراغ دستی برداری که کسی خودش را به تو نزند . البتّه با آن عصا می ­توان پَستی و بلندی و مانع را تشخیص داد ، همان کاری که شما با دستت انجام می ­دهی .

با خنده می­ گوید : یک کسی گفت : دایی رضا این چراغ دستی که به درد تو نمی­ خورد ؟

گفتم : برای اینکه تویِ نادان خودت را به من نزنی !

می­ گویم : از خان فرومد هم خاطره داری ؟

می­ گوید : عمویم ( محمّد حسین ) آسیابان خان بود ، من هم سر آسیا ( جلو خانه خان ) می ­رفتم و با کامبیز ( پسر خان ) کُشتی می ­گرفتم و او را به کَمَر زمین می ­زدم ! یک بار که کُشتی گرفتم دیدم خان است ، گفتم : تو خانی ! من کُشتی نمی­ گیرم . گفت : چه فرقی می ­کند ؟ گفتم : نه ، بی ­ادبی می ­شود .

می ­گویم : از کجا فهمیدی خان است ؟

 می­ گوید : لباس جلیزقه / جلیقه تنش بود ، خان چاق ­تر و قدکوتاه ­تر بود ، کامبیز لاغر و قدبلند بود .

آن وقتها در تنوره آسیاب غوطه می­ خوردیم ( آب تنی می ­کردیم ) ، من تا تَهِ تنوره می ­رفتم . یک بار « ... » ، « حاجی امیر » را در تنوره انداخته بود ، وسط تنوره گیر کرده بود ، من رفتم نجاتش دادم . یک بار هم « ... » ، « حسین کربلا عیسی » را در تنوره انداخت ، رفتم او را هم نجات دادم .

رضا مُرادعلی راحت گام برمی ­دارد ، می­ گوید : من از راه رفتن خسته نمی ­شوم .

در کنارِ استخر قنات شهرستان به عبّاس مهربانی می­ گوید : چرا شیرفلکه استخر را درست نمی ­کنید ؟

عبّاس مهربانی می­ گوید : هزینه ­اش چهارصد ، پانصد هزار تومان است .

رضا مُرادعلی می ­گوید : من خودم می­ روم پیش رضا نصرتی [ مسئول جهاد کشاورزی ] ، برای استخر و شیر فلکه ، من یک بار تویِ استخر افتادم . وضع استخر هم ناجور است .

عبّاس مهربانی می ­گوید : باید همه جمع شویم ، دَهَـیار کنیم . 

رضا مُرادعلی می­ گوید : برای دَهَـیار من هم چای درست می کنم .

وقتی وارد باغ می ­شویم رضا مراد علی از بعضی بستگان تا درجه چندم که فقط موقع خوردن محصول نه موقع کمک ، خودشان را ذی ­حقّ می ­دانند که از محصولات باغ بخورند و گاهی میوه برای خودشان نمی ­ماند ، گلایه می ­کند !

رضا فضلی در گندمزار

برای گرفتن عکس او را به میان گندمزار می ­بریم . می ­گوید : وقتی حضرت یعقوب از گرگ پرسید که ؛ آیا تو یوسُف مرا خورده ­ای ؟ گرگ گفت :  « اگر من یوسُف تو را خورده باشم ، در میان گندم راه رفته باشم ! » از خودم نمی­ گویم من این را شنیده ­ام .

می­ گویم : من هم این را شنیده ­ام که گرگ گفته « اگر من یوسُف تو را خورده باشم ، در چهل بعد از عید میان گندم راه رفته باشم ! »

می ­گوید : گرگ دو مطلب گفت :

« اگر من یوسُف تو را خورده باشم ، در چهل بعد از عید میان گندم راه رفته باشم ! »

« اگر من یوسُف تو را خورده باشم ، لقمه در دهان ؛ آب خورده باشم ! »

من با خود می ­اندیشم که نیاکان ما چگونه آموزه ­های خود را در لا به لای قصّه­ ها با تار و پود فرزندان خود عجین می­ کرده­ اند که رضای فضلی احساس گناه می ­کند و حاضر نیست برای گرفتن عکس به وسط گندمزار بیاید . راستی که « بصیرت » در « بصر » نیست ، و گرنه رضا مُرادعلی نابینا « ابابصیر » نمی ­شد !

رضا فضلی با همسرش   رضا فضلی با عبّاس مهربانی

          رضا فضلی با همسرش فاطمه نساء معادی            رضا فضلی با عبّاس مهربانی

پیشنهاد تهیّه این گزارش را آقای حسین فدایی مدیر دبستان بیت المقدس فرومد داد .

تاریخ مصاحبه و عکسها : 24  و 25 اسفند 1391