آن زمانها
به نام خدا
آن زمانها که از آن به ره ماند
همچنان کز سواری غُباری ...
نیما یوشیج (۱)
دوست عزیز ، آقای یاقوتیان .
با سلام .
از شما ممنونم که از دوست قدیم ما یاد کردید ؛ منظورم مطالبی است که ماه قبل در کانال تلگرامی و وبلاگ « خطۀ فریومد » آورده اید، با عنوان : « خاطرات من از حسین خانی ».
این بنده نیز وظیفۀ خود می دانم که از وی یادی بکنم ، ولی می دانم نوشتاری مورد نظر شماست که از « فریومدیات » باشد ( یعنی یا مضمون آن از فرومد باشد، یا نویسندۀ آن فرومدی ) ؛ به همین علت ، به اختصار می نویسم .
شاید دوستان جوان ما ندانند ولی جناب عالی خوب می دانید که آن زنده یاد ، نزدیک به ده سال در آموزش و پرورش منطقه « میامی » خدمت کرده که هشت سال آن را نمایندۀ بخش و سپس رئیس اداره بوده است .
باز نمودن سبک مدیریت جهادی او ، بر شمردن دستاوردها و نتایج آن برای منطقه ، تربیت نیروهای اجرایی و کادرسازی ، پشتیبانی از رزمندگان و جبهه و جنگ و ... در صلاحیت من نیست و آن را به اهلش وا می گذارم .
از عنوان نامه هم پیداست که هدف ، زنده نگه داشتن یاد دوستان است و بس :
هر که از ما کند به نیکی یاد
یادش اندر جهان به نیکی باد !
باری ، آن عزیز در سال ۱۳۶۷ از میامی به شاهرود منتقل شد و در « مرکز تربیت معلم شهید بهشتی شاهرود » مشغول به خدمت شد و چنانکه دانی و دانم در تابستان سال ۱۳۷۱ آن حادثۀ تلخ پیش آمد که « اذا جاءَ القَدَر ، ضاعَ الحَذَر » (۲) و به قول استاد شهریار :
عاشقان راست قضا ، هر چه جهان راست بلا
نازم این قومِ بلاکش ، که بلاگردانند
حرفهای ناگفته در این باب بسیار است ولی جایش اینجا نیست . عجالتاً چهار شبه خاطره برای شما می فرستم و یک قطعه عکس از ایشان .
با احترام
محمد یوسف شهنما
۱۰ بهمن ۱۳۹۹

آرزو
کشیدند در کوی دلدادگان
میان دل و کام دیوارها
علامه طباطبایی (۳)
شبانگاهی از میامی به شاهرود بر می گشتیم . او خسته بود و چُرت می زد . نیم ساعتی به همین منوال گذشت . پرسید : « کجا رسیدیم ؟ » گفتم : « پل بِدَشت » . پاهایش را تکانی داد و روی صندلی ماشین جمع و جور نشست . فکری کرد و گفت : « همین روزها تاریخ اعزام اعلام می شود. اگر خدا بخواهد من هم عازمم . دعا کن این بار صبحِ عملیات را درک کنم » من گفتم : « کَل اگر طبیب بودی ، سر خود دوا نمودی »
نماز مسافر
به راهش سر نهادیم و گذشتیم
نمازِ رهروان کوتاه باشد
سلیم تهرانی (۴)
شبی سرد از منطقۀ جاجرم می گذشتیم . یادم نیست روستای درق بود یا ایور . ماشین را در مقابل ساختمان نیمه سازی نگه داشت و گفت: « اینجا مسجد است . برویم نماز مغرب و عشاء را بخوانیم »
با همراهان پیاده شدیم . هنوز ساختمان مسجد ، در و پنجره نداشت ، کف سازی هم نشده بود . پتو را از روی صندلیهای ماشین جمع و در جای مسطحی پهن کرد . در سردی و تاریکی نماز را خواندیم و بیرون آمدیم . وقت سوار شدن گفت : « اگر خدا قبول کند ، روز قیامت این مسجد شهادت می دهد که ما اینجا نماز خوانده ایم . و شاید اولین مسافران این مسجد باشیم . »

مدرسه عصر حَجَر
با سلام به مردمان خوب تلوبین و گلستان و نردین
و به یاد طبیعت باصفا و خیال انگیز آن سامان .
روستای تلوبین مدرسه ای داشت سخت فرسوده و کلنگی . وقت باران ، خاک سرخ می آوردند و روی پشت بام می ریختند ، تا آب از سقف کلاسها چکّه نکند ؛ هنگام باد و برف که وا فریادا !
زمانی ، یادم نیست به چه مناسبتی ، آن زنده یاد نیازمندیهای منطقه را برای مسئولان فهرست کرده بود و برای هر کدام از آنها حدود یک سطر توضیح داده بود .
او برای نمایاندن وضعیت نابسامان ، نامناسب و خطرناک دبستان ، با عنوان « مدرسه عصر حجر تلوبین » از آن یاد کرده بود . گویا بعضی از مسئولان ، وقت خواندن گزارش تصور کرده بودند که «عصر حجر» نام مدرسه است ! ( نام دبستان ، « تندگویان » بود )
نام تلوبین برده شد ، لذا وظیفۀ خود می دانم از معلمان آن زمان این روستا یادی بکنم . زنده یاد «حسین شیخ حسنی» که سالها قبل بر اثر بیماری درگذشت و « جمشید خراسانیان » که به کاروان شهدا پیوست .
روحشان شاد .
کاروان شهید رفت از پیش
و آن ما رفته گیر و می اندیش
رودکی (۵)

برکت
اشاره :
قصۀ یکی از دوستان را به اختصار نوشتم.
او خوش ندارد که نامش برده شود .
گویا برخی از سخنان و کلمات بر ذهن انسان حک می شود و گذشت زمان نمی تواند آنها را محو کند . نزدیک به چهل سال قبل ، در میامی جلسه ای بود که گروهی از مدیران و معلمان در آن حضور داشتند ؛ بنده هم بودم .
در اول جلسه ، زنده یاد حسین خانی یکی دو جملۀ کوتاه دربارۀ خمس گفت . سپس جلسه ادامه یافت و مسائل گوناگونی مطرح شد . به کدام علت نمی دانم ، در تمام مدت جلسه و بعد از تمام شدن آن ، من فقط تحت تأثیر همان جمله های کوتاه بودم ، و به آن فکر می کردم .
القصه ، یکی دو هفته بعد، خدمت امام جمعۀ شاهرود ، زنده یاد حاج آقای طاهری رسیدم . منزل ایشان آن روزها در خیابان فردوسی بود. با کسب اجازه از محافظ حاج آقا ، وارد اتاق شدم . بدون عبا و عمامه روی تشکچه ای نشسته بود و لباس سفید و نظیفی بر تن داشت . بعد از سلام و احوالپرسی ، وضع مالی خودم را توضیح دادم ؛ یعنی دار و ندارم را ، وجه نقد ، مسکن ، اثاث البیت (۶) ، آزوقه (۷) و چه و چه و چه .
ایشان با علاقه و دقت به حرفهایم گوش کرد . گاهگاهی سؤال هم می کرد . پس از مکثی کوتاه ، اعدادی را که یادداشت کرده بود ، یک بار دیگر از نظر گذراند . پرسید : « دفترچه داری ؟ » گفتم : « بله » . آن را تقدیم کردم . چند جمله ای در صفحۀ اول آن نوشت و امضا کرد . دفترچه را برگرداند ، و برایم دعا کرد .
من تشکر و خداحافظی کردم ، حاج آقا پس از التماس دعا ، گفت : « شما جوانها که برای خمس دادن می آیید ، پشت شیطان تکان می خورد » هنوز پس از گذشت چهل سال ، هر وقت موعد سال خمسی ام فرا می رسد ، جملات زنده یاد حسین خانی و هم چنین کلام بشارت گونۀ حاج آقا در ذهنم طنین انداز می شود .
من برکت زندگی خود را از آن تذکر و این بشارت می دانم و وظیفۀ خود می دانم برای حضرت آیت الله طاهری و زنده یاد حسین خانی دعا کنم .
توضیحات
1ـ از منظومۀ « افسانه » ، اثر نیما یوشیج
2ـ این حکمت به چند صورت نقل شده است ؛ سنایی به همین صورت آورده است . مولوی در همین معنی گفته است :
چون قضا آید ، چه سود از احتیاط
3ـ بیت آغازین شعر این است :
همی گویم و گفته ام بارها / بُوَد کیشِ من مهر دلدارها
4ـ محمد قلی سلیم تهرانی ، شاعر قرن یازدهم هجری که در کشمیر مدفون است .
5ـ این شعر را رودکی در مرثیت « شهید بلخی » (شاعر معاصر خود) گفته است . تمام شعر شش بیت است .
6ـ لوازم خانه
7ـ « آذوقه » هم نوشته اند ولی « آزوقه » درست تر است .
myaghoutian@yahoo.com