خانۀ پیرمرد ، آدم‌ها و حرف‌ها ( بخش دوم ) 

   

                                                                   ترنّم شهنما                                           امیررضا شهنما

آقای احمدی نیز در مهر ماه ۱۳۵۸ کار خود را در فرومد آغاز کرد . او دبیر علوم تجربی مدرسه راهنمایی حکمت بود . سال تحصیلی بعد ، تدریس علوم تجربی مدرسه راهنمایی دخترانه را نیز به عهده گرفت . با دانش‌ آموزان بسیار مهربان و صمیمی بود . گاه گروهی از دانش ‌آموزان او را از مدرسه تا خانه همراهی می ‌کردند . موقع تظاهرات و راهپیمایی بی ‌تکلّف و بی ‌ریا وسط دانش ‌آموزان می ‌رفت و شعار می‌ داد .

مرحوم عباس احمدی

یادش به خیر . بعد از ظهر یک روز بهاری ، روی سکّوی جلوی اتاق نشسته بودیم . زیرانداز ما مثل همیشه یک پتوی ارتشی بود . پیرمرد هم روی یک پیت حلبی نشسته و پشتش را به دیوار داده بود . آقای احمدی داشت شعر طنز « عاشق بی ‌پول » را از روی کتاب « باغ بهشت »<۹> می‌ خواند . نمی‌ دانم پیرمرد از شعر چیزی متوجه می ‌شد یا نه ؟ هرچه بود ساکت و مبهوت گوش می ‌داد . صدای در حیاط بلند شد ، کسی زنجیر را به در می ‌کوفت . جواب دادیم : « بفرمایید » . در باز شد ، یکی از دانش ‌آموزان مدرسۀ راهنمایی بود که با آقای احمدی اُنسی ویژه داشت .

مرحوم عباس احمدی و علی ذهبی

او آمده بود که چیزی بپرسد . سلام کرد و جلو آمد . متوجه شد که باید کمی صبر کند . اشاره کردم که بنشین ، اما او متعجب و حیران ایستاده بود . حق داشت ، زیرا عباس شعرهای طنز « نسیم ‌شمال » را با آب ‌و تاب تمام می‌ خواند . به بندهای آخر شعر رسیده بود ، وصف حال و مقال جوانی بود که صفات خوب دختری را برای مادر خود بر می‌ شمرد ، تا برایش آستینی بالا بزند :

هست در مجلس وی ، مرغ هوا نامحرم

می ‌کُنَد رَم ز همه خَلق چو آهوی حَرَم

هست در چهره چو حوران گُلستان اِرَم

عاشقم ، پول ندارم ؛ کوزه بده ، آب بیارم

خیزد از جای به هنگام سَحر وقتِ نماز

پس تلاوت کند آیات به آهنگِ حِجاز

کُند از صوت ملیحش همه دل‌ها پرواز

عاشقم ، پول ندارم ؛ کوزه بده ، آب بیارم

نسیم شمال

شعر تمام شد و مرحوم احمدی کتاب را بست ، و به دانش ‌آموز تعارف کرد که بنشیند . من از فرصت استفاده کردم ، و گفتم : « خوب ، علی ! بگو ببینم از این شعرهایی که آقای احمدی خواند ، چیزی فهمیدی ؟ »

علی بی ‌تأمل گفت : « بله آقا ، مگه : ننه جو ، کوزه بِتی<۱۰>، او اَرام . » او حق داشت . شعر دوازده بند داشت ، و « عاشقم ، پول ندارم ؛ کوزه بده ، آب بیارم » به تعداد بندهای شعر تکرار شده بود .

آخرین ‌بار او را در صحن « حرم امام‌زاده محمد » دیدم . او روی صندلی چرخداری نشسته بود . رفیق گرمابه ‌و گلستان او ، « مرحوم سید جواد حسنی » هم کنارش ایستاده بود . عباس خیلی تکیده و لاغر شده بود . از آن نشاط و سرزندگی و نیروی بدنی قبل ، خبری نبود . مدتی صحبت کردیم ، گپ زدیم ، خاطره ‌های فراموش‌شده دوباره جان گرفت . به هر حال ، خیلی جای مکث نبود . هرجور بود تأثّرات خودم را پنهان کردم ، و دقایقی بعد خداحافظی کردیم . چندی بعد ، خبر درگذشت این دوست و همکار خوبمان را آقا سید جواد ، تلفنی خبر داد . خدایشان بیامرزد .

بار دیگر ما به قصه آمدیم

ما از این قصه برون خود کِی شدیم

مثنوی

خوب ، با خود می ‌اندیشیدم که اگر در اینجا یادی از بانوی خانۀ پیرمرد نشود ، کم ‌لطفی و کج ‌سلیقگی است . او زنی بود سالخورده ، نجیب ، مهربان ، کم ‌حرف و باوقار . پوششی ساده و محلی داشت . چارقد سفید و بلند خود را محکم به سر و ‌گردن می‌ بست ، به ‌طوری ‌که فقط گردی صورتش پیدا بود . گالش‌های نرم و نیم‌داری به پا می‌ کرد ، لاجَرَم کسی متوجه رفت ‌و ‌آمد او در صحن حیاط نمی ‌شد .

پایۀ نازک محکمی را به دیوار حیاط حمایل کرده ، و مَشکی از آن آویخته بود . روی تخته ‌سنگی می ‌نشست ، و با حوصله و پی ‌در پی مشک را تکان می‌ داد ، آن‌ گونه که صدای حرکت و در هم ‌آمیختن و زیر و بالا شدن محتویات مشک به گوش می ‌رسید . کَره‌ هایی را که می ‌گرفت ، در کاسه سُفالی لعاب ‌داری می ‌ریخت ، و بوی کرۀ تازه در فضا می ‌پیچید .

وقتی صبح زود بوی سوختن هیزم می ‌آمد ، و دود از روزنِ مطبخ بر می ‌خاست ، و پیرزن بین اتاق نشیمن و مطبخ در رفت ‌و آمد بود ؛ معلوم می ‌شد غذای آن روزشان اشکنه ، کشک ، کمه‌ جوش و یا قاتقی (قتقی) نیست ، بلکه او برای ناهارشان دیزی را عَلَم کرده است .

زن و شوهر ناخوشی و کسالت بخصوصی نداشتند ، و اگر هم داشتند ، ما از آن بی ‌خبر بودیم . چون گله و شکایتی در این ‌باره از آنها نشنیده بودیم . گاه پیرمرد دل‌ درد می‌ کرد و زنش به او نبات ‌داغ می ‌داد ، اگر افاقه نمی‌ کرد ، برایش سفوف می آورد که بخورد .

وقتی پیرزن نبود ، خانه و کاشانۀ پیرمرد ، حیاط و آن حوالی ، چیزی کم داشت ، و روز پیرمرد تنها می ‌ماند ، اما هنگام غروب سر و کلۀ پسرکی به نام « عباس » پیدا می ‌شد . قبل از اینکه به خانۀ پیرمرد برود ، با ما احوال ‌پرسی می ‌کرد ، و می ‌گفت : « عمو محمد یِکّه نِ ]عمو محمد تنهاست[ » ، و ما می ‌فهمیدیم که پیرزن به مسافرت رفته است . پسرک شب را در خانۀ پیرمرد می‌ خوابید ، و صبح ، علی ‌الطّلوع کتاب‌هایش را زیر بغلش می ‌گرفت و می ‌رفت .

آقای عباس خانجانی

شبانگاهی به سمت خانه می ‌آمدم . چند نفر از همسایه‌ ها را دیدم که مشغول صحبت بودند . ظاهراً کسی شیئی نورانی را در آسمان شمال فرومد (حدود منبع آب) دیده ، و برای آن‌ها نقل کرده بود ، و آن‌ها کمی نگران شده بودند . وارد حیاط شدم ، پیرزن را دیدم که سراسیمه در رفت ‌و ‌آمد بود . پس از سلام  و احوال‌پُرسی معمول ، گفتم : « ننه ! چی شده ؟ » ، و او بدون مقدمه گفت : « اَمیَن بُکْشیمانن<۱۱> ] آمده‌ اند ما را بکشند[ »

به هر تقدیر ، ما تا اواخر شهریور سال 1361 در خدمت پیرمرد و همسرش بودیم ، کم‌ کَمَک به « میامی » منتقل شدیم و رفع ‌زحمت کردیم .

آخرین دیدار من با این صاحب‌خانه‌ دوست‌ داشتنی و همسر مهربانش ، چند سال بعد اتفاق افتاد . به اتفاق دو نفر از دوستان و در زمان انتخابات به فرومد آمده بودیم . توقف ما کمی طولانی شد . به خانۀ پیرمرد آمدیم ، که نماز مغرب و عشاء را بخوانیم . او و همسرش از دیدن ما بسیار خوشحال شدند .

پس از نماز ، ماحَضَری آوردند و خوردیم . دوستان برای رفتن عجله داشتند . من نیز به اجبار با پیرمرد و همسرش ، آن خانه و خاطراتش ، و فریومد و خاک دامن‌گیرش خداحافظی کردم . خداوند رحمتشان کند .

بر دوستان رفته چه افسوس می ‌خوریم ؟

ما خود مگر قرار اقامت نهاده ‌ایم ؟

صائب تبریزی

 

معنی چند کلمه

اعیانی : آنچه مربوط به بنا و ساختمان باشد و اعیان ؛ خانه و بناهای پیرامون آن مانند انبار و غیره

پستو : اتاقکی که در پشت اتاق نشیمن و غیره سازند و اشیاء و لوازم خانه را در آن نهند .

تأنّی : درنگ کردن

زلفین : حلقه‌ ای باشد که بر چارچوب در و صندوق نصب کنند ، و زنجیر را بدان اندازند .

سفوف : داروی خشک کوبیده ، مخلوطی از کوبیدۀ دانه ‌های گَردشده چندگونۀ گیاه طبی که به عنوان بادشکن مصرف می ‌شده است .

عن ‌قریب : به زودی

علی‌ الطّلوع : وقت طلوع آفتاب

گالش : کفش لاستیکی

ماحَضَر : حاضری (طعام)

مَدخل : جای داخل شدن

طناب‌ خور : عمق و ژرفا (در چاه)

منبع : فرهنگ فارسی دکتر معین

توضیحات

1ـ آقای یارمحمدی و آقای احمدی هرکدام دو سال در فرومد خدمت کردند ، و بنده سه سال .

2ـ شاعر معاصر ، با نام شعری « آینده » ( ۱۳۰۴ تا ۱۳۶۰ هجری شمسی )

3ـ ما او را « بابا » و « کلبَ ‌مو » ( کربلایی ‌عمو ) ، و همسرش را « ننه » صدا می‌ کردیم . البته در خاطرات از آن‌ها با عنوان « پیرمرد » و « پیرزن » یاد شده است ، برای اینکه گزارش رسمی ‌تر باشد .

4ـ واضح است که منظور ، بناهای غیرمسکونی است ، چه در مسیر بافت مسکونی قابل‌ ملاحظه ‌ای وجود داشت .

5ـ آقای برزگری در مهرماه سال ۱۳۵۹ در فرومد آغاز به کار کرد .

6ـ نوالژین : یک نوع مسکن قوی ، که آن‌ زمان استفاده از آن خیلی رایج بود .

7ـ زد تویِ رگ : در محاوره گاه به جای خوردن و آشامیدن « توی رگ زدن » را به کار برند . مرحوم برزگری این اصطلاح را زیاد به کار می ‌برد ، به ‌همین علت در متن آورده شده است .

8ـ دولت ‌سرا : در لغت به ‌معنای قصر است ولی هنگام تعارف و احترام و دادن نشانی خانۀ کسی ، این ترکیب را به کار می ‌برند . در فرهنگ فارسی دکتر معین ، « دولت ‌منزل » آمده است .

9ـ نسیم شمال : « سید اشرف ‌الدّین قزوینی » معروف به « گیلانی » ، شاعر معروف (۱۲۷۸ تا ۱۳۵۲ هجری قمری) . بخشی از اشعار او به نام « باغ بهشت » چاپ شده است .

10ـ « تُو تی » به معنای « تاب بده »، و « بِتی » در معنای « بده » .

( فعل امر یک ‌بار بدون « ب » ، و یک ‌بار با « ب » به ‌کار رفته است . ضمناً از نظر تبدیل صامت‌ها یا حروف به یکدیگر قابل توجه است .

11ـ بُکْشیمانن : به جای « بِکُشَنْدِمان » ( کاربردی بسیار قدیم است )