افطاری تلخ

آن تابستان من کلاس اوّل راهنمایی را تمام کرده بودم و برادرم سوم راهنمایی را ، مِهر همان سال باید برادرم برای ادامۀ تحصیل به سبزوار می رفت چون در سال 1359 فرومد دبیرستان نداشت . پدر و مادرم با هم شور و مصلحت کردند که این بچّه چشم و گوش بسته است و محیط شهر را ندیده ، بهتر است برای اینکه چشم و بهارش باز شود یک ماهی با پدرم به تهران برود ، آن سالها پدرم برای کارگری به تهران می رفت . این بود که وقتی امتحان خردادماه تمام شد پدرم با خودش برادرم را به تهران برد ، یک ماهی که در آنجا بودند برگشتند . برادرم از تهران چند عدد ماژیک برای خودش خریده بود ، ماژیکهای بزرگ که بتوان با آنها بر در و دیوار شعار نوشت . شعارهایی مثل ؛ مرگ بر آمریکا ، مرگ بر شوروی ، مرگ بر انگلیس ، مرگ بر اسرائیل ، مرگ بر چین کمونیست و ... البتّه بر روی یک دربِ آهنی هم نوشته بود : مرگ بر مرتجع !

یک روز خورشید غروب کرده بود و دمدمه های افطار بود که دربِ حیاط به صدا درآمد ، من دویدم و به پشت در رفتم ، درب حیاط باز بود ، دیدم صاحبخانۀ دربِ آهنی جلو درب حیاط ایستاده و می گوید : برادرت هست ؟ من برادرم را صدا زدم و خودم هم آنجا ایستادم ، رو به برادرم کرد که : استادت کی بوده ؟ من خسته و کوفته با دهان روزه از صحرا آمده ام ، می بینم بر روی درب چُنین مطلبی نوشته شده ، می پرسم : کی این را نوشته ؟ بچّه ها می گویند : بچّۀ حسن صفرعلی ! استادت کی بوده که این را نوشته ای ؟ چند بار این مطلب را پرسید و برادرم هاج و واج مانده بود ، چیزی نگفت و او هم رفت .

پدر و مادرم امّا خیلی ناراحت شدند به حدّی که قادر به افطار نبودند ، مادرم خیلی سر و صدا می کرد که چرا رفته ای و مطلبی که مورد اعتراض قرار گرفته نوشته ای ؟! حتّی اگر مطلب خوبی نوشته باشی ، مردم حرف او را نمی گذارند که حرف تو را بردارند . برادرم چیزی نمی گفت ، رفت از داخلِ اتاق یک مجلّۀ کودک مسلمان آورد و نشست یک گوشه ای ، شروع به خواندن کرد ، در آن فضایی که برادرم هاج و واج شده بود و مادرم سر و صدا می کرد ، واقعاً تمرکز کردن مشکل بود . پدرم ناراحت شد و رفت آن مجلّه را از دست برادرم گرفت و پاره کرد گفت : بسّه ! تا حالا هر چی خواندی بسّه ! اگر قرار باشد که درس خواندنِ تو نتیجه اش این شود ، نمی خواهد درس بخوانی !
برادرم یک شمارۀ دیگر از همان مجلّه داشت ، رفت آورد و گفت : من حرفِ بدی ننوشته ام ، من این مجلّه را خوانده ام و از روی این مجلّه رفته ام یک شعاری نوشته ام ، می خواهم یک بار دیگر بخوانم ، ببینم ، آیا من اشتباه کرده ام یا نه ؟ بعد بروم پیش دایی کربلا عبّاس ، با هم برویم ، به خانۀ ایشان و بگوییم : کجای این مطلب اشتباه است که ناراحت شده و آمده اعتراض می کند . در این مجلّه نوشته که شاه به آقای خمینی و طرفدارانش می گفته : مرتجع ، آقای خمینی هم گفته : شما خودتان مرتجع هستید . من هم بر مبنای حرف آقای خمینی گفته ام : مرگ بر مرتجع . کجای این مشکل دارد ؟ آن موقع تحصیلکردۀ فامیل ما کربلا عبّاس قلیچ بود ، پدر و مادرم کمی روحیّه گرفتند و امیدوار شدند ، گفتند : پس قبل از اینکه دایی برای دعای افتتاح به مسجد برود باید برویم ، پدرم و برادرم با هم به خانۀ دایی رفتند . موضوع را برای دایی نقل کرده و آن مطلب را هم از روی مجلّه برایش خوانده بود .
بعد دایی و برادرم به خانۀ ایشان رفته بودند ، وقتی در می زنند و پسر بزرگترش می آید در را باز می کند ، رو به برادرم می گوید : از شما انتظار نداشتم ، دایی می گوید : حالا بگذار ببینیم موضوع چی بوده ، تا بعد برسیم به اینکه ببینیم تو باید انتظار داشته باشی یا نداشته باشی ؟
بعد دایی رو می کند به آن بندۀ خدا و می گوید : طوری که این بچّۀ خواهرم تعریف می کند و این مطلب را از این مجلّه برایم خواند ؛ ایشان مطلبِ بدی ننوشته است ، در ثانی فرض کنیم که ایشان مطلب خوبی ننوشته است ، این بچّه که هر شب به مسجد می آید و چای می ریزد و به مردم می دهد ، من هم که هر شب به مسجد می آیم و دعا می خوانم ، شما هم که هر شب به مسجد می آیی ، خُب صبر می کردی امشب که به مسجد می آمدی از ایشان می پرسیدی : این مطلب را از پیش خودت نوشته ای یا کسی راهنمایی ات کرده است ؟ یا به من می گفتی : بچّۀ خواهرت چُنین مطلبی نوشته و گلایه می کردی تا من پیگیری می کردم که موضوع چی بوده ؟ چرا دمِ غروب ، موقع افطار رفتی دمِ در خانۀ خواهرم و خواهرم و همسرش و فرزندانش را ناراحت کرده ای که خواهرم تا این موقع شب از ناراحتی افطار نکرده است ؟!
شاید آبان همان سال بود که یک روحانی به نام ایمانی به مدرسه راهنمایی آمده بود تا بعد از مراسم سیزدۀ آبان سخنرانی کند ، من به دفتر مدرسه رفتم تا از آقای ایمانی بخواهم در سخنرانی اش در بارۀ ارتجاع و مرتجع هم صحبت کند ولی در وسط صحبت گریه ام گرفت و نتوانستم صحبتم را ادامه دهم ، بعد حسین یاوری که مستخدم مدرسه بود گفت : مهدی چرا گریه می کنی ؟!
چند سال پیش که می خواستم این خاطره را ثبت کنم به کتابخانۀ آستان قُدس رضوی رفتم و از بخش آرشیو مجلّات شماره های کودکِ مسلمان آن سالها را خواستم ، همه را ورق زدم تا آن مطلب را پیدا کردم ، دوباره آن موضوع را خواندم و گفتم اِسکَن آن صفحه ها را به من بدهند . شما هم اگر خواستید بخوانید . راستش هیچ وقت بابت آن ناراحتی از والدینِ من عُذرخواهی نشد .


myaghoutian@yahoo.com