مُقارنِ پایانِ سال تحصیلی آقامحمّد به تهران آمد و کارهای تجارتی داشت آنها را خاتمه داد و به اتّفاق او به طرفِ سبزوار حَرَکَت کردیم . یک نفر آدم از اهالی بلوکِ کوه­ میش سبزوار هم با ما بود . آقا محمّدحسین دایی هم در تهران ماند و به کارهای تجارتی خود مشغول بود . 

در آن موقع جماعتی از دُزدان و راهزنان در میاندشت واقع در بینِ شاهرود و سبزوار که کاروانسرای آن مانند قلاع محکم ساخته شده و چون میاندشت از نقاطی است که سر راه تُرکمان واقع بود و بیشتر حرکات تراکمه از آن نقطه واقع می ­شد . در دورۀ ناصرالدّین شاه ظاهراً حسین ­خان شهاب الملک شاهسوَن آن کاروانسراها را ساخته ، قناتی دایر کرده و نقشۀ او ضمناً این بود که کاروانسراها را به شکل قلاع بسازد که اضافه بر اینکه محلّ استراحتِ مسافر واقع شود در موقع لزوم برای مدافعه هم خوب باشد . در داخلِ کاروانسرا قنات ظاهر می ­شد و انبارهای متعدّد دارد . در این کاروانسراها حسین ­زاده یک نفر از ایرانیهای مقیم روسیّه و آخال با جماعتی راهزن که در آن وقت به زیّ مجاهدین در می ­آمدند و با ترور و وحشت تعدّی می ­کردند در آنجا مستقرّ شده بود و به اطراف دستبُرد می­ زد و از مسافرین و عابرین و مال ­التّجاره هم باج سبیل می­ گرفت . جماعتی از دزدان و اَشرارِ اطراف هم به او ملحق شده بودند . علیخان سوادکوهی هم با دسته ­ای از سوارانِ خود که مردم خوار و ورامین و غیره بودند و به نوبۀ خود یاغی و عاصی بود به آن دسته ملحق شده بود .

کاروانسرای میاندشت

و دو کاروانسرای بزرگ یکی در تصرّفِ او بود و یکی در تصرّفِ حسین ­زاده ، او هم با حسین­ زاده همدست و متّحد شده بود . از عابرین باج می ­گرفتند و اشخاصِ مضطربِ مسافرت یا بی ­خبر که به چنگِ آنها می ­اُفتادند با دادنِ چیزی عبور می­ کردند . خلاصه ما به شاهرود رسیدیم تحقیقات کردیم همه گفتند : راه خوب است و می ­آیند و می ­روند . رفتیم و روز بعد ، بعد از ظهر واردِ میاندشت شدیم هر چه داشتیم تفتیش کردند و بسیاری از چیزهای متعلّق به آقای آقامحمّد را توقیف کردند و پول خواستند . ما پولِ زیادی همراه نداشتیم . بعد از دو روز قرار دادند مرا رها سازند بروم به سبزوار و آقامحمّد را گِرو نگاه دارند تا پول برسد . آقامحمّد از دستۀ حسین ­زاده که در کاروانسرای اوّل بود وحشت داشت برای اینکه او هم دزد بود هم خونخوار ، در حالی که علیخان دزد بود ، دزدِ ایلیاتی حقّ و حسابدانی بود ، دَلِه دزد نبود به اصطلاح خود را به او بَست و به سرای او منتقل شدیم .  

حسین ­زاده که ظاهراً با علیخان متّحد بود موافقت کرد . خلاصه روز سوم وقتِ سَحَر من با یک صندوقِ کتابهای مدرسه ­ای که اجازه دادند با خود ببرم و برای آنها مصرفی نداشت با گاریِ پُست حَرَکَت کردم . مُقارنِ طلوعِ آفتاب که تازه آفتاب طالع شده بود به یک فرسخ و نیمی میاندشت ( مشرق میاندشت ) رسیدیم که ناگهان صدای تیر به گوش رسید و این تیر متوالی شد به طوری که چهل پنجاه تیر شلیک شد . گاری نگاه داشت و اسدالله بیگ چاپار و سورچی که از این پیشامدها زیاد دیده بودند گاری را نگاه داشتند و پارچه­ های سفید و غیرسفید به دست گرفته اَلاَمان طلبیدند . جماعتی تُرکمانِ مسلّح از تپّه ­های اطرافِ جادّه سرازیر شده گاری را راندند به عقبِ تپّۀ مرتفعی . چون به فضای واقع در پُشتِ تپّه رسیدیم دیدیم صدها نفر زن و مرد روی زمین نشسته و چندین گاری و اسب و قاطر و اُلاغ نیز در آن محوطه موجود است معلوم شد از شبِ گذشته هر کس از هر طرف آمده به عقبِ تپّه رانده ، هر چه داشته ­اند گرفته بار و بُنۀ خود را بسته و منتظر بوده ­اند که آخِرین دستبُردی هم به جادّه بزنند که این آخِرین ، شکارِ گاری ما بود . در طُرفة العین بارهای گاری را بیرون ریخته همه را باز کرده و به طوری که متناسب برای بار است و تَرک ­سوار باشد بارها را ترتیب دادند و بعضی چیزها را دور ریختند ؛ یکی بسته­ های کاغذهای پُست بود و یکی صندوقِ کتابِ من که برای آنها به نفرین هم ارزش نداشت . بعد از ترتیبِ بارها مسافرین را هم لُخت کردند . یعنی هر کس هر چه داشت در پا و سر و تَن از او گرفتند و در تَرک بستند . برای هر کسی شلوارِ پای او را باقی گذاشتند . لباسهای زنها را هم نگرفتند . بعد از بستنِ بارها به اسبهای گاریها ، زنها را که مجموعاً شاید دَه نفر زن و دو سه طفل بودند به تَرکها سوار کردند و ماها را هم امر دادند پیاده در رکابِ اسبها بدویم و به طرفِ شمالِ جادّه راندند . صحرایی بود خشک و خالی و پُر از خار و علفهای صحرایی ، شنزار یا بهتر است بگویم سنگستان و مرتفع که همه جا سربالا می­ رفت ، جادّه و راهی هم دیده نمی ­شد . آنها یعنی دزدها به خوبی این جادّه را می ­شناختند ، بسیار تُند حَرَکت می ­کردند ، ما هم باید تُند بدویم و آنها با شلّاق نَهیب می ­زدند . بعد از یک فرسخ که به واسطۀ پای برهنه و زخمی شدنِ پاها و ساقها از سنگها و خارها و بوته ­ها و خستگی و سوزان شدنِ آفتاب ناتوانی ماها زیاد شد اوّلِ سختی شروع شد . یعنی هر کسی را که به سرعت نمی ­رفت با شلّاق می ­زدند و بدنهای عُریانِ جماعتِ اُسرا از ضربۀ شلّاق سیاه می­ شد . فصل هم بدترین فصلها بود . یعنی اوایلِ ماه تیر ، یعنی اوّل ماه تابستان بود زیرا در نیمۀ آخرداد امتحاناتِ مدرسه تمام شد و امتحان در کارِ تمام شدن بود که من و مرحومِ آقامحمّد حَرَکَت کردیم . این صحراهای سنگزار و خشک ، فوق العاده سوزان است . هر چه آفتاب به نصف النّهار نزدیک می­ شد گرما هم بر خستگی و ناتوانی می­ افزود . از طرفِ دیگر تشنگی بلایِ غریبی بود .

اسدالله بیگ چاپار و سورچی که تجربه ­ها داشتند به مسافرینِ اسیر می­ گفتند که : « هر چه قوّه دارید بدوید زیرا اگر از دویدن بمانید شما را می ­کُشند زیرا می ­ترسند که به جادّه برگردید و خبر بدهید و موردِ تعقیب واقع شوند . » و می ­گفتند : « آنها سه چهار فرسخ می ­برند و در آنجا پس از آنکه اسبهای خود را هم قدری راحت بدهند رو به اوبه­ های تُرکمانی و ایلاتِ خود خواهند رفت و ما را یا خواهند کُشت یا رها خواهند ساخت به هر حال امید رهاشدن بیشتر است به دلیلِ اینکه فعلاً با خود می­ برند . »

البتّه وحشت از کُشته شدن ، وحشت از شلّاقِ تُرکمان محرّک بزرگی بود و به هر نکبتی بود در واقع ما را به جلو می ­راند و جراحتهای پا و ساق و خستگی فوق العاده و عطش زیاد و سوزش از حرارت آفتاب ، همه در مقابلِ آن وحشتِ عظیم ناچیز بود . خوشبختانه همان طور که ما خسته می ­شدیم اسبها هم در آن گرما خسته می ­شدند و آن تندروی اوّل منزل را نداشتند ، خُلاصه رفتیم و دویدیم تا مُقارنِ ظهر به تپّۀ مرتفعی رسیدیم ، تپّۀ خاکی سُرخ­رنگی که بنا به تقریرِ اسدالله بیگِ چاپار چهار فرسخ تا جادّه فاصله داشت .

در اینجا تُرکمانها چند نفر را در تپّه­ های مرتفعِ اطرافِ آن مکان به عنوانِ دیده­ بان گُماشته و بارهای اسبها را فرود آوردند . جماعتِ اُسرای زن و بچّه را در طرفی و ما مردها را در طرفِ دیگر به فاصلۀ کمی از آنها نشاندند و خود به سیراب کردنِ اسبها مشغول شدند .

در یک نقطه از این تپّه دَخمه­ مانندی بود که از سقفِ آن دَخمه ، قطره قطره آب فرو می­ ریخت و آن دَخمه را به طولِ زمان همان قطرات به وجود آورده بود . در آن گودال مقداری آب جمع بود ، تُرکمانها با توبره­ هایی که ساختِ مخصوصِ تُرکمانهاست و آب در خود نگاه می ­دارد و نَم پس نمی­ دهد اسبها را آب دادند . یعنی آن توبره ­ها را که دسته­ ای داشت هِی در آب فرو بُردند و هِی به اسبها خوراندند . پس از سیراب کردنِ اسبها خودشان آب خوردند و بعد چند آفتابۀ چُدنی که داشتند پُر از آب کرده و آتشی با آن خار و خاشاک تپّه برافروختند ، آفتابه ­ها را در وسطِ آن آتشها گذاشتند و چایِ سبز تُرکمانی برای خود درست کردند .

امّا ما آبی نیافتیم که بخوریم به این معنی که آبِ آن گودالِ پهنِ خاکی تمام شد و مطلقاً چیزی در آن باقی نماند . باید ساعاتی صبر کرد تا آبی دوباره جمع شود . من خودم که توانستم خود را نزدیکِ گودال برسانم گِلهای مرطوب را می­ کَندَم و می ­مکیدم و آن گِلها را به بدنِ خود می ­مالیدم به احتمالِ اینکه قدری خُنک شوم و التهابِ درونی کم شود . البتّه این کار از روی فکر نبود ، تدبیر حساب نمی­ شد بلکه حَرَکَتِ غریزی فطری بود . فوق ­العاده مشکل است حالتِ روحی و درونی خود را وصف کنم که در چه حال بودم . من از سایرین خبر نداشتم و خودم التهاب و انقلاب و اضطرابی داشتم که با هیچ قلم و بیانی نمی ­توانم تعبیر کنم . زندگی و آینده و حیات همۀ اینها برایم ناچیز بود ، چیزی که در آن ساعت همه چیز من حساب می­ شد شربتی آب بود و آب همین آبِ روان بی ­قیمتی که در جویبارها روی هم می ­غلتد یک کاسۀ آن آب ، دنیا و آخِرت ، حال و مستقبل و امید و آرزو و منظور و مطلوب و معشوق من بود و بس .

الآن که سالها از آن تاریخ می ­گذرد مثلِ این است که در سرِ انگشتانِ خود هنوز لذّت لمسِ آن گِلهای سُرخ را حسّ می ­کنم . هنوز چشمهای من پُر است از منظرۀ زیبای قطراتی که از شکافِ تپّه می ­چکد و هنوز آن گِلهای مرطوبی را که بر سینه و شکم و بازوانِ خود می ­مالیدم حُکمِ دلپذیرترین و مُسَکّن ­ترین و تسلیت ­بخش ­ترین مَرهم­ها را دارد .

تُرکمانها چای سبز و نان و خورشِ خود را خوردند و بنایِ کَنکاش را گذاشتند . اسدالله بیگ چاپار و آن سورچی که جوانی بود از اهالی عبّاس ­آباد واقع در شش فرسخی شرقِ میاندشت اندکی تُرکمانی و کُردی می ­فهمیدند و به دقّت گوش می ­دادند و دائماً وَجَناتِ آنها از وحشت حکایت می ­کرد .     

این دزدان مرکّب از سی و سه نفر بودند که 17 نفرِ آنها تُرکمان و 16 نفر آنها از کُردهای سرحدّی خُراسان بودند یعنی ؛ کُردهایی که در منطقۀ حکومتِ بجنورد بودند . تُرکمانها در این دزدیها می­ بایست دزدانِ کُرد را هم شریک کنند زیرا باید از خاکِ آنها بگذرند و اینها هم به راهها و مَسالکِ آنها آشنایی داشتند به اضافه این کُردها هم مسلّح و راهزنند . 

نکتۀ دیگر هم این است که تُرکمانها سنّی متعصّب ­اند و کُردها شیعه ، حاصل آنکه به هر اندازه که یک دسته دزدِ جاهلِ بَدَویِ بیابانگردِ درّنده ­صفت ممکن است احساساتِ مذهبی و عقیده ­ای داشته باشند ، اینها به سَبکِ خود دارا بودند .

کاروانسرای میاندشت

نُکتۀ دیگر هم این است که چند ماه قبل شیرالله خان نَردینی که از کُردهای نَردینِ همین حدود بود جماعتی از سرانِ تُرکمان را که با آنها داعیّۀ دوستی داشت دعوت کرد و آنها را کُشت و مالِ آنها را غارت کرد . تُرکمانها هم دست به غارت و چپاول و راهزنی به نَحو اَشَدّ زده ، چیزی که بر دزدی که شغلِ عادی آنهاست افزودند این بود که به انتقامِ کُشته شدنِ سرانِ خود ، ایرانیانی را که به چنگِ آنها می ­اُفتادند اضافه بر لُخت کردن می­ کُشتند .       

این مُباحثه و کَنکاشِ دزدان در این بود که تُرکمانها عقیده داشتند که زنها را اسیر ببرند و ما مردها را که متجاوز از بیست نفر بودیم بکُشند . کُردها عقیده داشتند که ما را نکُشند و رها سازند به اضافه مردهایی که زنانِ آنها و اطفالِ آنها اسیر شده ­اند پول خواهند آورد که اُسرا را پس بگیرند . مُباحثه و هَیاهوی بینِ این دو دسته زیاد بود . اسدالله بیگ و آن پسرِ سورچی که حرفهای آنها را گوش می ­دادند محرمانه به ما می ­گفتند و قیافۀ آنها خود وضعِ غریبی داشت دائماً حَرَکاتِ چشمان و خُطوطِ سیمای آنها بیان می ­کرد که چه می­ شنوند . گاهی وَجَناتِ امّید بود ، گاهی قَلق و اضطراب ، گاهی تعجّب و توسّل . من گوش می ­دادم و اگر امروز از من بپرسند : چه حالی داشتی ؟ جواب خواهم داد : نود درصدِ حواسّ من متوجّه گودالِ آب بود ، مابقی در درجۀ دوم از اهمّیّت بود . 

به اضافه طبعاً بدبین نیستم و آنچه بعدها هم امتحان کرده ­ام در حدوثِ فِتَن و حوادث و پیشآمدِ بلا بسیار بسیار صبور و متحمّل و بُردبارم و به عاقبت خوشبین هستم و حوصله و متانت و قوّۀ تحمّلِ غریبی پیدا می ­کنم .

تقریباً سه ساعت یا بیشتر بعد از ظهر بود که مجلسِ کَنکاشِ دزدان تمام شد و اسدالله بیگ سَجدۀ شُکر کرد که تصمیم گرفته ­اند ما را رها سازند . تُرکمانها بار و بُنۀ خود را بستند و رو به دشت سرازیر شدند ، چند نفر هم در همان تپّه ­های بلند به دیده­ بانی مشغول شدند . رئیسِ تُرکمانها که سردار قربان نامیده می ­شد امر به کوچ داد در اینجا هم مقداری کاغذِ پُست و زائد بود که دور ریختند .

یک نفر تُرکمانِ کور هم یعنی واحدالعین که پیرمردی بود کیسه ­ای پُر از نان و ذُرّت به دست گرفت و به هر یک از ماها یک قُرصِ نان داد و گفت : « شما باید در اینجا بمانید تا ما دیگر دیده نشویم ، سیاهی ما دیده نشود و اگر قبل از آن حَرکَت کنید این دیده­ بانان شما را خواهند کُشت . » دیده ­بانان سبکبار بودند که چون جماعت دور شوند آن گاه به تاخت به آنها ملحق شوند و گفت : « پس از آنکه دیده ­بانان هم حَرَکت کنند و دیگر دیده نشوند شما باید حَرَکت کنید . امّا تکلیفِ اُسرایِ زنانه این است که آنها را ما می­ بریم پرستاری و نگاهداری می ­کنیم کسانِ آنها باید به « استراباد » پول بیاورند و آنها را بگیرند . »

صاحبانِ زنها پرسیدند : « در آنجا به کجا مراجعه کنیم ؟ »

گفت : « چون به استراباد برسید خواهید فهمید به کِه باید مراجعه کرد . » و بعد گفت : « حالا برای خداحافظی و سپاسگزاری که از خونِ شما درگذشتند رِکابِ سردار قربان و دیگری که رئیسِ دزدانِ کُرد بود ببوسید . » خودِ تُرکمان کور هم دستِ خود را دراز کرد که جماعت ببوسیم . به این طریق ما را رها ساختند .

 در این فاصله هر یک کم و بیش آبی خوردیم . به هر اندازه جمع می­ شد همانطور گِل ­آلود می­ خوردیم . هر کس توانست نانِ ذرّت کُهنۀ درشتی را که به هر یک رغیفی دادند خورد . حالا مصیبت در این بود که جراحتهای پاها و ساقها طاقت ­فرسا بود و پاها و بدنها به طوری بی ­حسّ و کوفته شده بود که حرکت کارِ مشکلی بود .

 امّا همراهانِ گاریِ ما آنچه به خاطر دارم عبارت بودند از یک نفر موسوم به میرزا حسن­ خانِ کاشی که ظاهراً از اعضای تلگرافخانه مأمورِ مشهد بود و او زنی داشت و دختر هشت نُه ساله­ ای . بیشترِ محمولاتِ گاری هم متعلّق به این میرزا حسن­ خان بود و آن بارهای متعلّق به او عبارت بود از چند بسته فرشهای کاشی و قُماشهای ابریشمی کاشی .

زنِ او و دخترِ او را هر یک به تَرکِ یکی از تُرکمانها سوار کردند . زن سه بار خود را از تَرک به زمین انداخت . دفعۀ چهارم او را بسیار زدند و پاهای او را می ­خواستند ببندند . شوهرش نزدیک رفت و خوب شنیدم گفت : « زن جون برو ، من رضا می ­دهم بروی . » با لهجۀ کاشی و با حُزن و اندوهِ وصف ­نشدنی عجیبی و قیافۀ وحشت­ زده و سردرگُمی این کلمات را اَدا کرد . به دخترش هم گفت : « بابا جون برو . »

ادامه در پُست بعد 

یادداشتهای دکتر قاسم غنی ( زندگی من ) مجلّد اوّل ، به کوشش سیروس غنی و هاله اسفندیاری ، انتشارات آبان ، تهران ، چاپ اوّل ، 1361 ، ص 71 ـ 81