قبل از فراوانی ماشین و تلفنِ همراه ، افراد از ابتدای جادّۀ فرومد در کاهک خاطراتِ زیادی دارند ، مثلاً خاطرۀ پدرم ( خدا رحمتش کند . ) این بود که اوّلین بار در سر همین جادّه « دوچرخه » دیده است که به قولِ خودش مثلِ « سه تیر » ردّ شده است . این روزها از این جادّه زیاد ماشین آمد و شد می­ کند و مسافران در ابتدای جادّه خیلی معطّل نمی ­شوند حتّی از قبل با تلفنِ همراهی که دارند ، به یکی از رانندگانِ فرومد تماس می­ گیرند تا به کاهک بیایند و آنها را به فرومد برسانند . قبلاً امّا این گونه نبود ، نه تلفنِ همراهی بود و نه بدان صورت ماشینی ، حتّی وقتی ماشین محمّد ملّا رضا ( خدا رحمتش کند . ) یا ماشین محمّد کریمی ( خدا رحمتش کند . ) می ­آمد باید صبر می ­کردی تا چند مسافر جمع شود و برای راننده مقرون به صَرفه باشد .

گاهی هم مسافر ابتدای جادّه را ردّ می ­کرد و در صدخَرو یا صدرآباد متوجّه می ­شد که چه اتّفاقی افتاده است . این قصّه هم برای خودم اتّفاق افتاده و هم شاهد بوده­ ام که برای دیگران اتّفاق افتاده است . من گاهی ساعتها در ابتدای این جادّه معطّل مانده ­ام . ابتدای جادّه آفتاب بود ، می ­رفتیم آن طرفِ جادّه که در سایۀ دیوار منتظرِ ماشین باشیم ، یکمرتبه ماشین به سمتِ جادّۀ فرومد می ­پیچید و هر چه صدا می ­زدیم بی ­فایده بود . حالا نقشِ نیمکت و سایبانی که در ابتدای جادۀ نصب شده روشن می ­شود ، خدا به کسانی که این کارِ خیر را انجام داده ­اند جزای نیک دهد .

گاهی سوار ماشین باری می ­شدیم یا روی بار می ­نشستم . یک بار حسنعلی منجّمی ( خدا رحمتش کند . ) که نامه­ رسان بود مرا از کاهک تا فرومد با موتور آورد . گفت : من پول نمی ­گیرم می ­خواهی سوار شو تا برویم .

ساختمانِ نگهبانی که در مرکز ذخیرۀ سنگ معدن در ابتدای جادّه ساخته شده ، گاهی در شب به فریادِ مسافران می ­رسید ، قبل از آن وضع مشکل ­تر بود .

گاهی مجبور بودیم از داخلِ کاهک ماشین کرایه کنیم ، راننده وقتی می­ آمد اگر تعدادِ مسافرها زیاد بود می ­گفت : من بر مبنای هر مسافر کرایه می ­گیرم و اگر مسافر کم بود می ­گفت : من دربَستی می ­برم . من یک بار از ابتدای جادّه پیاده راه افتادم ، به وسطِ پیچ و خَمهای کوهها که رسیدم یک نیسان آمد و سوار شدم ، یک بار هم با یک ماشین باری با چند نفر راهی فرومد شدیم بعد از گِدار کاهک ماشین خراب شد ، من از همانجا تا فرومد پیاده آمدم .

شبها البتّه مشکل بیشتر بود . من در یک شبِ سردِ زمستان به کاهک رسیدم ، هوا مِه گرفته بود حتّی در جادّۀ اصلی ماشین کم آمد و شد می­ کرد . به دربِ یک خانه رفتم تا راننده مرا به فرومد ببرد ، همسرش گفت : نیست برای آبیاری رفته است . دو ساعت بعد رفتم که از آبیاری آمده بود ، ( آبیاری در زمستان موجبِ دفعِ آفاتِ باغ است . ) راننده گفت : من جُرأتِ اینکه از عَرضِ جادّه عبور کنم ندارم چون هوا مِه گرفته و دید ندارم ، در یک لحظه ممکن است یک ماشینِ سنگین مرا زیر بگیرد ، اتّفاقی که چند شب پیش افتاد و دستِ یک نفر از بازو قطع شد .

آن شب من تا صبح راه رفتم که خوابم نبَرَد . تا آنجایی که یادم هست من دو بار با کَفش نماز خوانده ­ام ، یک بار در جبهه ، عملیاتِ کربلای پنج ، یک بار هم صبحِ همان شب در کاهک ، موقعِ نمازِ صبح ، هوا سرد ، زمین سرد و منجمد ، آب هم نبود ، تیمّم کردم و رو به قبله ایستادم .  

یک شب برای کرایه کردنِ یک ماشین به داخلِ کاهک رفته بودم ، با شش هفت سگ مواجه شدم که از پشتِ بام یا پسِ دیواری یکمرتبه پارس می­ کردند .

یک شب در ابتدای جادّه منتظر بودم ، ماشین هم بود راننده گفت : « آن اتوبوس که از دور می ­آید مسافر برای فرومد دارد چون چراغ می­ دهد ، بعضی مسافرها به راننده می­ گویند چراغ بدهد که ماشین نرود . »

تنها مردم فرومد در ابتدای این جادّه معطّل نشده ­اند ، مردم کلاته­ سادات و استربند و منیدر و ... هم در اینجا بسیار انتظار کشیده ­اند . اگر فرومدیها بعد از انتظار اینجا به خانه­ شان می ­رسیدند ، منیدریها که بعد از اینجا باید دوباره در فرومد منتظر می ­ماندند تا به روستایشان بروند .

شاید اوّلین روز فروردین 1360 بود که بچّه ­های کمیته ، صبحِ پگاه به فرومد آمده بودند تا برخی معتادان و قاچاقچیان را دستگیر کنند ، بعضی­ها را هم گرفته بودند و من آنها را داخلِ مینی ­بوس دیدم . بعد بعضی فرومدیها گفتند : دیشب که از تهران یا شهرِ دیگری آمده ­اند تا اوّل عید در فرومد باشند ، تا صبح آنها را در ابتدای همین جادّۀ کاهک نگه داشته ­اند که عملیاتِ دستگیری لو نرود .

پدرم ( خدا رحمتش کند . ) سکتۀ مغزی کرده و نصفِ بدنش فلج شده بود ، از بیمارستانِ شاهرود مرخّص شد ، اتوبوس فرومد نیامده بود ، مسافرانِ فرومد هم زیاد بودند ، با یک اتوبوس عبوری تا کاهک آمدیم ، ما را در جادّۀ پایین پیاده کرد ، من پدرم را در پشتم سوار کردم و به ابتدای جادّه آمدیم ، مسافر زیاد بود ، یک پیکان هم منتظر بود که مسافر سوار کند و به فرومد برود ، آن فرومدیها به سمتِ راستِ جادّه نیامدند همه به سمتِ چپ رفتند و ایستادند ، من و پدرم و خواهرم و سه خانم دیگر سوار پیکان شدیم و به فرومد رسیدیم ، خُب این بیانگرِ معرفتِ آن فرومدیها بود که اولویّت را به آن سه خانم و من که مریض همراهم بود دادند . ( خدا به همه ­شان جَزای خیر دهد . )  

خاطراتِ تلخی هم برای افراد در اینجا رُخ داده ، مثلاً ماشینی بدونِ احتیاطِ لازم از جادّۀ فرعی روستا واردِ جادّۀ اصلی شده و رانندۀ جانش را از دست داده است یا خانواده ­ای که منتظرِ ماشین بوده­ اند کودکشان زیرِ ماشین رفته و فوت کرده است . در ابتدای این جادّه انتظار همیشه برای به فرومد رفتن نیست گاهی مسافر از فرومد می ­آید و منتظرِ ماشینی است که به جایی برود . من یک بار در همینجا منتظر بودم و کتاب می ­خواندم ، یک ماشینِ سنگین ایستاد ، سوار شدم موقعِ پیاده شدن در شاهرود ، راننده گفت : من معمولاً مسافر سوار نمی ­کنم ، شما را چون دیدم مطالعه می­ کنی سوار کردم تا قسمتی از راه همصحبت داشته باشم و تنها نباشم .

ابتدای جادّۀ فرومد در کاهک حُکم آزمون را هم دارد ، چه بسیار رانندگانی که در ابتدای جادّه مسافرانِ منتظری را دیدند و اعتنا نکردند ، پا روی گاز گذاشتند و سرعت گرفتند و رفتند و چه بسیارتر رانندگانی که مسافرانِ منتظر را دیدند و آنها را تا روستا رایگان بردند ، بودند رانندگانی که چون اتوبوسی در ابتدای جادّه تُرمز گرفت تا مسافری را پیاده کند ، صبر کردند تا مسافر پیاده شود و در اینجا نماند . قبلاً گفته بودم : من یک شب ساعت ده یا یازده به سر جادّه رسیدم ، اتوبوس که ایستاد تا من و دو فرزندِ کوچکم پیاده شویم ، یک دستگاهِ سواری ابتدای جادّه بود ، سوار شدیم ، راننده گفت : من همین الآن رسیدم ، صبح از زاهدان راه افتادم و حالا اینجا رسیدم که بروم میرعَلَم ، همسرم را برای زایمان به شاهرود ببرم ، اوّل می ­خواستم بروم وقتی دیدم بچّه همراهت هست ، صبر کردم تا بیایید و اینجا نمانید .

من به راننده گفتم : شما را خدا مأمور کرده بود تا همین الآن برسید چون من موقع حَرَکت به خدا گفتم : خدایا اگر بچّه ­هایم را ببرم اذیّت می­ شوند چون من دیر وقت می ­رسم و آن وقت در سرِ جادّه ماشین نیست و اگر بچّه ­ها را نبرم مادرم ناراحت می ­شود که چرا بچّه ­ها را نیاوری دلم تنگ شده است ؟! خدایا تو گفته ­ای که رعایتِ حالِ والدین را بکنید . پس من بچّه­ ها را می ­برم بقیّۀ کار را خودت درست کن ، این است که تو باید الآن می­ رسیدی !     

موقعِ جنگ که جنازۀ شهدا را می ­آوردند مردم به استقبالِ جنازۀ شهدا از فرومد تا همین ابتدای جادّه در کاهک می­ آمدند یا گاهی برای استقبال از حاجی ­های خودشان .

من بعدها فهمیدم « کاریزِ مؤمن ­آباد » که دکتر شریعتی آن مطالبِ نابِ عرفانی ­اش را نوشته در همینجاست ، از ابتدای همین جادّه اگر به دقّت نگاه کنی کاریزها دیده می ­شود . سکوتِ شبهای کویر در اینجا دیدنی است .