بعد از دو هفته مسافرت ، در آخرین ساعت پایانی امروز رسیدم ، در بین راه به چند موضوع فکر می ­کردم ، تصمیم گرفتم خاطره ­ای از یک مسافرتم بنویسم .

کلاس دوم راهنمایی که بودم ، برادرم سال اوّل دبیرستان بود و در سبزوار درس می ­خواند ، من سیزده سالم شده بود امّا هنوز بستنی نخورده بودم ، برادرم یک کُلمن را پُر یخ کرده بود و داخلش سه چهار عدد بستنی لیوانی گذاشته بود و به مینی ­بوس فرومد داده بود ، وقتی بستنی ­ها را درآوردم داخلش مقداری شیر بود ، به مادرم گفتم : همین بستنی است اینکه خوشمزّه نیست ؟!

مادرم گفت : نه ، داخلِ کُلمن خیلی سرد نبوده بستنی باز شده است .

قرار شد یک روز برای بستنی خوردن به سبزوار بروم ، بعد از ظهر یک چهارشنبه مادرم به خانۀ محمّد معرفت ( خدا رحمتش کند . ) رفت و از آقای شهنما برای روز پنجشنبه و شنبه اجازه گرفت ، گفته بود : مهدی می ­خواهد به سبزوار برود که بستنی بخورد .

من به سبزوار رفتم ، به خانه ­ای که برادرم با چند نفر از دوستانش کرایه کرده بودند ، در فلکۀ دروازه عراق ابتدای خیابان عطاملک شمالی یک قنادی بود که بستنی سنّتی داشت . خُب ، من برای اوّلین بار در عُمرم مزّۀ بستنی را می­ چشیدم . بعد هم با برادرم به سینما رفتیم .

من بستنی خوردن ، سینما رفتن ، محیط دانش ­آموزی در شهر غُربت ، مسافرت رفتن ، گشتن در شهر و ... را تجربه می ­کردم .

در همان سالها برادرم یک رادیو خرید ، بعد از آن هم یک ضبط صوت خرید ، قرار بود روز شنبه که برادرم به سبزوار می ­رود ضبط صوت را در فرومد بگذارد ولی با خودش به سبزوار بُرد ، گفت : بعد از ظهر به مینی ­بوس فرومد می­ دهم که بیاورد ، برای من جای سؤال بود ، بالأخره  ضبط صوت را فرستاد و من ضبط را روشن کردم تا صدای نوار داخلش را بشنوم . صدای برادرم بود او به جای نوشتنِ نامه ، صدایش را ضبط کرده بود و مطالبی گفته بود ، واقعاً تکنولوژی داشت به خانۀ ما رخنه می ­کرد !