استخر خیرآباد

حدوداً در سالهای 1345 تا 1360 تنها استخر فرومد ، همین استخر خیرآباد بود ، آن موقع قنات سلطان و شهرستان و بازار خشکیده بود ، قنات کلاته نو هم آبش زیاد بود و نیاز به استخر نداشت ، الآن هم که آبش کم شده ، استخر ندارد ، آب کوشک هم زیاد بود و استخر نداشت الآن هم استخر ندارد . پایاب ( استخر سفید ) هم آبش زیاد بود و استخر نداشت . در کوچۀ بالا هم رودبار از فراوانی آب ، به دو سه قسمت تقسیم می شد و نیاز به استخر نداشت ، قنات بُرزقند هم استخر نداشت . در نُصرتیّه استخر بزرگی بود که معروف به سدّ حاجی امیر بود . رفتنِ به آنجا برای ما مشکل و آب تنی در آن هم خطرناک بود . ما در تابستانها نزدیکیهای ظهر که می شد راهمان را در پیش می گرفتیم و از مسیر مفتاباد به کالِ شهرستان به سمتِ پایین می رفتیم ، از نهر قنات کلاته نو که مقداری می گذشتیم سمتِ چپ « کندوا » بود ، مَظهرِ قناتِ خیرآباد ، آب برق می زد و به ما خوشامد می گفت ، ماهیها هم به زیر قنات فرار می کردند . کم کم بچّه ها روی نوک پایشان قد بلندی می کردند تا استخر را ببینند از همانجا با خوشحالی می گفتند : بَه ، اَستَلخ مَوجی اُوِه ! بعد همین طور که می دویدند ، زیرپوششان را در می آوردند و شَتَلَق خودشان را در استخرِ آب می انداختند !
آن وقتها کربلا ابراهیم جانمحمّدی و اسماعیل اصغرپور تابستانها در خیرآباد می نشستند ، آن یکی در سمتِ شرق و دیگری در سمتِ غربِ استخر ، باغ و خانه داشتند . آن طرف تر چُرُغ / چُرُق بود ؛ کارگاه شیرۀ انگور . استخر دایره وار و خاکی بود و دور تا دورش را درختانِ توت سایه افکنده بود . روزهایی که آبیاری نوبتِ حسین صفرعلی بود ، روزهای خوشی بود ، می دانستیم که استخر باید پُر شود ، نزدیک به اینکه قُرتاش خورَد یعنی سرریز / لبریز گردد .
عموحسین که می آمد معمولاً با خودش می خندید . قدری به استخر نگاه می کرد و اگر هنوز وقتش نبود شاید سری هم از دوستش کربلا ابراهیم ملّا عبّاس می زد ، بعد بیلش را بر می داشت و به سمتِ « تیلو » می آمد . تیلو چوبِ « ـا » مانندی بود که یک طرفش حُکم دسته را داشت و طرفِ دیگرش را در سوراخ خروجی استخر می کردند که استخر را ببندند . کاری که امروز شیرفلکه انجام می دهد . گاهی دل کَندن از آب و استخر مشکل بود امّا چاره ای نبود . بعضی داخلِ استخر ماهی می گرفتند ، آن را دو بار محکم به زمین می زدند در مرتبۀ اوّل « خُمبَک » و در بار دوم « بَرکَت » می گفتند تا آن را کباب کنند و بخورند . یک بار « ابوذر مرادی » گفت : من همین یاقوتیان را که فضولی می کند باید یک آبی بدهم ! من تعجّب کردم که کِی فضولی کردم که با دو دستش دستهای مرا گرفت و مرا چند بار به زیرِ آب بُرد و بعد رها کرد و من در آن فاصله فرصتِ نَفَس کشیدن به راحتی نداشتم ! گاهی این اذّیتها هم از ناحیّۀ بزرگترها برای کوچکترها بود . بعد از غوطه خوردن ( فرو رفتن در آب ) باید این راه را دوباره پیاده بر می گشتیم .
هِی هنوز کِوِزی ها / سِرگین غلتان که داشتند سِرگین خر را می بردند در تلاشند ! ما چه می دانستیم که سِرگین به چه کارشان می آید ؟ واقعاً چه می دانستیم که داخل سِرگین اتاقِ زایمان و تخمگذاری آنهاست تا وقتی بچّه هایشان سر از تخم در آورند از همان سرگین تغذیه کنند !
حالا که نام مبارکِ خر را بر زبان راندیم ، خودِ خر را که چه عرض کنم ، سرگینِ با برکتِ خر ! برای کِوِزی ها ، و سرگینِ خرِ ماده برای بعضیها که برایش تأثیر دارویی قایلند ! باز بعضی گیر کَغ ندهند که هیچ فرومدی خرش را به خاطر علوفه در زمستان بیرون نمی کرده ! در همین استخر خیرآباد بودند بعضیها ! دقّت کنید بعضیها که مانعِ غوطۀ بچّه ها می شدند ، دنبال بچّه ها می کردند می گفتند : آب لب پَر می خورَد !! البتّه من این را با چشم ندیدم ولی بچّه ها در چُنان روزی آب تنی نمی کردند چون می گفتند : فُلانی دعوا می کند !
آن وقتها قناتِ خیرآباد مستقل بود ولی اکنون با قناتِ شهرستان در مصب یکی شده و در مظهر تقسیم می شود تا در آینده چه پیش آید ؟ خدا داند . حالا دورِ استخر را با سنگ و سیمان بُتُن کرده اند و قالب مستطیل دارد از درختانِ دور استخر هم خبری نیست ، فقط چند درخت در کنار جوی آب مانده است .
خدا خیر بدهد به خیرآبادیها که طعمِ غوطه خوردن را از ما نگرفتند .
myaghoutian@yahoo.com