گُزارش ملال آور ـ محمّد یوسف شهنما
بخش دوم :
گُزارش ملال آور
مقدّمه
آنچه در این قسمت آمده ، مطالبی پراکنده از امور اداری و اجرایی « مدرسه راهنمایی فرومد » است ، با عنوانهای :
سال تحصیلی جدید | همکاران | ساختمان مدرسه | کتابهای درسی | پرونده ها
می دانم که لحن کلام ، حوصلۀ خواننده را سر خواهد بُرد ، اصولاً گفتن یا نوشتن از کارهای اداری همین خاصیّت را دارد . ما اگر عقاید و نظریّات کلثوم ننه [1] را هم در قالب اینگونه گزارشها بیاوریم به همین درد مبتلا خواهد شد . با این همه ، یادآوری این سخن بیهقی ، خالی از لطف نخواهد بود :
«هیچ چیز نیست که به خواندن نیرزد که آخر هیچ حکایت ، از نکته ای که به کار آید ، خالی نباشد . » [2]
سال تحصیلی جدید
القصّه ، سال تحصیلی ۵۹-۱۳۵۸ از راه رسید . اوّل مهر ، روز یکشنبه بود . با آمدنِ دانش آموزان به مدرسه ، مشکلات ملموس تر شد . بالاخره هشتاد نفر دانشآموز ، به امیدی به مدرسه آمده بودند . اکثر آنها از فرومد بودند و تعداد انگشت شماری از کلاته سادات ، استربند و منیدر .
ساختمان مدرسه دیوار نداشت و دانش آموزان ساعت تفریح در اطراف آن پخش می شدند . مدرسه مثل بقیّۀ آبادی برق نداشت ، تلفن هم هٰکذا . نمایندگی بخش ، وقت اضطرار پیغامش را از طریقِ بی سیم به ما ابلاغ می کرد ؛ آنهم با به زحمت انداختن پاسگاههای میامی و فرومد . روستا ، آب لوله کشی نیم بندی هم داشت ، که بعضی وقتها دست اهالی به آن دراز بود امّا مدرسه از همین آب نیم بند و پاره وقت هم محروم بود . [3]
نظافت آموزشگاه هم دست خود ما را می بوسید البتّه به محض اینکه ما شروع می کردیم ، دانش آموزانی که راهی منزل بودند ، بعضی بر می گشتند و سالن و کلاسها را تمیز می کردند .
به هر حال ، کارها اهمّ و مهمّ دارد ، و در آن موقع هم ، امور مدرسه از این قاعده مُستثنا نبود و تلاش ما برای حل مشکلات و سر و سامان دادن کارها آغاز شد .
همکاران
یکی از همکاران زن که تنها دبیر زن مدرسه در آن سال بود ، پس از چند روز تدریس ، روستا را تَرک کرد و دیگر برای ادامۀ کار مراجعه نکرد . پیگیریهای آموزشگاه هم برای اینکه به جایش دبیر دیگری بفرستند به جایی نرسید . لاجَرَم تدریس هجده ساعت از دروس ایشان را بنده به عهده گرفتم و بقیّه بین دبیران دیگر تقسیم شد . در مورد همکارانِ آن سال مدرسه ، پیش از این نوشته ام و تکرارش در اینجا ضرورتی ندارد .
مدرسه در آن سال ، نیروی خدماتی ( و یا به تعبیر آن روزها : خدمتگزار ) نداشت و استفاده از افرادِ روزمزد و یا قراردادی هم چندان معمول نبود . بگذریم از اینکه ، اینگونه اقدامات نیاز به مجوّز ادارۀ آموزش و پرورش داشت و اخذ مجوّز از اداره هم ، یعنی عبور از هفت خان .
مع الوصف ، بدونِ توجّه به این تشریفات ، با یکی از اهالی توافق حاصل شد و ایشان به صورتِ پاره وقت نظافتِ مدرسه را انجام می داد . شاید بی مناسبت نباشد که در اینجا ، از آقایان « قانعی » و « نوروزی » هم یاد شود . آقای قانعی خدمتگزار دبستان پسرانه بود و در آستانۀ بازنشستگی قرار داشت . وی اهل و ساکن فرومد بود و نیازی به معرّفی ندارد . خداوند رحمتش کند .
آقای نوروزی ( که خدمتگزار دبستان دخترانه بود ) ، لطف می کرد و گاهی از مدرسۀ راهنمایی سری می زد و کمکی می کرد . او اهل و ساکن « کلاته سادات » بود ، روستایی که بیشتر اهالی آن سیّد هستند، و اندکی عام یا غیر سیّد . نام خانوادگی سیّدهای این آبادی ، بیشتر « موسوی » و « موسویان » است . دبستانِ روستا هم « سیّد السّادات » نام دارد که با سیّد بودنِ اهالی آنجا مناسبت دارد .
ساختمانِ مدرسه
احداثِ ساختمان را گروه نوسازی به پیمانکار واگذار کرده بود . در آن موقع ( یعنی سال تحصیلی ۵۸-۱۳۵۷ ) ، به علّت شلوغیها ، تظاهرات ، نیمه تعطیل شدن بعضی ادارات و پرداخت نشدن مطالبات پیمانکاران ، کارهای عُمدۀ عُمرانی مدارس متوقّف شده بود . پس از پیروزی انقلاب اسلامی هم ، شروع مجدّد آن نیاز به گذشتِ زمان داشت . در این مورد ، از مدیر مدرسه به غیر از دادن گزارشهای کتبی و شفاهی به مسئولان ، کار دیگری ساخته نبود .
اینکه مدرسه دیوار نداشت و حریم آن مشخص نبود ، گاه ایجاد مشکل می کرد .خوب به یاد دارم ، روزی چند اصله نهالِ توت از مردی خریدم که می گفت اهل « نهالدان [4] » است و درختها را از آنجا آورده . درختها را به مدرسه بردم و با چند نفر از بچّه ها مشغول کَندنِ چال برای کاشتنِ درختها شدیم . مردی سرآسیمه به سوی ما آمد و مدّعی شد که محل کاشتِ درختها ، مِلک اوست . ادّعای او واهی بود امّا مدّتی وقتِ ما را گرفت . ناگفته نماند که پیمانکار ساختمان ، آقای « حشمت اللّه نظری » بود . بنده با وی تماسهایی داشتم، ایشان هم لطف کرده چندبار به مدرسه آمد . خدایش بیامرزد .
کتابهای درسی
معمولاً دانش آموزان ، بدونِ کتابِ کلاسها را چندان جدّی نمی گیرند . ضمن اینکه تدریس بعضی از مواد درسی بدونِ کتاب امکانپذیر نیست . لذا تهیّۀ کتابِ درسی برای دانش آموزان ، همیشه اولویّت داشته و دارد .
در آن سالها ، کتابهای درسی هر پایه ، یکجا آمادۀ توزیع نبود و در دو یا سه نوبت چاپ و توزیع می شد . در نتیجه ، آن که ساکن فرومد بود ، برای خریدنِ کتاب ، می باید چندبار به سبزوار می رفت .
این بود که برای سرعت در کار و استفادۀ بهتر از فرصتِ طلایی ماههای مهر و آبان ، بر آن شدیم که کتابهای درسی را از کتابفروشیهای شاهرود بخریم . از بخت مساعد ، آنکه « مطبوعاتی آقای داودی » پذیرفت که کتابهای درسی مورد نیاز را در اختیار ما قرار دهد .
مسئلۀ بعدی ، حمل کتابها از شاهرود به فرومد بود زیرا کوپنی بودنِ بنزین ، محدودیتهایی ایجاد کرده بود . یکی از همکاران ، آقای « علی اکبر عامری » قبول زحمت کرد که وانتِ یکی از آشنایان را به امانت بگیرد و کتابها را به فرومد برساند ، مشروط بر اینکه برایش کوپن بنزین تهیّه شود .

آقای علی اکبر عامری دبیر زبان انگلیسی
در آن موقع ، کوپنها را « کمیتۀ انقلاب » توزیع می کرد و ظنّ قوی آن بود که بدونِ داشتن معرّفی نامه از نمایندگی بخش میامی ، مراجعه به کمیته ثمری نخواهد داشت . با وجودِ این به کمیته رفتیم ، با این تصوّر که اگر خیری نکنند ، کشکول ما را نخواهند شکست .
القصّه ، موضوع را برای مسئولِ توزیع کوپنها شرح دادم . پرسید : « از اینجا تا فرومد چقدر راه است ؟ » گفتم : « رفت و برگشت ، چهارصد کیلومتر . » باز پرسید : « از برادرانی [5] که اینجا کار می کنند ، کسی شما را می شناسد ؟ »
بدونِ اینکه بنده حرفی بزنم ، یکی از برادران جلو آمد و گفت : « من » . هنوز حرف ایشان تمام نشده بود که چشمم به چند قطعه کوپن افتاد که روی میز قرار داشت و کسی اشاره می کرد : « به سلامت . »
باری ، بعد از ظهر آن روز ، به اتّفاق آقای عامری فرومد بودیم . من از فَرطِ خستگی داخل دفتر مدرسه ، روی صندلی نشستم . « آقای یارمحمّدی » و « زنده یاد آقای احمدی » کارتُنهای کتاب را باز کردند و زحمت شمارش و کُنترل آنها را به عُهده گرفتند .
کمی بعد ، توزیع کتابها را شروع کردند . بچّه هایی که کتاب می گرفتند ، خیلی خوشحال بودند و برق شادی از چشمانِ آنها می جَهید . از شادمانی آنها ، ما نیز مسرور شدیم . نزدیکِ غروب که راهی خانه بودم ، خُرسندی و نشاطِ بچّه ها ، بی آنکه حرفی زده باشند ، خستگی کار روزانه را از تَن من بیرون کرده بود .
پَرونده ها
بعضی از پرونده ها، کُپی شناسنامه و عکس نداشت . این از نقایصی بود که معمولاً در بازرسیها تذکّر می دادند و خواستار رفعِ آن می شدند . از طرف دیگر ، چندان مصلحت نبود که برای آوردنِ کُپی شناسنامه و عکس به دانش آموزان فشار بیاوریم زیرا برای تهیّۀ آن باید به سبزوار می رفتند و این کار در اختیار خود دانش آموزان نبود .
در نهایت ، پس از سبک و سنگین کردنِ مسائل ، تصمیمی گرفته و اجرا کردیم . از بچّه ها خواستیم که شناسنامه های خود را ظرف مدّت سه روز به دفتر مدرسه تحویل دهند . طولی نکشید که شناسنامه ها جمع آوری شد و با مسافرتی یکروزه به سبزوار مشکل حل شد و نقص پرونده ها از این نظر برطرف گردید .
در همین حیص و بیص شنیدم که یکی از آموزگاران روستای « استربند » ، در زمینۀ گرفتن و تهیّۀ عکس ، تجاربی دارد . برای او پیغام فرستادم که هر وقت فرومد می آید ، از مدرسه راهنمایی هم سَری بزند . چند روز بعد ، ایشان آمدند . اتفاقاً دوست دوران تحصیل من بود ، آقای « سیّد محمّد رحمانی نژاد » .
به راستی از دیدار یکدیگر خوشحال شدیم . موضوع را مطرح کردم ، سیّد پذیرفت که بعد از ظهرها برای گرفتن عکس بچّه ها به مدرسه بیاید .
بالاخره این همکار ما هفتۀ بعد آمد و نمازخانۀ مدرسه را برای گرفتن عکس آماده کرد . پَرده ای به دیوار آن آویخت و ظرفِ چند روز ، کار عکس گرفتن از دانش آموزان فیصله یافت .

آقای سیّد محمّد رحمانی نژاد ـ معلّم روستاهای استربند و فیروزآباد
ناگفته نماند که در آن موقع بعضی مآل اندیشی می کردند و به اینگونه کارها که خارج از چارچوب وظیفه بود ، خُرده می گرفتند و می گفتند این کارها در آینده برای دانش آموزان ایجاد حقّ یا توقّع خواهد کرد ولی بنده اعتقاد داشتم بعضی کارها مخصوص زمان و شرایط معیّنی است و با عوض شدن شرایط ، دیگر نیازی به انجام آن نخواهد بود و کسی هم توقّعی نخواهد داشت . باری ، ای برادر ، فکر معقول بفرما ، گُلِ بی خار کجاست ؟ [6]
معنی چند لغت
حیص و بیص : گیر و دار
ظنّ : گُمان ، حدس
فیصله یافتن : انجام شدن ، به پایان رسیدن
لاجَرَم : ناچار
مآل اندیشی : عاقبت اندیشی
مع الوصف : با وصف این ، با این همه
هٰکذا : به همین ترتیب ، این چُنین
توضیحات
[1] کتاب « کُلثوم ننه » یا « عقاید النّساء » که بیش از سیصد سال از زمانِ نوشتنِ آن می گذرد ، اثر « آقا جمال خوانساری » است . نویسنده ، از عُلمای زمانِ حکومتِ صفویّه است . او با استفاده از زبانِ طنز و اِغراق به مبارزه با خُرافاتی برخاسته که در آن عهد در بین زنان رواج داشته است .
[2] تاریخ بیهقی ، تصحیح استاد دکتر علی اکبر فیّاض ، صفحه ۲۸
[3] ساختمان مدرسه ، مثل قسمتهایی از روستا ، روی سطح شیبدار قرار داشت . وقتی شیر فلکۀ منبع آب را باز می کردند ، آب داخل لوله های اصلی ، تُند و بی قرار از فراز به فرود می دوید . این بود که بعضی از جاها ، فقط برای دقایقی و یا ساعاتی آب داشتند . مرحوم « آقای خسروپور » و به قولی « علی حاجی خسرو » با زحمتِ فراوان ، انشعابی از لولۀ اصلی گرفته و شیر آبی جلوی مدرسه نصب کرد . ما آب را در دو بشکۀ حلبیِ شیردار ذخیره می کردیم تا بچّه ها وقت تشنگی بنوشند .
[4] نهالدان : یکی از روستاهای شهرستانِ « داورزن » ، گاه « نهاردان » نیز گفته می شود .
[5] « برادر و خواهر » ، عنوانهای ساده و احترام آمیزی بود که در آن زمان رواج داشت . ابلاغهای اداری و مکاتبات به جا مانده ، مؤیّدِ این معناست . به جای « آقا و خانم » .
[6] این مصراعِ غزلی معروف است از حافظ ، با بیت آغازین :
ای نسیمِ سَحَر آرامگهِ یار کجاست ؟
منزلِ آن مَهِ عاشق کُشِ عیّار کجاست ؟
myaghoutian@yahoo.com