فکر می کنم سال 1357 بود ، من کلاس پنجم بودم ، مادرم گفت : برو درمانگاه یک قوطی شیرخُشک برای بچّه بگیر ، آن وقت برای بچّه­ های شیری ، شیرخُشک رایگان می­ دادند . ولی باید بچّه شیرخوار را هم می ­بُردیم تا جُلو سوء استفادۀ بعضی گرفته شود . مادرم بچّه را لاستیکی کرده بود و گفت : از کنارِ همین راهِ جدید برو و برگرد . منظور همین بلوارِ ورودی روستاست که تازه ماسه ریخته بودند و در سمتِ شمالِ « قلعۀ شهرستان » قرار دارد ، آن موقع مسیر رفت و آمد مردم و ماشینها از جادۀ خاکی سمتِ جنوب « قلعۀ شهرستان » بود .

من شیرخُشک گرفته و بچّه هم در بغلم بود ، داشتم بر می­ گشتم ، در محدودۀ ساختمانِ ادارۀ کشاورزی که آن موقع بیابان بود ، یک نفر با همسرش به سمتِ درمانگاه در حَرَکَت بودند ، همسرش یک بچّه را با چادُر به پُشتَش بَسته بود و یک بچّه هم در بَغَلش بود ، ( به قولِ فُرومَدیها : یَکی دِ پُشت ؛ یَکی دِ مُشت ) شوهرش هم شَخ شَخ راه می ­رفت . از من پرسید : دکتر بود ؟

احساس کردم لاستیکی بچّه نَم داده و بدنم خیس شده ، احساسِ خوشایندی داشتم ، راستش از خودم خوشم آمد که من یک بچّۀ دَه ـ یازده ساله ، بچّۀ کوچکمان را بَغَل کرده و آمده ­ام برایش شیرخُشک گرفته ­ام و حالا بچّه نَم هم داده ولی این آقا به جای اینکه کمکِ همسرش کند که دو تا بچّه را حمل ­نکند ، شَخ شَخ راه می ­رود .

البتّه بعدها متوجّه شدم که بینِ آن دو شکرآب است و آن مرد شاکی است که چرا آن زن انتظاراتش را برآورده نمی ­کند ؟!

اگر در سَرایِ سعادت کَس است

زِ گُفتارِ سعدیش حَرفی بَس است

هَمینَت بَسنده‌ است اگر بشنوی

که گر خار کاری سَمَن نَدروی