شیخ حسن نهضتی می گوید : پدرم موافق نبود که روی موتور بار ( شن و ماسه ) بگذاریم ، می گفت : « کُمکهای موتور خراب می شود . » یک بار دیدم که خَرجواله روی موتور گذاشته و شِن و ماسه می آورد ! تعجّب کردم که شما به ما می گفتی با موتور بار نیاورید ، حالا خَرجواله گذاشتی خودت بار می آوری ؟!

پدرم ( حسین نهضتی ،20 / 6 / 1320 ـ 6 / 5 / 1397 ) گفت : من کوچک بودم که پدرم ( ملّا حسن ) فوت کرد ، یتیم بودم و زندگی سخت می گذشت ، سیزده ساله که شدم ، همراه مردها به هیزم می رفتم تا مادرم نانوایی کند . مردها هیزمهایشان را آماده می کردند ولی من هنوز نصفِ خَروارِ هیزم زده بودم .

رضا قُربانعلی ( یاوری ) به آنها می گفت : شما بروید ، من می آیم . شما بروید که معطّل نشوید . آنها می رفتند ، بعد بار هیزم خودش را مرتّب و آماده می کرد و می آمد برای من سه چهار دستۀ دیگر هیزم می زد که خَروار من هم بزرگ باشد ، خَروار را برایم می بَست و بار می زدیم و با هم می آمدیم .

امروز دیدم که این پیرمرد با خر بار ( شِن و ماسه ) می آورد باید دنبالِ خر بِدَوَد و نمی تواند ، با خودم گفتم : الآن وقتش است که آن خوبیهایش را کمی جُبران کنم ، گفتمش : عمورضا تو برو بنشین ، موتور را آوردم و برایش بار می آورم .

« هَلْ جَزَاءُ الاِحْسَانِ اِلّا الاِحْسَانُ ؟! » ، ( اَلرّحمن ، 55 / ٦٠ )

آیا پاداشِ نیکی جُز نیکی است ؟!