ضیغم ضیغمی
مردم بر سر آب دو قنات با هم درگیری داشتند ، کار به شکایت و مجلس شورای اسلامی کشیده شده بود ، از کمیسیون اصل 90 مجلس قرار بود آقای جعفری بیاید ، پارچه ای برای خوشامدگویی ایشان نوشته و نصب شده بود . وقتی ماشین ایشان واردِ روستـا شد عدّه ای که قضیّه را به نفع خودشـان می دانستند شروع کردند به شعار دادن : « صلّ علی محمّد ـ بوی بهشتی آمد ! »
بعد هم جمعیّت به مسجد صاحب الزّمان آمد و آقای جعفری پُشتِ تریبون قرار گرفت و شروع به سُخنرانی کرد . برای سخنرانی موتور برقِ مسجد را روشن کرده بودند . جمعیّت زیاد بود ، داخل مسجد و حیاط مسجد و بیرون مسجد جمعیّت جمع شده بود و ما چند نفر از بچّه ها روی نَردبان مسجد نشسته بودیم . ضغیم کربلا سحبان / سبحان / ضیغمی در پلۀ بالاتر نشسته بود ، سیمِ برق را به من نشان داد و گفت : « این سیمها برق دارد ، این سَنجاقها هم که این دو سیم را به هم وَصل کرده برق دارد ، اگر اینها را به هم بزنی ، جَرقّه میزند . » من نمی دانستم برق چیست و باورم نمی شد جَرقّه می زند و اگر جَرقّه بزند چی پیش می آید . بعد گفت : « این سَنجاقها را به هم بزن . » و به طور جدّی گفت : « دست به سَنجاقها نزنی که برق می گیردت ! » اِصرار کرد ، من هم از سیمها گرفتم و سَنجاقها را به هم زدم . یکمرتبه جَرقّه زد . فکر می کنم آقای جعفری پُشتِ تریبون خَم شد ، شاید فکر کرد یک قضیّة تروریستی پیش آمده است . بعضی شاید هول کردند خصوصاً کسانی که زیر نردبان بودند و جَرقّة آتش به پُشتِ گردنشان خورد .
محمّد صالحی فوری آمد و بچّه ها را از روی نردبان پایین فرستاد . بچّه ها دور ضیغم را گرفته بودند و او را طَعنه می زدند و سرزنش می کردند که چرا چُنین کاری کردی ؟! من هم به ضیغم گفتم : « تو چرا چُنین کاری کردی ؟! » ضیغم رو به من گفت : « تو دیگه برو ! من از اون موقع سرزنشِ اینا رو تحمّل می کنم و به روی خودم نیاوردم که تو این کار رو کردی ، می تونستم همون اوّل بگم من نبودم و تو بودی و خودم رو راحت کنم . » من گفتم : « خودت بودی ، چرا من باشم . »
الآن سالهاست وقتی به یادِ آن خاطره می اُفتم ، جوانمردی ضیغم و صبرِ او در برابر سرزنشِ بچّه ها و من ؛ می درخشد . وقتی خوبی برای ما به عُنوان بندۀ خدا از بین نمی رود ، آیا خوبیها در نزدِ خدا از بین می رود ؟
بیستم شهریور 1389 در مجلس عزای زن عمویم ( خدا رحمتش کند ) ، در حسینیه محل پشند رو به روی همان نَردبان چوبی کَج و کوله نشسته بودم و آن را نگاه می کردم ، خاطرۀ مذکور به یادم آمد ، با خودم گفتم این نردبانِ شکسته ، کارِ دست کسی ندهد ، سفارش دادم نردبان آهنی را ساختند .
نَردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان اُفتادنی است
لاجَرَم آن کس که بالاتر نشست
اُستخوانش سخت تر در هم شکست
myaghoutian@yahoo.com