گزارشی ناتمام از سفری ناتمام
گزارشی ناتمام از سفری ناتمام
شاید بیش از دو سال می شود که دوستانِ من در محلِّ کار می گویند یک سفر با هم به فریومد / فرومد برویم . پارسال که هماهنگ نشد ضمنی من متّهم بودم که نخواسته ام . امسال قرار شد اردیبهشت ماه این سفر به انجام برسد . سه نفر از دوستان در محلِّ کار ، به اضافه دوستِ دیگری که قبلاً اعلامِ آمادگی کرده بود . تاریخِ رفتن را با آنها هماهنگ کردم ، یکی شان که هر وقت مرا می دید این جمله که « به هر حال ما را به فریومد نبُردی » ترجیع بند سخنانش شده بود . وقتی قضیّه جدّی شد . گفت : فریومد یعنی چی ؟ فریومد چی هست ؟ وقتی یادآوری شد که روستای آقای یاقوتیان ! عُذرخواهی کرد . تاریخِ سفر 19 تا 21 اردیبهشت اعلام شد . دیگری گفت : من شاید بیایم ، شاید هم با توجّه به کاری که پیش آمده ، نتوانم بیایم . نفر بعدی گفت : اگر حرکت روزِ پنجشنبه ساعت 3 بعد از ظهر باشد ، من مشکلی ندارم .
مادرم از پارسال که صحبتِ رفتن با دوستان به فرومد بود ، گفته بود : اگر خواستی با دوستانت بیایی از یک هفته قبل به من خبر بده . من یکشنبه 15 اردیبهشت به مادرم خبر دادم .
صبحِ سه شنبه 17 اردیبهشت تلفن زنگ زد ، مادرم بود ، پریشان و غصّه دار ، گفت : مهدی ؛ برای غلام اتّفاق بدی افتاده ! صدای هِق هِق پدرم به گوش می رسید . جمعی از فامیلها به تهران رفتند . دخترش « معصومه » فوت کرده ! مادرم نتوانست خودش را کنترل کند . من که در این مواقع سعی می کنم به فرومد بروم تا بارِ مصیبتها تا حدودی کم تر شود به جهتِ قول و قراری که داشتیم ، صبر کردم تا پنج شنبه شود . یکی از دلایل نرفتنِ مادرم به تهران ، قرارِ رفتنِ ما به فرومد بود .
شب دوباره با مادرم تماسّ گرفتم . حادثه تلخ تر از آن بود که صبح شنیده بودم . « معصومه » را همسرش کُشته است !
آن دوستِ دیگر چهارشنبه شب پیام داده بود که «سلام . خبرِ خوبي برايت ندارم . متأسّفانه به دليلِ فوتِ يكي از خويشاوندانِ خانم ، قادر به همراهي شما در اين سفر نيستم . مي ماند براي بعد . شايد وقتي ديگر.»
پنج شنبه شاید یک بعد از ظُهر بود ، آخرین نفر هم تماسّ گرفت که برایم مهمان آمده ، نمی توانم بیایم ، عذر خواهم ، شما خودت برو .
صبحِ جمعه با خانواده رفتیم . مادرم گفت : من برای رفقایت سه جور نان پختم : ( نانِ حویجی ، نانِ پیازی ، نانِ شلّوک )
در فرومد می گفتند : فاطمه ( دختر عمّه ام ) آش درست کرده ، همه بچّه هایش دورش جمع بوده اند ، « معصومه » بچّه اش را پیش مادرش گذاشته ، یک کاسه آش بُرده که با همسرش بخورد . دیر آمده ، فاطمه با همسرش غلام ( پسر عمویم ) نگران می شوند ، می روند می بینند دربِ خانه دخترشان بسته است . از همسایه ها می پُرسند . آنها هم خبر ندارند . برمی گردند . بعد یکی از همسایه ها شوهرِ معصومه را می بیند ، می پُرسد : کجا بودید ، مادرخانم و پدر خانمت آمده بودند ، نبودید ؟ می گوید : این کلید ، این هم شماره تلفن ، دخترشان را کُشتم ، زنگ بزن بگو بیایند جنازه دخترشان را ببرند . وقتی والدینش می روند ، با جنازه دخترشان مواجه می شوند !
اینکه آیا قضیّه دقیقاً همین گونه بوده ، نمی دانم ، من فقط توانسته ام تلفنی به پسرِ عمو و دخترِ عمّه ام تسلیت بگویم ، مرا توان آنکه از کمّ و کیف حادثه بپرسم ، نبوده ، خبری که در روزنامه درج شده چُنین است .
خودکشی نافرجام بعد از قتلِ همسر
همشهری آنلاین : من همسرم را کُشته ام
و با خوردن قُرص های اعصاب دست به خودکشی زده ام .
مردِ جوان پس از تماس
با پلیس110 ، این جملات را گفت و سکوت کرد . ساعت 30 : 18 دوشنبه بود و اپراتورِ
پلیس وقتی این اِعتراف را شنید از مردِ جوان خواست تا آدرس خانه اش را اعلام کند
که وی نیز آدرسِ آپارتمان خود را در اختیارِ اپراتور قرار داد و تلفن را قطع کرد .
بعد از این تماسّ تیمی از مأموران کلانتری121 سلیمانیّه راهی آپارتمان موردِ نظر
در شرقِ تهران شدند .
همزمان قاضی سپیدنامه ،
بازپُرسِ ویژه قتل به همراه مأمورانِ اداره دهم پلیسِ آگاهی پایتخت نیز در محلِّ
حادثه حضور یافتند . وقتی زنگِ آپارتمان به صدا در آمد مردِ جوانی در را به روی
پلیس و قاضی بازکرد و درحالیکه دُچارِ سردرد و سرگیجه بود ، بُریده بُریده گفت که
همسرش را کُشته است .
مأموران و قاضی بعد از
ورود به خانه با جسدِ زنِ جوانی رو به رو شدند که ظاهراً بر اثرِ خفگی به قتل
رسیده است . این در حالی بود که هیچ آثارِ درگیری ای در خانه دیده نمی شد . حتّی
همسایه ها هم صدای مشاجره و دعوا از خانه این زوجِ جوان نشنیده بودند .
تیمِ تحقیق در کنارِ
جسد چند بسته خالی قُرصِ اَعصاب کشف کرد که نشان می داد مردِ جوان قُرص ها را در
آب حلّ کرده و بعد از قتلِ همسرش آن را خورده است . وی که اصلاً حالِ مناسبی نداشت
در بازجویی های نخست به تیمِ تحقیق گفت : مدّتی بود که با همسرم اختلاف داشتم
برای همین فرزند یکساله مان را به خانه پدربزرگش فرستادم تا با همسرم صحبت کنم امّا
نمی دانم چه شد که عصبی شدم و دست به جنایت زدم .
حتّی بعد از قتل برایش
دعا خواندم تا اینکه یکدفعه فکرِ خودکشی به سرم زد . به گزارش همشهری ، این متّهم
25 ساله که وضعیّتِ مناسبی نداشت به بیمارستان منتقل شد تا بعد از بهبود ، تحقیق
از وی صورت گیرد و زوایای پنهانِ این جنایت آشکار شود .

« معصومه » متولّدِ 25 / 7 / 1369 بود . در تاریخ 27 / 9 / 1388 « ازدواج » کرده و در تاریخ 15 / 11 / 1390 پسرش متولّد شده بود . و روز دوشنبه 16 / 2 / 1392 به « قتل » رسید .

با این فاجعه روستایی در بُهت فرو رفته و خانواه هایی عزادار شده و پسری 15 ماهه محروم از مادر و پدر شده است !
از آن روز می توان گفت شب و روزی نیست که این حادثه مرا درگیر خودش نکند . صبحِ شنبه چهارمِ خرداد ماه خواب بودم ، احساس می کردم باید گریه کنم تا سَبُک شوم ، در فکرِ همین حادثه و مظلومیّت و تلخی حادثه بودم ، همین طور گریه می کردم که همسرم مرا بیدار کرد ؛ چرا گریه می کنی ؟!
دخترانِ فرومد ، خواهرانِ من
ای که دستانتان بویِ عَلَفهای صحرا می دهد
ای که تار و پودِ لباسهایتان از جان جامه تقواست
ای که راه رفتنتان بر مَدارِ شَرم و حیاست
ای مؤمناتِ صالحاتِ قانتات
ای که از نگاهتان ، نجابت می بارد
ای کسانی که تا کنون زودتر از همجنس های من ، به مهمانی خدا رفته اید ،
سحرهای رمضان را درک کرده اید و هنگامه افطار به انتظارِ اذان ، اُفق را نظاره کرده اید .
دیده اشکبار و دل داغدار و جان غصّه دار است
myaghoutian@yahoo.com