عاشورای فرومد

 لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

عاشورای فرومد

فرومد سه کوچه دارد ؛ « کوچه بالا » ، « کوچه پَشند » و « کوچه جِنان ». البتّه نه آنکه الآن سه کوچه داشته باشد ، شاید اوّل سه کوچه داشته ، شاید هم کمتر و بعد دو یا سه کوچه شده . الآن کوچه­ ها و خیابانهای زیادی دارد امّا این کوچه­ ها و خیابانها باز کوچه یا  « محلّه بالا » ، « محلّه پَشند » و « محلّه جِنان » نامیده می شود . هر سه کوچه مثل سه بلوک مجزّا از هم عمل می کنند ، مثل سه روستای مجاور که با هم رقابت دارند ! ­ شاید به زبان گفته شود که نه هر سه کوچه با هم هستیم ، فرقی ندارد امّا عمل چیز دیگری می ­گوید . نمونه بارز آن پمپ بنزین یا جایگاه سوختگیری روستاست که در بدّترین مکان ممکن ساخته شده است . ظاهراً چون مالک و مسئول آن می­ خواسته امتیاز و افتخار آن برای کوچه خودش باشد ! در صورتی که اگر در ورودی روستا کنار جادّه ساخته می ­شد هم امکان دور زدن ماشینها و هم برای استفاده روستاهای دیگر و ماشینهای رهگذر راحت ­تر بود و هم احتمال خطر برای منازل مسکونی به حدّاقلّ می ­رسید . ولی کار به این راحتی نیست ، ساخت پمپ بنزین / جایگاه سوخت در کوچه دیگر حکم ساختِ آن در روستای دیگر را دارد ! مادرم می ­گوید : هنگام ازدواج ِبرادرش ، سخن از این به میان آمده که با دختری از کوچه دیگر ازدواج کند ، پدرش گفته : « ازدواج با دختری از کوچه دیگر ، حکم ازدواج با دختری از روستای دیگر را دارد ! » گویا همین نگرش موجب شده که ازدواج دو نفر با هم از دو کوچه در فرومد به حدّاقلّ برسد و بیشتر ازدواج­ها در میان هم­کوچه­ ای­ ها باشد .

قِدمت این کوچه ­ها به « کِی » و « کجا » برمی ­گردد ؟ محلّه تشتنداب ( پشند ) در حدائق الوثائق حکیم ­الدّین فریومدی و دیوان ابن یمین فریومدی نام ­بُرده شده ، محلّه جنان هم در حدائق الوثائق آمده ، گر چه در وقفنامه مکتوب و موجود خانقاه فریومد نامی از کوچه بالا نیامده امّا مکان آن در کوچه بالا کنار مسجد خان ­آقا / خانقاه بوده است . حکیم ­الدّین فریومدی چند بار از « مجلس قضاء فریومد » سخن گفته ، « مسجد قاضی » و « حوض قاضی » هم در کوچه بالاست همه اینها حدّاقلّ به قرن هشتم بر می ­گردد ، زمانی که عَلاءالدّین محمّد پسر عِمادالدّین محمّد در « حصار شهرستان فریومد » وزارت خراسان را بر عهده داشته در همان زمان سخن از « حِصن قدیم و جدید » فریومد بوده ، آیا هر کدام از آن حصن و قلعه ­ها مربوط به کوچه ­ای بوده ؟ و دیوارهای پَهن و بلند هر قلعه ، مردم قلعه و کوچه دیگر را به راحتی به داخل خود راه نمی ­داده است ؟ گر چه اکنون در داخل روستا قلعه­ ای نیست آیا دیوارهای بلند و نفوذ ناپذیر آن قلعه ­ها هنوز از ضمیر و روان مردم برچیده نشده و مانع نفوذ دیگران است ؟!

این کوچه­ ها مرز خاصّ خود را با کوچه یا محلّه دیگر دارند ، هر کدام مسجد یا حسینیّه خاصّ خود را دارند ، هر کدام حمّام عمومی خاصّ خود را داشتند ، هر کدام قبرستان مجزّای خود را داشته و دارند . جمعیّت کوچه پشند بیشتر از کوچه بالاست ، کوچه جنان در مرتبه سوم است  برای همین در حمّام عمومی کوچه جنان با کوچه دیگر مشترک بود و در قبرستان با کوچه بالا مشترک است . قبرستانی قدیمی در محلّ آرامگاه ابن­ یمین بود ولی از زمانی که نگارنده به یاد دارد ، مُرده­ های کوچه بالا و جنان در قبرستان کوچه بالا کنار « بقعه سلطان سیّد احمد » دفن می ­شود و مرده­ های کوچه پشند در قبرستانی بیرونِ دروازه کنارِ « مـزار سادات » دفن می شد که حدوداً از سال 1355 به ورودی روستـا ، رو به روی « تپّه شهرستان » منتقل شد . حتّی شهدای جنگ هم به تناسب آنکه از کدام محلّه بوده ­اند در قبرستان همان محلّه دفن شده­ اند . در هر حسینیّه عکس شهدای همان کوچه نصب شده است . حتّی برای کسانی که در تهران یا شهرهای دیگر بوده ­اند قبرِ یادبود در قبرستان محلّ خودشـان درست شده است . گاه اتّفـاق افتاده یک نفر که سـالهـا به سَبَب ازدواج در کوچه ­ای دیگر زندگی می ­کرده ، پس از مرگ در قبرستان آباء و اجدادی ­اش دفن شده است .

باغها و زمینهای کشاورزی هر کوچه در سَمت همان کوچه است حتّی کلاته ­ها ، یعنی کلاته­ های سمت شمال شرقی و شمال تا نیمه از مردم کوچه پشند و از نیمه به بعد تا شمال غربی و غرب روستا از مردم کوچه بالا و جنان است . مواردی که این قاعده در سالهای اخیر شکسته شده باشد ، نادر است .

« مسجد جامع » که مرکز ثِقـل روستا و هر سه کوچه بوده و در آن نماز جمعه و جماعت برگـزار می ­شده ، اکنون بیش از آنکه مسجد و محلّ عبادت باشد جزو « آثار باستانی » است . هر کوچه سعی می ­کند برای خودش ، روحانی مستقلّ و مستقرّ خودش را داشته باشد .

مراکز دولتی امّا فارغ از این کوچه­ هاست ، درمانگاه و مخابرات و مدارس و ... . ما تا وقتی وارد مدرسه نشده بودیم ، می­ توان گفت بچّه ­های کوچه ­های دیگر را ندیده و نمی­ شناختیم ، در مدرسه بود که با هم آشنا می شدیم ، از خرداد که مدرسه تعطیل می ­شد تا مِهر باز همدیگر را نمی ­دیدیم . اینکه یک نفر از یک کوچه برای عزاداری به حسینیّه محلّ دیگر برود نامعمول و غیرمرسوم و خلاف عُرف است ، گویا « تابو » است . اینکه یک شب از یک محلّه دسته عزاداری به محلّه دیگر برود در حکم « مهمان » است .  

آیا مردمان یک کوچه / قلعه مُهاجر بوده ­اند و در « فریومد » رَحل اِقامت افکنده ­اند ؟ شگفتا ! این چه گوناگونی است که اگر به دقّت و ظرافت بنگری مردم این سه کوچه­ در یک روستا از پَسِ سالها هنوز قیافه­ هایشان با هم فرق دارد ، لحنِ کلامشان با هم تفاوت دارد و گاه حتّی واژه ­هایشان با هم یکسان نیست ! اگر یک نفر از مردم کوچه پشند در کوچه باغهای محلّه بالا راه برود و او را نشناسند همانطور که می­ رود گفتگـوی دو نفر را از پُشتِ سر خـواهد شنید که یکی می ­گوید : این کی بود ؟ دیگری می­ گوید : نمی­ دانم ، « کوچه بالایی » نبود به کوچه « پشندَوی­ ها » می ­مانست ! یعنی مانند مردمان کوچه پشند بود . و بر عکس ! 

تفاوت کاربُرد دو واژه و یک معنا در دو کوچه

واژه

کوچه پشند

کوچه بالا

هویج

زردک

گَزر

ارزن

گَوَرس / گاورس

قِناق

چادر شب ( مخصوص علوفه )

چَرشَو

چُمبری / چومبری

داس

بَشوله / علف درو

علف درو

پنهان کردن

دِشو کردن

قایم کردن

خشک کردن

اَلِچ کردن / خشک کردن

خشک کردن

...

...

...

« وَ مِنْ آيَاتِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الأرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوَانِكُمْ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَاتٍ لِلْعَالِمِينَ . »

( و از نشانه ­های او آفرینش آسمانها و زمین و گوناگونی زبانها و رنگهای شماست ، بی ­تردید در این ، برای دانایان نشانه­ هایی وجود دارد . )                        ( روم ، 30 / 22 )

« يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثَى وَ جَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ . » ،                                              ( حُجُرات ، 49 / 13 )

( ای مردم ما شما را از مرد و زنی آفریدیم و شما را شعبه شعبه و قبیله قبیله قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید . بی ­تردید گرامی ­ترینِ شما نزدِ خدا با تقواترینِ شماست . به یقین خدا دانا و آگاه است . )

در روز عاشورا هر کوچه دسته عزاداری و اسباب و لوازم خودش را دارد ؛ نخل ، علامت / صلیب ، بیرقها ، عَلَمها ، بلندگوها ، طبلها ، زنجیرها ، شیپورها ، سنجها و ... .

هر کوچه از حسینیّه خود مراسم را آغاز می ­کند و به سمت « بقعه سلطان سیّد احمد » می ­رود . کوچه بالا همیشه جلودار است ، آنها به بقعه نزدیک ­ترند . این یک قانون نانوشته است ؛ اوّل کوچه بالا ، بعد کوچه جنان و در آخِر کوچه پشند . این ترتیب بر مبنای دوری و نزدیکی به « بقعه سلطان سیّد احمد »  است . کوچه پشند با اینکه دورتر است مراسم خودش را به جای « حسینیّه » از « هیئت ابوالفضل » که در « مُفت­آباد » و دورترین مکان است آغاز می ­کند . 

مشخّصه کوچه پشند کفن­ پوشانی بودند که با دست چپ دستمالهای بسته شده به کمر هم را می­ گرفتند و با دست راست شمشیر خود را با هر بار دمیده شدن در شیپور ، در هوا به رقص در می­ آوردند و کلمه « حسین » را بر زبان می ­آوردند وقتی به جلو بقعه می ­رسیدند بزرگ ­ترها با تیغ و کوچک ­ترها با رنگ ( مِرکُرکُرُم ) جلو سر و پیشانی­شان را سُرخ می­ کردند و با دست بر سر خود می ­زدند که « وای حسین کشته شد ! » ، چند سالی است که این مراسم انجام نمی­ گیرد .

پس باید مشخّصه دیگری داشته باشند . « دیوانگان » ، اینها گروهی ( بیشتر از جوانان ) هستند که یکی در وسط و بقیّه دورش حلقه می­ زنند ، او مطالبی می ­گوید و افـرادِ حلقه پاسخ می ­دهند در حینی که با دستان خود بر سر یا سینه یا پاهای خود می ­زنند ، گاه ایستاده و بیشتر نشسته . بعضی سالها پیشانی ­بند می بنـدند و چند سالی است که لبـاس خود را گِل ­انـدود می ­کنند . ولی کـوچه بالا هم برای خـودش « حلقه دیوانگان » درست کرده است .

 مشخّصه کوچه بالا علامت ( صلیب / جَریده ) بود ولی کوچه­ پشند هم برای خود علامت خریده­ !   

مشخّصه کوچه جنان این است که نوحه ­هایشان را در « بَحر طویل » می ­خوانند و هنگام سینه­ زدن یک بار که دستها را بالا بُرده بر سینه می ­زنند ، 180 درجه برگشته دوباره دستها را بالا بُرده بر سینه فرود می­ آورند البتّه به گونه­ ای است که در هر بار « دو نفر » به « دو نفر » رو به روی هم در می ­آیند .

گویا باز سال 730 هجری است که علاءالدّین محمّد با تنزّل مقام می­ خواهد به وزارت خراسان برگزیده شود و ابن ­یمین برایش می­ سراید :

وزیـر مشرق و مغرب علاء دولت و دین ..... که در فضـایل از اعیـــانِ دهــر شــد ممتـاز

جهـان ­پنـاه وزیــرا ! تویی که بـاز کنـی ..... دری که هست زِ رحمت به رویِ خلق فراز

بگیر مُلـک خـراسـان ولی به استقـلال ..... مَمـــان کـه کـوف شـود همنشیـن بـا بــاز

زِ یُمـن مَـدحِ تـو انــدر زمـانـه ابن­ یمیـن ..... نمـــود در صُحـفِ نظـــم ، آیـتِ اِعـجــــــــاز

دیوان ابن­ یمین فریومدی ، ص 111 ـ 112

اینجا هر کسی بر طبل استقلال خود می­ کوبد . در شیپور خود می ­دمد ، در بلندگوی خود می­ خواند ، سنج خود را می ­زند ، معلوم نیست که « چی » و برای « کی » می ­خوانند ؟ وقتی چندین بلندگو با حدود چهل طبل و سنج و شیپور با صدای زنجیر و سینه­ زنی درهم می ­آمیزد همان افرادی که در نزدیک هستند نمی ­شنوند که گوینده « چه » می ­گوید ؟ هر کدام هم صدایش را بالاتر می­ برد تا شاخص­ تر باشد و گُم نشود ! به قول معروف نمی­ گذارند که صدا به صدا برسد !

موسی و فرعون در هستی توست ..... باید این دو خصم را در خویش جُست

مولوی ، مثنوی ، دفتر سوم

نگارنده چُنین می ­اندیشد که اگر عاشورای سال 61 هجری « حسین بن علی » و « یزیدبن معاویه » با هم در جنگ بودند در پسِ این سالها هر روزِ عاشورا « موسی » و « فرعون » یا « حسین » و « یزید » وجود ما با هم در جنگ ­اند !

از روزگاری که نگارنده به خاطر دارد هر سال « بقعه سلطان سیّد احمد » در روز عاشورا مردم این سه کوچه را با رعایتِ استقلالِ خودشان بر گِرد خویش چَرخانده و برای « شبیه » به جایگاه خاصّی هدایت کرده است . با این همه « تفاوت » برای « شبیه » !

اکنون در وسط این میدان « موسی »  و « فرعون » یا « حسین » و « یزید » وجود ما بیرون آمده ­اند ، خیمه زده اند و امواج درونی ما مثل « نیل » و « فرات » به ساحل می­ خورد !

تا مـاتــم فـرزنـدِ علــی گَشت پدید ..... خون گشت دلِ کسی که این قِصّه شنید

ناهید شکست چَنگ و گیسو ببُرید ..... خـونِ شفــق از دیــده خـــورشیــد چکیـد

دیوان ابن ­یمین ، ص 657

* * * * * * *

پارسال روز عاشورا دوربین در دست ، عکس می ­گرفتم ، امسال روز عاشورا می­ خواهم بروم فرومد ، باز دوربین در دست بگیرم ، می­ خواهم به همه فرومدیهایی که از تهران و مشهد و گرگان و شاهرود و ... آمده­ اند و عکس مرا در وبلاگ دیده ­اند ، خودم را نشان بدهم . نه اینکه خودم را نشان بدهم یعنی همین که مرا ببینند ، عکس وبلاگ برایشان تداعی شود که ؛ آهـا ، پس وبلاگ­ نویس این بوده است . بـا انگشت مرا به هم نشان بدهند ! دستی تکان بدهند ! سری بجنبانند ! لبخندی بزنند ! هنوز عاشورا نشده ، « حسین » و « یزید » وجود من با هم گلاویز شده ­اند ، آهـای ، من روز عاشورا خواهم آمد و با رفتاری « یزیدی و ابلیسی » نشان خواهم داد که چقدر « حسینی » ام ؟!

نامه ای به مصر

لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

اين نامه را « ابن ­يمين فريومدی » از جانب « عَلاءالديّنِ مُحَمَّد وزير » به دربار مصر نوشته است .  

طبق اين متن ؛ کاروانی رهسپار ديار مصر بوده ، « عَلاءالديّنِ مُحَمَّد وزير » اين نامه را به دربار مصر نوشته و گفته مشتاق زيارت آن سلطان امنيّت ­گُستر است گویا می­ خواسته با نوشتنِ اين نامه در ترفيه حال افراد کاروان و امنيّت آنها ، نظرِ سلطان مصر را جلب نماید .

نامه ­ای به مصر

مِن : إنشاءِ أفضَلِ المُتَقََدِّمينَ وَأكمَلِ المُتَأَخِّرينَ فَخرِ المِلَّةِ وَالدّينِ أميرِ مَحمودِ بنِ يَمينٍ المُستَوفَی الفَريُومَديِّ

عَن : لِسانِ الصّاحِبِ المُعظَّمِ وَالدُّستُورِ المُكرَّمِ خواجَه عَلاءِ الديّنِ مُحَمَّدٍ

إلی :  حَضرَةِ سُلطانِ مِصرَ أنارَ اللهُ بُرهانَهُ .

سَلامُ اللهِ مَا تلَی المَثانِيَ ................ وَما اَصطَحَبَ المَثالِثَ وَالمَثانيَ

عَلی أكنافِ حَضرَةِ الرَّفيعَةِ وَأرجاءِ السّدةِ المَنيعَةِ، الّتي هِيَ مَجمَعُ السَّعاداتِ السَّماوِيَّةِ وَمَرجَعُ الكَراماتِ الاِلهيَّةِ أعنِي جنابَ حَضرَةِ سُلطانِ سلاطينِ العالَمِ، مَولَی ملوكِ العَرَبِ وَالعَجَمِ، باسِطِ الأمنِ وَالأمانِ، ناشِرِ العَدلِ وَالإحسانِ عَلَی كافَّةِ  نَوعِ الإنسانِ، ناصِبِ راياتِ الجودِ وَالإنصافِ، ناسِخِ آياتِ الجَورِ وَالاِعتِسافِ، ظِلِّ اللهِ فِي الأرَضينَ، خَليفَةِ الخالِقِ عَلَی الخَلائِقِ أجمَعينَ، ناصِرِ الحَقِّ وَالمِلّةِ وَالدّينِ، قامِعِ الكفَرَةِ وَالمُتَمَرّدينَ، مَدَّ اللهُ سُرادِقاتِ جَلالِهِ عَلی قمّةِ الجَوزاءِ وَأعانَهُ عَلی رَفعِ  الأولِياءِ وَخفضِ الأعداءِ بِالنَّبِيِّ وَآلِهِ مَا تَلَألَأَ القَفرَ بِآلِهِ .

أمّا بَعدُ؛ فَإنَّ أقَلَّ عَبيدِهِ المُباهِي بِعُبودِيَّتِهِ يَستَدعِي عَنِ الحَضرَةِ الرّبوبِيَّةِ سَعادَةَ لثمِ تُرابِ سُدّتِهِ الشَّريفَةِ وَالمُثُولَ بَينَ يدَيْ حَضرَتِهِ المَنيفَةِ، وَالاِنخِراطِ في سِلك حَواشيهِ وَخِدَمِهِ وَاِفتِراشِ ديباجَتِهِ تَحتَ قَدَمِهِ . وَلكن تَجري الرّياحُ بِما لا تَشتَهي السُّفُنُ.

هذا وَلَمّا تَوَجَّهتْ الرّكائبُ جَنابَهِ، اَلّذي هُوَ مَديَنُ المَآرِبِ، أوجَبُ داعيَ الإخلاصِ إظهارُ الاِختِصاصِ بِتِلك الحَضرَةِ المَيمونَةِ التي هِيَ مِنَ الحَوادِثِ مَناصٍ، فَأَرسَلتُ هذه الضّراعةَ في صُحبَتِهِم وَأدخَلتُها في جُملَتِهِم وَأَقولُ ظاعِناً وَمُقيماً : « ... يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً . » ، ( نساء ، 4 / ٧٣ )

وَأسأَلُ اللهَ خالِقَ العِبادِ دَوامَ دَولَتِهِ القاهِرَةِ إلى يومِ المَعادِ وَأنّ دُعاءَ المُخلَصينَ مُجابٌ . وَالسَّلامُ . 

[ فرائد غیاثی ( 1 ) ، جلال­الدّین یوسف اهل ، به كوشش دكتر حشمت مؤیّد ، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ، ص 171 ـ 172 ]

* * * * * * * * * * *

از : نوشته بهترین متقدّمان و کامل ­ترین متأخّران ، افتخار دین و آیین أمير مَحمود بن يَمين المُستَوفی الفَريُومَدي

از جانب : شخص  والا مقام ، خواجه عَلاءالدّينِ مُحَمَّد

به : جناب سُلطان مِصر ـ  که خداوند دلیل و برهانشان را روشن کند . ـ ( برمقاماتشان بیافزاید . )

درود خداوند [ بر او باد] مادامی که المَثانِيَ  [ قرآن ] مي­ خواند . [ « وَ لَقَدْ آتَيْنَاكَ سَبْعًا مِنَ الْمَثَانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ . » ، ( حجر ، 15 / ٨٧ ) « اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتَابًا مُتَشَابِهًا مَثَانِيَ ... . » ، ( زُمر ، 39 / ٢٣ ) ]

و مادامی که « سه » و « دو » مصاحب می ­شوند . [ یعنی دائماً ، چون همیشه عدد « سه » بعد از عدد « دو » می ­آید .]

بر آستان مقام والا و بارگاه رفيع که محلّ جمع شدن خوشبختی ­های آسمانی و مرجع کرامات الهی است ؛ یعنی جناب حضرت سلطان سلطانهای جهان ، سَرور پادشاهان عَرَب و عَجَم ، گُستراننده امنیّت و آرامش، پخش­ کننده عدالت و احسان برتمامی انسانها ، حامل پرچم­های بخشش و انصاف ، نسخ­ کننده آیات ستم و انحراف ، سایه  خداوند در زمین­ ، خلیفه آفریدگار بر تمام مخلوقات ، یاری دهنده حقّ و دین و آیین ، از بین­ بَرنده کافران و سرکشان به حقّ پیامبر (ص) و خاندان ایشان (ع) ، مادامی که بیابانهای خشک به بَرَکت خاندان ایشان می ­درخشد [ آبادان است ] ، سَراپرده ­های بزرگی ­اش را بر بالاترین مکان بگُستراند و به وی در بالابردن [ مقام ] اولیاء و پایین آوردن [ مَنزلت ] دشمنان یاری دهد .

امّا بَعد ؛ پس کم­ ترین بندگان او که به بندگی ­اش افتخار می ­کند ، از والاحضرت درخواست سعادتِ بوسیدنِ خاکِ آستانِ شریف ، و حاضر شدن در مقابلِ آن والا مقام و قرار گرفتن در ضمن خِدَم و حَشَم وی و پهـن­ کـردنِ فـرشِ دیباجه ­اش در زیر پاهای ایشان را دارد . ولی بـادها مطابق خواسته کَشتی ­ها نمی­ وزند . ( = اوضاع همیشه وفق مُراد نیست . )

این در حالی است که چون سواران به سوی آن مقام حَرَکت کردند ـ که وی مقصد و خواستگاه [ همه ] است ـ پس انگیزه اخلاص مستلزم آن بود که اختصاص داشتن به آن بارگاه مبارک ـ که پنـاهگاه [ رهایی از ] حوادث است . ـ  اظهار شود . پس من این اظهار خُضوع را به همراه آنان فرستادم و در حالت کوچ و اقامت می­ گویم : « ... يَا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً. » ، ( نساء ، 4 / ٧٣ ) ( ای کاش من با آنها بودم تا به کامیابی بزرگی دست می ­یافتم . )

و از خداوند آفریننده بندگان ، درخواست می­ کنم که حکومت پیروز ایشان را تا روز قیامت مستدام بدارد که دعای مخلَصان ، مُستجاب است . وَالسَّلامُ

* * * * * * * * * * *

محمّد محمّد یونُس ، دیوان ابن­ یمین فریومدی را در دو مُجَلّد به زبان عربی ترجمه کرده ، مُجَلّد اوّل آن در سال 2006 میلادی و مُجَلّد دوم آن در سال 2008 میلادی در مصر ـ قاهره منتشر شده است .

  * * * * * * * * * * *

یک « کاروان » آماده سفر بوده ، یک « نامه » نوشته شده تا با خود ببرند .

برای باز نشر آن ، یک « کاروان » باید همداستان شوند تا آن « نامه » آماده شود !

ـ  « جلال  الـدّین یوسف اهل » که « فرائد غیاثی » را جمع ­آوری کرده ،

ـ « دكتر حشمت مؤیّد »که به کوشش او « فرائد غیاثی » آماده و به نشر« بنیاد فرهنگ ایران » سپرده شده ،

ـ « کتابخانه آستان ­قدس » که برای اسکن و عکس­برداری از کتابها همکاری کرده ،

ـ « دکتر علی ضیغمی ( فرومدی ) » استادیار دانشگاه سمنان که در آماده شدن این متن سهیم بوده ،

ـ « آقای رضا رجب­ زاده » نویسنده و مترجم بزرگوار که نکته­ سنجی ­های خود را بیان داشته ،

ـ « محمّد محمّد یونُس » که « دیوان ابن ­یمین فریومدی » را به عربی ترجمه کرده است .

ـ « خطّه فریومد / فرومد » و ... . 

با معلّمان فرومد

لطفاً نسخه مصوّر و pdf این متن را از اینجا دریافت کنید . 

                             با معلّمان فرومد                           

مرغ نَر

آقای محمّدیوسف شهنما مدیر مدرسه راهنمایی فرومد ، معلّممان هم بود ، یک روز در کلاس درس عربی گفت : در زبان عربی ؛

به گاو ماده می­ گویند : بَقَرة                  

به گاو نَر می ­گویند : ثَور

به شُتُر ماده می­ گویند : ناقة                 

به شتر نَر می­ گویند : اِبِل 

به مرغ می­ گویند : دَجّاجَة                     

به خروس می­ گویند : دیک

یکمرتبه دانش ­آموز احمد ... گفت : آقا به مرغ نَر چی می ­گن ؟!

کبریت سوخته

در کلاس آقای زالـویی داشتم از روی متنِ کتـاب می­خواندم . یکمرتبه احسـاس کردم چند نفـر از دانش­آموزان همداستانی کردند و سر و صدا راه انداختند که آقـا این خـوب نمی­ خواند ، ما بخوانیم . آقای زالویی در همان حیص و بیص به من گفت : « بَسِه » و به دیگری گفت : « بخوان » ، بچّه­ ها خوشحال از اینکه موفّق شده­ اند .

    با ناراحتی آمدم دفتر به آقای شهنما گفتم : مگر من چطوری می­ خوانم ؟ چرا معلّم به حرف بچّه­ ها کرده؟ آقای زالویی گفت : من به حرف بچّه ­ها نکردم . گفتم : اگر به حرف بچّه­ ها نکردی باید می ­گذاشتی من مقداری دیگر بخوانم ، بعد می ­­گفتی : « دیگری بخواند » ، نه اینکه همزمان با اعتراضِ بچّه ­ها به من بگویی :  « نخوان » و به دیگری بگویی : « بخوان » .

    زنگِ کلاس نواخته شد و بچّه ­ها همه دوباره به کلاس رفتند . من به اعتراض به کلاس نرفتم ، گفتم : من سر کلاس چُنین معلّمی نمی­ روم .

( ایستاده از راست :  مهدی یاقوتیان ، آقای حسین یاوری / مستخدم مدرسه ، آقای محمّد قربانی / مسئول پستخانه فرومد ،نشسته از راست :  مرحوم عباسعلی احمدی / دبیر علوم ، آقای محمّدیوسف شهنما / مدیر مدرسه راهنمایی ، مرحوم مصطفی برزگر / دبیر زبان انگلیسی )

جلو درب راهرو مدرسه ایستاده بودم ، آقای مصطفی برزگر معلّم زبان انگلیسی آمد ، گفت : این طوری که خوب نیست ، اینجا بیکار ایستاده ­ای ، لااقل برو واسه معلّما یک چایی درست کُن . بعد دستش را جلو آورد و یک قوطی کبریت به من داد و گفت : برو سماور را روشن کن . رفتم آبدارخانه ، سماور را روشن کنم . دیدم این قوطی پُر چوب کبریت سوخته است ! رفتم دفتر یک کبریتی پیدا کردم و سماور را روشن کردم و آمدم آن کبریت آقای برزگر را به ایشان پس دادم و هیچی به روی خودم نیاوردم . او هم گفت : روشن کردی ؟ گفتم : بله ، او هم هیچی به روی خودش نیاورد .  

به همین سادگی

من در ردیف جلو کلاس ، در میز اوّل نشسته بودم  ، مرحوم مصطفی برزگر سرش را آورد دمِ گوشم ، گفت : ما در شاهرود در خانه ­مان یک اُتاق بزرگ داریم ، اگر یک وقت بیایی شاهرود ، تو را می­ برم در همان اُتاقِ بزرگ ، زندانی می ­کنم . از قضا تابستانی برای کار به شاهرود رفته بودم ، رفتم جلو داروخانه­ ای در مهدی ­آباد ، آقای برزگر را پیدا کردم ، مقداری صحبت کردیم ، بعد گفت : برویم خانه . گفتم : نه . اصرار کرد . گفتم : نه . گفت : حالا بشین بریم ببینیم چه کار می­ کنیم . من بر تَرکِ موتور هوندایش نشستم . به محض اینکه وارد کوچه کسائیان شد خودم را از موتور انداختم و پخشِ زمین شدم ! آقای برزگر تعجّب کرده بود که من چرا خودم را از موتور انداختم ؟! گفتم : آقا من که گفتم : خونه نمی یام !!

سخنرانی

آقای شهنما به اینکه دانش ­آموزان سخنرانی کنند اهمّیّت می­ داد به محتوای آن هم چندان کاری نداشت . هدف او این بود که دانش­ آموزان به این توانایی برسند که در جمع حرف بزنند و جُرأت و مهارت پیدا  کنند . این بود که وقتی بچّه ­ها سخنرانی داشتند ، برنامه صبحگاهی ، طولانی هم که می­ شد ، مشکلی نداشت . مشکل آن بود که بچّه­ ها اینها را عملی یاد نگیرند . من بارها برای سخنرانی روی سکّو رفته بودم و به عنوان دانش ­آموز کلاس دوم راهنمایی برای دانش ­آموزان مدرسه سخنرانی کرده بودم . ( یعنی ؛  برای کلاس اوّل ، دوم و سوم حسابش را بکنید ، حدود هشتاد ، نود نفر دانش ­آموز ، به اضافه چند نفر از معلّمان که گاهی پای صحبت ما می ­ایستادند . ) من یک روز دو موضوع سخنرانی را با هم داشتم ، یکی در باره وحدت بود ، داستان چوبها را در کیهان بچّه ­ها خوانده بودم و برای بچّه­ ها تازگی داشت حتّی برای خودم ، که وقتی چوبها تَک­تَک باشند زود شکسته می­ شوند امّا با هم که باشند شکسته نمی ­شوند . یکی هم در مورد شهید آیت الله مدرّس ، زندگی ­اش را برای بچّه­ ها گفتم . به اینجا رسیدم که زَهر در چای ریخته ، به او خوراندند و عَبایش را ، نه ببخشید قَبایش را ، نه عَبایش را ، قَبایش ، عَبایش ، ... ( یادم نیست آقای سیّد احمد هاشمیانپور بود یا آقای علی ­اکبر معینی از دانش ­آموزان کلاس سوم بودند ، با صدای غرّایی گفت :  تکبیر . بچّه ­ها تکبیر گفتند ، امّا من باز یادم نیامد . )  بالاخره یادم نیست که آخرش گفتم : عَبایش را ، یا قَبایش را در گردن او انداختند و او را خفه کردند و سخنرانی را تمام کردم . وقتی از جایگاه آمدم   پایین و در صفّ ایستادم ، تازه یادم آمد که آن عِمامه­ اش بوده که به دور گردنش پیچانده بودند !

    یک روز برای مراسم 13 آبان که روز دانش ­آموز بود . آقای شهنما اعلام کرد : دانش­ آموزانی که دوست دارند در جمع والدین سخنرانی کنند ، ثبت نام کنند . 8 نفر از دانش ­آموزان اعلام آمادگی کردند و هر 8 نفر آن روز سخنرانی کردند ، چه کیفی داشت سخنرانی برای پدر ، مادرها . من البتّه به خودم جرأت ندادم که صحبت کنم برای همین اعلام آمادگی نکردم ، ترس از جمع که بود امّا گویا نداشتن موضوع سخنرانی هم این ترس را تشدید می­ کرد .

با آقای شهنما 25 / 2 / 1377 ـ شاهرود

امّا یک روز از من دعوت شد ، بله از خودِ من ، از خودِ خودِ من دعوت شد که بروم سخنرانی کنم و  حالا بگو کی دعوت کرد و برای کجا ؟ خدمتتان می­ گویم : بله ، آقای محمّداسماعیل جلال یا آقای پهلوان / مهدی زاده مدیر مدرسه ابتدایی بیت المقدس فرومد از من دعوت کرد که بروم برای دانش ­آموزان مدرسه ابتدایی سخنرانی کنم و چیزی به آنها یاد بدهم ، به هر حال من دانش ­آموز راهنمایی بودم چیزهایی می دانستم که بچّه­ های ابتدایی نمی دانستند ، آن روز صیح ، من آقای شهنما را در جریان قرار دادم که باید برای سخنرانی به مدرسه ابتدایی بروم ، و حتماً آقای شهنما به من گفته بود : برو مهدی ، برو . یا نه ؛ مثل اینکه آقای شهنما مرا از صف برنامه صبحگاهی صدا زد و گفت : مهدی ، مثل اینکه مدیر مدرسه ابتدایی از شما دعوت کرده که بروی برای دانش­ آموزان ابتدایی سخنرانی کنی ؟ گفتم : بله آقا . گفت : پس بیا برو که دیر نشود . فاصله مدرسه راهنمایی حکمت که بعدها دبیرستان ابن­ یمین شد تا مدرسه ابتدایی بیت المقدس ، حدود 100متر بود . ( البته از این صف مدرسه تا آن صف مدرسه ) فکرش را بکنید ، 100 متر ، یعنی ؛ آن روز که من برای سخنرانی می­رفتم و با صلابت گام برمی­ داشتم ، آن قطعه زمین به اندازه حدوداً 300 گام من که روی ­اش راه رفتم ، احساس می ­کرد که « کسی » دارد روی­ اش گام بر می ­دارد ، گر چه آن مسیر ، محلّ رفت و آمد همیشگی من به مدرسه بود ولی کسی چه می ­داند که آن چه حالی بود و چرا اکنون که آن خاطره را می ­نویسم ، پرده ­ای از اشک جلو چشمانم را گرفته ، و اگر آنها آموزش بود ، پس من و ما در این مدّت چه کردیم ؟! از محتوای صحبتهایی که گفته ­ام یادم نیست امّا یادم هست که من سخنرانی کردم . وقتی به خانه آمدم به مادرم گفتم که از من دعوت کردند که بروم برای بچّه­ های ابتدایی سخنرانی کنم و من رفتم برایشان سخنرانی کردم . حتّی با عبّاس ... هم در این مورد با هم صحبت کردیم ، چون از او هم ، همین طور دعوت کرده بودند ، ما به همدیگر گفتیم که در آن سخنرانی چه مطالبی برای بچّه ­های ابتدایی گفته ­ایم .

    بی­ جهت نیست که اگر از من بپرسند : بهترین معلّمان تو در دوران تحصیل چه کسانی بودند ؟

    می ­گویم : آقای محمّدیوسف شهنما در دوره راهنمایی و مرحوم استاد علی ­اکبر غفاری در دوره کارشناسی  ارشد که روش داشتند و عاقل بودند و از همه مهمّ­ تر سرشار از خوبی و انسانیّت بودند .   

    در مهر و آبان 1387 که دوره ضمن خدمت برای درس قرآن سوم ابتدایی برگزار شده بود ، از   معلّمان می خواستم که پایِ تخته بیایند و تدریس یک درس را در جمع عملاً انجام دهند ، گاهی که در بعضی کلاسها برای بعضی از معلّمان تدریس عملی یا آمدن پایِ تخته دشوار بود ، همین خاطره را بازگو می­ کردم و می ­گفتم که ؛ من آن روز که به سمت مدرسه ابتدایی گام برمی ­داشتم ، احساس می­ کردم ، کسی هستم ، بعد با خنده می ­گفتم : اگر شما هم احساس می­ کنید که کسی هستید ، بیایید و در جمع همکاران خودتان ، تدریس را انجام دهید . با این داستان آن فضای قبلی شکسته می­ شد و استارت کار زده می ­شد ، چون چند نفر اعلام آمادگی می ­کردند و دیگران هم جرأت می ­یافتند .                                                                                                  

حَسَنـعلی

آقای ذوالفقاری به عنوان معلّم دوره ابتدایی آمده بود فرومد ، می­ گفت : روز اوّلی که آمده بودم فرومد ، خانه ­ای گرفتم و تمیز کردم ، وسایلم را گذاشتم . با خودم گفتم : بعد از این جارو کردن خانه ، خوب است بروم یک دوش بگیرم . پرسیدم که ؛ حمّام کجاست ؟ حمّامی کیست ؟ حمّام را نشان دادند و گفتند : مسئول حمّام هم حَسَنـعلی است . ( آقای حَسَنـعلی غلامی ، حمّامی وقت بود . )

بعد از حمّام احساس کردم یک چایی می ­چَسبد ، پرسیدم : نفت کجا هست ؟ شعبه نفت را نشانم دادند و گفتند : اگر بخواهی نفت بگیری ، الآن حَسَنـعلی هست . ( آقای حَسَنـعلی رضایت ، مسئول شعبه نفت بود . )

بعد با خودم گفتم : بهتر است برای مادرم یک نامه ­ای بنویسم و بگویم که محلّ کارم کجاست . سراغ پُستخانه را گرفتم . نشانم دادند و گفتند که حَسَنـعلی چه وقتهایی در پُستخانه هست یا نامه­ ها را از صندوقهای پُست جمع می ­کند . ( آقای حَسَنـعلی منجّمی پُستچی بود . )

بعد احساس کردم که فرومدیها همه اسمشان حَسَنـعلی است ، و اسم هر کسی را که نمی ­دانستیم می­ گفتیم : حَسَنـعلی .

تابستان 1385 رفته بودیم مهدی ­شهر سمنان ، بعد از سالها ایشان را دیدم . در یکی از میادین شهر مغازه لوازم التحریر داشت و ... ، مرا بُرد در اتاقکی پشت بام خانه ­اش ، یک سری برگه­ هایی را نشانم داد و با خنده گفت : نگاه کن مهدی ، من آن ذوالفقاری قبل نیستم ، من دارم کتاب می ­نویسم !

گفتم : یکی رفته مغازه لوازم ­التحریر و یک عدد کُره جغرافیایی خریده ، هفته بعد باز به همانجا مراجعه کرده و خواسته که مقداری خودکار و دفتر و ... بخرد .

فروشنده می ­گوید : آشنا به نظر می­ رسی ، شما را کجا دیده­ ام ؟

می ­گوید : من هفته قبل آمدم و از شما یک کُره خریدم ، چطور فراموش کرده­ ای ؟

فروشنده می­ گوید : آها یادم آمد ، تو همان کره خر قبلی هستی !

بعد گفتم : فکر می­ کنم ؛  شما هم همان کره خر قبلی باشی !

آقای ذوالفقاری رو به یکی از پسرهایش که پهلویش بود کرد و خیلی با هم خندیدند .

29 / 2 / 1389

با جلال

برای کار اداری به سمنان رفته بودم آقای محمّداسماعیل جلال در اداره کلّ آموزش و پرورش سمنان کار می ­کرد ، قرار شد ظهر برای ناهار با هم برویم بیرون غذا بخوریم ، موقعه حساب کردنِ هزینه ­اش نگذاشت من حساب کنم ، خودش حساب کرد . یک ماه دیگر هم همین قصّه اتّفاق افتاد باز گفت : برویم بیرون با هم ناهار بخوریم .

گفتم : بِشَرطِها و شُروطِها !

با خنده و انگشت اشاره گفت : وَ اَنَا مِن شُروطِها !

با آقای جلال 26 / 2 / 1377 ـ سمنان

پوربهاء جامی

لطفاً نسخه pdf این متن را از اینجا دریافت کنید .

در زلزله سال 666 « شادیاخ / نیشابور » خراب شده و « وجيه­ الدّين زنگى فريومدى » آن را به سال 669 ساخته است . پوربهاى جامى بدان سبب « وجيه­ الدّين زنگى فريومدى » را مدح گفته ، « ابن­ یمین فریومدی » نیز قصیده ­ای در وصف « شادیاخ / نیشابور » سروده است .  

پوربهاى جامى

دکتر ذبيح­ الله صفا

ملك ­الشّعرا تاج ­الدّين بن بهاءالدّين جامى معروف به « ابن بهاء » و متخلّص به « پوربهاء » و احياناً « بهاء » از شاعران متوسّط قرن هفتم هجرى و معاصر با اوايل عهد ايلخانان مغول است . مولد او جام بود و بنابر آنچه از قول تقى ­الدّين كاشى و دولتشاه‏ سمرقندى و ديگر نويسندگان احوال او مستفاد مى‏ شود « آباء و اجداد وى قُضات و اهل علم بوده‏ اند و مدّتها قضاء ولايت جام به ايشان تعلّق داشته و چون او مردى ظريف و خوش‏ طبع بوده منصب موروثى را از دست گذاشته دايم الاوقات با شُعرا و ظُرفا مخالطت نمود . »

... پوربهاء در آغاز كار خود در خراسان به سر مى ‏برد و بيشتر در هرات متعهّد خدمت و در عداد حواشى و اطرافيان خواجه عزّالدّين طاهر فريومدى و پسرش خواجه وجيه­ الدّين زنگى فريومدى وزير و مستوفى خراسان ، بود و آن دو را مدح مى ‏گفت و مدايح اين پدر و پسر هر دو در ديوان پوربها ديده مى‏ شود و اينكه تذكره ‏نويسان او را فقط مختصّ به درگاه خواجه وجيه­ الدّين زنگى دانسته اند باطل است . خواجه عزّالدّين طاهر از عهد امير ارغون آقا به بعد در كارهاى ديوانى خراسان بود و در عهد اباقا خان بن هلاگو ( 663 - 680 ه ) وزارت خراسان را بر عهده او گذاردند و اين منصب بعد از او به پسرش‏ وجيه ­الدّين رسيد و اين وجيه ­الدّين با آنكه ارغون بن اباقا را در ايّامى كه آماده جنگ با عمّ خود سلطان احمد تگودار بن هولاگو ( 680 - 683 ه ) مى ‏شد ، به نقدينه كثير و مال فراوان مساعدت كرده ، و در سال 683 كه براى جنگ با سلطان احمد تگودار از خراسان بيرون مى ‏رفت در ركاب وى عازم عراق و آذربايجان گرديده بود ، در سال 685 هجرى به فرمان آن ايلخان سفّاك به قتل رسيد ... .

بنابر قول تذكره ‏نويسان پوربهاء هنگام عزيمت وجيه ­الدّين زنگى در ركاب ارغون ، يعنى به سال 683 ، همراه او از خراسان به تبريز رفت . اين قول مشهور است ولى گفتار صواب نيست زيرا در اشعار پوربها ... چند بار اشاراتى داير بر اقامت ممتدّ او در خدمت خواجه بهاء الدّين محمّد بن شمس الدّين محمّد جوينى و علاءالدّين عطامَلِك جوينى ، مى ‏يابيم و حال آنكه اگر او در سال 683 به مركز دولت ايلخانان رفته باشد ، در همان سال شاهد قتل خواجه شمس الدّين صاحب ديوان و نكبت خاندان او بود و ضمناً يك سال پيش از آن يعنى در سال 682 ( شنبه چهارم ذى­ الحجه ) از وفات خواجه علاء­الدّين عطامَلِك جوينى اطّلاع داشت ، پس چگونه مى ‏توانست مدّتى در خدمت آنان مانده باشد ، و چُنانكه مى‏دانيم خواجه بهاء الدّين پسر خواجه شمس الدّين صاحب ديوان هم چند سالى پيش از قتل پدرش يعنى در سال 678 وفات يافته بود . پس تصوّر اينكه پوربهاء همراه خواجه وجيه­ الدّين زنگى در آغاز عهد ارغون به تبريز رفته خطاست و او مسلّماً بعد از آنكه مدّتى در خدمت عزّ­الدّين طاهر فريومدى و پسرش وجيه­ الدّين زنگى زيست راه عراقين و آذربايجان در پيش گرفت و مدّتى مديد در آن نواحى به سر بُرد و در شمار مدّاحان رجال دربار ايلخانان ، خاصّه خواجه شمس­ الدّين محمّد صاحبديوان و پسرش بهاء­الدّين محمّد و برادرش علاء­الدّين عطامَلِك درآمد .

در ميان ممدوحان پوربهاء غير از عزّالدّين و وجيه ­الدّين فريومدى و رجال خاندان جوينى كسان ديگرى مانند اباقا خان و خواجه نصيرالدّين طوسى ، و صاحب شرف ­الدين قانچى ، و صاحب معين­ الدّين ، و ملك قتلغشاه بن على ملك را مى‏ يابيم ... .

از جمله حوادثى كه در ديوان پوربهاى جامى بدان بازمى ‏خوريم داستان زلزله سخت نيشابور است به سال 666 هجرى و ويرانى نيشابور و تجديد بناى آن به امر اباقا به دست وزير خراسان يعنى وجيه الدّين زنگى ابن عزّالدّين طاهر مستوفى در سال 669 . اشاره به اين واقعه را در يكى از قصايد پوربهاء كه در مدح خواجه وجيه ­الدّين زنگى ساخته است ملاحظه مى ‏كنيم . فصيح خوافى در كتاب خود ضمن اشاره به واقعه مذكور اشعار پوربهاء را نيز درباره ويرانى نيشابور و تجديد بناى آن نقل كرده است ... .

فصيح خوافى در حوادث سال 669 هجرت مى ‏نويسد : حكم فرمودن ابقا خان كه خواجه وجيه الدّين زنگى بن خواجه عزّالدّين طاهر فريومدى نيشابور را كه از زلزله خراب شده بود آبادان سازد و شهرى از نو بنا سازد و پوربهاء جامى از قصيده ‏اى كه در زلزله نيشابور گفته چند بيت كه مناسب اين مقام است ثبت افتاد :

چـو كُهنـه بـود و قـديمـى بنــاء نيشــــابــور ــــــــــــــــ نهــاد روى ســوى او خــرابـى از هــرجــا

خــداى خـواست كه بـازش ز نـو بنـا سازند ــــــــــــــــ به عهـــد دولـت نـوشيــــروان عهــد ابقــا

خـدايگــان جهــــــان پـادشـــاه روى زميـــن ــــــــــــــــ جهـانگشـاى عـدو بنـد شـاه شهــرگشـا

به سال ششصد و شصت و نُه اتّفاق افتاد ــــــــــــــــ بنـــــا نهــادن ايـن شهـــر شهـــره زيبــــا

اواخـر رمضــان آفـتـــاب و زُهـــــره به ثَـــور ــــــــــــــــ قَمَـر به حـوت و عطـارد نشسته در جـــوزا

بنـا نهـــادن شهــــر نُـــوَت مبــــارك بـــــاد ــــــــــــــــ به عهـــد دولـت تـو شهــر بـاد هـر صحــرا

به دولت تو نشـــابور كُهنـــه ، نـو شد بــاز ــــــــــــــــ به ســان پيـر خـرف گشته كـو شـود بُـرنـا

سه چيـــز بـاد و بمـانـاد هـر سه تا به اَبَـد ــــــــــــــــ بقـاء خواجه ، دگــر شهــر و شعـر پـوربهــا

تاريخ وفات پوربهاء را تقى ­الدّين كاشانى « در اواخر زمان سلطان ابوسعيد بهادر و در سنه 732 » دانسته است ... .

[ تاريخ ادبيات در ايران ، ذبيح­ الله صفا ، انتشارات فردوس‏ ، مجلّد‏ 3 ، بخش 1 ، ص 660 تا 666 ]

* * * * * * * * * * *

 غیر از وجیه ­الدّین‌ زنگی ابن عز­الدّین طاهر فریومدی که در سال 685 به حکم ارغون کشته‌ شده یک وجیه­ الدّین زنگی دیگری هم بوده که در سال 719 فوت کرده است .

وفـات صـاحب اعظـم وجیـه دین زنگـی ــــــــــــــــ که چـــرخ پیــر نبیند چـو او جــــــوان دگــر

به سـال هفتصـد و نـوزده بُد از هجـرت ــــــــــــــــ شب دوشنبه و بیست و سوم زِ ماه صفـر

دیوان ابن­ یمین ، ص 569

* * * * * * * * * * *

در تعریف شادیاخ

یـاربّ ایـن بـاغ اِرَم یا شــادیــاخ خُـــــــرّم است ؟!

یاربّ اصطرخ است این یا چشمه­ سار زمزم است ؟!

عکـس شــاخِ یـاسمیـن بـر آب اصطــرخـش ببیـن

راست گویی اطلسی نیکو به گـوهـر مُعلَـم است

هــر نسیمـی کـه از ریـــاض راحـت افـــزایـش وَزَد

چون دَمِ جانبخش روح ­الله ( مسیـح مریم ) است

هــر گُلـی که از آب و خـــاک اوش بـاشـد پـرورش

خستگــان صـدمت گــردونِ دون را مَـرهــم است

کــار دل در خــاک او چون روح در تن مُضمَــر است

چون فَرَح در می در آبش راحت جان مُدغم است

دیــده از دیـدار او روشـن چــو گیتـــی ز آفتــــــاب

دل زِ نُـزهَتگـاه او چـون جـان زِ دانش خُــرّم است

شـایـد ار بینــا و گـویــــــا گـــردد از آب و هـــواش

نرگس ار چندانکه اُفتاده­ است و سوسن اَبکَم است

چون دَمِ عیسی نسیمش جانفزا از بهرِ چیست ؟

گر نه بوی خلق تاج مُلک و دینش همـدم است !

آن کـه گـردون گـرچـه دارد بر جهــانـی ســــروری

بر در او حلقه ­وَش قـدّش به خدمت محکـم است

تا اَبَــد عشــرت کُنــان بـــادا بـه کــاخ شـــادیـــاخ

همـدمش ابن ­یمین الحـقّ حـریفـی مَحـرم است

دور بــــاد از ســـاحتـش بـــادِ خـــــزانِ حــادثـــات

تـا هُمـایـون بُقعـه در نُـزهَـت بهـــار عــالَــم است

دیوان ابن­ یمین ، ص 43

فیلم ـ مسجد جامع فریومد

لطفاً فیلم ـ مسجد جامع فریومد / فرومد را از اینجا دریافت کنید .

این فیلم از لوح فشرده­ای که « اداره کلّ میراث فرهنگی و گردشگری استان سمنان » تهیّه کرده گرفته شده است و با نرم افزار Media  Player یا KMPlayer باز  می­شود .

 

به پیشنهاد یکی از دوستان  ،

امکان قطع کردن صدای موزیک متن 

در انتهای صفحه وب فراهم شده است .