فریومد / فرومد چه چیز نیست ؟! (2 )
لطفاً نسخه pdf این متن را با نقشه مورد بحث از اینجا دریافت کنید .
فریومد / فرومد چه چیز نیست ؟! (2 )
گفته شد که نگارنده ضمن تحقیق در باره فریومد / فرومد به این نکته پی بُرد که بعضی مطالبِ نوشته شده در باره فریومد / فرومد ، نادرست و بی اعتبار است ، مطالبی که بعضاً در کُتُبِ منبع ( مثل ؛ لغتنامه ها ) یا کتبِ درسی و دانشگاهی آمده ، علّتِ آن هم عواملِ مختلف بوده ، در جایی که تحقیقِ میدانی لازم بوده ، کتابخانه ای عمل شده و به جایِ مراجعه حضوری به مکان ، به کتاب بَسَنده شده ، گاهی احساس ، غلبه کرده ، گاهی هر دو دخیل بوده ، گاهی بی دقّتی بوده است و ... .
در مقاله شماره 29 « فریومد / فرومد چه چیز نیست ؟! (1 ) » به تاریخ سه شنبه 14 / 6 / 1391 گفته شد که « فرومد » بین راه سبزوار و نیشابور نیست ! اکنون به این نکته پرداخته می شود که ؛
« بحرآباد » در « سمنان » نیست ، در سمت شمال فریومد و از توابع جوین است .
در کتاب « قیام شیعی سربداران ، یعقوب آژند ، نشر گستره ، چاپ اوّل ، 1363 ، ص 74 » آمده است : « ... شیخ خلیفه ... به سمنان نزد ... شیخ رکن الدّین علاءالدّوله سمنانی ... رفت ... شیخ خلیفه را دیگر مجال توقّف در محضر شیخ رکن الدّین علاءالدّوله سمنانی نبوده ، لذا به محضر خواجه غیاث الدّین هبة الله حَمَوی در بحرآباد می شتابد . شیخ خلیفه در بحرآباد نیز به خواسته اش نمی رسد ، از این رو به سبزوار مأمن شیعیان اثنی عشری می کوچد و در مسجد جامع شهر مقیم می شود . » [ در خصوص مسیر هجرت شیخ خلیفه نگاه کنید به نقشه شماره 2 ]
این نقشه در صفحه 335 کتاب مذکور درج شده است .

( آمل ، سمنان ، بحرآباد ، دامغان ، فریومد ، سبزوار )
یعنی ؛ بحرآباد روی نقشه در کنار سمنان درج شده است . در صورتی که همان طور که مؤلّف محترم در صفحه 203 کتاب مذکور نوشته است : « درویش رکن الدّین و اسکندر شیخی علاوه بر سبزوار قلاع جاجرم و بحرآباد را نیز تسخیر کردند . » یک « بحرآباد » هم نزدیک « جاجرم » است .
ممکن است آبادیهای متعدّدی در ایران به نام بحرآباد باشد . سه مورد آن به نقل از لغتنامه دهخدا به قرار ذیل است :
1 ـ ده کوچکی است از دهستان قهاب رستاق صیدآباد دامغان در12 هزارگزی جنوب صیدآباد . ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3 )
2 ـ نام قریه ای است به ناحیت جوین . ( یادداشت مؤلّف )
3 ـ نام قریه ای به دو فرسنگی مشهد . ( یادداشت مؤلّف )
بحرآباد در اينجا از قُراى شمال غربى نيشابور بر سر راه جاجرم قرار داشته است ، فاصله بحرآباد تا نيشابور 27 فرسنگ و تا شهرك جاجرم 9 فرسنگ بوده است . ( نزهه 174- نفحات الانس 383 روضات 1/ 287- مجمل 3 / 240- حبيب السير 4/ 142 . )
محوطه بحرآباد مربوط به سده ۴ تا قرن ۹ ه . ق . است و روستای بحرآباد در شهرستان سبزوار واقع شده و این اثر در تاریخ ۱۰ خرداد ۱۳۸۲ با شماره ثبت ۸۹۶۳ به عنوان یکی از آثار ملّی ایران به ثبت رسیده است .
یکی زین کارگیران گفت : می دان ..... که « بحرآباد » دور است از « نشابور »
دیوان انوری ، در مدح دستور ناصرالدّین طاهر
مرحوم عبّاس اقبال نوشته است : « در اواخر سلطنت ابوسعيد بهادرخان يكى از درويشان مازندرانى به نام شيخ خليفه از آن ديار به سمنان آمده به خدمت عارف معروف ركن الدّين علاءالدّوله سمنانى رسيد سپس به قريه بحرآباد از قراء جوين مركز عرفاى معروف خاندان حمويه رفت و به حضور يكى از ايشان كه خواجه غياث الدّين هبةاللّه حموى بود رسيد بعد به سبزوار آمد و در يكى از مساجد آن مقيم گرديد و چون حافظ قرآن بود و كلام اللّه را به آوازى خوش مي خواند و سخنان شيرين داشت به زودى دور او جمع آمدند و مريد بسيار پيدا كرد و از اطراف مردم براى شنيدن صوت و درك محضر او به سبزوار رو نهادند . » ، [ تاريخ مغول ، عبّاس اقبال آشتیانی ، انتشارات امیرکبیر ، چاپ پنجم ، 1364 ، ص 467 ]
قصبه فریومد شهرستان و بحرآباد از قُرای جوین
جوین ولایتی است پیش از این داخل تومان بیهق بوده و اکنون مفرد است ، قصبه فریومد شهرستان آنجاست و بحرآباد [ یحیی آباد Variant ] که مقام سعدالدّین حموی است و اروکازری [ آزادوار و کازری ، دراواوکارزی ] و دلبند و خوراشاه از مُعظم قُرای آن ، اهل آن اکثر شافعی مذهب اند ، آب این ولایت از قنوات است و هر موضعی یک دو کاریز معتبر دارد و محصولات او از همه چیزی باشد و میوه و انگور کمتر باشد . جاجرم از اقلیم چهارم است ... .
[ نزهة القلوب ، حمدالله مستوفی ، ص 150 ، تصحیح و تحشیه ؛ گای لیسترانج ، چاپ اوّل ، 1389 ، انتشارات اساطیر ]
* * * * * * * * * * * * *
« حکیم الدیّن فریومدی » در سلخ ذی الحجّة720 در مدینه ، در خدمت شیخ صدرالدّین حَمَوی جوینی ، شیخ و عارف معروف و داماد عَطامَلِک جوینی سَماع حدیث کرده است ، او در کتاب « الحِکمَةُ فِی الاَدعِیَّةِ وَ المَوعِظَةُ لِلأُمَّةِ » در مورد استادش می نویسد : « مرا از سِرُّ اللهِ فِی الاَرضِ ، اَلقائِمُ بِالنَّفلِ وَ الفَرضِ ، شَیخُ الاِسلامِ صَدرُ المِلّةِ وَ الدّینِ محمّدٍ الحَمَویّ قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُما « اِجـازت حـدیث » حاصل است . » او هنگام بیان نوع « حدیث تشبیک » نوشته است : « ... حَدَّثَنی الشَّیخُ المُحَقِّقُ لِسانُ القُدسِ أَیَةُ اللهِ فی زَمانِهِ صَدرُالمِلَّةِ وَ الدِّینِ ابراهیمُ ابن سُلطانِ المَشایِخ وَ المُحَقِّقِینَ سَعدِ المِلَّةِ وَ الدِّینِ مُحَمّدُ بنُ المُؤَیَّد الحَمَویُّ الجُوینیّ ( قُدِّسَ سِرُّهُما ) بِقِرائَةِ عَلَیَّ وَ شَبَّکَ بِیَدی بالحَرَمِ الشَّریفِ المَدَنیّ زیدَ قُدساً بَینَ القَبرِ وَ المِنبَرِ فی الرَّوضَةِ عَلی بابِ القُبَّةِ النَّبَوِیّةِ المُحَمَّدِیَّةِ ( صَلّی اللهُ عَلَیهِ وَ سَلَّمَ ) یَومَ الجُمُعَةِ ضَحوَةَ النَّهارِ فی سِلخِ ذی الحَجَّةِ سَنَةَ عشرینَ وَ سَبعَ مِئَةِ وَ قالَ أَخبَرَنا ... »
شیخ صدرالدّین حَمَوی و یمین الدّین طُغرایی ( پدر ابن یمین ) هر دو در سال 722 فوت کرده اند ، ابن یمین تاریخ دقیق وفات هر دو را گزارش کرده ، یمین الدّین به فاصله کمتر از 6 ماه بعد از شیخ صدرالدّین فوت کرده است . ابن یمین وفات شیخ صدرالدّین را شب یکشنبه چهارم محرّم سال 722 هجری گزارش کرده است .
به سالِ هفتصد و بیست و دو بود از هجرت ..... شبِ یکشنبه وز ماهِ محرّم شده چار
کَز قضای اَزلی شیخ جهـــــــــان صَـدرالدّین ..... از سر خاک به در رفت سویِ دارِ قرار
دیوان ابن یمین ، ص 568
ابن یمین وفات پدرش را شب شنبه 24 جمادی الثّانی 722 ق [ 1322 م ] گفته است .
سال بر هفتصد و بیست و دو بود از هجرت ..... شب شنبه زِ جمادی دوم بیست و چهار
که یمین دول و دین شه اقلیــــــــــــــم هنر ..... رفت زین منزل فانی به سوی دار قرار
دیوان ابن یمین ، ص 568
بحـرآبـاد
مرحوم دکتر ایرج افشار در مورد بحرآباد در بین مکانهای ذیل گفته است : [ حکم آباد ، آزادوار ، جوین ، نقاب ، گوری ، دادیان ، خسروشیر ، فتح آباد ، زورآباد ، قزلفارسی ، بحرآباد ، فراشا یا خراشا ، دلقند ، راه چمن ، دوبرجه ، از اینجا دو راه یکی پُل ابریشم یا اوریشم ، و راهی دیگر به سوی فرومد ، کاهک ]
بحرآباد ؛ آبادی تاریخی و مشهور قدیمی است . این آبادی در تاریخ تصوّف دارای شُهرت و اهمّیّت است زیرا عرفایی در اینجا می زیسته اند . قلعه قدیم که در اطرافش خندق بود ، متروکه شده است . حتّی قسمتی از آبادی بعدی هم به مناسبت خشک شدن قنات متروکه مانده است و مردم به قسمت دیگر روستا کوچ و نزدیک به راه کنونی محلّه نویی ایجاد کرده اند . در ویرانه های پیشین آبادی بُقعه ای است که نزد مردم به شیخ ابوسعید نامبردار است . جناب شاهد خیلی میل دارد آن را مزار شیخ ابوسعید ابوالخیر بداند . [ سفرنامچه ( گلگشت در وطن ) ، ایرج افشار ، نشر اختران ، چاپ اوّل ، 1384 ، ص 197 ]
بـوی خـاک بحـرآبـاد
جـان شیرین فـدای یاری بـاد ..... کـآورد بـــوی خـــــــــاک بحـرآبـــاد
که قدمگاه اهلِ عرفـان است ..... منـــــزل شـاه اهـلِ ایمـــان است
مقتـــدای ائمّـــه عــــــــالـــم ..... عالمان معترف ، که هست اَعلَـم
قطب اسلام صدر ملّت و دین ..... که از زمـانش مُـــزیّن است زمیـن
افضل عصر ، خواجه ابراهیـم ..... که چو همنام ، مَحرم است و کریم
آفتــاب جهــان معنی اوست ..... زُبـده کـــــــامـلان دنیـــــی اوست
آفریـده است حـقّ هدایت را ..... شـــــــــاه و شهـــــــزاده ولایـت را
ای نظیـرت زمـانه نــــادیــده ..... عقـــــــل را نــــــورِ مــــــردم دیــده
مُـرشـدی زُمـــره طـریقت را ..... خــــــازنـی مخـــــــــزن حقیقـت را
سـایه ات بر سر اَکــابر دیـن ..... بـاد پاینــــــده تا به « یـوم الـدّین »
همام الدّین تبریزی (زاده ۶۳۶ هجری- درگذشته ۷۱۴)
در مدح مولانا غیاث الدّین بحرآبادی
صبحدم برخــــــاک کویش بگذر ای باد شمـال ..... بی تو گو هستم در آتش ای به لطف آب زُلال
جــــان مهجـور از تن رنجـــــــور، دور از روی تو ..... کرد خـواهـد تا جـــــــــوار رحمت حـقّ انتقــال
می کند برچشم عشّاق تو خواب خوش حرام ..... غمـزه جـادوی پُر نیـرنگـت از سِحـــــــــرحـلال
هیـچ تیـری از کَمــــــــــان ابـروی مشکیـن تـو ..... برنخیـزد تا نگیـرد طـایـــــــــــر روحـــم به بـال
مردم چشمم خیـالت را شبی در خـــــواب دید ..... تا به روز حشـر خــــــــواهد کرد تحـریـر خیـال
گر نه دریـا شد زِ عشقت چشم موج انگیز من ..... پس چـرا در وی نمـاید مـــردم آبی جمـال ؟!
از سَـوادِ چشمِ عـالَـم بین من عکسـی فتـــاد ...... بر بیاض روی چون مـاه تو ، نامش کرد خـال
در جهــــان جز روی و ابروی تو هرگز کس ندید ..... غَرّه مـاهی که در وی مُنخَسِف گـردد هِـلال
وصف آن شیرین دَهَن کردن ، به غایت مشکل است ..... ز آنکه اندر وی سخن را تنگ می بینـم مَجال
ســـــــــــرو را نـامـی به آزادی بـرآمــد بهـرآنک ..... کسب کـرد از بنـدگیّ قـــــــامـت تـو اعتـدال
هرگز انـدر بـاغ هستـی برلب آب حیـــــــــــــات ..... می نروید همچو سرو خوش خرامت یک نهال
برسپهـــــــر حُسـن مــاه روی بَزم آرای توست ..... همچو مهـر رأی دارای هنـــــر فـرخُـنـده فـال
عـالِــــم عـامـل غیاث الدّین و الدّنیـا که نیست ..... مثل او صاحب کمـــالی دور از او عین الکمال
آن مَلِک سیرت که باشد از طریق ارث و کَسب ..... قبلـه اربـــــــــاب قـال و زُبـده اصحـاب حــال
هـر یکـی از ذرّه هـــــــــــای نــور رأی انــورش ..... بـر سپهـر فضـل بـاشـد آفتــــــابـی بـی زوال
هر مثالی که اندر آن توقیـع امـر و نهی اوست ..... همچـو منشـور قضــا ، عقلـش نمـاید امتثـال
صدهــــــــزاران دیـده بُگشـاید سِپهـر دیـده ور ..... می نبیند جُـز به چشم اَحولَـش هرگز همال
از برای خــاک پایش روز و شب ، چشم و دلم ..... دارد انـدر مــــــوج آبـی ، آتشـی در اِشتعــال
در بیــان شـــــــــــــرح اشــواقـم زبـان نـاطقـه ..... گر جو سوسن ده بـود باشد به گـاه نطـق لال
ای صبــــا بر خـــــــــاک بحـرآباد اگر یـابی گُـذر ..... حضرتی بینی به رَفعَت با سپهـر انـدر جِـدال
عَرضه دار آنجـا زمین بوسی به تعظیمی تمـام ..... بس بگو که ابن یمین می گوید:ای نیکو خصال
جـان مهجـــــــــــور از تن رنجور ، دور از روی تو ..... کرد خـواهـد تا جـــــــوار رحمت حـقّ انتقــال
نوعروس فکـــــــر بِکرت حُسن خود را جِلوِه داد ..... دلبــری زیبـاش دیـدم در لبـــــــاس ارتجـــال
« ان یکادی » از سر اخلاص بر وی خـوانده ام ..... تا نیـابد « چشــم زخم » از روزگـار بـدسگـال
هم بر این منـــوال پیچیدم شعـار شعـر خویش ..... بـر سـر اطلـس کشیـدم بر سر بـازار شــال
عَرضه کـردم سنگـریـزه پیش دُرّ شـاهـــــــــوار ..... کاسـه ای پهلـوی جـام جـم نهـادم از سُفـال
لطف کن زین خُـــــــــــرده از راه بزرگی درگُـذر ..... ای تو را از محض لطف آورده پیــــدا ذوالجلال
تا نگـردد خـاطـر عـاطـر زِ اِطنـــــــــــــابم مَلـول ..... کـرد خـواهـم بـر دعـای دولتت خَتــــم مَقـال
ای تـولّای هنـرمنـدان به خـــــــــــاک پــای تـو ..... بـر سـر اهـلِ هُنـر پـاینده باشـی دیـر ســـال
دوستانت چون سِپهر از قدر و عِزّت سرفـــــراز ..... دشمنـانت چون زمین از عجـز و ذلّت پایمــال
دیوان ابن یمین فریومدی ، ص 126 و 127
مشايخ بحـرآبـاد
چون اين خبر رسيد امير شيخ على تمامى اُمرا و مشايخ و اَكابر و اَعيان خراسان را در سلطان ميدان طلب فرمود از مشايخ چون خواجه احمد بست و شيخ شهاب الدّين جام و شيخ شرف الدّين بسطام و شيخ قطب الدّين جامى و خواجه فضل اللّه مهنه و مشايخ بحرآباد و ساير علما و مشايخ ممالك و از امرا چون ... و ساير امرا و از وزرا صاحب سعيد خواجه علاءالدّين محمّد و خواجه رضى الدّين عبدالحقّ و جلال الدّين خواجه منصور و خواجه غياث الدّين هندو و از ملوك ... . و در سلطان ميدان هم در اين سال قوريلتاى فرمودند تا اگر در ميان امرا و وزرا و ملوك منازعتى و مناقشتى بوده باشد مُرتَفع گردانند ... و امير حياطغا بى اجازت به طرف تبريز پيش امير شيخ حسن بزرگ كه پسر خال او بود رفت و حكم يَرليغ جهت « اِمارت خراسان » به نام خود و « راه وزارت » به نام خواجه جلال الدّين بايزيد و خواجه جلال الدّين محمود و خواجه علاءالدّين هندو حاصل كرد مبنى بر آنكه خواجه علاءالدّين محمّد را از وزارت عزل كرده بديشان سپارد و خواجه شهاب الدّين مخلص كه در عراق نصب كرده خواجه علاءالدّين محمّد بود اين معنى اعلام داد . [ مجمع الانساب، ج2، ص: 306 و 307 ]
... هر وقت كه يحيى كرابى و سرداران به بندگى حضرت رفتندى ايشان را به انواع عواطف و سيورغاميشى مخصوص فرمودى و بر قول ايشان اعتماد تمام نموده بى تحاشى در ميان ايشان مى آمد و ايشان به استعداد تمام و پوشهاى مكمّل در گرد اردو و بارگاه با پادشاه مى گشتند ديگرباره تجديد عهد و سوگند كردند و [ در ] حضور مَشايخ خراسان چون شيخ الاسلام خواجه غياث الدّين هيبة اللّه حَمَوى و شيخ شهاب الدّين فضل اللّه بسطامى و اُمرا و اَكابر ديگر يحيى كرابى دست بر كلام اللّه نهاده سوگندهاى غلاظ و شداد ياد كرد كه قصد بندگى حضرت و اركان دولت نكند و نفرمايد و با دوست ايشان دوست و با دشمن ، دشمن باشد و بدانچه شرايط و لوازم عهد و سوگند باشد قيام نمايد و بندگى حضرت نيز بر آن موجب سوگند ياد فرمود ... و در آن شب بى آنكه با سرداران لشكر كنكاج كند در خُفيه با حافظ جوربدى و على مسعود خسروجردى و چند كس ديگر كه مصاحب او بودند قصد پادشاه انديشيده بودند و مقرّر كرده كه حافظ جوربدى چماق بر سر پادشاه زند و او را به قتل آورد تا در آن فرصت كه طوى مىكشيدند در اندرون بارگاه حافظ چماقى بر سر پادشاه زد و او را شهيد كردند و امير بزرگ عادل شيخ على هندونويان و جماعتى امرا را نيز در آن ورطه شهيد كردند . و از فرزندان سلطان سعيد ، شهزاده لقمان بيرون رفت و حال آنكه پيشتر از اين شاهزاده شيخ على كاون را كه برادر پادشاه مغفور بود در جنگ رادكان سربدالان شهيد كرده بودند .
ـ شبانکاره ای ، محمّد بن علی بن محمّد ، مجمع الانساب ، تصحیح میرهاشم محدّث ، تهران : امیرکبیر ، 1363 .
ـ فریومدی ، غیاث الدّین بن علی ، ذیل مجمع الانساب شبانکاره ای ، تصحیح میرهاشم محدّث شبانکاره ای ، مجمع الانساب
myaghoutian@yahoo.com