پُست ثابت وبلاگ

خطّه فریومد/فرومد( تاریخی ، علمی ، فرهنگی )

این عکس به عنوان چند نماد و خاطره از فریومد / فرومد ثابت است.

فریومد / فرومد روی نقشه جُغرافیا

فریومد / فرومد روستایی در مرز استان «سمنان» و «خراسان رضوی» که با جادّه اصلی ۱۸کیلومتر فاصله دارد.

شاهرود ـ میامی ـ عبّاس آباد ـ صدر آباد ـ کاهک ـ فرومد

شاهرود ـ میامی ـ عبّاس آباد ـ صدر آباد ـ استربند ـ کلاته سادات ـ فرومد

سبزوار ـ ریوند ـ مهر ـ صدخرو ـ داورزن ـ کاهک ـ فرومد

« عكسهايي از خطّه فريومد / فرومد »

http://www.faryoumad.blogsky.com

......................................................

« يـاقـوتنـامه »

( قرآن انديشي ـ انديشه قرآني )

http://yaghoutnameh.blogfa.com

هر گونه استفاده از محتوای این خطّه برای چاپ کتاب یا فضای مجازی

منوط به گرفتنِ مجوّز کتبی از مدیر تارنما / وبلاگ است .

مراکزی که در فرومد « ابن یمین » نامیده شده است .

مراکزی که در فرومد « ابن ­یمین » نامیده شده است .

آرامگاه ابن ­یمین ( و یمین الدّین طغرایی ـ پدر ابن یمین ) ـ تاریخ فوت قرن هشتم


دبستان پسرانه بیت المقدّس فرومد

این دبستان از سال تأسیس یعنی ۱۳۱۹ تا شهریور ۱۳۶۱ به مدّت ۴۲ سال « ابن ­یمین » نام داشته

از اوّل مهر ۱۳۶۱ « بیت المقدّس » نامیده شده

چند سالی هم هست که با « دبستان دخترانه شَرَف » یکی شده است .


شرکت تعاونی روستایی ابن ­یمین ـ تأسیس ۱۳۵۲


دبیرستان پسرانه ابن ­یمین فرومد ـ تأسیس ۱۳۷۰


کتابخانه عمومی ابن ­یمین فرومد ـ تأسیس ۱۳۷۳


شرکت ایمن ترابر ابن ­یمین ـ تأسیس ۱۳۷۴

شرکت تعاونی تولید ابن­ یمین ـ تأسیس  ۱۳۷۷

انگیزه تأسیس کتابخانه

انگیزه تأسیسِ کتابخانه

حاج حسین آقا مَلِک [ 1250 ـ 1351 خورشیدی ] از اَوان جوانی به کتاب و مطالعه علاقه مند بود و این امر مقدّمه خریدِ کتاب جهتِ کتابخانه شد . امّا به تدریج این علاقه تبدیل به عشقِ جمع آوری کُتبِ نفیس و با ارزش و زمینه ایجادِ کتابخانه ملّی مَلِک گردید .

حاج حسین آقا مَلِک

وقتی از حاج حسین آقا مَلِک در خصوصِ انگیزه وی در تأسیسِ کتابخانه سؤال گردید در پاسخ گفت : « در سال 1317 قمری که به اتّفاقِ مرحومِ پدرم حاجّ محمّدکاظم مَلِک التّجار برای دیدنِ املاک خراسان به مشهد رفتیم ، در بازگشت در نیشابور نیّرالدّوله حاکم این شهر از ما که عدّه همراهانمان به چهارصد نفر می رسید ، استقبال با شکوه و پذیرایی پانزده روزه کرد ،

من در نیشابور نسخه ای از دیوان « ابن یمین فریومدی » ( شاعر سده هشتم هجری ) را پیدا کردم و در این پانزده روز از روی آن نسخه ای برای خود نوشتم . از آن پس این فکر در من قوّت گرفت که کتابخانه بزرگ دایر کنم .

شش سال بعد ، از طرفِ پدرم مأمور خراسان شده در آنجا کتابخانه شیخ عبدالحسین پسر شیخ عبدالرّحیم بروجردی را خریداری کردم . بعداً هم کتابهای میرزا ارسطو مُنشی کنسولگری روس را خریدم و کتابخانه خود را با این کتابها به وجود آوردم . پس از آن هر کجا شنیدم که کتابِ خطّی هست به سُراغش رفتم و در این راه شُهرتی به هم زدم به طوری که برای فروشِ کتابِ قدیمی و خطّی به من مراجعه می شد و هر کس هر چه کتاب می آورد ، می خریدم . »

« در سالِ 1336 قمری که پدرم در گذشت ، این خانه با ساختِ قاجاری و 1700 متر مربّع فضا که در بازار بین الحَرَمین تهران واقع است و خودِ من در آنجا متولّد شده ام را به کتابخانه اختصاص دادم . کتابخانه در محلّ اندرونی خانه پدرم که عِمارتِ آن را تجدید بنا ( بخش پهلوی ) کرده ام دایر است و کتابها را تا نخوانده ام به کتابخانه تحویل نداده ام ... » [ روزنامه اطّلاعات ، چهارشنبه 30 / 2 / 1349 ]

کنابخانه و موزه ملّی مَلِک

این خانه در تاریخ  16 / 9 / 1376 با شماره 1940 در فهرستِ آثارِ ملّی ایران قرار گرفت . بعدها حاج حسین آقا مَلِک ، کتابخانه های مهمّ دیگری مانند کتابخانه قوام الدّوله ، کتابخانه حسام السّلطنه ، کتابخانه شیخ عبدالحسین بالا خیابانی و قسمتی از کتابخانه صدرالاَفاضل را خریداری و ضمیمه کتابخانه خود نمود . [ عبدالعزیز جواهر کلام ، کتابخانه­های ایران ، تهران ، چاپخانه فردوسی  ، 1311، ص 79 ] 

برگرفته از کتاب [حاج حسین آقا مَلِک ؛ بزرگترین واقفِ ایران ، به اهتمام ؛ ربابه باستانی ، ناشر ؛ مؤلّف ، چاپ اوّل ، 1391 ]

در متن ( شاعر سده ششم هجری ) نوشته شده است .

من هم حاجی ام !

والدین در مسجدالحرام

والدین در مسجدالحرام

رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوَالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ . ( ابراهیم ، 14 / ٤١ )

لطفاً برای این « خروس بی ­محلّ » هم جا بازکنید .

بـا والـدیـن در مسجـد الحـرام

 مسجدالحرام ـ 16 / 6 / 1386

که من هم حاجی ام مانند لک لک !

این عکس از tanziran . com   گرفته شده است .

« فلامینگو  » تیره ای از « پرندگان راسته لک لک سانان » است .

« لك ­لك » را چرا « حاجي لك ­لك » مي ­گويند ؟

چون اين مُرغ پا دراز هر سال موقع زمستان به عربستان رفته و بيشتر در بالاي چنارها و كاج­ ها در امامزاده ­ها مكان مي ­گيرد براي اينكه از آسيبِ آدم دو پا ، به احترامِ امامزاده ، خود و بچّه­ هايش را محفوظ نگه دارد . مردم مسافرتِ دور و دراز او و اين علاقه­ اش را به اماكنِ متبرّكه ، دليلِ تعبّد و تهجّد و به حسابِ رفتن به مكّه و زيارتِ خانه خدا مي ­گذارند و بدين جهت او را  « حاجي لك لك  » خطاب مي­ كنند .

( آسياي هفت سنگ ، دکتر محمّد ابراهیم باستانی پاریزی ، ص ۱۳۸ )

داستانهای خواندنی روزوبلاگ ـ ۱۳ / ۴ / ۱۳۹۰ 

لك لك سفيد كه يكي از گونه هاي كمياب و تحت حمايت سازمان محيط زيست است يكي از نمادهاي تقويم روستاييان محسوب مي شد ، اين پرنده زيبا با رسيدن زمستان به نقاط گرمسير كوچ مي كند و به باور مردم در اين مدّت او به مكّه رفته بوده ، بنابر اين با احترام و علاقه اين پرنده را « حاجي لك لك » مي  ناميدند .

روزنامه شرق ، شماره 1498 به تاريخ 20/1/91، صفحه 13 (محيط زيست)

در « بکران » هم دهاتی های ما به لک لک می گویند : « حاجی لک لک » چون معتقدند قشلاق این پرنده در مکّه است .

وبلاگ « نگاه من » حسن رستمی ، 2 / 1 / 1389

 به بالهای بلندِ حاجی لک لک

به پاهای درازِ حاجی لک لک

به احـرامِ سفیـدِ پرهـایـش

که من هم حاجی ­ام چون حاجی لک لک !

17 / 2 / 1389

رضا مراد علی

رضـا مُـرادعلـی

رضا مرادعلیرضا فضلی در یونجه زار

« رضا فضلی » در فرومد مشهور به « رضا مُرادعلی » است . برابر شناسنامه ­اش متولّد 12 مهر 1317 می­ باشد . نام پدرش « مُرادعلی » و نام مادرش « شَکَـر » بوده است .

در مورد علّت نابینایی ­اش می­ گوید : من 4 ساله بودم که به صحرا می­ رفتم . یکی پرسید : همین پسر مُرادعلی است ؟! وقتی از صحرا برگشتم چشمانم بینایی ­اش را از دست داد ، این « تیرِ نظر » بود که آن شخص مرا یک عُمر بدبخت کرد !

می ­گویم : یکمرتبه نابینا شدی یا کم ­کم ؟

می­ گوید : کم­کم ، تدریجاً کم نور شد . تهران که به دکتر شوروی رفتم یکی گفت : خوب می ­شوی . یکی گفت : خوب نمی ­شوی . من گفتم : برای دلخوشی من می ­گویید خوب می­ شوی ؟! گفت : اگر چشم یک نفر را به چشمت پیوند بزنند ، خوب می­ شوی .

می­ گویم : شنیده ­ام در فرومد آسیابانی می ­کرده ­ای ؟ 

می ­گوید : بله ؛ آسیابانی در آسیاب [ آبی ] حاجی خداداد ، هیزم آوردن از بیابان با پُشت ، فلفل ­کوبی در هاوَن ، چاه کَنی ، درست کردن گیره لباس در تهران ، گاوداری ( دوشیدن گاو ) ، کشاورزی و درو ، بستن استخر آب و آبیاری زمین و ... .

می ­گویم : چطور می ­توانی شیرگاو را بدوشی ؟

می ­گوید : خدا چشم را گرفت ، قلب را روشن کرد ! این دست خداست ، حواست را هم باید جمع کنی .

می ­گویم : گلایه هم کرده­ ای که چرا نابینا شده ­ای ؟

می ­گوید : وقتی پیش خدا گلایه می ­کنم شب خواب می ­بینم جایم بَد است ! ناشُکری که بکنم هم خدا ناراحت می ­شود هم من . این طوری خدا را شُکر می­ کنم ، می ­گویم بیشترین گناه از طریق چشم است ، این طوری گناهم کمتر است . خـدا را شُکـر .

می ­گوید : شنیده­ ام یک جور عصایی هست که نابینا را راه می­ برد ؟

می­ گویم : یک نوع عصا هست که رنگش سفید است . مثلاً وقتی من می ­بینم دست کسی عصای سفید است ، می­ فهمم که او نابیناست و از روی کم قوّتی عصا بر نداشته ، پس حواسم را جمع می ­کنم ، مثل اینکه شما شب چراغ دستی برداری که کسی خودش را به تو نزند . البتّه با آن عصا می ­توان پَستی و بلندی و مانع را تشخیص داد ، همان کاری که شما با دستت انجام می ­دهی .

با خنده می­ گوید : یک کسی گفت : دایی رضا این چراغ دستی که به درد تو نمی­ خورد ؟

گفتم : برای اینکه تویِ نادان خودت را به من نزنی !

می­ گویم : از خان فرومد هم خاطره داری ؟

می­ گوید : عمویم ( محمّد حسین ) آسیابان خان بود ، من هم سر آسیا ( جلو خانه خان ) می ­رفتم و با کامبیز ( پسر خان ) کُشتی می ­گرفتم و او را به کَمَر زمین می ­زدم ! یک بار که کُشتی گرفتم دیدم خان است ، گفتم : تو خانی ! من کُشتی نمی­ گیرم . گفت : چه فرقی می ­کند ؟ گفتم : نه ، بی ­ادبی می ­شود .

می ­گویم : از کجا فهمیدی خان است ؟

 می­ گوید : لباس جلیزقه / جلیقه تنش بود ، خان چاق ­تر و قدکوتاه ­تر بود ، کامبیز لاغر و قدبلند بود .

آن وقتها در تنوره آسیاب غوطه می­ خوردیم ( آب تنی می ­کردیم ) ، من تا تَهِ تنوره می ­رفتم . یک بار « ... » ، « حاجی امیر » را در تنوره انداخته بود ، وسط تنوره گیر کرده بود ، من رفتم نجاتش دادم . یک بار هم « ... » ، « حسین کربلا عیسی » را در تنوره انداخت ، رفتم او را هم نجات دادم .

رضا مُرادعلی راحت گام برمی ­دارد ، می­ گوید : من از راه رفتن خسته نمی ­شوم .

در کنارِ استخر قنات شهرستان به عبّاس مهربانی می­ گوید : چرا شیرفلکه استخر را درست نمی ­کنید ؟

عبّاس مهربانی می­ گوید : هزینه ­اش چهارصد ، پانصد هزار تومان است .

رضا مُرادعلی می ­گوید : من خودم می­ روم پیش رضا نصرتی [ مسئول جهاد کشاورزی ] ، برای استخر و شیر فلکه ، من یک بار تویِ استخر افتادم . وضع استخر هم ناجور است .

عبّاس مهربانی می ­گوید : باید همه جمع شویم ، دَهَـیار کنیم . 

رضا مُرادعلی می­ گوید : برای دَهَـیار من هم چای درست می کنم .

وقتی وارد باغ می ­شویم رضا مراد علی از بعضی بستگان تا درجه چندم که فقط موقع خوردن محصول نه موقع کمک ، خودشان را ذی ­حقّ می ­دانند که از محصولات باغ بخورند و گاهی میوه برای خودشان نمی ­ماند ، گلایه می ­کند !

رضا فضلی در گندمزار

برای گرفتن عکس او را به میان گندمزار می ­بریم . می ­گوید : وقتی حضرت یعقوب از گرگ پرسید که ؛ آیا تو یوسُف مرا خورده ­ای ؟ گرگ گفت :  « اگر من یوسُف تو را خورده باشم ، در میان گندم راه رفته باشم ! » از خودم نمی­ گویم من این را شنیده ­ام .

می­ گویم : من هم این را شنیده ­ام که گرگ گفته « اگر من یوسُف تو را خورده باشم ، در چهل بعد از عید میان گندم راه رفته باشم ! »

می ­گوید : گرگ دو مطلب گفت :

« اگر من یوسُف تو را خورده باشم ، در چهل بعد از عید میان گندم راه رفته باشم ! »

« اگر من یوسُف تو را خورده باشم ، لقمه در دهان ؛ آب خورده باشم ! »

من با خود می ­اندیشم که نیاکان ما چگونه آموزه ­های خود را در لا به لای قصّه­ ها با تار و پود فرزندان خود عجین می­ کرده­ اند که رضای فضلی احساس گناه می ­کند و حاضر نیست برای گرفتن عکس به وسط گندمزار بیاید . راستی که « بصیرت » در « بصر » نیست ، و گرنه رضا مُرادعلی نابینا « ابابصیر » نمی ­شد !

رضا فضلی با همسرش   رضا فضلی با عبّاس مهربانی

          رضا فضلی با همسرش فاطمه نساء معادی            رضا فضلی با عبّاس مهربانی

پیشنهاد تهیّه این گزارش را آقای حسین فدایی مدیر دبستان بیت المقدس فرومد داد .

تاریخ مصاحبه و عکسها : 24  و 25 اسفند 1391