از تجلّي نماز تا تجلّي ويراستاري !!



عزّالدّين زنجانى ( وفاتش بعد از 655 )
عزّالدّين ابوالمعالى عبدالوهّاب بن ابراهيم زنجانى از اُدبا و علماى معروف صرف و نحو است كه قسمتِ اخيرِ عُمر خود را در بغداد مي گذرانده و تا مُقارن فتح آن شهر به دست هولاگو در آنجا مي زيسته و گويا در وقعه بغداد مقتول شده است . عزّالدّين زنجانى مؤلّف كتابِ معروفى است در عِلم صَرف به نام « العزّى فى التّصريف » كه آن را در بغداد در ذى الحجّه 654 تأليف كرده و اين همان كتاب تصريف معروف است كه كتابِ درسى طلّاب علوم مقدّماتى ادبيّه است و آن به واسطه شرحي كه ملّا سعدالدّين تفتازانى از آن كرده مشهور شده [ است ] . تاريخ مُغول ، ص 500
تفتازان
استوری yrotS.A.C در دائرة المعارف الاسلامیّة ، ذیلِ مادّه تفتازانی ، نوشته است : سعدالدّین مسعود بن عُمَر ، مشهور به تفتازانی ، حجّت مشهور در عِلم بلاغت و منطق و ماوراء الطبیعة و کلام و فقه بوده ، کُتُب فراوانی نوشته که هنوز هم در مدارسِ کشورهای شرقِ ممالک اسلامی ، تدریس می شود .
وی در قَریه تفتازان از قُراء خراسان نزدیک به نِسا در سال 722 ه متولّد شده و نزدِ « عضدالدّین ایجی » دانش آموخته است .
نخستین کتابی که در 16 سالگی نوشته ، « شرح تصریف عزّی » است که در ماهِ شعبانِ سال 738 هجری در قَریه فریومد نوشته و در واقع شرح کتابِ « عزّالدّین عبدالوهّاب ابراهیم زنجانی » است و در عِلم صَرف . و آن را « شرح تصریفِ عزّی » نیز گفته اند .
[ بحثي درباره كتاب مطوّل سعدالدّين تفتازاني و تأثير آن در كُتبِ بلاغي ، مشكوة ، تابستان ۱۳۶۳ ، شماره ۵ ( ۳۲ صفحه ـ از ۴۰ تا ۷۱ ) ، سيّد محمّدعلوي مقدّم ]
شرح تصريف ( عربي )
« التّصريف العزّي » نام كتابِ مختصر فوق العاده مشهوري است در صَرف از تأليفـاتِ اديبِ معـروف « عزّالدّین ابو محمّد عبدالوهّاب بن ابراهیم بن محمّد الخزرجي الزّنجانی » متوفّي در سنة 660 كه بر آن اشخاص متعدّدي از جمله علّامه فاضل سَعدالدّين مسعود بن عُمر بن عبدالله تفتازاني ( 712 ـ 791 ) منطقي و متكلّم و اديب مشهور حاشيه و شرح نوشته اند .
تأليفاتِ تفتازاني از شرح و حاشيه و تصنيف زياد و تقريباً در همه ابواب و موضوعاتِ علوم از صرف و نحو و مَعاني و بيان و تفسير و كلام و منطق و اصول و غيره است و تاريخ و محلّ تأليفِ بعضي از آنها چُنانكه در مُجمَل فَصيحي خوافي ( ذيل سنة سبع و ثمانين و سبعمأة ) و شذرات الذّهب ( 6 : 320 ) مسطور است عبارت است از :
شرح تلخيصِ مفتاح ( در هرات در سنه 748 )
و مختصر آن معروف به شرح صغير ( در غجدوان در سال 756 )
و شرح رساله شمسيّه ( در جام در سنه 757 )
و شرح تلويح و به قول فصيحي خوافي شرح التّنقيه ( در قَريه گُلستان از قُراء طوس به قول همين شخص و در قَريه گُلستان تُركستان به موجبِ ضبطِ شَذَرات در 756 )
و شرح عقائد در شعبان 768
و حاشيه بر شرح مختصر الاصول در ذي الحجّة 770
و رساله ارشاد در 774 ( همگي در خوارزم )
و مَقاصد الكلام و شرح آن ( در سَمَرقند در 784 )
و تهذيب الكلام و شرح قِسم سوم مفتاح ( ايضاً در سمرقند در 789 )
و فتاوي حنفيّه ( شروع تأليف 769 )
و مفتاح الفقه در 772
و شرح تلخيص جامع در 786 ( همگي در سرخس )
و شرح كشّاف ( در سَمَرقند در ربيع الآخر 789 )
و بالاخره همين شرحِ تصريف موردِ بحث ( در فريومد در سنه 738 ) كه نخستين تأليف از تأليفاتِ اوست و در نوزده سالگي نوشته ،
آغاز : « بسمله ، ان اروي زهر يخرج في رياض الكلام » ،
انجام « او حسنة او قبحة او غيرهما للنوع و كذا الباقي » ،
نسخ ، كاتب نامعلوم ، تاريخ تحرير 802 ( يازده سال بعد از فوت شارح ) ، متن به سرخي و شرح به سياهي ، كاغذ حنايي روشن ، جلد پارچه ، 15 ـ 16 سطر ، 89 گ 13 × 17 ، واقف نامعلوم .
[ فهرست كتب خطّي كتابخانه مركزي آستان قدس رضوي ـ جلد دوازدهم ، غلامعلي عرفانيان ، كتابخانه مركزي آستان قدس رضوي ، 1370 ]
پيشنهاد موزه مردم شناسي براي فرومد
در سه تاريخ مختلف ، موزه مردم شناسي شهرهاي زير موردِ بازديد قرار گرفته است .
سبزوار از استانِ خراسانِ رضوي در شرقِ فرومد ( 20 / 8 / 1390 )
شاهرود از استانِ سمنان در غربِ فرومد ( 1 / 2 / 1391 )
بجنورد مركز استانِ خراسانِ شمالي در شمالِ فرومد ( 17 / 6 / 1392 )
سعي شده عكسهاي مشترك از هر سه موزه انتخاب شود تا ميزانِ اشتراكِ فرهنگِ آنها با فرهنگِ فرومد مشخّص شود ، چند مورد كه نام موزه نوشته نشده ، تشخيصِ آن به سادگي ممكن نيست به جهتِ اشتراكِ فراوانِ فرهنگِ آنها با هم .
كُرسي ، اُجاق ، مَنقل ، چراغ گِردسوز ، چراغ توري ، قليان ، سماور ، تاس ، سيني ، پياله ، قاشق چوبي ، ظرف مسي ، قِلف ، چراغ دستي ، مَجمعه ، كوزه ، تُنگ ، داروهاي گياهي ( عطّاري ) ، چُرتكه ، شمشير ، قفل قديمي ، انواع انبُر ، ترازوي قديمي ، سفره عيد ، صندوق ، لباس روستايي ، چادرشب ، دستگاهِ تنه بافي ، چرخ ريسندگي ، دوك ، دار قالي ، لحاف ، قاليچه ، نَمَد ، وسايل دامداري ( جُل ، پالان ، ... ) ، زنگوله ، لباس و وسايل چوپاني ، سه پايه ، نِلك ، گاودوشي ، مَشك ، چاروق ، چو / دستگاه خرمنكوبي ، تورِ كاه ، جوال ، جوالدوز ، ماله ( براي تسطيح زمين كشاورزي ) ، نخميار ( وسيله شخم زني ) ، چارشاخ ، علف درو / داس / بَشوله ، غَربال ، ساروق ، بيل ، ابزار وجين ، دستگاه ندّافي / حلّاجي ، گهواره ( بانوچ ) ، خُمب ، پرده هاي گُلدوزي شده ، تنور ، دستاس / خراس ، هَوَنگ ، كُندي / كندوي گندم يا آرد ، سفره خمير ، وَردنه / نبَبَر و ...
فرومد هم از اين مواردي كه در عكسها وجود دارد و هم از خيلي مواردِ ديگر ، براي موزه مردم شناسي دارد . امّا موزه ندارد . البتّه الآن در فرومد دستگاهِ بافندگي / تنه بافي نيست ، در آن شهرها هم نيست ، دستگاههاي بافندگيِ ماشيني كه آمده ، دستگاهِ بافندگي / تنه بافي را به تاريخ و موزه سپرده است ، همينطور موارد ديگر ، مثلاً الآن بسيار كم اتّفاق مي افتد كه در زمستان كُرسي بزنند .
فرومد به عنوانِ يكي از روستاهاي گردشگري انتخاب شده است ، با استعدادي كه در اين زمينه دارد ، از قبيلِ ؛ « مسجدِ جامع » و « آرامگاهِ ابن يمين و پدرش » و « تپّه شهرستان ( بحث كتابخانه و درمانگاه آن ) » و « محلّه خانقاه » كه وقفنامه مكتوبِ آن موجود است . « آرامگاهِ سلطان سيّد احمد » و « آرامگاهِ سادات » كه از قرنهاي گذشته به يادگار مانده ، « قلعه نصرتيّه » ، « سدّ شيخ حسن جوري » ، « كلاته هاي ديدني اطراف » ، ( مانند سلطان آباد و پَهنِستان و ... ) ، و « آرامگاهِ شيخ حسن جوري / فيروزآباد » و « آرامگاه سلطان سيّد علي اكبر / علي آباد » كه در نزديكي روستاست و ... اينها همه جزو جاذبه هاي گردشگري روستاست . اگر « موزه مردم شناسي » هم داشته باشد چقدر خوب است . البتّه نه مثلِ موزه هاي بجنورد و شاهرود و سبزوار كه آن وسايل را در ساختماني اداري يا مدرسه مانند ، گِرد آورده اند بلكه موزه اي كه طبيعي تر بنمايد يك منزل در مكاني مناسب در نظر گرفته شود با خانه هاي طبيعي و لوازم خودش كه تنور در جاي خودش باشد ، كُندي / كَندوي گندم در جاي خودش ، وسايلِ كشاورزي در اتاقِ مربوط به خودش ، وسايل و لوازم خمير و پختنِ نان در جاي خودش ، دستگاهِ تنه بافي و دستگاهِ قالي بافي در جاي خودش نصب شده باشد و ...
هستند مردمي كه اين وسايل را رايگان براي اين امر هديه كنند تا نامشان در كنارِ وسيله اهدايي شان به يادگار بماند .
متأسّفانه « خانه خان » در « سر آسياب » را خراب كردند ، « قلعه نُصرتيه » دارد خراب مي شود ، « قلعه عيش آباد » دارد از بين مي رود ، به قولِ « آقاي ابراهيم نصيري » حمّام قديمي آجُري كه در كنارِ مسجد و حسينيّه محلّ پشند بود و بايد تعمير مي شد و موردِ استفاده گردشگري قرار مي گرفت را با دستانِ خودمان خراب كرديم و ...
پيشرفتِ فرومد نياز به همّت ما دارد . آيا ما نياز داريم كه فرومد بخش شود ؟ به دنبالِ مسئولان باشيم و از آنها بخواهيم كه فرومد را بخش اعلام كنند ! بگوييم : اگر سمنان يا شاهرود يا ميامي به دادِ ما نرسند ما به سمتِ داورزن و سبزوار رويْ مي آوريم ؟!
آيا تغييرِ اسمِ روستا به بخش يا شهر فايده اي دارد ؟! بهتر نيست به جاي آنكه فرومد دنبالِ مسئولان براي ارتقاي روستا باشد ، روستايمان را ارتقا ببخشيم تا در نتيجه آنها دنبالِ فرومد باشند ؟! ( دقّت كنيد ؛ نتيجه اش آن باشد نه هدف )
مسلّما احداثِ يك موزه به تنهايي كافي نيست ولي گامِ مهمّي است ، پيشرفتها هم گام به گام است . بجنورد كه موزه مردمشناسي دارد ، مركز استانِ خراسانِ شمالي است . شاهرود در انتظارِ مركزيّت استانِ شاهوار است ! سبزوار در انتظارِ مركزيّت استانِ سربداران است ! فرومد امّا در انتظارِ پيشرفت و آباداني است با همّت مردمانش ، شهر شدن با تغييرِ اسم حاصل نمي شود ، شهر با آگاهي ، نظم ، بهداشت ، فضاي سبز ، آموزشگاههاي گونه گون و ... حاصل مي شود .
ان شاء الله در آينده مواردي ديگر براي آباداني روستا پيشنهاد مي شود .





















سوادِ مكتوبِ « شيخ حسن جورى »
كه به « امير محمّد بيك برادر ارغونشاه » نبشته است.
بعد از ثنا و حمدِ آفريدگار و درود بر نبىّ هاشمى و آل و اصحاب و عترتِ او ، به حضرتِ اميرِ اعظم خَلَفِ اعاظم الامراء فى العَجَم ذو المَحامد و المَفاخر ، امير محمّد بيك ـ وفّقَهُ اللهُ لما يُحِبّ و يَرضى و اَلهَمَهُ متابعة قوانين الرّشد و التّقوى ـ داعى مخلص حسن جورى دعواتِ با اخلاص مرفوع مى گرداند « على ما يَشاءُ قدير » «1» اين دعا پانزدهم ذى الحجّة از مقام نيشابور محرّر گشت . از حال خير و وجوب حمد مى نمايد نه از روى افتخار بلكه به طريق شكر از حضرتِ آفريدگار ـ عزّ شَأنه ـ كه اين ضعيف از عهدِ صبا و عُنفوانِ شَباب هميشه مُريد و معتقدِ اهلِ حقّ بوده و دوستدار ائمّه و علماء دين و تابع اربابِ صلاح و تقوى و طالب راه نجاتِ آخِرت بوده و بدين هوس مدّت هفت ، هشت سال به مدارس تردّد نموده و به قال و قيل مشغول گشته و سخن ائمّه طوايف استماع كرده و بر اختلافاتِ اقوال و اعتقاداتِ ايشان به قَدر الوسع وقوف يافته تا عاقبت در سبزوار به خدمت شيخ بزرگوار صاحب الاسرار و الافتقار ، سرّ اللهِ فى الارضين ، شيخ خليفه ـ قَدَّسَ اللهُ روحَه العزيز و رَضِىَ عنه ـ رسيد و بعضى از سخنان او شنيد و به تدريج معلوم كرد كه آن بزرگ ، مُرشد راه حقّ است و از سرِ صِدق و ارادت و صفاى نيّت بدو تمسّك نمود و به يُمنِ همّت مباركش بدانچه مقصد و مقصود اين ضعيفِ نحيف بود رسيد ، و الحمدُ للهِ على ذالك .
و بعد از آنكه آن بزرگ در سبزوار به دستِ ظَلَمه اَشرار به درجه شهادت رسيد اين ضعيف در همان شب به طرفِ نيشابور سفر كرد در بيست و سيّم ربيع الاوّل سنه ستّ و ثلاثين و سبع مايه ، دو ماه ديگر در حدودِ نيشابور به گوش ها مُنزوى مى بود و چون بعضى مردم بر احوالِ اين ضعيف وقوف يافتند و آغازِ تردّد نهادند از آنجا به مشهد مقدّس رضوى ـ عليه السّلام ـ سفر كرد و از آنجا به اَبيوَرد و خَبوشان و پنج ماه ديگر همچُنين از مَقامى به مَقامى مى گريخت و با هيچ آفريده در نمى آميخت و مَعَ هذا به هرجا كه يك هفته مى بود ، مردم تردّد آغاز مى كردند و به حدّ ازدحام مى رسيد ، تا در اوّل شوّال اين سال ، سفرِ عراق اختيار كرد و يك سال و نيم در آن سفر بود و از آنجا نيز به هرجا كه مَقام مى اُفتاد چُنين تشويش پيدا مى شد و جمعى از خراسان در عقب آمدند و باز به طرف خراسان مراجعت نمود و قرب دو ماه ديگر در طرف خراسان بود در دو سه ولايت به سبب ازدحام خواصّ و عوامّ هيچ جاى ساكن نتوانست شد .
در محرّم سنه تسع و ثلاثين و سبع مايه عزيمتِ تُركستان نمود و مدّتى در بَلخ و تِرمِذ بود ، به سبب همين نوع زحمت باز به طرف هَرات افتاد و از آنجا به خواف و قُهستان و هرچند روز در موضعى ديگر مى بود ؛ و از آنجا عزيمت طرفِ كرمان كرد .
فامّا راه در بند بود و ضعف بر مزاج غالب ، ديگر بار به طرف مشهد مقدّس رفت و از آنجا به ولايت نيشابور و قُرب دو ماه ديگر در غارِ ابراهيم و در آن كوهسار هر چند روز در گوشه ديگر مى بود و به سر مى بُرد و در اين مدّت خَلق بسيار روى بدين ضعيف آوردند . اكثر به طلبِ خلاص و نجات راه آخِرت مى آمدند و از همه طايفه مردم پيش اين ضعيف مى رسيدند تا به جايى ادا كرد كه بعضى از مشايخ و متفقّهه نيشابور و اصحابِ اَغراض حيلت ها انگيختند و افترا كردند كه اين درويش و مريدانِ او دشمنِ اهل علم اند و منكرِ قوانينِ شرعيّه اند ؛ و تاركِ اصحابِ شريعت ؛ و حكّام را در وَهم انداختند و بر قصدِ اين ضعيف اتّفاق نمودند مگر آن بود كه امير محمّد اسق «2» روزى پيش اين ضعيف رسيده بودند و سؤالها كرده و جوابها شنيده و بر بعضى احوال وقوف يافته مانع و مُعارض ايشان شد و بدان سبب بود كه اين ضعيف از قُهستان عزيمت عراق كرد و به دستجردان افتاد . راهِ بيابان در بند و مخوف بود و طايفه انبوه با اين ضعيف بودند به راهِ بيابان سفر ميسّر نشد و به سر چند راه ديگر رفت ، سفر برنيامد بار ديگر به مشهد مقدّسه رفت و چند روز مُقام كرد ، ديگر بار مَشايخ و سادات و متفقّهه به قصد و سعى برخاستند و به جانبِ حكّام نامه ها روان كردند ، بعضى را در وَهم انداختند كه اين مرد خروج خواهد كرد و مُلك خواهد گرفت ؛ و تَبَع و مريدان او بسيار شده اند و ساز و سلاح راست كرده و گفته اند كه اظهار مذهبِ روافض خواهد كرد .
القصّه ، از امير بزرگ ارغونشاه ـ هداه اِن شاءَ الله ـ ايلچى به مشهد مقدّس آمد و حُكم آورد به گرفتن و بُردنِ اين ضعيف ، آن ايلچى مردى عاقل بود اين ضعيف را ديد و احتياط كرد ؛ او را معلوم شد كه سخنِ آن جماعت دروغ و بُهتان است ، اين معنى باز نمود از آنجا حُكم فرستادند و او را بازخواندند و اين ضعيف را عُذرخواهى نمودند .
قُرب دو ماه در اين گفت و گوى شد و اصحابِ قصد و غرض ، هيچ نوع آرام و قرار نگرفتند تا به جايى رسيد كه اين ضعيف و جمعى اَنبوه از درويشان بر عزيمتِ حِجاز به راه قُهستان توجّه كردند ؛ و در آن وقت خدمتِ امير بزرگ در نيشابور بود از عزيمتِ اين ضعيف خبردار گشتند و به عُذرخواهى و دلدارى مانع سفر شدند و عاقبت آن بود كه به سر اين ضعيف آمدند و نوّاب خدمتش شَنقَصَه «3» آغاز كردند و اين ضعيف را رنجانيدن گرفتند و به طرفِ يازر فرستادند و قُربِ شصت هفتاد تن را از درويشان سروپاى درهم شكسته به ولايتِ طوس بُردند و سپردند و آن بود كه اصحابِ سبزوار به نيشابور رفتند و از آنجا به ولايتِ يازر آمدند . چون بدانجا رسيدند اين ضعيف استفسار نمود كه سببِ آمدنِ شما و چندين شورش انگيختن چيست ؟
گفتند : چون ما را معلوم گشت كه خدمتِ شما را گرفته بدين جانب آورده اند و قصدِ هلاك شما نمودند ما به جهتِ استخلاصِ شما برخاستيم و آمديم .
اين ضعيف از ايشان سؤال كرد كه : شما را طَمَع آن هست كه من با مقام شما آيم و عمل شما بردست گيرم ؟
گفتند : نَعوذُ بالله ، كه اعتقادِ ما چُنين باشد .
پرسيدم كه : چون شما را اين نيّت است كه به روش و طريقه اين ضعيف گرديد مى بايد كه گوشه نشينى اختيار كنيد .
گفتند : ظَلَمه ما را نگذارند كه ايمِن بنشينيم و ميسّر نشود .
پرسيدم كه : فايده آمدنِ شما و چندين زحمت چه بود ؟
همه جماعت خاموش شدند . بعد از آن چُنين گفتند : كه طَمَع ما آن است كه شما به خراسان مراجعت كنيد و به هرجا كه ميسّر شود به عبادت مشغول شويد ما شرط مى كنيم كه به هيچ نوع مُزاحم و مشوّش شما نباشيم .
القصّه ، اين ضعيف عزيمتِ خراسان نداشت . فامّا طايفه درويشان مصاحبِ ايشان بودند ، دانستم كه دست باز نخواهند داشت بدين طرف مراجعت افتاد . اكنون مقصود از اين جمله تصديعات آن است كه تا راى انورِ ايشان را معلوم گردد كه احوالِ اين ضعيف بر چه نَسق گذشته است تا به امروز رسيده .
مدّت دو ماه است كه اين ضعيف به سبزوار مُقام داشت و از جمله ولاياتِ خراسان پيش اين ضعيف آمدند و نمودند كه خرابى و پريشانى و قتل و غارت كردن ايشان به مرتبه اى رسيد كه به دفعِ ايشان برمى بايد خاست و نوعى مى بايد ساخت كه ظلم مُرتَفع گردد و اين فتنه فرونشيند كه خان و مان و اهل و عيال و خون و مال جمله مسلمانان در معرضِ تلف و رسوايى خواهد افتاد .
اين ضعيف جوابِ همه جماعت چُنان گفت كه : هرگز پيشوايى و مقتدايى نكرده ام و نخواهم كردن ، اين معنى با پيشوايان دين مى بايد گفت . تا اگر ايشان به سعى و دَفع برخيزند و بر نوعى قرار گيرد كه صلاحِ مسلمانان و مسلمانى در آن باشد ما نيز در مددكارى با ايشان يكى باشيم از جمله مسلمانان .
اكنون امير وجيه الدّين مسعود و اتباعِ ايشان مى گويند كه : هرچه بهبودِ مسلمانان در آن است بدان قيام خواهيم نمود و از هر آفريده كه سخن حقّ با ما خواهد گفت ، خواهيم شنيد و دربندِ صلاح مسلمانان خواهيم بود و تمامتِ ائمّه و مشايخ و پيشوايانِ ولايتِ بيهق و نيشابور بدين اتّفاق كردند كه دفعِ اين ظلم و طلبِ صلح و خلاصِ مسلمانان واجب است چه معلوم است در اين نزديكى چه مقدار خَلق به قتل آمده اند بر مقتضاى نصّ قرآن كه « وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللهِ » «4» اين ضعيف بر سبيلِ اتّفاق با سايرِ مسلمانان در مصاحبتِ ائمّه و مَشايخ و ساداتِ كِرام عِظام و پيشوايان به بيهق به التماس امير وجيه الدّين مسعود به جهتِ اين مهمّ تا بدين مقام آمد و مكتوبى به حضرتِ امير بزرگ امير ارغونشاه مشتمل بر همين معنى كه اينجا تقديم افتاد ارسال كرده : اگر چُنانچه به سخنِ اين ضعيف التفات فرمايند و دست از فتنه و خون ريختن بازدارند و به صُلح راضى شوند ـ اِن شاءَ الله تعالى ـ كه بر وَجهى قرار گيرد كه همه مسلمانان بَعدَ اليَوم در مقامهاى خود ايمِن و ساكن توانند بود و اگر از آن طرف خطاب بر وَجهى ديگر باشد لا شكّ ، مُحاربه اى عظيم متوقّع است كه تمام خلايق در شور آمده اند و بى طاقت شده صورتِ حال اين است كه باز نموده شد ، باقى شكّ نيست كه اميرزاده در غايتِ كياست و فراست نشان مى دهند و هرگز اين ضعيف به امر و نهى هيچ آفريده مشغول نبوده است و نخواهد بود و اكنون به اتّفاق پيشوايانِ دين و سايرِ مسلمانان ، حقّ ، به قولى كه نزديك همه طايفه اصلح باشد يكى خواهد بود يقين كه ايشان نيز با عقلِ شريفِ خود رجوع فرمايند و هر نوع كه دانند كه بر قانونِ شريعت و عقل به صلاح اولى است آن پيش گيرند ، زيادت از اين تصديعِ خدمت نداد ايزدش يار باد و توفيق رفيق « و السّلام على مَن اتّبعَ الهُدى » .
فى الجمله ، امير وجيه الدّين مسعود و شيخ حسن مملكتِ نيشابور و سبزوار تحتِ تصرّف درآوردند و بر توابع و مضافاتِ آن مسلّط شدند و نوكران سپاهى جَلد برايشان جمع شد . و دعوى استقلال و استبداد كرد و نوكران امير ارغونشاه را به تمامى از آن مواضع و ولايات بيرون كردند .
(1) هرگاه بخواهد ، برگِرد آوردنشان تواناست .
(2) قيام شيعى سربداران ، ص 82 ، روضة الصّفا ، ج/ 5 ، ص 606 : « امير محمّد باسق ( اسحق ) » .
(3) شَنقَصَه : فتنه گرى و فساد كردن . اين واژه در ادبيّات فارسى بسيار كم استعمال شده و معانى گونه گونى دارد- كيوان سميعى ، اوراق پراكنده ، تهران ، 1366 ، ص 145 .
(4) حُجرات ، 49 / 9 : اگر دو گروه مؤمنان با يكديگر به جنگ برخاستند ، ميانشان آشتى افكنيد و اگر يك گروه بر ديگرى تعدّى كرد ، با آن كه تعدّى كرده است بجنگيد تا فرمان خدا بازگردد .
زبدة التواريخ ، حافظ ابرو ، ج1، ص: 90 ـ 86

بد خواندن / ترانه خواندن : بیت خواندن
دِ زِمستو کی هوا اَبری نِه وو بَرو می یَه ... او یَرَه وَر مونی کوچه ها بتُ تمبو می یَه
جِغ مِنَه : هُ یَرِهـا ، هُ یَرِهــا ، هُ یَرِهــا ... اوی سیل باشِتُرک دِکالی شَهرِستو می یَه
در زمستان كه هوا ابري است و باران مي بارد ، يك يارو ( يك نفر / پسر بچّه اي ) در ميانِ كوچه ها با تُنبان مي آيد . جيغ و فرياد مي زند : آهاي بچّه ها ( ياروها ) در كال / مسيلِ شهرستان سيل زيادي مي آيد .
يَرَه : يارو ( براي پسر يَرَه و براي دُختر ، دُختَه به كار بُرده مي شود . )
با شُتُرك: وقتي كه آب با مانعي ( مثل سنگ ) بر خورد مي كند و از روي آن سنگ مي جَهَد . ( مانندِ كوهانِ شتر مي شود . )
كالِ شهرستان : مَسيلي در مجاورتِ عِمارتِ مَخروبه شهرستان در فرومد
بیــــا اُوْ بُـردی بـرِ بـزغَلِه هـا کی تـوشنَنِـن ... کا و بیـدَه برِشَ بـریـز کـی خیلی گوسنَنِن
اونو کی دِ مونی کُزِن به اَروم به درشَه کو ... یکّه یکّه شیرشَ تی،به اجیر کی کورپَه نِن
بيا براي بُزغاله ها آب ببر كه تَشنه اند ، كاه و بيده برايشان بريز كه خيلي گُرسنه اند . بزغاله هايي را كه در ميان كُـزْ هستند به آرامي از آنجا در بيار ، و يكي يكي شيرشان بده با حواس جمعي كه كُـرْپه اند و دست و پاي نازكي دارند .
كُزْ : وقتي درگاهِ زيرِ تاق در داخل طويله كه سه طرف آن گرفته باشد و طرف چهارم را هم ببندند و از بالا قسمتي را باز بگذارند به آن كُز گفته مي شود . چون آنجا از طويله گرمتر است ، بزغاله هاي نوزاد را در آنجا مي گذارند هم براي گرما و هم براي اينكه در زير دست و پاي حيوانات طويله قرار نگيرند . (در گوشه ای کز کردن يا به کنجی خزیدن )
كُرپه : نوزاد ، ضعيف ( در تُركي به ميوه ديررَس يا برّه ديرزاد گفته مي شود . )
بيده : وقتي جُوْ ( قبل از آنكه به خوشه برسد ) يا يونجه درو شود و به دور هم پيچيده شود تا خشك گردد و در زمستان به حيوانات داده شود به آن بيده گفته مي شود .
او یَـره قلّکمـو وَر دِشتَـه وُو دِکـوچِه ها ...خَب مِنَه گِـزمَه مِـدَره دِ کِمینی جِغُـوکا
مِردِم اَذیـَت مِنَـه کِلِّـه خوری اَتِش پَـره ... یتیم و دِر به دَر و لَتّه پلَشتی هَمِه جا
آن پسرك پلاخمان برداشته و در كوچه ها خودش را پنهان مي كند و نگهباني مي دهد و در كمين گنجشكها مي شود . مردم را اذيّت مي كند ، سر خور ، آتش پاره ، يتيم ، در به در و در همه جا مانند پارچه نجسي است كه او را دور مي اندازند .
قلّه كمو / قلّه كمان / تيركمان / پلاخمان : بازیچه کودکان به صورتِ قطعه کوچک چَرم یا لاستیکی که دو سوی آن را با کِش به دو شاخه کوچکی می بندند و با آن سنگریزه پَرتاب کنند.
خَب / خپ : پنهان شدن و ساكت ماندن
گَزمه داشتن: گشت زدن و نگهباني دادن
چغوك : جغوك ، گنجشك
كلّه خور : به بچّه اي گفته مي شود كه بعد از او بچّه هاي ديگر زنده نمي مانند و مي ميرند . اين را نشانه بُخل و حسادتِ آن بچّه مي دانند .
آتش پاره : كنايه از كودكِ شَرير ، موذي
يتيم : در اينجا يعني كسي كه سرپرستي نداشته تا او را ادب كنند .
در به در : آواره ، آواره كوچه و خيابان ، بي صاحب
لَـتّه : تكّه پارچه كُهنه
پلَشت : آلوده ، پليد ، ناپاك ، نجس
یَک یَـره داشتَه قِمِـــر بَـــزی مِکِـــرد ... به اَدا و اَطــفارِش مِــردِمِ و نَـرضــی مکِـرد
هَمو بد اَصل چِشُم خولی دِ روزی عَشورا ... یِکسِره سینه مِزَه و گریه و زَری مِکِرد
پسركي قمار بازي مي كرد و با شكلك درآوردن و اطوارش ( حَرَكات و رفتار بي مزّه ) مردم را ناراضي مي كرد و مي رنجاند . همان بد اصل كه چشمش مانند چشم خولي است در روز عاشورا ، مرتّب « سينه زني » مي كرد و گريه و زاري مي نمود .
اَطوار : كه در گويش محلّي اطفار گفته مي شود . حَرَكات و رفتار بي مزّه كه به قصد مسخره كردن باشد.
خولي : ابن يزيد اصبحي ( شقي معروف ) كه سر بُريده حسين بن علي عليه السّلام را در تنورِ خانه خود مخفي كرد .
چشم خولي : يعني ؛ كسي كه چشمانش مانندِ چشمانِ خولي سُرخ و خونين است .
شاعر : يك فرومدي ـ 1362

خَنه ما دِ کوجینه
اَگـه تِـه بخِـه بـدَنــی خَنِـه مــــا دِ کـوجینـه ..... بایـد تِه اَیی به شاهـرود خَنِـه ما دِ اُونجینِه
خَنِـه مـا فِـرومـدِ کـوچـه جِنو از سری سِنگ ..... تِه می یی به پُو قِلعَه خَنِه مَمدعلی پِلِنگ
روبروش گاراجِ اُونجی گاراجی ماشین جیپ ..... او گاراج جزیی کوچَنِه پولی اونِمرِه به جیب
دَرِشـام اَهِنــی نِـه اَهِنشـام رِنگـی قِشِنـگ ..... دِ تِـه کَلَه شام گُله از او گُلایِ رِنگــــوارِنگ
خَنـه مــا گُـوْ دَرَه و گَسـولَه و مُــرغِ کِــــروج ..... دِ مونی تِنـورخَنَش اَتَش دَرَه عَینی خِـــروج
دِ تِمـوز کی فَصلی کار و بیل زییِن از را میَه ..... اَز مـونـی بَغــا و صحــرا عَـرعَـری چَـروا میَـه
صِـدَهـو وَر وَر مِـش و بَـع بَعـی بـزغَلــه هـا ..... چَهچَهـی بُلبُلـی زرد و پَـر پَـری بَلبَلـه هــــا
قُمـری هـا مِخَنِـن و کِلَـغَجَـه غَـج غَـج مِنَـه ..... سِنگینی ی مـووه ها شَخِه دِرَختـه کَج مِنَه
بعضی خوشحَلی مِنن کی خوبه پسر دَرِن ..... بَعضی دِلشَ خوشه کی جفتی گُوْوخَر دَرِن
بَعَضی گَودوشی وَردِشتَنو هَی گُوْ مِدوشِن ..... بعضـی غِـرور دَرِن بـاد و بــرودی مِفـروشِـن
بَعضــــــــی عَلِـف دِرَو وَردِشتَـن و دِرَو مِنِـن ..... بَعضـی دِستِــــرَه دِ پَچّـه و هَـی بیـرَو مِنـن
بَعضـــــــی اَروم اَروم پیــری مِـزَه مِـزه مِنِـن ..... بَعضـی مَــرزی نِهــال کِـوِنـد و خِـربـزَه مِنِـن
راستی یادام رفت بگام وَرسَردری دَلوسِعید ..... بزیَه یَک پَرچِمـی رنگـی از او پَـرچِمو شهید
شهیــدی دلـــــاوری خَنـه ی مـا اَسمعیلـه ..... چِنـد سـالـه کی او دِگـه پیش خدای جلیله
اَسمعیـل رِشیـد و شجــاعِ و مـردی خــــدا ..... جـونِشه بـره نجـاتـی کشـورِش کِـرده فِــدا
او از او مِـردو شجـاعی فـامیـلِ "مُعینی" نِه ..... او کی پاسداری فِداکاری امام "خُمینی" نِه
علي اكبر معيني ـ تاریخ سرایش 28 / 10 / 1368
