محمّد قدرتی ـ خبرنگار فرومد




هوا بَس ناجوانمردانه سرد بود !

از وقتی من یادم می آید غیر از مدّتِ کوتاهی ما خَر نداشتیم ، گاهی برای آوردنِ هیزم یا مسافرت باید از کسی خَر می گرفتیم مثلاً برای رفتن به کَهنه ، خَرِ عموحسین را گرفتیم .
یک روز پدر و مادرم به من گفتند : برو به خانۀ قَمَر ، با او صحبت کرده ایم ، سه تا خَر دارد ، گفته بیایید شما یکی را برای خودتان ببرید .
من چون آشنایی نداشتم تأمّل کردم .
مادرم گفت : ترس ندارد ، خودش از طویله در می آورد افسارش را به دستت می دهد ، آن هم پُشتِ سرت می آید .
همین طور هم بود ، خَر را به آرامی آوردم و احساسِ خوبی داشتم ، چون حسّ می کردم بزرگ شده ام . خَرَک آهنی را روی جُلِ خَر بار می کردم ، چهار پیتِ بیست لیتری هم این طرف و آن طرفِ خَر می گذاشتم ، سوار می شدم تا جلو درمانگاه روستا که آن موقع مظهرِ قناتِ کلاته نو بود می رفتم . پیتها را تا نصفه آب می کردم و روی خَرَک می گذاشتم ، بعد با دَبّه چهار تا پیت را پُر می کردم ، باز سوار می شدم و می آمدم ، از همین سمتِ جادّه هم می آمدم ، آن موقع هنوز مسیر رفت و آمد بیشتر از کنارِ درمانگاه ، سمتِ جنوبی قلعه شهرستان و مفت آباد بود . یک حسِّ استقلال که خودم می توانم بروم آب بیاورم و از آوردنِ آب با دبّه و کوزه از کوشک هم خلاص شدیم . این خاطرات مربوط به قبل از سال 1362 می شود .

در آن روزگار زمستان که می شد کار صحرا تمام شده ، محصولات برداشت شده ، زمینها هم کِشت شده بود و نوبتِ آفتاب نشینی مردم بود .

بعضی افراد که تا توانسته بودند از گُردۀ الاغِ بیچاره کار کشیده بودند ، در زمستانِ سرد ، نیاز به الاغ نداشتند که آن را در طویله نگه دارند و به آن آذوقه بدهند . خَر بیچاره را رها می کردند . حالا در این شبهای سرد باید در بیرون باشد ، واقعاً هوا بس ناجوانمردانه سرد بود ! از اذّیّت بچّه ها هم در امان نبود ، جوانها هر جور آزاری را به آن حیواناتِ زبان بسته می رساندند . شده چند نفری آن را از بلندی به تَهِ گودال پَرت می کردند .

یکی از دوستان می گفت : در روستای ما که جوانها نفت می ریختند و آتش هم می زدند !
کسی هم نبود که بگوید : نکنید این کارها را ، گناه دارد . وقتی بزرگترها خَرها را رها می کردند ، خودشان می خواستند چه بگویند ؟! البتّه بعضی افراد همان اوّل که خَر را نمی خواستند در تاریکی شبی آن را می کُشتند !

بعضی به جای خَر از موتور استفاده می کنند . می گویند : نگهداری یک خَر ، دو تا اتاق می خواهد یکی برای طویله ، یکی هم برای آذوقه / علوفه / کاهدان ولی نگهداری موتور راحت تر است .

چند سال پیش مادرم گفت : فلانی خَرش را به درختِ جلو حیاطش بسته ، وقتی آمده ، دیده همان طناب به گردنِ خرش پیچیده و خَفه شده ، بعد شروع به گریه کرده .
گفتم : برای خَر گریه کرده است ؟
گفت : ها نَنَه ، خَر یَکی سیصد و پینجا هَزَر تِمِنِه ! ( بله مادر ، هر رأس خَر سیصد و پنجاه هزار تومان است ! )
بعد به این نتیجه رسیدم که گذشت آن زمانی که من رفتم یک رأسِ خَر از قَمَر مجّانی گرفتم و آوردم . گذشت آن زمانی که خَرها را در زمستان رها می کردند . حالا خَرها برای خودشان قیمت دارند ، هر خَری که خَرتر باشد و خَریّت بیشتری داشته باشد قیمتِ بیشتری دارد . گویا در زمانِ ابن یمین هم قیمتِ خَرها زیاد بوده است !
ای بسـا که ابن یمین در گَه و بی گَه گفته است
که سعـــــادت همه بـا بی هنـــران است ای دل
من گرفتـــم که نمــــودی یَـدِ بَیضـــــا به سخــن
نُطقِ عیسی چه کنی دورِ خَران است ای دل ؟!
دیوان ابن یمین ، ص 454

خاطراتِ کودکی آقا نجفی قوچانی در این موضوع
در عصرِ روزى كه پدرم نيامده بود دوبار سوفالِ گندم بار بستند و يك بار هم جو و چـون سوفالِ جـو كوتاه بود به ميانِ تور مثلِ كاه بار نمودند با دو سه گاو و مَواشى ديگـر از سر كوه جمعـاً پايين آمديم ، رُبع فَرسخى به خرمنگاه مانده راه باغات از راه خرمنگاه جدا مى شد .
دهـقـان و دروگـرهـا به لحاظِ راحتى خيال بلكه ميوه اى هم بخورند گفتند به من : بارها را بـه خـرمـنـگـاه بـيـنـداز و مالها را ببر منزل ، ما از طرفِ باغات مى رويم و من تنها بارها و گـاوهـا و كُـرّه خـرهـا را از طرفِ خرمنگاه بُردم . در دويست قدمى خرمنگاه كه راه باريكى در دامـنـۀ كـوهـى و در پـايـينِ كوه درّۀ عميقى بود رسيدم و يك گاو عقب بارها بود اين گاو را خواستم جلو بيفتد كه بار بهتر توجّه و مراقبت شود آن گاو از طرفِ بالاى راه رفت جلو و چـون از راه زيـاد مـنفصل نشد پهلو زد به آن بارِ جو كه در ميانِ تور بود و خر با بار جو افتاد و البتّه آن بار با الاغ ، اگر كُرِۀ حقيقى نباشد كرويّت حِسيّه را حائز است و همين مـقـدار كـافـى اسـت در سرعتِ غلطيدن الاغ و بار در اين سراشيبى تند و افتادن به آن درّۀ عميق و ريز ريز شدنِ الاغ و بار .
تا الاغ افتاد و بناى غَلتيدن گذاشت از دِهشت و وَحشتِ عاقبت و عجلۀ جلوگيرى با آنكه چهار مـن وزن در آن وقـت نـداشـتـم و اقـلّاً الاغ و بـارش چـهـل ـ پـنـجاه من بود از طرفِ بالا ، دست انداختم به چشمهاى تور در حالى كه اين كُرِه به پـرش رو بـه پـايـيـن مى رود . به مجرّد آنكه پَنجه ها به تور بند شد مرا بلند نمود و پَـرانـيـد بـه طرفِ پايين و به قدر يك ذرع دورتر از اين كوه غَلتان ، خوردم به زمين پُر خـار و سـنـگـلاخ و بـه مـجـرّدِ خـوردن به زمين از ترسِ آنكه اين كُرِه اگر به من برسد اسـتـخـوانـهـاى مـرا در هـم خـواهـد شـكـسـت و بـه راهِ عـدم خـواهـم رفـت فـوراً مـن مـثـلِ دانـۀ اسـپـند از روى آتش جَسته بدونِ اينكه ملتفت شوم كه كجا شكسته و كجا مجروح شـده قامتِ كوچك خود را ستون نموده شانه را به زير بار و دستها را به چشمه هاى تور بـنـد نـموده ، پاها را به زمين سيخ و ميخ نموده اين كُرۀ غَلتان را كه مركّب از بار جو و الاغ بـود در آن سـراشـيبى تند نگاه داشتم . در نزديكى غروبِ آفتاب آنچه به چشم اندازهاى رو به رو نگاه مى كنم كه كسى را ببينم استنصار كنم كسى پيدا نيست .
... بعد از رُبعِ ساعتى كه در زير اين بـار سـنـگـيـن و عـشـقِ مـفـرط آن به طرفِ پايين مزاحمت نموده و در نزاع بوده كه از شدّت خستگى و ضعف ساقها مى لرزيد و خونهاى جراحتهاى پا و سر و دست از لباس گذشته بـه زمـيـن مـتـقـاطـر بـود ولو در آن حـين چون همّت شجاعت و شهامت متوجّه حفظِ الاغ بود چندان احـسـاس درد و اَلَم نمى شـد ولى جـراحـتِ ران بـزرگ و عـميق بود كه جوزى در گُودى آن جـاگـيـر مـى شـد ، ... تا بالاخره كسى از دور ديده و خوانده شد و آمد ، به كمك يكديگر از آن وَرطه خلاص شديم و ساعت دو از شب وارد منزل شديم پدرم ولو با دروگرها قدرى عِقاب و عِتاب نموده لكن بى فايده بود .
و نـيـز روزى دو الاغ را دسـتـه بار نمودند جهتِ خرمنگاه حَرَكَت نمودم و پدرم آن روز را به درو آمـده بـود چـون راه سـراشـيـبى بود زير دُمى يك الاغ پاره شد پالان با بار آمد روى گـردنِ الاغ و نزديك شد كه بار بيفتد و افتادنِ بار هميشه موجبِ حُزن و اندوه و گريۀ من مـى شـد كـه چـرا اين كارِ من ناقص ماند و كمال نيافت و به انجام نرسيد به فوريّت سرِ الاغ را به طرفِ كوه و سربالايى برگردانيدم و چند قَدَمى هم رو به بالا راندم و بار و پـالان را نـيـز بـه هـزار زور و زحـمـت بـه عـقـب كـشـيـدم تـا آنكه بـه جـاى اوّل در پُشتِ الاغ قـرار گـرفت و مصيبت وقتى كه زير دُمى الاغ بسته نمى شد و ريسمان زيـادى هـم نـبـود ، بـسـيـار بزرگ و فوق الطاقة شد و اگر سرِ الاغ به طرفِ پايين بر گـردد بـاز مـثـلِ اوّل در شُـرُف افـتـادن مـى شـود آن هـم لايـحـتـمـل است ، كَمَربند خود را كه قطعۀ كَرباسى كُهنه بود و جهتِ علامتِ سيادت ، رنگِ او را سـبـز نـمـوده بودند ، از روى ضرورت از كَمَر باز نمودم كه در زيرِ دُم الاغ ببندم و نظر بـه ايـنكه بستن اين كمربند به زيرِ دُم الاغ توهين بزرگى بود به مقامِ سيادت و به عـقـيـدۀ صـاف و بـى غـشّ مـن نـظـيـر تـوهـيـنـاتِ ابـى جـهـل بـه مَـقـامِ اَقـدسِ نَـبَـوى صـورت گـرفـت و لكـن نـظـر به اينكه الضّروراتُ تَبيحُ المَـحـذوراتِ [ ضرورتها محذورات را مباح می کنند . ] خواهى نخواهى آن را بستم و به حدّى بر من اثر كرد و حُزن و اندوه هجوم آورد و گریۀ شدید رُخ داد که تا اصلِ خرمنگاه قریبِ نیم فرسخ راه به صداى بلند در هواى گرم گريه مى كردم و خيلى خائف بودم كه اگر الاغ بـ ... و يا سِرگين بياندازد و آن كـمـربـنـد آلوده شـود چـه خـواهـد شـد يـا عـالَم مـتـزلزل شـود و يـا بـلايـى بـر مـن نـازل شـود و يـا كـافِـر گـردم كـه قابل توبه نباشم .
و بـالجـمـله بـا گـريـه و لُنـد لُنـد بـا پـدرم واردِ خـرمـنـگـاه شـدم اوّل به فوريّت كمربندِ خود را از در ... الاغ باز كردم و او را بوسيدم و به كمر بستم ، بارها را انداختم به همان الاغ كه سببِ اين توهين بزرگ شده بود سوار شدم و چند چوبى هـم بـه سـر آن حـيـوان زدم و لكـن عُـمـدۀ غـيـظِ مـن از پـدرم بـود كـه چـرا شـخـص عاقل و مختار اين قدر بى مبالات باشد كه ريسمانِ سُستى زير دُمِ الاغِ خود قرار داده است .
القصّه رسيدم به دروگاه و البتّه كسى كه يك ساعت به شدّت گريه كرده باشد ولو خـامـوش بـاشـد تا مدّتى پيداست از سُرخى چشم و تَرى ياخان [ یَقه ] و گرفتگى حُزن و چـيـن افتادن ابرو . من كه چشمم به پدرم افتاد آثارِ غليظ و حُزن بر من مُستولى شد كَأنَّهُ پدرم را كُشته ، او هم كه مرا ديد فهميد كه حادثه اى رُخ داده ،
گفت : پسر چرا گريه كرده اى ؟
حُزن هجوم آور شده راه گلو را گرفته نَفَس بيرون نيامده الّا با گريه بدونِ اينكه به مـخـارجِ حـروف بـخـورد و حـروفِ جـواب حـاصـل شـود بـه قـدر ده دقـيـقـه مجالِ جواب نيافته گريه كردم . پدرم همان طور كه به يك دست داس و به دست ديگر يك قبضه سُفال گرفته متحيّرانه ايستاده به من نظر مى كند و من هم جدّ مى كنم كه جواب او را بـدهم ، گريه بيشتر شدّت مى كند و ممكن نمى شود .
او هم مصرّ شده كه : پسر چه شده ؟!
با ايـنكـه نـسـبت به پدر بسيار مؤدّب و ردّ بر حرف و كار او و لو خطا بود هيچ وقت نكرده بودم بعد از مدّتى مخلوط با گريه اين كلمات را جواب دادم .
گـفـتـم : نـه خـودت به آدم مى مانى و نه زراعت و اسبابِ زراعتت به ديگران مى ماند و نه خرت به خرِ آدم مى ماند و نه زير دُمى خرت به زير دُمى خر آدميزاد مى ماند بى خود خود را زراعتكار اسم گذاشته ، من تعجّب دارم كه چرا آسمان خراب نمى شود و چرا زلزله نمى آيد كاش در آن وقت دستم شُل مى شد ، چرا نگذاشتم كه بار بيفتد بلكه الاغ هم بميرد ، اى خـدا چـه اتّـفـاق زشـتـى افـتـاد و چـه گـنـاهـى بـزرگـى سـر زد ، طـفـلِ مـعـصـوم هـشـت نُـه سـاله ، مـسـلمـان نـشـده كـافـر شـدم آيـا خـدا تـوبـه ام را قبول مى كند و ... و ... و ...
گفت : پسر چه شده ؟!
در ميانِ گريه گفتم : مى خواهى چه بشود از اين بالاتر هم مى شود كـه مـن از روى اضـطـرار بـارِ آتـش خـوردۀ تـو را نـگـذارم بـيـفـتـد و شـالِ سـيّـديـم را بـه در ... الاغِ تـو ببندم كه پنج من گندم تو مى خواهم به خرمنگاه برسانم ، همچو كارى تا به حال از كسى صادر شده ؟ خنده اى كرد .
گفت : عَجَب ديوانه بوده ! و مـشغول درو شد من هم از عقبِ مالها كه از دروزار دور شده بودند رفتم و با خود به فكر رفـتـم كـه بـا ايـن سـخـتـى و بـزرگـى حـادثـه و سُـسـت تـلقّى كـردنِ پدر من كه از من عاقل تر و فـهميده تر بود موجب چيست ؟ من خطا كرده ام در اهمّيّت دادن به اين مطلب كه مرا ديوانه خواند ؟! ... .
سیاحت شرق ، انتشارات امیر کبیر ، 1378 ، آیت الله سیّد محمّد حسن نجفی / آقا نجفی قوچانی ، ص 7 ـ 12
در حدودِ سال 1320 [ در نجف آبادِ اصفهان ] ... با یك آقای پیرمردی آشنا شدم ـ خدایش بیامرزد ـ به نام حاج شیخ احمد نجف آبادی . او به قدری آدم ساده زیستی بود و به قدری در تشریفاتِ زندگی لاقید بود كه حیرت آور بود و برای مثلِ ما قابلِ تحمّل نیست . مثلاً دیده شده بود كه اگر چیزی پیدا نمی كرد كه اُلاغش را ببندد عمامه اش را باز می كرد به گردنِ او می بَست و سر آن را به درخت می بَست یا گاهی عمامه اش را باز می كرد به سر اُلاغ می بَست و مثلِ یك افسار درست می كرد . این قدر در زندگی بی تشریفات و لاقید و بی اعتنا بود ! و كوشش می كرد خودش را با مردم یكی كند . یكی كرد و توانست مردمی را حَرَكت بدهد .
[ آشنایی با قرآن / 9 ، شهید مطهّری ، انتشارات صدرا ، چاپ اوّل ، 1380 ، ص 163 ـ 165 ]

از راست : عبّاس کلانتریان ، رضا صحرایی ، شهید علی اکبر شکوهی ( جادّۀ بین فرومد و علی آباد )

سرچشمۀ زیبای عشق
(تقدیم به زادگاهم فرومد )
احمد شاهرخ ، کارشناس ارشد زبان و ادبیّات فارسی ـ 1393
ای گُهــــر افشـان وطـن سرچشمۀ زیبـای عشق
وی که باشد جـاودان ، نـامِ تو در دنیـــــای عشق
عاشقم برخاکِ تو ، این خاکِ مُشک آسای عشق
در در و دشتِ تو می روید ، بسی گُلهـــای عشق
جان چه باشد تا کنم قربان در این مأوای عشق
قطـره ای باشد غـریـقِ مهـر این دریــای عشق
تـوتیـــای چشـمِ مـن خــاکِ دُرافشـانت بُوَد
ای که جـانِ عـاشقـان یکسر به قربـانت بُوَد
مخـزنِ گنـج و ادب در کــوی و بُستـانت بُوَد
آفـرین بـر خـاکِ پــاکِ عنبــــرین سـانت بُوَد
زنـده نـامـش تـا اَبَــد مــــــــــــرغِ گُلستـانت بُوَد
نغمه هایش می کند تصـویری از غوغـای عشق
ای به قربانت شَوَد ، این جـانِ پُر شور و شَرَم
وی فــدای نـامِ تو گــــــردد ، تَن و روح و سرم
تا اَبَــد خـواهــم بســــوزد از برایـت پیکــــــرم
تا گُلـی در بـاغِ تو رویـد به شـــــــورش انـدرم
ای بهــــــاری سـرزمیـنِ خُـــــــرّم جــان پَـرورم
می شکوفـد از تو خنـده بر لبِ شیـدای عشق
بر جـدارِ مسجـدت این گونه معجَـز از که بود ؟
سـامـــری بوده مگر کاین گونه دلهــا را ربود ؟
عشقِ رویت کرده آسان ، آن همه اندوه و دود
باید آن معمـار جنّت ، آن که زد ایـــوان ، ستود
ای دریغــــا کان نمـای عشقِ تو در غـم غُنـــود
سجده باید زد سـراسـر بر همین جاپای عشق
رو نظـر کن یک دَمی بر صـــــــــاحـبِ سـرّ سخن
قطعه ای خوان تا که افشاند به جان مُشکِ خُتَن
بیـن شکــــــــــــوهِ دولـتِ ابن یمیـن استــادِ فـنّ
سِحــر گفتـــــــــارش رُبایـد جــان و دل را از بَـدن
شـاعـر پُـرشــور و هم آن نـــــور چشـمِ انجمن
بر لبش پیـوسته جـاری بوده است آوای عشق
در دلـت داری هـــــــزاران رمـــــــــز و راز
جـان مـا از آن فـروغ دلفــروزت در گُـــداز
هـان چـه در سینـه نهـان کـردی تـو بـاز ؟
دربِ اســرارِ معــانـی را نَمـا یک دَم فــراز
تا که از شورِ جنون ، جانها شود پُر سوز و ساز
ای تـو طـور عشق ، ابن یمین مـوسـای عشق
ای که شـد آن بـال عشقت کَنـده از تیغِ تَتـار
گرچه در ظلمِ زمستـان ، خُفتـه ای ای نوبهـار
وی که از تیــر بلا گــردیــده ای این گــونه زار
بـاز در خــاکت برویـد ، لاله و نســرین هــــزار
باز هم از سرخوشی ، باشـی بَسی بـاده گُسـار
باز هم شعـر و تـرانـه ، باز هم صَهبـــــــای عشق
خـاطـرت گـویـــا که یـادِ یـادگـــاران می کند
از گـذشتِ پُـرشتـــــاب روزگـــاران می کند
در خـزان ، یـاد از صفـای نـوبهـاران می کند
از طغـا تیمـــــوریـان و سـربـــداران می کند
بـار دیگــــر آسمــــانت یـــادِ بــــــــاران می کند
می کند نــو ، پـوستیـنِ کهنـۀ چــوخــای عشق


9 / 8 / 1393
واضح بوده باشد که اینجانب حاج مختار سلامت فرزندِ حاج خداداد سلامت به شمارۀ شناسنامۀ 2934 متولّدِ 1330 صادره از شاهرود ، ساکن فرومد ، یک قطعه زمین جهتِ واگذاری [ و احداثِ ] تأسیساتِ گازرسانی فرومد در محدودۀ درمانگاه ، قسمتِ شرقی جادّۀ کلاته سادات ، به مساحتِ 250 متر مربّع در حدِّ نیاز شرکت گاز که از قسمتِ خودم و سهمِ ارث بنده است تقدیم و اهـداء به جهتِ خیر پدر و مادرم [ نمودم ] و هیچ گونه اعتراضی ندارم ، چُنانچه دَرَکی داشت جوابگو هستم و شاهدین در خصوصِ واگذاری شاهد هستند . و السّلام
امضاء ؛حاج مختار سلامت
و امضای شهود ذیل : یحیی سلامت ، حاج علی شفیعی ، حاج حسین عربیون ، رمضانعلی شفیعی ، رجبعلی رحمانیان ، رمضانعلی مرادپور ، تقی صالح ، عبّاس مهربانی

گزارشی از برگزاری یادوارۀ شهدای فرومد ( 6 / 6 / 1393 )
از طریقِ وبسایت آقای رضا حاجی سلیمی آگاهی یافتم که یادوارۀ شهدای منطقۀ فرومد در تاریخ ششم شهریور 1393 برگزار می شود . من که قبلاً مطالبی را دربارۀ بعضی شهدای فرومد در این خطّه درج کرده بودم و در پی آن بودم که همۀ عکسها و وصیتنامه ها و زندگینامه و خاطراتِ مربوط به شهدای فرومد / شهدای فرومدی را جمع نمایم تا در وبلاگ یا به صورتِ مکتوب منتشر شود ، فرصت را مغتنم دانستم و در حدودِ ده روز باقیمانده آنچه را داشتم ویرایش و آماده کردم و یک نسخه رونوشت گرفتم . با دهیار هم تماسّ گرفتم و در موردِ موضوع صحبت کردم و گفتم که از بچّه های رزمنده و جانباز و همرزمِ شهدا دعوت کنید . سه شنبه چهارم شهریور به فرومد رفتم و روز چهارشنبه با یکی از افرادِ مسئول که آنجا را آذین بندی می کرد صحبت کردم گفت : شما بعد از ظهر که افتتاحیّه است بیایید و خاطره یا وصیتنامه شهدا را بخوانید . در جلسۀ افتتاحیّه آقای آدینه مدّاحی کرد و من شعری از یمین الدّین طُغرایی ( پدر ابن یمین ) که در آن اشاره به شهدا داشت خواندم ، بعد هم خاطره ای در موردِ شهید حسن اسکندری و وصیتنامۀ شهید حسن دهقانپور را خواندم . بعد از آن یکی از مسئولان ، گزارشی از نحوۀ برگزاری یادوارۀ فردا بیان کرد .
پنج شنبه که به حسینیّه ( محلّ برگزاری یادواره ) رفتیم ، یک نفر سخنرانی می کرد ، قسمتی از موضوع سخنرانی اش دربارۀ حضرتِ سلیمان بود البتّه هیچ نتیجه گیری بین موضوع سخنرانی و یادوارۀ شهدا نشد ، آقای حسن آدینه مطلبی را که نوشته بود خواند و مدّاحی کرد و بعد همان مسئولِ دیروز سخنانی بیان کرد و توضیحاتی در موردِ لوح فشرده ای که در اختیار مردم قرار گرفته بود داد .

این لوحِ فشرده حاوی عکسها ، نامه ها ، زندگینامه ، وصیّتنامه ، خاطره و ... شهدای منطقۀ فرومد بود البتّه به صورتِ خام و اوّلیّه یعنی ؛ عکسها بازسازی نشده یا نامه ها دستنویس است و تایپ نگردیده است .
بعد سخنرانِ اصلی پای تریبون رفت و مطالبی بیان کرد و وصیتنامۀ یکی از شهدای لبنان را قرائت کرد و نتیجه گیری کرد .
یکی از معلّمان روستا که آمد کنارِ من نشست گفت : تمامِ این مطالبی که گفته شد برای همین نتیجه گیری بود و گرنه مجلس در موردِ شهدای فرومد است و باید وصیتنامۀ شهدای فرومد خوانده شود نه آنکه هیچ مطلبی در بارۀ شهدای روستا بیان نمی شود .
من جلسه را ورندازی کردم مسئولان بالای مجلس نشسته بودند و خانوادۀ شهدایی که حضور داشتند کنار و گوشه بودند مثلاً من که تقریباً در وسطِ حسینیّه در قسمتِ انتهای جلسه بودم پدر شهید شکوهی هم در قسمتِ راستِ من تکیّه به دیوار نشسته بود ، یکی دو پدر شهید دیگر را که دیدم به همین منوال بود .
از جلسه بیرون آمدم با چند نفر صحبت و احوالپرسی کردم . آقای قدرتی گفت : شما با آقای فلانی مصاحبه می کنی تا من از شما فیلمبرداری کنم ؟ گفتم : نه ، من در جلسه مطلبی دربارۀ شهدای فرومد نشنیدم که مصاحبه کنم . برادرِ یکی از شهدا آمد احوالپرسی کرد و به جهتِ مرحومِ پدرم تسلیت گفت و اضافه کرد : می خواهند یک چیزی گفته باشند و بگذرد و گرنه داستانِ حضرتِ سلیمان چه ربطی به این جلسه دارد ؟!
البتّه عکس شهدا در فضای داخل ، صحن حسینیّه و بیرون حسینیّه و مسجد نصب بود و ماکتی از جبهه هم ساخته بودند .

به نظر من دو کار مفیدی که انجام گرفت نصبِ حدودِ 30 تابلو از عکسهای شهدا در ورودی روستا و دیگری توزیعِ همین لوح فشرده بود ، این دو کار نسبتاً ماندگار است ، عکسها خاطرۀ شهدا را زنده می کند و لوحِ فشرده هم برای کار بر روی زندگی شهدا مفید است و هم یادآور خاطرۀ شهداست .

نباید مزایای این یادواره یا کارهایی از این دست را در همین دو مورد خلاصه کرد ، گاه مزایا فردی و گاه جمعی است ، رضایتِ خاطری که برای مادرِ یک شهید دست می دهد و از تهران به فرومد می آید تا عکس فرزندِ شهیدش را به یادواره برساند نباید دستِ کم گرفت و ... .
در شهریور 1376 که کنگرۀ ابن یمین برگزار شد و یک روزِ آن در شاهرود و روز دیگرش در فرومد بود ، می شود گفت : مهمّ ترین کاری که در فرومد انجام گرفت این بود که از شرکت کنندگان پذیرایی شکمی شد ، نه پذیرایی فکری ! من البّته دیر متوجّه برگزاری آن کُنگره شدم ، شاید اگر آن سال در فرومد نمی بودم اصلاً متوجّه نمی شدم ، اصرار کردم مطلبی با عنوانِ « فریومد در آثار دکتر علی شریعتی » ارائه دهم که موافقت نشد و نهایتاً چند دو بیتی با گویشِ فرومدی خواندم .
این یادواره مرا به یادِ آن کنگره انداخت که چرا ؟
چرا از رزمندگانِ فرومد و همرزمانِ شهدای فرومد دعوت نشده و از آنها خواسته نشده که خاطراتِ جبهه و شهدا را بیان کنند ؟ چرا از همان کسانی که آنجا بودند استفاده نشد ؟ چرا حدّاقل آقای علی اکبریان که عضو شورا و برادرِ شهید و خودش حدودِ هشت سال در اسارت بوده است ، در برنامۀ یادواره نبود که خاطراتِ دورانِ اسارتش را بیان کند یا وصیّتنامۀ شهید حسن اکبریان را بخواند یا ... ؟
البتّه اینها مانع نمی شود که از دست اندرکارانِ برگزاری این یادواره تشکّر و قدردانی نکرد چون به میزانِ وُسعِ خود تلاش کرده اند . بلکه این مطالب بیان شد که در آینده این گونه یادواره ها غنی تر چه از نظرِ عُمق ( که با محتوای بیشتری ) و چه از نظرِ سطح ( که محدود به شهدا نباشد و در موردِ دانشمندان و مفُسّران و شاعران و حکیمان و خیّران و ... فرومد ) برگزار شود .
خدا به همۀ آنهایی که تلاش کردند یادِ شهدا را زنده بدارند حُسنِ عاقبت ارزانی دارد .